تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Be mine-ep22
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
شنبه 3 مهر 1395 :: نویسنده : Mahdis
سلام
اول شروع مدارسو به همه تبریک و تسلیت میگم
Be mine طبق برنامه اپ میشه فقط دیرتر
برید ادامه
با روشن شدن اتاق توسط نور آفتاب، چشمامو باز کردم. به یونگجه که آروم خوابیده بود نگاه کردم. لبخند زدم و موهاشو بوسیدم. فکر کنم با اینکارم بیدارش کردم. چشماشو آروم باز کرد. 
من: صبح بخیر.
بهم نگاه کرد و زیرلب گفت: صبح بخیر... 
یکم فکر کرد و گفت: نمیریم دانشگاه؟
من: یه هفته مرخصی گرفتم.
یکم مکث کرد و گفت: نمیدونستم...
من: آره چون این چند روز فقط داشتی گریه میکردی و حواست به هیچی نبود. 
یونگجه: آها... 
ازم فاصله گرفت و رو تخت نشست. پس از مکث کوتاهی از رو تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون. منم از رو تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.  ...  صبحونه رو تو رستوران هتل خوردیم. البته فکر کنم فقط من خوردم. این یونگجه که همش اشتها نداره. یکم به زور دادم بهش بخوره. الاغ! بخور دیگه! هووووف. فقط یه لقمه پنیر و یه چای سبز خورد. داشتم متفکرانه و عصبی نگاش میکردم. یه مدت پشت میز نشسته بود. اهم بلندی کردم. اصلاً نشنید. اهم بلندتری کردم. همه شنیدن به جز اون! اخم کردم.
من: یونگجــــه.
یونگجه: بله؟
من: صبحونتو خوردی، مگه نه؟
آهسته گفت: اهوم...
من: خــــب. بریم دیگه. 
سرشو آروم تکون داد. از پشت میز بلند شدم ولی اون همونجوری نشسته بود. نفسمو فوت کردم. دستشو گرفتم و از رو صندلی بلندش کردم. اصلاً از این وضعش راضی نیستم. بهتره سر حالش بیارم. بریم بیرون؟ آره خوبه. روبهش گفتم: میخوای بریم بیرون؟
یکم مکث کرد و زیرلب گفت: نمیدونم...
رفتم طرف رزروشن و کارتو تحویل دادم. همونطور که دست یونگجه رو گرفته بودم، از هتل بیرون رفتم. شروع کردم به قدم زدن. 
من: به نظرت کجا بریم؟
زیرلب گفت: نمیدونم...
من: یه چیزی بگو دیگه. میخوام یه جا ببرمت که خوشحال شی.
مکث کرد و گفت: هرجا تو دوست داری...
من: برای من فرقی نمیکنه.
یونگجه: یه جایی بریم دیگه...
من: باشه. 
یکم فکر کردم و گفتم: وقتی اومدیم هتل، وسایلا و لباسامونو نیاوردیم. به نظرت چیکار کنیم؟
یونگجه با یکم مکث گفت: یادم رفته بود وسایلامونو نیاوردیم. برگردیم خونه...
وسط حرفش گفتم: نه نه. میریم لباس بخریم.
با تعجب نگام کرد. لبخند زدم.  ...  وارد یه لباس فروشی بزرگ شدیم. اطرافمو نگاه کردم. به طرف رگال های لباس های رنگاورنگ رفتم. یه تیشرت بود که همه رنگ داشت. رنگ سبزشو برداشتم و گرفتم جلوی یونگجه. 
من: اوووم... این خوبه. بهت میاد.
یونگجه یه نگاهی به تیشرت انداخت و گفت: رنگش شاده. نمیشه مشکیشو برداری؟
من: -___- مشکی؟! نه خیر.
یونگجه: الان اصلاً خوشم نمیاد چیز شادی بپوشم. یه چیز تیره.
من: میزنمتااا. باید شاد بپوشی. 
هیچی نگفت. رنگ قرمزشم برداشتم و گفتم: اینم خوبه.
یونگجه: اووه. نه این خیلی شاده.
من: حرف نباشه. 
دلخور نگام کرد. تیره چیه؟! من میخوام خوشحالش کنم. اون میخواد تیره بپوشه -__- رفتم سمت لباسای بلند که تا زانو میرسید. رنگ آبیشو برداشتم. 
من: وااای این چه باحاله.
یونگجه: یااا!
من: هااا؟
یونگجه: آبی؟!
من: پس چی؟
یونگجه: آبی نه.
من: چرا؟؟
یونگجه: تیره.
من: -______- تو حق نداری تیره بخری، فهمیدی؟!
اخم کرد. خلاصه هزارتا لباس و شلوار رنگاورنگ براش برداشتم. 
یونگجه: جه بومااا.
من: بله؟
یونگجه: پس خودت چی؟!
من: منو بیخیال.
یونگجه: نه. همش که برا من شد. یکیم برا خودت بردار.
نگاشو انداخت رو یکی از رگالا. رفت طرفش و یه جلیقه ی مشکی برداشت.
یونگجه: این بهت میاد.
اینطوری -_____- نگاش کردم.
یونگجه: چیه؟؟
من: تو بازم که تیره برداشتی.
یونگجه: خب تیره بهت میاد...
من: هرچی به جز تیره!
یونگجه: اووف... توسی خوبه؟
من: آه... اون یکم بهتره.
جلیقه ی توسی رو برداشت. یه بلوز سفید هم برداشت و گفت: با سفید خیلی خوب میشه.
دوتا شلوار لی زانو پاره هم برداشت. یکی برا خودش و یکی برا من. کلی لباس دستمون بود. رفتیم طرف صندوق. همه رو حساب کردیم. البته بگم من حساب کردم -____- یونگجه شانس اورد حالش زیاد خوب نیست وگرنه کشته بودمش. پلاستیکای گنده رو دو دستی برداشتم. اووه یا علی! 
یونگجه: بده من بیارم.
من: نه نمیخواد. 
یونگجه: آخه زیاده...
من: نه. میارم.
یونگجه: باشه...
...  برگشتیم هتل. یونگجه کارتو گرفت. سوار آسانسور شدیم. رفتیم تو اتاقمون. پلاستیکا رو گذاشتم تو اتاق خواب. دستامو کش و قوس دادم و نفسمو مثل آه بیرون دادم. یکم نشستم رو تخت تا خستیم در بره. یونگجه هم مثل من نشسته بود رو تخت. دو دقیقه که گذشت، از رو تخت بلند شدم. اون لباس آبیه که تا زانو میرسید رو از تو یکی از پلاستیکا برداشتم و گفتم: یونگجه، اینو بپوش.
یونگجه یه نگاهی به لباس انداخت و گفت: الان؟
من: نه پ. کی میخوای بپوشی؟!
یکم مکث کرد و گفت: آخه الان... دوست ندارم شاد بپوشم.
با اخم گفتم: یونگجه، یه کاری نکن بزنم خورد خاک شیرت کنم!
دلخور نگام کرد و گفت: نمیخوااام.
و روشو برگردوند. با اخم گفتم: باید بخوای.
یونگجه: نموخوااام.
من: غلط موکونــی.
لباس آبی رو گذاشتم کنارش رو تخت. با یه حرکت لباسشو از تنش دراوردم. شکه نگام کرد و گفت: یاااااا!
لباس آبی رو برداشتم و سعی کردم تنش کنم. دستامو گرفته بودو با اخم گفت: من نمیپوشمش.
من: اینقدر لجباز نباش اااه.
یونگجه: نـــه.
من: بپووش.
یونگجه: نمیخوااام.
به زور لباسو تنش کردم. چقدر بلند بود. شبیه دامن بود ههه. یونگجه داشت با حرص نگام میکرد. لبخند بامزه ای زدم و گفتم: خوشگل شدی. 
یونگجه: دلم میخواد بزنمت!
من: عه منم دلم میخواد بزنمت. چرا تو اینقدر لجبازی، کوچولو؟
لپاشو گرفتم و محکم کشیدم. 
یونگجه: آآآآآآآی!
دستامو از لپاش جدا کرد. از رو تخت بلند شد و با دستاش پشت سرهم زد به سینم. خندم گرفت. دستامو جلوم سپر کردم ولی بازم میزد. 
من: خب خب نزن دیگه. خخ.
یونگجه: -___- خیلی الاغی!
من: هوی من به هرکسی اجازه نمیدم اینطوری باهام حرف بزنه. حواست باشه.
یونگجه: برو بابا. خر. گاو. گوسفند. هشت پا.
دستاشو تو هوا گرفتم و گفتم: ها؟ هشت پا؟
با حرص گفت: آره هشت پااا!
من: ولی من فقط دوتا پا دارم.
یونگجه: هشت پای رو مخ. از هشت پا متنفرم.
من: عه. از من متنفری؟؟
یونگجه: آررره!
سعی کرد دستاشو از تو دستام دربیاره تا دوباره بزنتم.
من: خخخ. نامرد، فکر میکردم دوسم داری. 
یونگجه: -____- 
خندیدم و گفتم: آره؟؟
یونگجه: -____-
من: چیه؟؟ تسلیم؟؟
اخمش گنده تر شد.
یونگجه: الاغ!
خندیدم. 
یونگجه: مرض! ولم کن! دستم شکست!
شیطون نگاش کردم. با حالت عصبی گفت: چیه؟! 
صورتمو بردم جلو و لباشو بوسیدم. چشماش گرد شد. چشمامو بستم و بوسه رو عمیق تر کردم. فکر کنم از حالت هنگ دراومد. سرشو برد عقب و با اخم گفت: یااا، تو...!
من: هُم؟ پشیمون شدی؟
یونگجه: -__- دستامو ول کن.
من: چرا؟
یونگجه: -____- چون دستم شیکست.
خندیدم و دستاشو ول کردم. 
من: چرا اینقدر بد اخلاق شدی تو؟
یونگجه: چون تو دیوونه ای.
من: خودم میدونم دیوونم^_^
دستامو دور کمرش حلقه کردم. دوباره لباشو با لبام گرفتم و عمیق بوسیدم. بعد از مکث کوتاهی همراهیم کرد. زبونمو وارد دهنش کردم و با زبونش ور رفتم. بعد رو لب پایینش کشیدم. آروم گازش گرفتم. نمیدونم بوسه رو چقدر ادامه دادیم که بعد از مدتی هردو نفس کم اوردیم و بوسه رو قطع کردیم. 
***
بم بم: 
با صدای داداش جین از خواب پریدم: هووی بم بم! پاشو دیگه ااه! دیرم شد!
من که هنوز لود نشده بودم با تعجب گفتم: چی شده؟ من کجام؟ تو کی ای؟ من کیم؟
جین یونگ: -________-
سردرد عجیبی اومد سراغم. آی کوتاهی گفتم. یهو یاد دیشب افتادم. چشمام تا اخر باز شد. 
من: داداش!
جین یونگ: مرض! پاشو لباس بپوش!
من: من دیشب کی اومدم خونه؟؟
مکث کرد و با لحن آرومی گفت: تو خیابون پیدات کردم...
با تعجب نگاش کردم.
من: یااا، من که تو خیابون نبودم.
جین یونگ: هرجا بودی من تو خیابون پیدات کردم. 
گیج نگاش کردم. با حرص گفت: بم بـــم! میفهمی میگم دیر شد یا نــــه؟!
تازه فهمیدم چی شده. سریع از رو تخت بلند شدم و... اووه حالا دنبال لباسام بگردم ببینم کجان. کتابام، کیفم و... برنامه ی درسیم چیه؟؟ کجاست؟؟ اصلاً برنامه چی هست؟؟ O__O
جین یونگ: تو چرا اینقد لفتش میدی؟!
من: بذار لباسامو پیدا کنم.
خلاصه کله ی داداشم اینقدر داغ کرد که منفجر شد.
***
با هزار بدبختی حاضر شدم و برای صبحونه یه نون توست گذاشتم تو دهنم و از خونه دویدم بیرون. چون داداش جین زودتر حرکت کرده بودو داشت با قدمای سریع میرفت. چند قدم دویدم که صدای یوگی رو کنارم شنیدم که اونم داشت دنبالم میدوید: چرا داری میدویی؟؟ 
من: عه سلام یوگی. دیرم شده. یعنی دیرمون شده.
یوگیوم: من که دانشجو نیستم.
من: تو رو نمیگم. من و داداشم.
یوگیوم: تو مگه داداش داری؟
من: آره. اونی که داره تند تند میره رو میبینی؟ اون داداشمه.
یوگیوم به داداش جین که داشت با سرعت میرفت نگاه کرد و گفت: اهان.
با دو رسیدم به داداش جین. 
من: داداش، یکم آرومتر برو.
جین با عصبانیت گفت: تو فقط ساکت شو. معلوم نیست به موقع برسیم یا نه. ساعت ده دقیقه به هشته! وااای مارک! حتماً خیلی منتظر مونده. بم بم من بعد دانشگاه میکشمــــت!
دلخور گفتم: به من چه خووو...
جین یونگ: چه پررو! دیشب رفته خودش گم و گور کرده، تو خیابون پیدا شده حالام راحت میگه به من چه! 
یوگیوم: چی؟! بم بم، دیشب چی شده؟؟
جین که تازه متوجه اون شده بود، اخمش کمرنگ شد و با تعجب گفت: تو کی هستی؟
یوگیوم: کیم یوگیوم هستم. دوست بمی.
جین یه نگاهی به من انداخت و گفت: پس چرا من ندیدمش تاحالا؟
من: خب... تازه باهاش دوست شدم.
جین یونگ: عجب. پس جکسـ...
من: داداش!
حرفشو خورد و گفت: خب باو...
یوگیوم با تعجب و مشکوک نگام کرد. آیگووو کاش داداش جین اسم جکسونو نمیگفت. چشمامو چرخوندم و گفتم: چیه؟! به چی داری فکر میکنی؟!
یوگیوم: به دیشب.
من: خداروشکر اشتباه داری فکر میکنی -__-
یوگیوم مشکوک نگام کرد و گفت: میفهمم که.
بدترینِ آدم ها در زندگی من، فضول ترینشان اند -__- (یک سخن حکیمانه از جی وای پی!) 
... داداش جین رسید به مارک. شروع کرد به نفس زدن. مارک با اخم گفت: جیــــــن!
جین یونگ: به من رحم کن.
مارک دستشو گرفت و گفت: خیلی دیر کردی. بدو.
دست جینو کشید و هردو با هم دویدن. ما هم اینجا بوق:| دنبالشون رفتیم.
***
رسیدیم دانشگاه. باز یوگیوم یواشکی وارد دانشگاه شد. به داداش جین هم قضیه ی ورود یوگی به دانشگاهو گفتم و خواهش کردم به کسی نگه(خودش داره به همه میگه ههه). تو راهرو بودیم. داداش جین منو کشیده بود یه طرف و میخواست یه چیزی بهم بگه. یوگیوم اونورتر وایساده بود و داشت دانشجوها رو تماشا میکرد. جین با صدای زمزمه واری گفت: این پسره کیه؟
من: گفتم که. دوست جدیدمه. 
جین یونگ: واقعاً؟! یه دوسته یا بیشتر؟
من: -___- داداش، دارم میگم دوست جدید. یعنی فقط دوست.
جین یونگ: اووم... با جکسون قهری؟
من: ها؟! چرا اینو میپرسی؟
جین یونگ: چون تازگیا اصلاً نمیبینم باهاش باشی. ببینم، ازش خسته شدی رفتی یه پسر دیگه رو تور کنی؟!
من: -____________-
جین با اخم گفت: اونطوری قیافه نگیر واسه من. 
من: واقعاً که! چرا اینطوری درموردم فکر میکنی؟!
و اخم کردم. 
جین یونگ: چون تو خیلی مشکوک شدی.
من: داداش جین!
جین یونگ: سر داداش بزرگترت داد نزن.
من: من خوبم! به جون خودت خوبم!
جین یونگ: چرا جون من؟! جون خودتو قسم بخور.
من: باشه جون خودم -__-
جین یونگ: وای به حالت ببینم کار عجیبی ازت سر زد. میدونی که اونموقع چیکار میکنم؟
من: چیکار؟
لبخند کجی زد: نمیگم سورپرایز شی. 
و از کنارم رد شد و رفت. با تعجب نگاش کردم. یوگیوم که دید جین رفت، اومد پیشم و گفت: چی داشت میگفت؟
من: هیچی.
یوگیوم: راستــــی... میگفتی. دیشـــب؟؟
من: -___- دیشب مثل شبای دیگه خوردم، خوابیدم.
یوگیوم: تو گفتی و منم باور کردم. داداشت داشت میگفت دیشب تو خیابون پیدا شدی. 
من: نـ نه خیر. برگشتم خونه.
یوگیوم: فکر کردم گفت تو خیابون پیدات کرده.
من: نه اشتباه شنیدی -___-
یوگیوم چشماشو ریز کرد و گفت: ببینم... چرا داداشت اسم جکسونو آورد؟
یهو اعصابم خورد شد و بهش توپیدم: یوگیوم! اینقدر تو کارای من دخالت نکن! خیلی بدم میاد تو کارام فضولی میکنی! اعصابمو خورد کردی! بسه دیگه!
یوگیوم: O___O
من: -_____-
یوگیوم: خب باو. چرا عصبانی میشی؟!
من: یوگیوم، خواهش میکنم دیگه درمورد جکسون چیزی ازم نپرس. لطفاً.
یوگیوم: چرا؟؟
من: یوگیوم!
یکم ترسید. مکث کرد و زیرلب گفت: باشه...
داشتم عصبی نگاش میکردم که نگام به پشت سرش افتاد. جکسون داشت با اخم نگام میکرد. قلبم لرزید. نفسمو آروم فوت کردم. اخمم ناپدید شد و نگام رنگ غم گرفت. به هم چشم دوخته بودیم. یوگیوم با تعجب نگامو دنبال کرد. جکسون با یکم مکث نگاشو ازم گرفت و رفت. قلبم خورد شد و افتاد زمین. آه کوتاهی کشیدم و سرمو پایین گرفتم. یوگیوم دوباره برگشت و نگام کرد. با جدیت گفت: تمومش کن. اگه دوسِت داشت، بهت میگفت...
اینو که گفت یاد چند شب پیش افتادم.
جکسون: بم بم،... من... من...
من: نگو! باورش نمیکنم!
خودم نذاشتم بگه. عصبی بودم. نمیتونستم باورش کنم. چون اون همیشه مارکو دوست داشته. آهی کشیدم.
یوگیوم: بمی، اینقدر آه نکش.
حرفی نزدم. 
یوگیوم: بمی،... من کمکت میکنم... فراموشش کنی.
سرمو آوردم بالا و با حیرت نگاش کردم. خیلی جدی بود. کمکم میکنه فراموشش کنم؟... من نمیخوام فراموشش کنم. میخوام دوسش داشته باشم.
من: ولی من نمیخوام...
یوگیوم: دوست ندارم ناراحتیتو ببینم. میخوام خودم دست به کار شم. 
جدی تر گفت: از الان به بعد دیگه منو دست کم نگیر. تا آخرش هستم.
از حرفاش میترسیدم. دلم میخواست منصرفش کنم ولی اینقدر جدی شده بود که حس میکردم واقعاً تو کارش موفق میشه. از همین میترسیدم. 
***
جکسون:
وقتی با یوگیوم میدیدمش خیلی به هم میریختم. هرلحظه میترسیدم بم بم با یوگیوم بتونه منو فراموش کنه. اصلاً همچین چیزی رو نمیخواستم و چیزی که اذیتم میکرد این بود که مدام به این فکر میکردم که یوگیوم تو کارش موفق میشه و دل بم بمو به دست میاره. نمیتونستم کاری کنم. چون دیدن بم بم با یوگیوم ضعیف ترم میکرد. حس اینکه بم بم با یوگیوم خوشحاله و دیگه به من فکر نمیکنه اذیتم میکرد. همه ی این فکرای کوفتی هرروز و هرلحظه به مغزم فشار میاورد و به سردرد تبدیل میشد. فکر نمیکردم به خاطرش اینقدر به هم بریزم و حتی نتونم چیزی بخورم. من جکسون سابق نبودم. دیگه نیستم. دیگه حالم از خودم به هم میخوره که هرروز باید با حسرت نگاشون کنم و نتونم کاری کنم. به محض اینکه دانشگاه تموم شد، به سرعت از دانشگاه خارج شدم. فقط منتظر بودم سریعتر تموم شه و برم خونه... ولی وقتی اون دوتا رو دیدم سرعتم کم شد.
بم بم:
من: یوگی، من امشب نمیتونم...
وسط حرفم پرید: بیا.
من: میگم نمیتونم بیام. 
یوگیوم: فقط همین امشبه. دیگه نمیخواد بیای. همین یه شب. 
من: من یهو تکالیفمو ول کنم با تو بیام بیرون؟!
یوگیوم: خب زودتر تکالیفتو انجام بده.
من: پس چی فکر کردی؟! من از الان شروع میکنم و تا شب هم تموم نمیشه. 
یوگیوم: خواهش میکنم...
عصبی گفتم: یوگیوم، میگم نه.
وایسادم و با اخم نگاش کردم. اونم با اخم نگام کرد. 
من: چرا اینقدر اصرار میکنی؟! 
مکث کرد و گفت: گفتم که میخوام چیکار کنم.
با مکث پوفی کشیدم و گفتم: یه شب دیگه.
یوگیوم: همین امشب.
من: یوگیومااا...
یوگیوم: فقط امشب میتونم. فردا شب موفق نمیشم. چون معلوم نیست فردا جکسون بتونه پیشت برگرده یا نه. میخوام از این فرصت استفاده کنم.
من: یوگیوم...
یوگیوم: آره یا نه؟؟
لب پایینیمو گزیدم. حرفی نمیتونستم بزنم. از ترس یه قدم رفتم عقب.
من: یوگیوم،... 
صورتمو با دوتا دستش گرفت و صورتشو به صورتم نزدیک کرد. چشمام گرد شد. از ترس چشمامو محکم به هم فشردم. دستاش از دو طرف صورتم جدا شد. چشمامو باز کردم. با دیدن جکسون چشمام تقریباً از کاسه اش اومد بیرون. گمونم جکسون یوگیومو کشیده بود عقب. از چشماش عصبانیت میبارید. یوگیوم هم همونطوری بهش نگاه میکرد.
یوگیوم: بازم پیدات شد؟! 
جکسون: چه غلطی میخواستی بکنی؟!
یوگیوم: فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه.
جکسون دستشو مشت کرد و کوبید به صورت یوگیوم. از دیدن این صحنه شکه شدم و دستمو گذاشتم رو دهنم. صورت یوگیوم چیزی نشد. با این حال با عصبانیت تمام چرخید طرف جکسون و مشت سریعی به صورت جکسون زد. جکسون مشتشو بالا آورد تا دوباره به یوگیوم مشت بزنه که سریع مشتشو گرفتم و گفتم: جک!
مکث کرد. سرشو طرفم چرخوند و نگام کرد. با نگام بهش گفتم که اینکارو نکن. چند دقیقه به هم چشم دوختیم. زمزمه وار گفت: بمی...
با ناراحتی نگاش کردم. دستم از دور مچ دستش شل شد و ازش جدا شد. دوباره بهش نگاه کردم. تو نگاهش داشت بهم التماس میکرد. یه چیزی تو مایه های پیشم بمون. لبمو گزیدم و سرمو پایین گرفتم. به پشت برگشتم و سریع به راه افتادم. میخواستم ازش دور شم. 
جکسون: بم بم!
وایسادم. نفسمو مثل آه آروم بیرون دادم. نیمه برگشتم طرفش. اومد طرفم. دستمو گرفت و کشید طرف خودش. محکم بغلم کرد. قلبم بدجور ریخت و بلافاصله با ضربان زیادش تپید. اشک تو چشمام جمع شد. میخواستم حرف بزنم. دهنمو باز کردم. چی میخواستم بگم؟ تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که صداش کنم: جک...
هیچی نگفت. تو سکوت بغلم کرده بود و حرفی نمیزد. ترجیح دادم هیچی نگم تا سریع تموم نشه. میخواستم همینجور ادامه پیدا کنه. چشمامو بستم. انگار زمان متوقف شده بود و از این بابت خوشحال بودم. 

نبینم بدون نظر بریااا =_=
آیدی تلم: LorenzoChoi@ 





نوع مطلب : Be mine، 
برچسب ها : 2jae، Jinmark، Jackbam، Be mine، GOT7،
لینک های مرتبط :

جمعه 16 تیر 1396 02:07 بعد از ظهر
سلام من تازه این فیکو خوندم خیلی دوسش دارم میشه رمز قسمت بیست و سه رو به جیمیلم بفرستی اخه تل ندارم ممنون
اینم جیمیلم nstrnf@gmail.com
Mahdis سلام عزیزم
فرستادم^^
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 01:44 قبل از ظهر
سلام یادم نیست ولی فک کنم اولین نظری باشه که میدم. میشه رمز قسمت بعدی رو به ایدی تلگرامم بفرستی؟؟خواهش میکنم
ممنون میشم نمی خوام قسمت بعدیو از دست بدم چون داستان فوق العاده ایه boorla12exo@
Mahdis چشم عزیزم میفرستم^^
یکشنبه 29 اسفند 1395 04:21 بعد از ظهر
من تازه داستانو خوندم تلگرامم ندارم میشه برام رمزو بفرستی؟
تو خماریم
hamzeh.rakhshan@gmail.com
Mahdis فرستادم^^
پنجشنبه 18 آذر 1395 08:26 بعد از ظهر
تروخدا رمز قسمت بعدیو بده
Mahdis به آیدی تلم بیا: MS2_CYJ@
سه شنبه 20 مهر 1395 08:48 بعد از ظهر
ای وای منننننن
Mahdis
یکشنبه 11 مهر 1395 10:06 قبل از ظهر
سلام دوستم مرسی از داستان قشنگت لطف میکنی به منم دمز بدی ممنون میشم[قل
@AZ_B9472
Mahdis فرستادم
یکشنبه 11 مهر 1395 02:02 قبل از ظهر
عخی 2 جه که بسی عشق است
یوگبم
Mahdis اوره
اخیییییی
جمعه 9 مهر 1395 02:07 بعد از ظهر
اوا من یه قسمت جا موندم که :/
رمززززز رمز بدههههه
راسی یادم رف بگم سایت چقد عوض شد من نبودم
Mahdis اخییییییی
باشه گریه نکن عهه
خونه تکونی شده
جمعه 9 مهر 1395 02:05 بعد از ظهر
سلام اقا... من بعده قرنی یادم اومد بخونم
ببچید دیع مگه مدرسه میزاره -_- از الان پدرمون در اومد
حالا ولش بریم سره فیک
عررررر بالاخرعععهه من والا جای یونگجه شوکه شدم بیچاره یونگی ولی خب چه میشه کرد استایل لیدر است دیگر
مارکجیناششش کووو پسسسسس
ای خیدااا من مارکجین ممیخامممممم بی رحم نباش مهدیس
ینی روانیه لو ندادن جین شدم تو خیابون پیداش کرده
این مکنه پروعم :/ چی بگم والا... مکنس دیع -________-
ولی بازم 2جه اش خیلی خوب بود... عررررر تصورش
موفق باشی
Mahdis سلام خانوم هههه. متوجه ام.
درک میکنم
استایل لیدر ایز ورررررری وررررری عشق
مارکجین اینجا بی صدا بود ولی قسمت بعدی داره
گریه نکن عزیزم
خیلی شیک و مجلسی تو خیابون
مکنه ی شیطانی
اهوووم
همچنین
پنجشنبه 8 مهر 1395 05:35 بعد از ظهر
سلااااام مدیر جوووووووونمنم رمزو میخوام
ایدی تلگرام(بابام)@Kianajae
Mahdis فرستادم
پنجشنبه 8 مهر 1395 03:07 بعد از ظهر
اجی من هر قسمت نظرم میذارم پس با وجدان راحت اومدم رمز بگیرم
dokhigol1381@gmail.com
Mahdis فرستادم
پنجشنبه 8 مهر 1395 09:43 قبل از ظهر
اواااااااااا چرا رمزی شد؟واسم بفرست رمزو
مرسی@MARKyoungjae
Mahdis اوکی
پنجشنبه 8 مهر 1395 12:38 قبل از ظهر
مسشه لطفا رمزو بفرستی برام ممنون
Fatemeh9397
Mahdis اوکی
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:22 بعد از ظهر
رمز میخوام
atikabum@

من اولین نظر بودم الان رمز ندارم
Mahdis فرستادم عزیزم گریه نکن
چهارشنبه 7 مهر 1395 08:32 بعد از ظهر
سلام مهدیس جون بی زحمت رمز پارت بعدو به جیمیلم بفرwww.lovelybnior@gmail.com
Mahdis سلام فرستادم
چهارشنبه 7 مهر 1395 08:28 بعد از ظهر
وااااااااااااااااااااااییییییی خیییلی خوب بووود
گومواووووووووو
Mahdis خواهش
چهارشنبه 7 مهر 1395 08:12 بعد از ظهر
ای دی تلمم اینه Mahsin_79@
ممنون
Mahdis فرستادم
خواهش
چهارشنبه 7 مهر 1395 08:04 بعد از ظهر
سلام من الان وقت کردم این قسمت رو بخونم!عالی بود!
وای بالاخره به هم رسیدن! راستی رمز و چه کار کنم؟
Mahdis آیدی تل یا ایمیل
دوشنبه 5 مهر 1395 12:18 قبل از ظهر
عالی بود
Mahdis مرسی
یکشنبه 4 مهر 1395 10:18 بعد از ظهر
یکشنبه 4 مهر 1395 08:38 بعد از ظهر
جی بی به یانگجه میگه الاغ و یونگجه هم همین توربه جای این که از کلمات عاشقانه استفاده کنن
جینمارک که نداشتجکبم
Mahdis والا
یکشنبه 4 مهر 1395 05:07 بعد از ظهر
ع رررر دوجههههههههههه جیغغغغ یوگبمممممم عرررررر جکبم
کلن جیغ عر خخخ
Mahdis
یکشنبه 4 مهر 1395 01:39 بعد از ظهر
عالی بود
Mahdis
یکشنبه 4 مهر 1395 01:29 قبل از ظهر
aygoo
chera mark nadasht!
vali khob bod
to hamishe khobi donseng
Mahdis
شنبه 3 مهر 1395 10:44 بعد از ظهر
ماچ ماچ ماچ
یوهاهاها جمبم هم ب هم رسیدن
نمیتونم فک کنم دیگ چ اتفاقی قراره براشون بیفته
Mahdis
اوره
میبینیم
شنبه 3 مهر 1395 10:17 بعد از ظهر
2جه داشتتتتتت
الهی بگردم بچه ام ناراحته خو جه بومم انگار عروسیشه خوشحال خاله با اون سلیقه خفنش دامن خریده برا بچه ام
کم مونده بود جین بگه برو پیش جکی دیگه خنگ واییییییی من گفتم اینا تا بهم میرسن دعوا میشه بچه رو زد جکبمممممممم
Mahdis
دامن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :