تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - I'm yours EP15/2
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : Ava


دوستان همونطور که گفتم این قسمت خیلی مهمه...

مدیرنیم من نمیتونم برم تلگرام میشه اپ یک شنبه منو بحذفی مرسی..

جکسون:
باورم نمیشد خودمو به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم اشکام سرازیر شن مارک من زندگی من یهو مث یه آوار همه چی خراب شد ..حتما جین مجبورش کرده حتما ..چطور ممکنه ..
مارک:
شب شده بود دردم هم کمتر شد ...جین هنوز تو اتاقش بود ...
من میرم یوگیوم ..
کجا هیونگ زخمت هنوز خوب نشده ...
به سازمان بگو طبق گفته شما من دیگه جکسون وانگو نمیبینم.....
هیونگ مطمئنی تو بدون جکسون..
میدونم مدت زیادی دووم نمیارم اما یوگیوم بم بم راست مگه گاهی اوقات برای اثبات عشق باید از خود عشقم گذشت ...
حالا کجا میری ....
میرم پیش کسی که باعث همه این مشکلاته....
یه تاکسی گرفتم و دم شرکت وانگ پیاده شدم ...
رفتم تو آسانسور طبقه آخرو زدم میدونستم قبل از رسیدن من کلاغ های آقای وانگ خبرچینیشونو کردند ...
بدون اهمیت به منشی وارد دفترش شدم ....
میدونستم متعجب بود ولی مغرور لعنتی حتی به روشم نمیاورد ...
خوش اومدی مدیر توان ...
گفتم زحمتونو کمتر کنم خودم اومدم...
ممنون که به فکر من پیرمردی.....
اومدم باهاتون معامله کنم ...
معامله چقدر هم عالی ...خب میشنوم ..
من جکسونو ترک میکنم برا همیشه اما درعوضش باید یه کاری برام کنید...
پیشنهاد وسوسه انگیزیه چقدر میخای؟
عشقو با پول نمیخرن آقای وانگ...
منو نخندون توان  همتون از این حرفا زیاد میزنید تو هم مث همون بم بم ای....
اره من مث بم بمم که قدر این جمله رو میدونه .گاهی برای اثبات عشق باید از خود عشقم گذشت...
میدونی احساساتم جریحه دار شد چی میخای....
میدونم شما خودتون خوب میدونید که مامان جکسون کجاست ..این همه سال چقدر سعی کرده جکسونو ببینه ولی مانعش شدید...
اینارو از کجا میدونی؟
کجاش مهم نیست شرط مهمه بزارید جکسون مامانشو ببینه این شرط منه ....
هدفت چیه توان ؟
هیچی من فقط عاشق پسرتونم همین....
دروغ میگی تو برده پولی مث بقیه  ....
آقای وانگ اینو خوب تو حافظتون بسپارید دلیل اینکه من عشقم ترک میکنم شما و قدرت توخالیتون نیست بلکه خوده جکسونه ...حالا قبول میکنید؟
قبوله معلومه قبوله من میزارم جکی مامانشو ببینه اگه این همچیو حل میکنه ...
ممنونم ....من رفتم ....
صبر کن مارک توان یه چیزو فراموش نکن اگه جکسون تونست بم بم رو فراموش کنه توهم فراموش میکنه و براش میشی مث یه خاطره.....
من حتی به یه خاطره بودنم راضی ام آقای وانگ.....
یونگجه :
امروز روز تعطیلم بود دوش گرفتم و اومد بیرون یه موسیقی ملایم گذاشتمو شروع به خوندن کردم ....چون سر مارک شلوغ بود من از کوکو مراقبت میکردم تو حال خودم بود که زنگ در خورد ....درو باز کردم....
جکسون بود افتاد بغلم.....به زحمت کشوندمش رو کاناپه خوابوندمش   ....داشتم بلند میشدم منو کشید و رو خودش انداخت ....دهنش باز کرد بوی الکل میداد ....
یونگجه ها با من قرار میزاری؟
سرشو اورد نزدیک میخاست منو ببوسه ...منو هل داد عقب و بغضش ترکید من حتی نمیتونم به خیانت بهش فک کنم اونوقت اون عوضی چطور میتونه ...خودمو جمع جور کردم....
جکسون الان مستی حالیت نیست...
گریه هاش بند نمیومد و همونطوری تیکه تیکه حرف میزد و به مارک بد بیراه میگفت....
خب بهم بگو چی شده من کمکت میکنم...
من ...من...هرکیو دوس دارم تنهام میزاره ...آخه این قلب لعنتی من مگه چقدر جون داره ..
بعد از اینکه نیم ساعت گریه کرد و اروم شد بهش ارامش بخش  دادم خوابش برد و بعدم شماره مارکو گرفتم....
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد....
یوگیومو گرفتم اونم جواب نداد ..
به منشی شرکت زنگ زدم....
الو خانم کیم ...
سلام قربان ...
سلام وصل کنید  آقا توان  ....
متاسفم قربان ولی ایشون نیستند ....
کجاست ..
چند ساعت پیش یه ملاقاتی با رئیس داشتن و رفتن بیرون شرکت ...
ملاقات با رئیس ؟
بله قربان ....
خیلیه خب ممنون...
ذهن یونگجه :مارک پیش آقای  وانگ چیکار میکنه؟ عجیبه ....
مارک :
وسایلم و جمع کردم فکر اینکه دیگه جکسونمو نمیبینم دیونه ام میکرد یکی از عکسامونو که قاب کرده بودیمو گرفتم  زیرش نوشته بود ،جکسون همه چیز مارکه،
اره مارک توان این پایان زندگیته دیگه حیاتی وجود نداره .
..همینطور قاب عکسو به قلبم میفشردم و گریه میکردم..
امروز قلب من دیگه مرد هیچ وقتم زنده نمیشه ..صدای هق هقام تو خونه پیچیده بود بلند شدم تا برای آخرین بار با خاطراتمون وداع کنم ..
آشپزخونه ،جای پختن غذاست اما برای منو جکسون محل عشق بازیمونه توش کلی بهونه داشت بهونه هایی برای نزدیک شدن به جکسون برای بوسیدنش در آغوش گرفتنش...
مبل جلو تلوزیون ،هیچ وقت یادم نمیاد یه فیلمو باهم درست درمون کامل دیده باشیم همش وسط فیلم شیطنتش گل میکرد همش عادت داشت بشینه ومن سرمو رو پاهاش بزارم و موهامو نوازش کنه ...
در ورودیه خونه جکسون غم هاش اونجا میزاشت و میومد پیش من همیشه شاد و خندون بود..
حمام تنها جایی بود که بدون دغدغه فرصت اینو داشتم دیدش بزنم دیگه جکسونی نیست که سرمو بشوره و به بهانه لیف زدن همه جامو لمس کنه... بعضی شبا انقدر غرق هم بودیم که تو وان حموم بغل هم میخوابیدیم بوسه هامون زیردوش هیچ لذتی بالاتر از این نبود ...
و اما اتاق خواب مشترکمون اتاقی که بوی منو جکسونو میداد هر وسیله ای که توی این اتاق پشتش یه خاطره دفنه  روی تخت نشستم بالشت جکسونو تو دستم گرفتم و با لذت تمام بغلش کردمو بوییدم بوی جکسونم ...سرمو تو بالشتش فرو کردم و به شدت گریه کردم...این تخت حالا دیگه صاحب نداره ....جکسون عادت داشت بدن  لختشو در اختیارم بزاره و از اینکار لذت میبرد حس بغل کردنش صب در آغوشش بیدار شدن اینا زندگیه منن که دارن تبدیل میشن به یه خاطره ...
بعد از وداع با خاطراتم سوار تاکسی شدم به سمت آدرسی حرکت کردم که نمیدونم کجا بود ...
جکسون :با حس چیزی رو تنم از خواب بیدار شدم ...کوکو بود یه لحظه احساس کردم مارک اومده اینجا .کوکو رو بغل کردم ....
مارک ....مارک....
یونگجه از اشپزخونه اومد بیرون....
آقای وانگ آرامش بخشه بخورید قربان ....
مارک کو پس؟
مارک!!اینجا خونه منه....
میدونم اخه کوکو !!
الان سه روزه پیش منه ...شماهم الان 24ساعت خواب بودید ....
من واقعا !!!
از جام پریدم یک روز یک روز کامل از مارکم بیخبرم.....
سریع لباسامو مرتب کردم و زدم بیرون ...یونگجه دنبالم اومد .....
تو چرا ...
شما حالتون خوب نیست من رانندگی میکنم ...
سوار شدیم هوا ابری بود ....میخواست بارون بیاد ..خونه یونگجه خارج از شهره چون از خیابونهای شهری خاطره بدی داره ...
وقتی رسیدیم سئول بارون گرفت یهو ماشینو نگه داشت .سرشو رو فرمون گذاشت ....
یونگجه خوبی ؟
دیدم گوشیش زنگ میخوره ....گوشیشو گرفتم ...
جه بوم!!!
جه بوم با تو چ کار داره ؟
...گوشیو از دستم کشید و جواب داد ....نفس نفس میزد..
ها جه بوما ....
....این دیگه چیه از کی تا حالا انقدر صمیمی شدند اینا به اسم کوچیک صداش میکنه!!!
فهمیدم نگران نباش تنها نیستم جکسون اینجاست ..گوشی...
باتو کار داره ...
الو جه بوم هیونگ ....آخه چرا؟...باشه باشه ....فهمیدم  ..
تلفنو قطع کردم همونطور که جه بوم گفت  یونگجه رو بردم رو صندلی عقب خوابوندمش صدای اهنگو زیاد کردمو یه قرص زیر زبونی از داشبورد دراوردم و بهش دادم ..
جکسونا ....
نمیدونم چته ولی حرف نزن من رانندگی میکنم....
رسیدیم شرکت جه بوم نگران اومد دم ماشین و مستقیما رفت سراغ یونگجه انگار منو اصلا نمیدید دست یونگجه رو گرفته بودو نوازش میکرد و بعدم بغلش کرد .....اینا چشونه کی انقدر صمیمی شدند !!!یونگجه که دوست دختر داشت این چه وضعشه تو همین حال بودم که بابام صدام کرد .....رفتم سمتش تعظیم نصفه نیمه ای کردم ....
نمیخای از پدر پیرت خبر بگیری دلم برات تنگ شده بود گاگا.....
ولی دل من براتون تنگ نشده بود ....مارک؟
میبینم اونم برده پولت شد !!!
چی ....مارک کجاست چه بلایی سرش آوردین ؟
بعد از گرفتن پنجاه هزار دلار قرار شد ترکت کنه خوبه عشق مارک ده هزارتا گرون تر از بم بمه....
دروغ ...دروغ میگید ....یقشو گرفتم ...
مارک من کجاست ؟؟
گفتم که الان داره با اون پول خوش میگذرونه ...پسرم به خودت بیا اون خائن و فراموش کن ...یقشو ول کردم و پشتمو بهش کردم که اشکامو نبینه شکستن غرورمو نبینه نفس کشیدن برام سخت شده بود نفسام عمیق بودن اما شکسته شکسته قلبم به شدت درد میکرد داشتم می افتادم که یکی منو گرفت تو بغلش.....
خب این قسمت خیلی حساس بود شما در موردش چی فکر میکنید ؟
کی جکیو میگیره؟
این پایان مارکسونه؟
داستان دوجه واقعا چیه؟
بهترین صحنه این قسمت بهترین دیالوگ؟؟؟؟




نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها : Markson، jackbam، markjin مارکسون، مارکجین، جکبم، بینیور، فن فیک گات سون،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 تیر 1397 08:28 بعد از ظهر
به نظر من این پایان مارکسون نبود و مارکسون به عشق هم میرسن
شنبه 23 دی 1396 06:19 قبل از ظهر
مسلما دوجه داستان خاصی نداره
چون تو برچسبا نوشتی بینیور جینمارک مارکسون جکبم
Mahdis نویسنده گرامی درحال حاضر حضور نداره پس میتونم جواب نظرتو بدم
اولا دوست عزیز نویسنده مد نظرش بود ک فیکو بنیور کنه ولی چون اکثرا دوجه رو پسندیدن برای جلب رضایت خواننده ها دوجه نوشت و ب نظرم اصلا هم داستانش بد نشد و جذابیتش رو حفظ کرد
ثانیا شما نمیتونی تعیین کنی دوجه داستانش خاصه یا نه چون ی بنیور لاوری و از نظر ی دوجه لاور بنیور هم داستان خاصی نداره چون بیشتر از این کاپل نوشته میشه
البته من معتقدم کاپل نعیین نمیکنه فیک قشنگ باشه یا ن چون مهم موضوع فیکه
چ لزومی داره ک چون بنیور بیشتره ما هم بیایم حتما بنیور بنویسیم؟‌ دوجه هم ی کاپله ک فیکاش زیاد نوشته نشده ب این دلیل نیست ک داستان خاصی نداشته باشه خانوم سرور
من از اول همیشه تاکید کردم ک اگ از کاپل یا فیک خوشتون نمیاد میتونید نخونید چون مجبور نیستید ب انگشتاتون فشار بیارید ک این چیزا رو تایپ کنید
منم معمولا همچین نظرایی رو حذف میکنم ولی بدم نیومد جواب نظرتو بدم
موفق باشی خانوم سرور^^
یکشنبه 4 مهر 1395 11:40 بعد از ظهر
مارکسونمممممممممممممم
عشقشون مظلومانه هس
Ava آخهی
یکشنبه 4 مهر 1395 07:18 بعد از ظهر
دفعه دیگه باید دستمال کاغذی بذارم دم دستم الهی بگردم مارکسونم
2جه ایز وری یهویی ... چی شده ؟!
مارکسون لبه پرتگاه ... بنظرم یه جوری بهش برمیگرده
بنده خدا جین و جکسون باز خوبه جین حداقل همه چیزو میدونه جکی الان نابود میشه بچه ام
باز خوبه حداقل مادرشو میتونه ببینه
خیلی عالی دستت مرسی چینگو
Ava حتما یادت نره
هنوز مونده بفهمیم
هیع مارکسونم
جین خیلی گناه داره جکی که دیگه مرگ
ممنون
یکشنبه 4 مهر 1395 05:48 بعد از ظهر
عاغو یه چیزی!
میشه قالب وبلاگ رو عوض کنین؟
خیلی تیرس یه چیز روشن تر بذارین
:)
Ava دست من نیست به مدیرنیم میگم
یکشنبه 4 مهر 1395 05:46 بعد از ظهر
رمز قسمت بعد رو مثل چند قسمت قبل تو همینجا بذار لدفن
Ava حتما میزارم فقط رمزی میکنم که ف.ی.ل.ت.ز.نشیم
یکشنبه 4 مهر 1395 05:45 بعد از ظهر
عررررررررررررررر
نمیخوامممممممممممممممم

یعنی مارکسون تموم شد؟
چرااااااااااا؟
الان قسمت بعد چجوری صحنه داره؟
مارکسون که نیس
جکبم هم که نیس
مارک جین هم فک کنم نیس
احتمالا جه بوم و یونگجه یه کارایی میکنن
اه من مارکسون میخوام عاغااااااااا چرا همچین شد؟
حالا مارک نره خودکشی کنه بدبخت شیم؟جکسون بلایی سر خودش نیاره؟
قرار بود آخرش خوب تموم شهههههه
Ava یعنی نتیجه گیری تو حلقم عالی بود
هنوز که فیک تموم نشده
مارک جکسون لب مرگ بیدن
باشه گریه نکن آخرین بخاطرت دوباره نوشتم
یکشنبه 4 مهر 1395 03:28 بعد از ظهر
نکنه بم بم گرفتش؟؟؟
نه بابا چه پایانی
عشق یونگجه تو تصادف تو بارون مرده
بهترین صحنه هم خاطرات مارک بووووود
Ava مشخص میشه

اره
موافقم
مرسی
یکشنبه 4 مهر 1395 02:19 بعد از ظهر
اوره خییییلی حساس بود
عه این کی بود جکیو بغل کرد
نه فکر نکنم پایان مارکسون باشه حس میکنم بالاخره به هم میرسن
خیلی دلم میخاد بدونم داستان دوجه چیه
بهترین صحنه اونجایی که جه بوم یونگجه رو بغل کرد
بهترین دیالوگ: گاهی برای اثبات عشق باید از خود عشقم گذشت
چقد غمگین
Ava
مشخص میشه
خدا کنه
میفهمیم
کلا عشق دوجه ازت فوران میکنه مدیر نیم
موافقم بمیه عارفم
ممنونم مدیرنیم فقط میشه اپ یک شنبه منو پاک کنی مرسی
یکشنبه 4 مهر 1395 12:56 بعد از ظهر
وای خدا چه خاطراتی ک مارکسون نداشتن
جکیه منحرف
باباش عوضیه اشغاله یابوعه بوزینس انگله نفهمه بیشعوره......
خیلی این قسمت قشنگه و البته غمگین
بنظرم بمبم به جکی میگه ک همش تقصیر باباشه
اینیم ک از پشت گرفتتش یا جینه یا بمبم
اگ پایانش باشه ک بنده به شخصه حساب نویسنده میرسم
نمیتونم فک کنم قسمت بعد صحنه برا کیو کیهولی من دوست
دوجه واقعا داستانش چیه؟از کنجوکاوی گریم گرفته دیگ دقت کن فضولی نه
چرا همیشه این سوالو میپرسید؟؟خوب همه جاش خوبه
من منتظرممممممممممممممم
Ava مارکسون
مارک هم هستا همه آتیشا که ما جکی نیست
اینا تازه کمش بود
نتیجه گیری خوبیه
ممنونم که کنجکاویو و همیشه دنبالم میکنی
یکشنبه 4 مهر 1395 11:06 قبل از ظهر
bam bam jackson ra migire.
behtarin sahne yad avariye khaterate mark ba jackson.
Ava یس همه یه پا نویسنده ان
موافقم شدیدا
مممرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :