تبلیغات
GOT7 Stories & Fictions - I'm yours EP15/1
Welcome to GOT7 Stories & Fictions
GOT7 Stories & Fictions
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : Ava


سلام چینگو ها ...اولا این قسمت خیلی خیلی مهم و قشنگ میباشد ....دوما قسمت بعد رمزیه صحنه دار ولی زوجش سکرته سوما من خیلی سرم شلوغ شده واسه همین این فیک دیگه یکشنبه آپ نمیشه سه شنبه ها فقط آپ میشه   ...
چهارما ممنون ازتون که لایک میکنین و نظر میدین بخصوص الان که واقعا تو شرایط وحشتناکی دارم آپ میکنم..
همین برین  ادامه....

الو مارک....
جین... تویی ....
کجایی چرا انقدر نفس...نفس میزنی ....
جین ...م...ن...کمک....خونه جه بوم....زود باش...
مارک ..مارک
جین یانگ:
تلفن قطع شد صداش پشت تلفن خیلی خراب بود و نفس نفس میزد بدون هیچ معطلی باهمون لباس تو خونه ام سوییچ گرفتم و سمت خونه جه بوم حرکت کردم ..توراه هم گوشیشو میگرفتم ولی جواب نمیداد داشتم از نگرانی میمردم ...
با لاخره رسیدم چند بار زنگ خونه جه بومو زدم ولی جواب نداد اطرافمو نگاه کردم ...پیداش کردمم تو یه ماشین بود ...درو باز کردم مارک رو فرمون بیهوش شده بود و یوگیومم در حالیکه کتفشو گرفته بود بیهوش افتاده بود ....مارک و تکون دادم یهو داد زد ....
ای....
مارک:
از شدت د رد بهوش اومدم دیدم جین بالاسرم وایستاده منو بغلم کرد و برد صندلی عقب کو چیکترین حرکتی که میخورم شیشه ها تا اعماق پوستم فرو میرفتند..به پشت خوابیدم ...
کجا میری ؟
بنظرت کجا بیمارستان دیگه....
نه ...جین...اونجا نه...
حرف نباشه داری میمیری...
جین بفهم رفتن به اونجا از مرگم بدتره دم یه داروخونه نگه دار بهت میگم چیکار کنی...
مااااارک....
خواهش میکنم جین خواهش....
خیله خب زنگ میزنم جکسون اون حتما میدونه ...
جیییییییییین مگه با تو نیستم به جک...سون زنگ نمیزنی بریم خونه تو لطفا .دیگه نمیتونستم حرفی بزنم ...
جین یانگ:
نمیخاستم بیشتر از این به خودش فشار بیاره همونطور که خودش خواست اون وسایلو از دارو خونه گرفتم و رفتیم خونه من ...
یوگیوم رو تخت انداختم و مارک رو صندلی نشوندم ...
مرده؟
مارک:نه خونریزیش زیاد بوده باید بهش خون بدی گروه خونیت بهش میخوره ...
بهش خون بدم من ا لان!!!
جین لطفا ....
باشه باشه تو بلدی ؟
اره اول جلو خونریزیشو میگیرم خب...
مارک خودت اوضاعت خرابه ...
اول یوگیوم جین دستشو بردار ...اها خوبه بند اومده ....
باید گلوله رو دربیاری ممکنه دوباره خونریزی کنه با اون پنس برو تو زخم و سعی کن گلوله رو دربیاری ممکنه خیلی سفت باشه از تموم زورت استفاده کن..
اها اینطوری ...
اوهوووم در..س..ته...
پیداش کردم..
ممکنه خونریزی کنه وقتی میکشی بیرون دستتو رو زخم نگه دار تا خونریزیش بند بیاد..
اوکی ....
خوبه حالا با بتادین ضدعونیش کن ...میتونی بخیه بزنی ؟
چی نهههه از من چه انتظاری داری ؟
خب برو کنار من ...
تلو تلو میخورد حال مارک اصلا خوب نبود ولی با این وجود همش نگران یوگیوم بود اومد خیلی حرفه ای بخیه زد و روش گاز گذاشت و باچسب محکمش کرد وقتی کارش تموم شد رو زمین افتاد ...بلندش کردمو به پشت خوابوندمش پیراهنشو در اوردم ...دیدن اون صحنه فراتر از تصوراتم بود مارک که تمام زندگیمه اینطوری پشتش خدای من ...از خون میترسیدم ولی به این موضوع فکر هم نمیکردم ....
جین درشون بیار فقط مواظب باش خونریزی نکنه دستتو جلوش بگیر و بعد با بتادین ضد عفونی کن بخیه لازم نیست  ...هربار که میخاستم تیکه های شیشه رو دربیارم دستاشو مشت میکرد و به تشک میکوبید دندوناشو از شدت درد رو هم فشار میداد و کل هیکلش بالا میامد و فریاد میزد ....
وقتی کارم تموم شد روشون گاز گذاشتم ...یه مسکن بهش دادمو و روش پتو کشیدم سریع خوابش برد ...
میخاستم صورتشم بشورم اما میدونستم بیدار میشه دستشو گفتم و به صورت بی جونش خیره شدم ...
مارکی کی این بلارو سرت اورده ....
جکسون:
از دیشبه گوشیش خاموشه از نگرانی داشتم میمیردم همه جا رو گشتم ولی هیچ جا نبود رفتم در خونه جه بوم تنها کسی بود که تو اون موقعیت داشتم ..باصورت نشسته و موهای شلخنه اومد درو بازکرد ....
چیه چیکار داری؟
مارک اینجا نیست ؟
من از کجا بدونم دوست پسرت کجاست ؟
همه جارو گشتم ولی هیچ جا نبود....
به من چه ؟...رفت عقب که درو ببنده خودم بین در قرار دادم هیع جه بوم هیونگ ..
چیه؟
میشه بیام تو؟
یه کم فک کرد و درو باز کرد و ازش فاصله گرفت....
رفتم تو خونش برخلاف خودش خیلی تمیز بود همه جا برق میزد و میدرخشید ..
تنها زندگی میکنی؟
اوووهوم ...
عجیبه ...
چیش عجیبه ؟
الان سه سال تنهایی نمیخای دوست پسری چیزی.....
اومدی تو زندگی من فوضولی کنی؟
نه هیونگ ...
با بابا حرف زدی؟
نه هنوز...
میخای چیکار کنی؟
هیچی دست مارک و بگیرم بریم یه گوشه زندگیمونو کنیم ....
ها..ها...ها....این الان هدف زندگیته ...
اووهومممم
تو میدونی مارک چیکارا میکنه؟.
چطور؟
هیچی همینطوری...
توچیزی میدونی که من ندونم ....
جکسونا تو خیلی چیزا نمیدونی ولی با تمام وجودم امیدوارم به ارزوهات برسی....
هیونگ این دعواها هرچیو که خراب کرد انگار رابطه منو با تو درست کردها....
کمتر حرف بزن ...مارک پیش جینه برو دنباش ...
تو از کجا میدونی ؟اونجا چیکار میکنه ...
داداش خنگ من تو این موقعیت مهم این حرفاست برو به مارکت برس حالش خوب نیست...
چی شده یعنی چی حالش خوب نیست؟
چرا انقدر میپرسی خودت برو ببین....
ممنونم جه بوم هیونگ فعلا....
جین یانگ :
مارک بهوش اومد بعد از اونم یوگیوم براشون صبونه درست کردم که بخورن حتی جرات نداشتم بپرسم دیشب چه اتفاقی افتاده بود...سرمیز صبونه نشستیم هنوز چهره هاشون زرد بود و درد داشتن ....
مارک:
یوگیوم از مامانم اینا خبر داری ؟ 
هوووووم.....نه هیونگ اتفاقی افتاد ....
هیچی 
به قیافه متعجب جین نگاه کردم حقم داشت دیشب منو با این وضع دیده الانم قضیه مامانم اینا ...دیگه طاقت نیاورد قاشق و محکم روی میز زد قیافه اشو توهم کرد..
مارک مگه تو بهم نگفته بودی مادر پدرت سالها پیش مردن !!
جین ....
جین یانگ:
بهم بگو مارک حق دارم بدونم .....
راستش ..
...یهو زنگ در اومد...بلند شدم برم باز کنم ....
دیدم جکسونه درو زدم و برگشتم پیش مارک...
کی بود؟
جکسون.....
از جاش بلند شد ...
یوگیوم:هیونگ اگه مارو تواین وضعیت ببینه ....
رفتم سمت در ورودی که بازش کنم دستگیره رو کشیدم با جکسون چشم تو چشم شدم یهو مارک دستمو کشید رومو به خودش برگردوند و خم شد و لبشو گذاشت روی لبام و عمیق ترش کرد چشام خودبه خود بسته شدند ....به محض اینکه جکسون از شدت شوکی که بهش وارد شده بود رفت ...مارک ازم جداشد ....
ببخشید جین....
یه سیلی محکم زدم تو صورتش....
یه چند ثانیه به زمین خیره شد...اشکاش صورتشو خیس کرده بود اروم زیرلب اسم جکسونو اورد ......
مارک من این بار توضیح میخام برای همه سوالام و تا جواب ندی نمیزارم از خونه بری بیرون .....چرا الان منو بوسیدی ؟چرا بهم در مورد خانوادت دروغ گفتی؟ چرا ترکم کردی؟دیشب چرا اون وضعی بودی؟مارک من جواب الکی نمیخام من راستشو میخام...
اشکاشو پاک کرد ورو صندلی نشست ....
خسته ام جین خسته دیگه حتی حال ندارم به دروغ ساختن فک کنم ....باشه بهت میگم بشین ...
یوگیوم:هیونگ نمیتونی اینکارو کنی....
مارک:یوگیوم تو دخالت نکن مسولیتش بامن ...
.....رفتم نشستم ...
خب میشنوم ...
مارک:
بچه که بودم بابام ورشکسته شدکلی بدهی بالا اورد بانک خونمونو مصادره کرد و هر چی داشتیمو ازمون گرفت بابامم افتاد زندان هیچ پولی نداشتیم صب ها که بی خیال صبونه بودیم ظهر ها یه چیزی میدزدیدم که فقط زنده بمونم  شبا هم که هیچی همه روزم اینطوری میگذشت ..یه روز رفتم از یه مرد کره ای که تازه اومده بود لوس انجلس گدایی کردم اونم بهم گفت اگه کاریکه میخاد بکنم بهم یه اسکناس درشت میده منم انجام دادم سرش چندتا غول چماق ریختن سرمو کلی کتک خوردم ...همون مرده اومد و دستمو گرفت و بلندم کرد ...
خوبه به درد اینکار میخوره ...
قرار شد باهاشون کار کنم اونا هم پول خیلی خوبی بهم بدن پدرمو از زندان بیرون اوردن یه خونه خوب تو بهترین جای لوس انجلس برامون خریدن به شرطی من جزو سازمان باشم اموزشهای خیلی پیچیده ای دیدم چه از لحاظ بدنی چه فکری منو مث یه حیووون اموزش دادن اما خیالم راحت بود مامانم اینا حالشون خوبه کم کم تبدیل شدم به بهترین نیروشون و مطمئن بودم برا اینکار بدنیا اومدم ماموریت های مختلف تعداد ادم هایی که کشتم از دستم خارجه ....بعدم بعنوان مامور مخفی چند تا پرونده به دستم رسید که یکیش تو بودی هیچ وقت فک نمیکردم وابسته ات بشم اما شدم و سازمان دستور حذف ماموریتم رو داد جین من یه جاسوسم واسه همین مجبور شدم ترکت کنم اون موقع تورو الانم جکسونو.....
به جین نگاه کردم به یه جا زل زده بود و اشک میریخت و به حرفام فکر میکرد....
چرا انقدر اصرار داری بهم دروغ بگی مارک!!!
این عین واقعیته گاهی اوقات واقعیت تلخ تره....من اگه به حرف سازمان گوش ندم اونا پدر و مادرمو ....
این سازمان کارش چیه؟
یکی از زیرمجموعه های سازمان سیا امریکاس من فعلا تو بخش جاسوسیشم و کارش مبارزه با تروریست و حامیانشه اما خیلی اوقات راه هایی که انتخاب میکنه انسانی نیست ...
یوگیوم:جین یانگ هیونگ مارک هیونگ واقعا دوست داشت درسته با نقشه اومد تو کمپانیت اما علاقش به تو اصلا ربطی به اینا نداره...
چرا به جکسون نزدیک شدی؟
جکسون ماموریت بعدی من بود پسر جذابی که پسرارو دوست داره هیچ وقت فک نمیکردم روزی برسه که بشه تموم زندگیم ....
مارک حالا میخای چیکارکنی؟
میخام زمانو به عقب برگردونم میخام از کسایی که دوست دارم محافظت کنم ..از جکسون از پدر مادرم از تو ازهمه ....
بلند شد و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت تو اتاق......میدونم هضمش برات سخته جین یانگ





نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها : Markson، jackbam، markjin مارکسون، مارکجین، جکبم، بینیور، فن فیک گات سون،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 تیر 1397 08:41 بعد از ظهر
من الان جای جکسون بودم هم مارک هم جین رو پاره میکردم
یکشنبه 4 مهر 1395 07:11 بعد از ظهر
اینا همش توطئه آمریکاس
هییییی روزگار
زد جکسونو نابود کرد با اون وضع
برم ادامه شو بخونم
Ava بگو....مرگ بر آمریکا...
جکسون
یکشنبه 4 مهر 1395 12:38 بعد از ظهر
مارکی من
جکی بدبخت چ صحنه ای دیده
جین
چه بوم دیگ چ کره خریه؟
این چیزا رو از کجا میدونه اخه؟
اه اصلا برم ادامشو بخونم تا نمردم
Ava مارک مجبور بید
جکسون گناه بید
جی بی سکرت بید
یکشنبه 4 مهر 1395 11:07 قبل از ظهر
kheili kotah bod
Ava
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :