تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Be mine-ep19
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : Mahdis
ببخشید که دیر شد سرم شلوغ بود
برید ادامه
یونگجه:
ساعت 7:00، از خونه بیرون رفتم. شاید حالم بهتر میشد. نمیدونم... شاید میخواستم از خونه دور باشم. شال گردنی که جه بوم بهم داده بود رو دور گردنم کمی سفت کردم. دستامو تو جیب پالتوم کردم. آروم قدم برمیداشتم. از کوچه دور شدم. با قدمای آروم تو خیابون قدم برمیداشتم. ویبره ی گوشیمو تو جیبم حس کردم. گوشیمو دراوردم و به صفحش نگاه کردم. یورا. نفسمو مثل آه بیرون دادم. دکمه ی اتصالو زدم و کنار گوشم گرفتم. چیزی نگفتم.
ـ یونگجه، چرا حرف نمیزنی؟!
زیرلب گفتم: سلام، یورا...
ـ سلام. حالت خوبه؟؟
من: اینطور به نظر میام؟...
ـ اوه. نه اصلاً. ببینم میخوای یکم با هم حرف بزنیم؟
من: آآآه... نه یورا. نمیخوام. 
ـ چرا؟
من: من واقعاً حالم خرابه. اگه... اون شب باهات بیرون نمیرفتم هیچوقت نمیفهمیدم و حالم اینطوری نمیشد...
ـ یاااا، من حقیقتو بهت گفتم. باید ازم متشکر باشی. 
من: راست میگی... ببخشید.
ـ نه. انگار از یه موضوع دیگه ناراحتی.
من: نه.
ـ چرا. کسی اذیتت کرده؟
من: هوووف... کسی منو اذیت کنه اینطوری نمیشم.
ـ پس چی؟ 
من: هیچی.
ـ اوخیی... شکست عشقی خوردی؟
من: -___- دیوونه...
ـ هههه. شوخی کردم.
من: من تو موقعیتی نیستم که به شوخیات بخندم.
ـ باشه ببخشید. میشه ببینمت؟
مکث کردم و گفتم: یورا،... از همینجا بهت میگم ما به درد هم نمیخوریم.
ـ چی؟؟
من: خواهش میکنم دیگه نزدیکم نشو. اینطوری بیشتر اذیت میشم. 
ـ یونگجه یااا، تو منو فراموش کردی؟ همه ی خاطراتمون؟ فراموش کردی؟
مکث کردم و گفتم: متأسفم. 
ـ تـ تو چطور میتونی...
من: مواظب خودت باش.
و قطع کردم. موبایلمو خاموش کردم و گذاشتم تو جیبم. وایسادم. به آسمون خیره شدم. همین کارو باید میکردم. کسی که هیچوقت نمیخواستمش، جایگزین کسی که میخوامش نمیشه. امیدوارم هیچوقت دیگه عاشق نشم... 
***
جکسون:
حالم گرفته بود. دلیلشو نمیدونستم. از اونموقعی که اون پسره ی عجیب پیدا شد، اینطوری شدم. حس میکنم اومده تا بم بمو از من دور کنه. نه این خوب نیست. اصلاً خوب نیست. نمیذارم اینکارو کنه. باورم نمیشد اینقدر نسبت به بم بم حساس شدم و دلم نمیخواد کسی رو دور و برش ببینم. خب اون بهترین دوستم بود. برام سخت بود کس دیگه ای رو کنارش ببینم. داشتم از کنار ساعت فروشی رد میشدم که وایسادم. یه قدم عقب برداشتم و جلوی شیشه ویترین وایسادم. به ساعتا خیره شدم. 
بم بم: اون ساعت خوشمله که معلوم نیست پسرونه اس یا دخترونه. خب هم پسرونه هم دخترونه... نه مردونه نه زنونه. یه چیزی بین ساعت بچگونه و بزرگونه. به شیک میزنه رنگش. وقتی بهش نگاه میکنی حس خوشتیپی بهت دست میده. اگه فهمیدی کدومو میگم؟
اووه. اگه اینطوریه، همه ی این ساعتا همینجورین که گفت. هم دخترونه هم پسرونه؟ نه مردونه نه زنونه؟ داریم اصلاً :|؟! یه چیزی بین بچگونه و بزرگونه؟ والا اینا یا بچگونن یا بزرگونه:| "به شیک میزنه رنگش." خب... مشکی. کلی ساعت مشکی اونجا بود. "وقتی بهش نگاه میکنی حس خوشتیپی بهت دست میده." هووووف بسوزی بم بم. میمردی ساعته رو نشون بدی بگی اونو میخوای؟! خو من الان یکیو انتخاب کنم اشتباه از آب دربیاد چی؟! هیییی... خب، یک دو سه. پامو گذاشتم تو مغازه.
***
یونگجه:
زنگ درو زدم. کاترین درو باز کرد و مثل همیشه گفت: خوش اومدید. 
سرمو به نشونه ی تأیید تکون دادم. کفشامو دراوردم و گذاشتم گوشه. وارد شدم. نگام افتاد به جه بوم که رو مبل نشسته بود. نگاهش افتاد بهم. از رو مبل بلند شد و اومد طرفم.
جه بوم: کجا بودی؟
من: آآ... من...
حرفشو تکرار کرد: کجا بودی؟
مکث کردم و گفتم: فقط داشتم قدم میزدم...
جه بوم: همین؟؟
من: آره...
سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد و برگشت سر جاش. نفس عمیقی کشیدم. رفتم تو اتاقم. لباسامو عوض کردم و تو کمد تا کرده گذاشتم. برگشتم و از اتاق خارج شدم. رفتم سمت مبلی که جه بوم روش نشسته بود. یکم با فاصله ازش نشستم. از گوشه چشم بهش نگاه کردم. نگاش به تلویزیون بود. منم به تلویزیون نگاه کردم. یه سریال درحال پخش بود. چند دقیقه گذشت.
من: مامان و بابا کجان؟
مکث کرد و گفت: مشغله های کاری که پدرم هیچوقت نذاشت ازش سر دربیارم.
یکم تعجب کردم.
من: عجیبه. منم تاحالا نمیدونستم.
جه بوم: مادرت چی؟
من: خب اون... یه منشیه.
بهم نگاه کرد و گفت: تاحالا نگفته بود.
من: مثل پدر تو...
سرشو آروم تکون داد. 
جه بوم: منم کنجکاو نیستم بدونم... 
و سرشو طرف تلویزیون چرخوند. مکث کوتاهی کردم و گفتم: حدس میزنی چه کارایی انجام میده؟
جه بوم: آآ... حساب کتاب و تو این مایه ها...
زیرلب گفتم: که اینطور...
دیگه حرفی نزد. به تماشای تلویزیون پرداختم. یکم که گذشت، جه بوم کنترلو برداشت و تلویزیونو خاموش کرد و برگشت طرفم. با تعجب نگاش کردم.
من: یااا، داشتم نگاه میکـ...
جه بوم: یونگجه.
با یکم مکث گفتم: هوم؟
جه بوم: ما... داریم... این هفته... برادر میشیم...
با یادآوریش اعصابم خورد شد. با حالت عصبی گفتم: خودم میدونستم. چرا یادم انداختی؟!
دستمو گرفت و گفت: به نظرت بهتر نیست یه کاری کنیم نظرشون عوض شه؟
عصبی اخم کردم و گفتم: چی داری میگی؟! معلومه که نمیتونیم. مگه دست ماست؟! 
جه بوم: آره میتونیم.
من: نه نمیتونیم. 
جه بوم: من هرطور شده باید این ازدواجو به هم بزنم.
من: نه جه بوم نمیتونی. هیچ راهی نیست.
عصبی نگام کرد و گفت: چرا. یه راهی هست.
چهرم تو هم رفت. آه کوتاهی کشیدم و گفتم: بس کن...
جه بوم: تو نمیخوای جلوشونو بگیـ...؟
وسط حرفش پریدم: نه نمیخوام!
تعجب کرد. سرمو پایین گرفتم. دستمو از تو دستش بیرون آوردم.
من: چرا حقیقتو باور نمیکنی؟! ما نمیتونیم با هم باشیم. هیچ راهی وجود نداره. لطفاً بس کن. داری اذیتم میکنی. من میخوام باهاش کنار بیام ولی اگه همش یادم بندازی بیشتر و بیشتر به هم میریزم. خواهش میکنم...
عصبانی شد.
جه بوم: تو میخوای همه چیو همینجوری فراموش کنم؟! تو اصلاً میتونی منو درک کنی؟! نکنه همه ی حرفات الکی بوده؟! یکی دیگه چشماتو کور کرده، نه؟!
عصبی نگاش کردم. چطور میتونست همچین فکری دربارم کنه.
من: نه...
جه بوم: پس چی؟!
حرفی نزدم. چی بگم؟ اینکه دارم ناامید میشم؟! وقتی این هفته مادر و پدر با هم ازدواج میکردن و هیچی مانعشون نمیشد، چه کاری از دستمون برمیومد؟! جوابی نداشتم. عصبی نگام میکرد. از رو مبل بلند شد و رفت. دور شدنشو تماشا کردم. رفت تو اتاقش و درو محکم پشت سرش بست. از کوبیده شدن دَر از جا پریدم. نفسمو فوت کردم. با دستم صورتمو پوشوندم. 
***
جه بوم:
صبح، اینقدر عصبانی بودم که کفشامو سریع پام کردم و از در رفتم بیرون. بدون اینکه منتظرش وایسم راهمو رفتم. 
یونگجه:
رفتم کنار در. کفشامو پوشیدم. از در رفتم بیرون. دیدم جه بوم داره با سرعت قدم برمیداره و میره. با ناراحتی آهی کشیدم و زیرلب گفتم: جه بوم...
درحالی که کوله پشتیمو پشتم تنظیم میکردم، با قدمای متوسط به راه افتادم. لحظه ای ایستاد و با حالت عصبیش برگشت طرفم. ازش ترسیدم و وایسادم. سرمو پایین گرفتم. چیزی نگفت و دوباره برگشت و به راهش ادامه داد. نفس عمیقی کشیدم. به خاطر ترس چند لحظه پیش قلبم محکم به سینم میکوبید. با قدمای آروم به راهم ادامه دادم.
***
یوگیوم:
رسیدم به خونشون. به دیوارش تکیه دادم و منتظر موندم. در باز شد و بم بم اومد بیرون. لبخند زدم و گفتم: سلام، بمی!
برگشت طرفم و گفت: سلام، یوگی ^_^
من: خوبی؟
بم بم: آره خوبم. تو چی؟
من: اووم... تو خوب باشی، منم خوبم.
لبخندی تحویلم داد. 
بم بم: یوگی، دیگه نیا اینجا.
با تعجب نگاش کردم.
بم بم: آخه میدونی... تو که همیشه نمیتونی به دانشگاه بیای. اگه دوست داری با هم بگذرونیم، با هم جایی قرار بذاریم بهتره. 
من: اوووم... نمیشه. من میخوام هرروز ببینمت.
بم بم: آخه اینطوری نمیشه که...
من: چرا نمیشه؟
بم بم: خب... اذیت میشی...
با لبخند گفتم: من خیلیم خوشحالم وقتی پیش تو میام.
مکث کرد و زیرلب گفت: ممنون...
یکم فکر کرد و گفت: باشه بیا.
من: ^_^
با قدمای سریع حرکت کرد و منم دنبالش رفتم. 
***
بم بم:
رفتم طرف کمدم. درشو باز کردم. دوتا از کتابامو از توش برداشتم. همین که درشو بستم جکسونو دیدم که اومد طرفم. باز قلبم تند تند زد. نفسمو فوت کردم. جکسون لبخند زد و گفت: سلام، بمی.
من: سلام، جک... خوبی؟
جکسون: بد نیستم.
نگاهش چرخید رو یوگیوم. اخم کرد. فکر کنم یوگیوم هم اخم کرد. من هنوز در تعجب بودم که این دوتا چه مشکلی با هم دارن یعنی؟؟ 
جکسون: بمی.
من: بله؟
جکسون: معرفی نمیکنی؟
من: امم... فکر کردم همدیگرو میشناسین.
جکسون: نه. بگو دقیقاً کیه؟؟
مکث کردم و گفتم: اسمش یوگیومه...
جکسون: خب؟
من: کیم یوگیوم.
جکسون: همین؟
من: خو آره. چیز دیگه ای هم هست؟
چپ چپ نگام کرد و گفت: آره. مثلاً اینکه چرا باهاش میگردی؟
از حرفش تعجب کردم. 
یوگیوم: اهم. ما دوستیم، آقای جکسون وانگ.
جکسون: اووم جداً؟!
یوگیوم: آره.
من: من... تازگیا باهاش آشنا شدم. پسر خوبیه. میدونی چیه، اون دانشجو نیست. یواشکی اومده دانشگاهمون. اون هنوز مدرسه میره. این یه رازه. به کسی نگیا.
جکسون: آوووو. پس ایشون یواشکی وارد دانشگاه ما شدن و نگهبان هم نفهمیده. 
من: خب آره... البته من یکم کمکش کردم تا وارد شه وگرنه الان نگهبان گرفته بودش.
جکسون: آهااا... 
پوزخند زد. روبهم گفت: خب بیخیال. تو امشب وقت آزاد داری؟
من: خب... آره.
جکسون: ساعت 6 یا 7 آزادی؟
من: اووم آره.
جکسون: خوبه. ساعت 6 بریم بیرون.
من: کـ کجا؟
جکسون: هرجا تو بگی. به هرحال میریم بیرون... خدافظ بمی. خدافظ کیم یوگیوم شی. 
چرخید و رفت. تعجب کردم. یوگیوم ادای جکسونو دراورد: خدافظ جکسون وانگ شی... اوووق.(زیرلب) پسره ی چندش...
روبهش گفتم: یااا، تو چه مشکلی باهاش داری؟!
یوگیوم: نمیدونم والا. باهاش نمیسازم... یااا، چرا اون تو رو بمی صدا میکنه؟!
من: چرا داره؟! چون دوستمه.
یوگیوم: مگه من دوستت نیستم؟!
من: آره. خو تو هم بمی صدام کن.
یوگیوم: -____- فکر میکردم فقط منم که بمی صدات میکنم.
من: اووووه حالا چی شد مگه؟! دیوونه...
و بدون حرف دیگه ای، رامو طرف کلاسم کج کردم. 
***
مارک:
چند روز بود فکرای شیطون میومد به سرم. میخواستم یکم شیطونی کنم. لبخند پررنگی زدم. 
جین: چرا میخندی؟
با همون لبخند نگاش کردم ولی چیزی نگفتم. اونم با تعجب نگام میکرد.
من: جین، دنبالم بیا.
دستشو گرفتم و کشیدم. رفتم تو دستشویی پسرا. همه ی اتاقکا خالی بود. تو یه اتاقک رفتم و جینو هم کشیدم تو. درو قفل کردم. جین متعجب گفت: یااا، داری چیکار میکنی؟!
برگشتم طرفش و چسبوندمش به دیوار. چشماش گرد شد. دو طرف صورتشو گرفتم و به لباش حمله ور شدم. شروع کرد به دست و پا زدن. خودمو بیشتر بهش چسبوندم تا زیاد وول نخوره. از دست و پا زدن خسته شد و همراهیم کرد. زبونمو وارد دهنش کردم و با زبونش ور رفتم. زبونمو رو لب پایینیش کشیدم. لباسمو از پشت چنگ زد. از لباش خسته شدم و اومدم پایین تر. گردنشو بوسیدم. آروم هولم داد و گفت: یااا، مارک.
با لبخند گفتم: چی شد؟
با اخم گفت: لبام جر خورد. صبر میکردی میرفتیم خونه بعد...
من: خودتم همچین بدت نیومدااا. 
و خندیدم.
جین یونگ: مگه میشه بدم بیاد؟! 
من: پس چی میگی؟ 
جین یونگ: میگم الان موقعش نیست. تو خونه. 
من: اووم... ببخشید ولی خیلی خوشمزه بودا.
زیرلب گفت: خیلی پررویی...
من: میشه دوباره؟
جین یونگ: گفتم تو خونه.
من: فقط یکی...
جین یونگ: آه... باشه.
لبامو چسبوندم به لباش و دوباره خوردمشون. دستاشو دور گردنم حلقه کرد و همراهیم کرد. 
***
یونگجه:
من و دوستام تو سالن غذاخوری پشت میز نشسته بودیم. همه درحال خوردن بودن ولی من اشتها نداشتم و با رشته های رامنم بازی میکردم. نگاه سنگینشون رو خودمو حس میکردم. 
تهیونگ: یونگجه یاااا.
سوالی نگاش کردم.
تهیونگ: میشه بگی چه اتفاقی برات افتاده؟
مکث کردم و گفتم: هیچی.
دوباره به بازی با رشته هام پرداختم. 
تهیونگ: ما هم خر...
نگاش کردم ولی حرف نزدم. اخم کرد و گفت: واقعاً خر فرضمون کردی؟!
سرمو به چپ و راست تکون دادم. 
تهیونگ: خیلی مشکوکی. هم تو هم اون جی بی که الان پشت اون میزه نشسته و به غذاش زل زده. 
و به جی بی که از ما فاصله داشت اشاره کرد. همه بهش نگاه کردن. غذای جی بی هم رامن بود. یه دستش زیر چونش بود و به رامنش زل زده بود. آه کوتاهی کشیدم. 
تهیونگ: ما مگه دوست نیسیتم؟! نمیخوای چیزی بگی؟!
مکث کوتاهی کردم و گفتم: هیچی نشده، تهیونگ. بیخیال. 
تهیونگ: اینطوری بیشتر مشکوک میشیم، یونگجه.
عصبی شدم و گفتم: اصلاً به من چه! به هرچی میخواین فکر کنین. 
از پشت میز بلند شدم و رفتم. از پشت صدای تهیونگو شنیدم: ما پول غذاتو نمیدیمااا. 
توجهی نکردم و از سالن غذاخوری خارج شدم. تو راهرو، یورا رو دیدم. وایسادم. اونم وایساد. حرفی برای گفتن نداشتم. فکر کنم اونم همینطور. بیخیال از کنارش رد شدم. 
***
یوگیوم:
به من میگن یه علاف که هرروز یواشکی تو دانشگاه پرسه میزنه. رو نیمکت دراز کشیده بودم و با موبایلم بازی میکردم. یهو یه سایه افتاد روم. موبایلو آوردم پایین و بهش نگاه کردم. اخمام رفت تو هم. جکسون پوزخند زد و گفت: آرامشت به هم خورد، نه؟
من: نابود شد.
سر جام نشستم و از رو نیمکت بلند شدم. موبایلمو گذاشتم تو جیب سویشرتم. 
جکسون: مث اینکه اینجا خیلی بهت خوش میگذره، کوچولو.
من: آره. تو نباشی خیلی خوش میگذره.
جکسون: اون وقتی هم که تو نبودی به من خوش میگذشت.
پوزخند زدم. نگاهش تهدید آمیز شد.
جکسون: زیاد چیزی بهت نمیگم چون سنی نداری، بچه. زیادم مچالت نمیکنم چون گریت میگیره میدویی تو بغل مامانت.
من: هرهر. نمکدون، نمکت تموم نشد؟! 
جکسون: اتفاقاً زیاد شده.
من: آره. میبینم.
جکسون: یه کاری نکن برم لوت بدم بندازنت بیرون.
من: خودتو بترسون. 
جکسون: میتونم لوت بدم ولی حیـــف دلم برات میسوزه، کوچولو.
من: من به دلسوزی تو احتیاج ندارم، عوضی.
جکسون: خیلی رو داری، فسقلی.
من: آره میدونم.
مکث کرد و گفت: یه بار دیگه بهت میگم به بم بم نزدیک نشو.
من: به تو ربطی نداره. 
جکسون: خیلیم ربط داره.
من: هیچم ربط نداره. چه من پیشش باشم چه نباشم، برای تو چه فرقی میکنه؟! تو که نمیخوای بگی دوسش داری؟!
پوزخند زد و گفت: تو فکر کن آره. میخوای چیکار کنی؟!
من: من شک دارم. ازش شنیدم یکی دیگه رو دوست داری. پس قطعاً به تو مربوط نیست که من باهاش باشم یا نه.
مکث کرد. مدتی به یه طرف خیره شد. بعد روبهم گفت: من هیچکیو به جز اون دوست ندارم...
من: دروغ میگی.
جکسون: دروغ نمیگم.
من: اگه نمیگی، چرا هروقت باهاشی از کسی که دوسش داری حرف میزنی؟! اصلاً میدونستی همیشه با حرفات آزارش میدی؟! میدونستی همیشه قلبشو زخمی میکنی و اون هیچوقت به روی خودش نمیاره و خودشو خوشحال نشون میده؟! 
هیچی نمیگفت و فقط متعجب بهم خیره شده بود. عصبی گفتم: چرا هیچی نمیگی؟! تو خسته اش کردی. خوردش کردی. الانم نمیتونی درستش کنی. چون من نمیذارم بهش نزدیک شی.
با حالت عصبی و متعجب گفت: چه غلطی میخوای بکنی؟؟
من: میخوام کمکش کنم فراموشت کنه.
یهو یقمو گرفت و گفت: خفه شو!
با اخم نگاش کردم. زیرلب گفتم: دیر شده. دیگه نمیتونی کاری کنی... 
با عصبانیت نگام میکرد. میدونستم حرفی به ذهنش نمیرسه که بزنه. احساس پیروزی میکردم. نیشخند زدم. یقمو ول کرد. به پشت برگشت و ازم دور شد. 

نظر نرود از یاد
 




نوع مطلب : Be mine، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 20 مهر 1395 07:35 بعد از ظهر
ای وایییی این یوگی چقد اعصابمو خورد میکنه
Mahdis
یکشنبه 11 مهر 1395 01:08 قبل از ظهر
اییی خدا من چقد گشاد بازی در اوردم نخوندم
وااای 2جه
مارکجین
جکبم
یوگبم
Mahdis ههههه



جمعه 2 مهر 1395 03:03 بعد از ظهر
ای ماررررررررررک وجییییییییییین.............
الهی بم بم چه زجری از دست جکسون میکشه یه ذره جکسون حرس بخوره حالش جابیاااد
الهی یونگجهه جههه بووومممم
خیلی عالی بود چینگو مرسییییی
Mahdis خواهش میشه
جمعه 26 شهریور 1395 04:36 بعد از ظهر
وااای بالاخره از شر این یورا خلاص شدیم
وااای نه 2jaeآخه چرا؟بهتره که مامان و باباشون توی تصادف باهم بمیرن.فکر کنم اینجوری بهتره.ولی منتظر قسمت بعدیم.
جینمارک
Mahdis اره اخیییش
دربارش فکر میکنیم
ایز عشق
جمعه 26 شهریور 1395 07:47 قبل از ظهر
اخ یوگیوم کثافت دمت گرم حال کردم
دوجه هم که
Mahdis
جمعه 26 شهریور 1395 02:42 قبل از ظهر
خععلی خوب بود اییییییییییول یونگجه جون امیدوارم كردی دخترروً دك كردی
Mahdis
پنجشنبه 25 شهریور 1395 09:56 بعد از ظهر
یونگجه هم مردی شده دخترو مردمو پس میزنه
مارکی شیطون
خو جینو بلند کن ببر خونه دیگ تازه بیشتر نشون بده
چرا جکی؟؟؟هان؟؟
Mahdis مرسی از نظرت
پنجشنبه 25 شهریور 1395 11:37 قبل از ظهر
وای یونگجه و جی بی
افرین یونگجه دختررو رد کرد
مارکجین عااااالییی بودن .
وای بمی اخر با کی میشه ینی؟
Mahdis

اوره
میبینیم
پنجشنبه 25 شهریور 1395 07:55 قبل از ظهر
Wooowwww fogholade booood
Jackbammmmmmmmmmmmmmmm
Mahdis
پنجشنبه 25 شهریور 1395 01:46 قبل از ظهر
پووف بالاخره این دختره دک کرد آفرین پسرم
الهی بگردم چه داغون شدن ولی کنجکاو شدم اون راهه چیه که باهاش میشه مراسمو بهم زد
عذاب وجدان گرفتم سر قضیه ساعته فک نمیکردم تصمیم بگیره برا بمی بخرتش برا همین کلی فحشش دادم
مارک بی جنبه ... صبر داشته باش پسرم
نمیدونم چرا تا یوگیوم و جکسون حرف میزنن منتظر یکی اون یکیو در حد مرگ بزنه ... من اعصاب ندارم یا اینا ؟! ... عالی چینگو موفق باشی
Mahdis اهوم
میبینیم
خخخخ

نه ممکنه دوباره بزنن همدیگه رو خورد خاک شیر کنن
ممنون عزیزم
چهارشنبه 24 شهریور 1395 10:13 بعد از ظهر
من سر حرف زدن یورا و یونگجه حرکات موزون میرفتم از خوشحالی
ابهت یونگجه رو عشقه
جه بومیییییی
جدایی توجاعه نموخاممممم
شیروووووو
جینمارک
جکبم موخامممممم
یوگی
یوگی مهربون
Mahdis


ایز ریل
جکبم میرسد
مهربون شده
چهارشنبه 24 شهریور 1395 09:59 بعد از ظهر
وای من تازه شروع کردم به خوندن داستان محشره بخصوص از قسمتایی که یوگی جونم وارد داستان شده
خسته نباشی وممنون
Mahdis مرسی گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :