تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Together ep2
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : Yeganeh

خب بیاین ادامه حرفی ندارم
نیویورک
جی‌بی
صبح شده بود چشمامو‌باز‌کردم اه امروز باید میدیدمش پوف اصن حوصله ازدواج ندارم اونم با یه پسر اخه یکی نیس بگه پدر من اینهمه دختر چرا باید بایه پسر ازدواج‌کنم؟ایش پاشدم مسواک زدم صبحانه خوردم بابام تیپ زده بود اومد تو اشپزخونه گف‌هنوز اماده نشدی؟‌با بیحالی گفتم چشم الان حاضر میشم رفتم یه‌لباس سفید و یه شلوار مشکی معمولی پوشیدم اومدم بیرون سوار ماشین شدم پدرمم نشست پرسیدم کجا باید بریم ادرس یه پارکو داد رفتم توش هنوز نرسیده بودن نشستیم رو صندلی منتظرشون.



جین یانگ:صبح با صدای داد مامانم بیدار شدم با بالشت زد تو‌کلم گف پاشو دیگه دیرمون شد
چشامو بهم فشار دادم بزور پاشدم یه روز تعطیلم دارم باید بخاطر اون جه بوم عنتر طلفش کنم از همون اول بدنیا اومده بود حرصمو در بیاره -_- امیدوارم زیر کامیون بره پسره ی....-_-
یه کت شلوار شیک مامانم بهم داد راسی راسی باور کرده بودن انگار خاستگاریه هههه فک‌کن مه با اون ... زندگی کنم حالا به مارک چی بگم ایش بیخی جه بوم منو ببینه فرار میکنه ازدواج بهم میخوره^^
کت شلوارو پوشیدم اومدم بیرون عجیب بود پدرم امروزم خونه بود °_° سوار ماشین شدیم خیابونارو نگاه میکردم رسیدیم یه پارک‌ جی بیو دیدم نشسته رو یه صندلی مث همیشه مغرورانه اینور اونورو دید میزد-_- دلم‌مارکمو میخواس لبخنداش وای من غشششششششش خودمو جمع کردم پیاده شدم رفتیم جای صندلی ای که نشسته بودن به پدر جی بی تعظیم کردم گفتم سلام پارک‌جین یانگ هستم لبخند زد زیر چشمی جی بیو نگاه کردم چشاش گرد بود داشت خندم میگرف خب کار من تمومه الانه قاطی کنن جیغ بزنه اما انگار‌قرار نبود طوری شه همونطوری بهت زده مونده بود پدرم با پدرش دست داد یه گوشه نشست منم کنار پدرم نشستم جی بیو‌نگا میکردم اه لعنتی چرا این لال شده خب بنال ازم متنفری دیه پدرم روشو بهم کرد گف حدس میزنم همو بشناسین قیافمو موزی کردم گفتم بله خیلی خوب همو میشناسیم جی بی اخم کرد ایول حالش داره گرفته میشه موهاهاها 
پدرش گفت خب نظرتون چیه برین باهم حرف بزنین اونور؟





جی بی: پوف هه این؟پارک جین یانگ؟همون عوضی اشغال که اذیتم میکنه -_- تیکه تیکش میکنم با صدای پدرم که گف برین یه جا حرف بزنین به خودم اومدم دیگه تحملش سخت بود بلند شدم گفتم من نمیخوام ازدواج کنم با یه همچین کسی پدر 
برام مهم نبود بعدش چی میشه از صندلی بلند شدم رفتم داخل ماشین گازشو گرفتم رفتم نمیخواستم برگردم خونه دیگه نمیخوام پدرمو ببینم حتی نمیدونه اون پسره عوضی چه بلاهایی‌سرم اورده نمیدونم باهام چه مشکلی داره اما از وقتی دیدمش فقط حالمو میگرفته رفتم یه اتاق تو هتل گرفتم پدرم بهم زنگ زد جوابشو ندادم دیگه برام مهم نبود اون اصلا به من فکر نمیکنه فقط به فکر خودشه نمیخوام اونجوری ک اون دوس داره بزرگ شم دیگه خسته شدم




جین یانگ:وقتی پاشد رفت واسه اولین بار دمش گرممم عررررر بهم خورد باباش تعجب کرده بود عذر خواهی کرد و‌گف بعدا میبینمتون
امیدوارم هیچوقت ریخت اونو پسر ...نشو نبینم با خوشحالی رفتم خونه سریع رفتم اتاقم کت شلوار تنگمو در اورد اخیش راحت شدم یدفعه حواسم رف به مومو داشت نگاهم میکرد
مومو:بدن نمای عوضی میخوای لباس عوض کنی بنال برم بیرون
سرخ شدم اصن ازش یادم رفته بود خندم گرف خوشحال بودم گفتم چشم خواهر گلم^_^
مومو:باز چی خورده تو سرت میمون ظاهرا کمی ادم شدی
من:به تومهربونی نیومده-_-  بیخی حالا ناهار چی میخوری مهمون من
مومو:واقعا؟^_^
اوره
پرید لباساشو بر داش گف برو بیرون لباس عوض کنم خوشحال بود رفتم بیرون حوصله لباس عوض کردن نداشتم لباسای تنم خوب بود رفتم تو ماشین منتظرش نشستم بعد پنج دقیقه اومد رفتیم یه رستوران پیتزا خوردیم پولشو حساب کردم سوار ماشین شدیم حتی یه تشکر خشک خالیم نمیکنه-_- خدایا خواهر قحطی بود این عتیقه رو‌بهم دادی؟

رسوندمش خونه خودم نیومدم گفت چرا نمیای 
گفتم یجایی کار دارم
مومو:کجا؟
پیش دوستم
بدرک بوبوی^^
-_- بای
گازشو گرفتم سمت خونه مارک رسیدم ماجرا رو تعریف کردم حالش گرفته بود پریدم بغلش چیه چرا ناراحتی من ک جز تو هیچکیو نمیبینم °°
گفت میدونم عشقم سعی کرد ظاهرشو شاد نشون بده ولی فهمیدم ناراحت بود  شب شد زنگ زدم به مامانم گفتم خونه دوستم میخوابم باهزار و‌صد بدبختی قبول کرد اخ جون شب با مارکم یوهاهاها شام همبرگر سفارش داد اوردن خونه خوردیم غذای مورد علاقش بود^^ بعدش یه فیلم دیدیم وقت خواب بود تو این دوسال عشقمون پاک بود هیچوقت کار خاکبرسری نکرده بودیم‌خخخخخ رفتم تو اتاقش پریدم رو تخت تختش یه نفره بود ولی جفتمون سیخ بودیم جا میشدیم^_^‌
وارد اتاق شد رو‌تخت کنارم دراز کشید خودمو تو بغلش جا دادم بغلم کرد موهامو ناز کرد اروم زیر لب گفت دوستت دارم سرم رو سینش بود دستامو دورش حلقه کردم گفتم منم دوستت دارم عشقم‌شب بخیر 
تو بغلش بودن مث بهشت بود احساس ارامش میکردم کم کم خوابم برد
سئول کره جنوبی
بم بم:
رفته بودم فرودگاه جیون بغلم کرد دیگه باید میرف چند تا نصیحت کرد بعدم گونمو بوسید گفت خداحافظ داداش کوچولو باهاش خداحافظی کردم جکسونم باهام اومده بود سعی کردم جلو جیون گریه نکنم تا هواپیما پرواز کرد اشکام خود بخود میریختن عین بچه ها گریه میکردم میگفتم خواهر جونم‌ جکسون خندش گرف گف مگ مامانته توهم پنج سالته که اینجوری گریه میکنی ؟ گریم بیشتر شد گفتم تو هیچی نمیدونی ساکت شو یدفعه اومد بغلم کرد گف اشکال نداره میتونی باهاش چت تصویری کنی عجیب بود برام جکی معمولا ازین کارا نمیکرد °° دستاشو دور گردنم انداخته بود اروم به پشتم میزد منم بغلش کردم گفت تو مارو داری نمیذاریم بهت سخت بگذره ^^ تعجبم بیشتر شد چی تومخش خورده°° خلاصه اومدم خونه با جکسون مامانم به جکسون خوش امد گف جکسونم گف مادر حالا ک جیون رفته بم بمم کسی نداره من میخوام یه خونه بگیرم تنهایی زندگی سخته میشه بم بمم بیاد پیشم؟ 
این راس راسی یه مرگش شده
مامانمم که میدونس چقد با جکی صمیمیم قبول کرد ایام مدرسه پیشش باشم اخ جون زندگی با جکسون خیلی پر هیجانه عررررر  لوازممو جمع کردم تو تاکسی بودیم جکسون گف یوگیم باهامونه تعجب کردم یوگی که پیش مامان بزرگش بود چجوری گذاشتن بیاد‌جکی گف رگ خام مامان بزرگش دس منه حالا فقط مونده اون عجوزه نامادری یونگجه رو راضی کنیم که یونگجه مونو ول کنه
ازون زنه میترسیدم خیلی ترسناک‌بود بیچاره یونگجه هیونگ!
وارد خونه شدم متوسط بود اندازش یوگیومم داشت میرقصید منو یوگی تو رقص محشر بودیم خخخخخ هیچکی حریفمون نمیشد یونگجه هیونگم صداش محشر بود دخترا میمیردن براش ^^ به یوگی سلام کردم و نشستیم به صحبت کردن...




یونگجه:از مدرسه اومدم وارد خونه شدم پدرم بیمارستان بود فقط منو مادرم و‌ خواهر ناتنیم خونه بودیم بی حوصله وارد خونه شدم باز صدای اون عجوزه اومد 
یونگجهههههه بیا ظرفارو بشور اه دیگه خسته شده بودم از دسش مثل یه کلفت باهام رفتار میکرد حتی خیلی وقتاهم کلفت صدام میزد اما چاره ای نداشتم میتونس از خونه بندازتم بیرون حتی پولم نداشتم نمیتونستم اویزون دوستام شم زندکی اونا از من جدا بود از رو‌ناچاری دوباره شروع به کار کردن کردم شب شده بود کمرم درد میکرد از بس کار کرده بودم ناهارم نخورده بودم شامو پختم گذاشتم سر سفره صدای عجوزه اومد باز چرا انقد تندن؟عرضه غذا پختنم نداری؟انگل بی خاصیت . 
نشستم سر سفره گفتم ببخشید خانوم
مرگ ببخشید عین ادم کاراتو بکن بی عرضه شروع کردم به غذا خوردن مثل هرشب نونمو تو خونم زدم خوردم رفتم رو زمین خوابیدم تختم مال خواهر ناتنیم شده بود حتی اتاقم نداشتم وضع مالی پدرم خوب نبود رو تخت بیمارستان بود سرطان داشت منتظر مرگش بود اگه بمیره احتمالا بی خانمان بشم پوف چشمامو بستم خوابم برد
صبح بلند شدم رفتم دبیرستان جکسون دستمو‌گرفت بردم یه گوشه تعجب زده نگاهش کردم چیشده؟
جک: میگم من خونه گرفتم بم بم و یوگی هم توشن توهم میخوایم ازت ک بیای از دست اون عجوزه هم راحت میشی
دلم میخواس برم اما تا وقتی پدرم زنده بود ازم خواسته بود باهاشون خوب رفتار کنم پیشنهاد جکیو رد کردم حالش گرفته شد گف باشه هرجور میخوای اما جات بودم اون زنه رو‌ول میکردم خسته نشدی ازش؟
جواب ندادم گفتم بیخی جک بیا بریم سر کلاس بعدی زنگ خورده




نوع مطلب : Together، 
برچسب ها : 2jae، Markjin، Jackbam،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 13 آبان 1395 07:23 بعد از ظهر
محشر بود
سه شنبه 6 مهر 1395 10:42 بعد از ظهر
مارکجین♥♥♥♥
خیلی خوب بود.
Yeganeh ممنون
دوشنبه 5 مهر 1395 03:51 بعد از ظهر
این قسمت هم باحال بود ایول
Yeganeh قربونت
دوشنبه 5 مهر 1395 12:39 قبل از ظهر
مارکجین♥♥♥♥
خیلی خوب بود.
Yeganeh خواهش
دوشنبه 5 مهر 1395 12:34 قبل از ظهر
دوجههههههههههههه
جینماااااااااارک
منتظر ادامشم زوووووووود
Yeganeh پنجشنبه خخخخ
یکشنبه 4 مهر 1395 08:48 بعد از ظهر
وااای بیچاره یانگجهعزیز دلم بیا خونه ی ما بمون چرا پیش اون زنه ی....
Mahdis اگه میومد بهش میگفتم بباد جای خودمون
یکشنبه 4 مهر 1395 07:23 بعد از ظهر
خیلی بانمکه تو سر و کله هم دیگه میزنن
بمی بچه ام گوگولی
جکسونم منتظر موقعیت فقط منتظر بود خواهر بمی بره حتما رفته فرودگاه چک کنه واقعا رفته باشه که بعدا نیاد مچشونو بگیره
یونگجه همیشه مظلومه هییی
Yeganeh جکی منحرف خخخخ
یکشنبه 4 مهر 1395 06:54 بعد از ظهر
نمیشه یه معجزه اتفاق بیوفته و داستان مارکسون بشه؟
Yeganeh خیر خخخخ
یکشنبه 4 مهر 1395 06:21 بعد از ظهر
عالی بود
اییییش زنیکه ایکبیری با یونگجه من درست صحبت کن افریته خودت برو کار کن عجوزه
فایتینگ
Yeganeh زنکه بوقققق
یکشنبه 4 مهر 1395 05:45 بعد از ظهر
اورین بر جه بوممممممممممم
مارکجین ایز عشق
چرا اخر؟؟؟چرا کارای خاکبرسری خیر؟؟
اونجا ک نوشته بودی هر دوتامون خیس بودیم ذهن مریض بنده بدجوری جاده عوض کرد
اوخی یونگجه مظلوم
بمبمی گریه نکن جکی پیشته
Yeganeh خخخخ هنو‌مونده تا کارای خاکبرسری
یکشنبه 4 مهر 1395 04:59 بعد از ظهر
مارک و جین همیییین!
Yeganeh دوجه جکبم در قسمت های اینده
و جکبم دیر بهم میرسن خخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :