تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Be mine-ep23
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 7 مهر 1395 :: نویسنده : Mahdis

چرا نظرا اینقدر کم شدن؟
بازدید نسبت به نظرا بیشتر بود
اگه زیاد سخت نمیگیرم به خاطر اینه که آخرای داستانه
تا دو قسمت دیگه این فیک تموم میشه
25 قسمت
میخونین روح نشین، نظر بدین

مارک:
دست به سینه نشسته بودم رو مبل. جین رو زمین نشسته بود. همینجور داشت با کوکو بازی میکرد و حواسش به چیز دیگه ای نبود. حالا خوبه گفته بود رابطه اش زیاد با حیونا خوب نیست. آره معلومه! خخ. همش میخندید و کوکو رو ناز میکرد. 
من: یااا، حسودیم شد، بیشعور.
بالاخره سرشو آورد بالا و با لبخند شیطونی گفت: به کی؟ کدوممون؟
یکم مکث کردم و با پوزخند گفتم: به تو که سگ بیچارمو ازم گرفتی.
جین یونگ: -_____-
تک خنده ای کردم. زیرلب یه چی گفت نشنیدم.
من: چی؟
جین یونگ: فحش دادم بهت.
من: چی فحش دادی؟
جین یونگ: واسه سنت مناسب نیست. 
من: هه؟! من که از تو بزرگترم. 
جین یونگ: منظورم سن عقلیته.
من: ها؟؟
به سرش اشاره کرد و گفت: سن عقلیت بچه مونده، فرزندم. 
پوکر فیس نگاش کردم. 
جین یونگ: از این به بعد من هیونگتم. احترام بذار.
زیرلب گفتم: فاک...
جین یونگ: چی؟
من: واسه سنت مناسب نیست.
جین یونگ: هه؟!
من: اصلاً برا سنت مناسب نیست. اصلاً ^_^
جین یونگ: تقلیدکار.
مکث کردم و گفتم: دلم برا کوکو تنگ شد. بده بغلش کنم.
جین یونگ: به این راحتی؟
من: یاا، سگ منه هااا.
جین یونگ: منم دزدیمش. دیگه نمیدم بهت.
و کوکو رو محکم بغل کرد و زبونشو برام دراورد. اخم کردم و از رو مبل بلند شدم. دویدم سمتش تا کوکو رو ازش بگیرم. سریع از رو زمین بلند شد و فرار کرد.
من: اوی وایسا!
جین یونگ: نمیدمممم.
من: بدش مـــن.
دور مبل دنبالش میدویدم. 
من: جین، یه کاری نکن که...!
جین یونگ: کــــه؟؟
من: نمیگم برا سنت مناسب نیست.
جین یونگ: مگه این کاری که میخوای بکنی مربوط به من نیست؟
من: اهوم.
جین یونگ: دیگه سن نداره ^_^
من: چرا داره.
جین یونگ: اوههه.
یه لحظه وایسادم و جین یهو اومد خورد پشتم.
جین یونگ: اووخ!
با خنده برگشتم طرفش و کوکو رو از دستش قاپیدم.
جین یونگ: یاااا! -___-
برای اینکه لجشو دربیارم روبه کوکو گفتم: کوکو جونم، میدونستی عاشقتم؟؟
صورتمو بردم جلو و بوسش کردم. یجور که جین فک کنه دهنشو بوس کردم! البته دماغشو بوس کردم. 
جین یونگ: یاااااااااا! 
خندیدم و گفتم: هاااااا؟
جین یونگ: تو یه سگو بوس کردی، بیشعور!
من: مشکلی که نداری؟ ^_^
جین یونگ: -__- اصلاً به من چه.
من: اوو حسودیت شد؟؟
جین یونگ: کی حسودی کرد؟! 
دست به سینه نشست رو مبل. همیشه وقتی باهام قهر میکرد اینطوری مینشست رو مبل تا برم منت کشی. یکی از خصوصیاتش اینه که خیلی لوسه. من که عاشق لوس بازیاشم. نشستم کنارش و گفتم: قهر کردی؟
جین یونگ: نه. مگه بچم؟! 
من: آره دیگه. سنت کمه.
جین یونگ: حالا من یه چیزی گفتم روش قفل شدی -___-
من: خخ. 
با اخم گفت: نخند.
من: خب دیگه قهر نکن. 
صورتمو بردم جلو صورتش. با چشمای گرد شده خودشو کشید عقب و گفت: با اون لبای چندشت میخوای چیکار کنی؟!
من: ههه. من واقعنی نبوسیدمش.
جین یونگ: خودم دیدم.
من: نه گولت زدم. 
جین یونگ با حالت تمسخر نگام کرد.
من: خب، اونطوری نگاه نکن. 
جین یونگ: واسه چی گولم میزنی؟!
لپاشو کشیدم و گفتم: برای اینکه لوس شی برام.
جین یونگ: O___O
من: خیلی خب. حالا یه بوس میدی بهم؟
جین یونگ: نوچ. کوکو رو بده بهم.
من: به کوکو چیکار داری؟
جین یونگ: بفرما جلوی من رو سگت غیرتی میشی:| 
من: ههه. اره چون سگ منه^_^
لبخند شیطونی زد: من یه روز کوکو رو پیش خودم قایم میکنم تا نتونی بهش دست بزنی.
ادای ترس دراوردم: نــــــه. خواهش میکنـــم.
شرورانه نگام کرد. منم با تعجب نگاش کردم. آروم آروم اومد نزدیک. اوه. دوباره میخواد گولم بزنه؟؟ یکم رفتم عقب و گفتم: دوباره میخوای دورم بزنی، آره؟
جین یونگ: نه عشقم. بیا جلو میخوام بوست کنم.
من: جدی؟
جین یونگ: آره جدی.
رفتم نزدیکش. لبشو نزدیک لبم کرد. چشمامو بستم. منتظر بودم که یهو گفت: ههه! گولت زدم! 
چشمامو باز کردم دیدم از رو مبل بلند شده. کوکو هم تو بغلشه. با تعجب به دستام که دیگه کوکو بینشون نبود، نگاه کردم. تازه فهمیدم چی شد.
من: یاااا!
خندید و گفت: خوب گول میخوری، مارک توان.
از رو مبل بلند شدم و اون همزمان دورتر رفت. 
من: جین، میخوای چیکار کنی با کوکو؟ 
جین یونگ: اول حمومش میکنم. بعد موهاشو میتراشم. بعدش میبرم میفروشمش. 
با چشمای گرد شده گفتم: جین یونگااا، راحت بگو میخوای بکُشیش. اینقدر نپیچون.
جین یونگ: هااا بهش فکر میکنم! 
درحالی که میرفتم طرفش با ناز گفتم: کوکومو پس بده.
جین یونگ: نمیدممم.
شروع کرد به دویدن دور کاناپه. دنبالش دویدم.
من: کوکووووم!
جین یونگ: خواهی دید. تبدیلش میکنم به پشمک و میخورمش.
من: نـــه. کوکو جونـــم.
کوکو چندبار هاپ هاپ کرد. 
من: داره میگه منو میخواااد.
جین یونگ: بیخود میکنه!
همونجور که ادای گریه درمیاوردم میگفتم: پس بده کوکومووو.
***
یونگجه:
رو مبل نشسته بودم و مثل همیشه تو فکر بودم. یکی در زد. از رو مبل بلند شدم و رفتم طرف در. درو باز کردم. رفتم کنار و جه بوم اومد تو.
من: کجا رفته بودی؟
جه بوم: دنبال خونه میگشتم.
با تعجب نگاش کردم. 
من: برای چی؟
جه بوم: تا ابد که تو هتل نمیمونیم. باید یه خونه جور کنم توش بمونیم.
من: پس خونه ی پدر چی؟
جه بوم: نه. فکر نمیکنم بتونیم برگردیم.
من: چرا؟
جه بوم: حال تو همینجوری بده. حال پدرم که افتضاحه. میخوای برگردیم خونه که هردومون بدتر شیم؟!
مکث کردم و گفتم: تا ابد که اینجوری نمیمونیم. باید برگردیم خونه. 
یکم مکث کرد و گفت: یونگجه، میدونی چیه؟ این برام یه بهونه اس. 
من: بهونه؟
لبخند شیطونی زد و گفت: آره. میخوام فقط من و تو باشیم. 
منظورشو نفهمیدم و سوالی نگاش کردم. منظور نگامو فهمید. نیشش بیشتر باز شد و گفت: خونه ی خالی!
من: O___O
هولش دادم و گفتم: دیوونه!
جه بوم: ههه. تو مگه خونه خالی نمیخوای؟
من: یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم:|
اونم با همون نیش بازش گفت: خودت که نگفتی. دلت گفت.
من: -____-
جه بوم: یونگــی، بخند. اخم بهت نمیاد. 
دستاشو گذاشت گوشه دهنم تا نیشمو باز کنه. البته بیشتر صورتم مچاله شد. 
جه بوم: آها... خوبه... آها...
من: دستتو بردار.
جه بوم: اووم چرا؟
من: -___-
دستاشو از رو دهنم پس زدم. به پشت برگشتم و ازش دور شدم. یهو دستاش از پشت دورم حلقه شد و یهو به هوا رفتم! 
من: اووی داری چیکار میکنی؟؟! وااااای! منو بذار پایین!
تو هوا دست و پا میزدم. آخر گذاشتم زمین. برگشتم طرفش و با اخم محکم زدم به سینش. با خنده گفت: اوخ! چرا میزنی؟
من: چته تو، الاغ؟!
جه بوم: آیگووو دلم برای جه بوم گفتنت تنگ شده. حالا هی منو الاغ صدا کن -___-
من: الاغی دیگه.
جه بوم: عه یونگی، اینطوری نکن دیگه. یکم بخند. دلم برای خنده هات تنگ شده.
من: -___-
جه بوم: من میگم بخند، تو اخم میکنی؟!
من: چون اعصاب ندارم...
جه بوم: اووم. درکت میکنم ولی من پیشتم. دیگه اینقدر غصه نخور.
محکم بغلم کرد. قلبم ریخت. اینقدر آغوشش گرم بود که دلم نمیخواست ازش جدا شم. دستامو سفت دور کمرش حلقه و سرمو تو گردنش فرو کردم. 
جه بوم: میشه دیگه افسرده نباشی؟
مکث کردم و گفتم: این دست من نیست...
جه بوم: پس دست کیه؟! 
من: نمیدونم.
مکث کوتاهی کرد و گفت: ولی امشب دست منه.
من: یعنی چی؟
منو از بغلش دراورد و با لبخند گفت: یعنی تا حدودی موفق میشم از افسردگی درت بیارم.
متفکرانه نگاش کردم. زیرلب گفتم: باشه...
جه بوم:
صدای زنگ گوشیم بلند شد. از تو جیبم درش اوردم و به صفحه اش نگاه کردم. مارکه. کلید اتصالو زدم و کنار گوشم گرفتم.
من: الو؟
ـ سلام...
من: سلام.
ـ واای جی بی، ببخشید که دیر زنگ زدم. بگو که واقعنی مامان یونگجه فوت کرده؟؟
زیرلب گفتم: صبح بخیر، کره جنوبی...
ـ خب نمیدونستم. از دوستات شنیدم. تسلیت میگم. انشالا غم اخرتون باشه. 
من: خب، ممنون...
ـ راستی تو و یونگجه کجایین؟ چرا نمیاین دانشگاه؟ تو خونتونم نیستید.
من: ما الان یه جای خوبیم.
ـ هــــه؟! کوجااااا؟
مثل لحن خودش گفتم: به تووو چـــه.
ـ یاااا، کجایین؟ کنجکاو شدم.
من: به شوما مربوط نیست.
ـ چرا مربوط نیست؟؟
من: اهــــم! تو شبا با جونیور چیکار میکنی؟
ـ به تو چه.
من: آره. به تو هم چه.
ـ به تو هم چه؟!
من: اوره تو هم چه به. یعنی به تو چه هم. نه یعنی چه به تو هم.(جمله بندی تو حلقم!)
ـ خب باو فهمیدم چی عر میزنی. 
من: اوههه... 
ـ اصلاً خدافظ. حیف من که به فکر شمام.
من: نمیخواد. برو با عشقت خوش بگذرون.
ـ جی بی، اگه دستم بهت برسه! له و لوردت میکنم!
من: اوههه. مواظب باش قبلش خودت له و لورده نشی.
ـ عنتر...
من: -__- چند روز دیگه میام دانشگاه. میکشمت، مااارک.
ـ غلط موکونـــی. بابای.
سریع قطع کرد. هه. گوشیمو گذاشتم تو جیبم.
***
بم بم:
ساعت: 11:00 ظهر
ذهنم درگیر بود. دلیلشم معلومه... جکسون. تصمیم گرفتم برم ساحل. جایی که منو آروم میکرد و حس کنم جکسون پیشمه. گرمای آفتاب بهم آرامش میداد ولی با این حال وزش باد سرجای خودش بود. برا همین کلاه سرم کرده بودم. نشستم رو شن ها. شن ها برخلاف قبلاً داغ بود. همینم آرامش بخش بود. نفسمو مثل آه بیرون دادم. صدای جکسون از دور باعث شد قلبم بدجور بریزه و حس کنم دارم تو زمین فرو میرم: بمــــــی!
سریع از رو شن ها بلند شدم و شُکه برگشتم طرفش. دوید طرفم. زیرلب گفتم: تو اینجا چیکا...؟؟
حرفم با آغوش گرمش قطع شد. بازم قلبم ریخت. ایندفه باعث شد حلقه ی اشک تو چشمام پر شه. 
من: جک، تو چرا اومدی؟...
ازم جدا شد و گفت: تو چرا همش میای اینجا؟! 
من: چـ چون... اینجا رو دوست دارم.
لبخند زد و گفت: و چرا اینجا رو دوست داری؟
من: خـ خب... چون... خودت گفتی بهت آرامش میده. به منم آرامش میده. 
جکسون: اهووم... این چند روز خیلی اومدی اینجا.
یکم فکر کردم و گفتم: از کجا میدونی من میومدم اینجا؟
جکسون: اهم! فقط حدس زدم.
با تعجب نگاش کردم. 
جکسون: راستی، چه خبر؟ خوبی؟
ابروهام رفت بالا. یجوری حرف میزد انگار همه چیو فراموش کرده بود. مثل یه دوست معمولی رفتار میکرد.
من: آآ... خوبم. تو خوبی؟
جکسون با لبخند بامزه اش گفت: فکر میکنی اگه تو خوب باشی، من چه طور باشم؟
ناخودآگاه لبخند اومد رو لبام. به اطرافش نگاه کرد و گفت: هییی... دلم برا اینجا تنگ شده بود. 
یکم مکث کردم و گفتم: چرا نمیومدی اینجا؟
جکسون: نمیومدم؟! خیلی... اهم یعنی تو رویام خیلی اومدم.
من: هـــه؟!
خندم گرفت. 
من: جک، خیلی ضایعی.
جکسون: O__O هوم؟!
با لبخند شیطونی گفتم: ببینم، تو از کجا میدونی من زیاد میومدم اینجا؟! داری میگی خیلی اومدی اینجا.
جکسون: یااا، گفتم تو رویاهام میومدم اینجا. چی پیش خودت فکر کردی، هااا؟؟
خندیدم و گفتم: باشه، فهمیدم. دیگه فکر اینکه تو داشتی منو یواشکی نگاه میکردی رو میندازم دور.
جکسون: اهم. آره درسته. همینکارو باید بکنی -___-
دستشو گرفتم و گفتم: بیا بشینیم.
جکسون به دستم نگاه کرد و با لبخند گفتم: اوو این ساعته هنوز تو دستته.
یه نگاه به ساعت مچیم انداختم و گفتم: خب آره. دوسش دارم. 
سرمو برگردوندم و لبخند یواشکی زدم. 
جکسون: اوکـــی... 
نشستیم رو شن ها. چند دقیقه به دریا خیره شدیم.
جکسون زیرلب گفت: بدون من خوش گذشت بهت؟
با اخم نگاش کردم. اونم اخم کرد و گفت: چیه؟! یعنی آره دیگه، نه؟! هه. آیا به تو میگن دوست؟!
من: یاااا، این چه فکریه دربارم میکنی؟! تو هنوزم منو نمیشناسی. آیا به تو میگن دوست؟!
جکسون: خیلی خب تقلید کار. سعی کن از خودت جمله بگی. 
من: خااا -__-
جکسون: شاخ شدیااا.
من: اووهــم -___-
جکسون: چرا اینقد اخم میکنی؟!
من: دوس دارم. 
جکسون: اخم نکن.
من: چیکار داری؟
جکسون: خوشم نمیاد.
من: به من چه.
جکسون: -___- بمی، پررو شدیااا.
من: ههه. مشکل داری باهاش؟
جکسون: آره خیلی. 
من: به من چه ^_^
جکسون: -____-
خندیدم و گفتم: خوشم میاد خیتت کنم.
جکسون: ممنون. 
من: خواهش میکنم خخخ.
جکسون: خب بسه. بذار یکم بغلت کنم. دلم برات تنگ شده بود ^_^
من: تو که منو بغل کردی.
جکسون: بازم میخوام.
خندیدم. بهش نزدیک شدم و بهش چسبیدم. دستشو دور بازوم حلقه کرد. سرمو گذاشتم رو شونش و اون سرشو به سرم تکیه داد. 
جکسون: میشه امشب باهام باشی؟
من: چرا نمیشه ^_^ 
جکسون روبهم گفت: کلاً میخوام امشب وقتتو بدی بهم.
با لبخند نگاش کردم. سرشو آورد جلو و لب پایینمو گرفت. قلبم وایساد. خدا میدونه چقدر ذوق مرگیدم! لب بالاشو گرفتم و چشمامو بستم. سرشو برد عقب و با لبخند بامزه ای گفت: میدونستی لبات خیلی خوشمزن؟
من: آره. الان فهمیدم.
جکسون: ههه... نظرت چیه با هم خوش بگذرونیم؟
من: آره موافقم!
جکسون: پس بیا بریم.
دستمو گرفت و از رو شن ها بلند شد. منم بلند شدم. 
***
جه بوم:
همونجور که دستشو گرفته بودم از کنار مغازه ها رد میشدم. لحظه می ایستادم و تو مغازه رو بهش نشون میدادم و از وسایلاش حرف میزدم. هدفم این بود که سرحالش بیارم. انتظار داشتم تا الان یه چیزی ازم بخواد براش بخرم ولی هیچی نخواست. چندبار بهش گفتم یه چی بگو برات بخرم. گفت نمیخواد. پوفی کشیدم و روبهش گفتم: یونگی، تو واقعاً هیچی نمیخوای؟؟
یونگجه: نه. 
من: حداقل یه خوراکی، لباسی، غذایی، بستنی،...
یونگجه: خب من وقتی نمیخوام یعنی نمیخوام دیگه.
اخم کوچیکی کردم و گفتم: اصلاً بریم غذا بخوریم.
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.  ...  دوتا سوسیس سرخ شده خریدم و یکیشو گرفتم جلوش. سوسیسو ازم گرفت و با لبخند کوچیکی گفت: ممنون.
هردومون شروع کردیم به خوردن. 
من: خوشمزس.
سرشو آورد بالا و درحالی که سوسیسشو میجوید، لبخند زد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. 
من: از اینا میخواستی، نه؟
یونگجه: اووم... آره.
من: پس چرا نمیگی بخرم؟!
یونگجه: خب...
من: -___-
یونگجه: چرا عصبانی میشی؟!
من: من آوردمت بیرون که هرچی میخوای برات بخرم اونوقت تو یه کلمه هم حرف نزدی -___-
یونگجه: ببخشید خو. به فکرم نرسید.
یه گاز از سوسیس زدم و با دهن پر گفتم: دفه ی بعد باید هرچی خواستی بهم بگی وگرنه میکشمت.
یونگجه اخم کرد و گفت: اهـــم. قانون شماره ی چهارم، با دهن پر نباید حرف بزنید.
سوسیسو قورت دادم و گفتم: این قانونا مال خونه ی پدره. الان ما بیرونیم.
یونگجه: یعنی هرکار دلم بخواد میتونم بکنم؟؟
من: آره.
تک خنده ای کرد و گفت: دلم برای خوابیدن تنگ شده بوداا. حالا میتونم روزای تعطیل تا 12 بخوابم^_^
من: O___O
یونگجه خندید.
من: وااای یادم رفته بود. پوووف... چاره ای ندارم -__- هرکاری دلت میخواد بکن.
یونگجه: ممنووون ^_^
تک خنده ای کردم و زیرلب گفتم: خل...
یونگجه: خل خودتی -__-
من: خاااا. 
...  نمیدونم چقدر خوش گذروندیم ولی فکر کنم تا دیر وقت بیرون بودم. یعنی ایول! رکورد بیرون موندنو شکوندیم. چون یونگجه گفته بود دوست نداره برگرده هتل بیرون مونده بودیم. یونگجه از رو نیمکت بلند شد و گفت: جه بوم، بهتره برگردیم دیگه. خیلی دیر شده.
از رو نیمکت بلند شدم و گفتم: باشه حتماً.
(*( به ساعت مچیم نگاه کردم: 00:00
با دیدن این تایم یه چیزی تو سرم جرقه زد. نیشم تا بناگوش باز شد.(آشنایی که دارید با این تایم؟)
یونگجه: چیه؟
نگاش کردم. بهش نزدیک تر شدم و زمزمه وار گفتم: یونگی...
سوالی نگام کرد. 
من: امشب مال من میشی؟
با تعجب نگام کرد. صورتشو قاب گرفتم. لب بالاشو گرفتم و مکیدم. اونم لب پایینمو گرفت. دستمو کردم لای موهاش و زبونمو رو لبش کشیدم.  ...  
انداختمش رو تخت و روش خزیدم. بدون معطلی سرمو کردم تو گردنش و گردنشو مک زدم. وسط گردنشو گاز گرفتم. آه کوتاهی کشید. زبونمو رو گردنش کشیدم. دستمو داخل لباسش بردم و بدنشو لمس کردم. آه بلندی کشید. لباساشو از تنش دراوردم. سرمو کردم تو سینش و کل بدنشو مکیدم. اونم پشت سر هم ناله میکرد. زیپ شلوارشو کشیدم پایین و شلوارشو از پاش دراوردم. همه چی آماده بود. لباسای خودمم دراوردم. دستامو گذاشتم رو شونه هاش و زمزمه وار گفتم: آماده ای؟
با استرس سرشو تکون داد. واردش کردم. یهو ناله اش رفت به هوا. سریع لبامو با لباش قفل کردم. شونه هاشو سفت گرفتم. دستاشو دور کمرم سفت حلقه کرد و چنگ گرفت. ناله ی منم تو دهنش خفه شد. چشماشو بسته بود و میفشرد. شروع کردم به ضربه زدن. میخواست ناله کنه ولی تو دهنامون خفه اش میکرد. ریه هامونو تو دهن هم خالی میکردیم. وقتی ار//ضا شدم لبامو از رو لباش برداشتم و کنارش رو تخت افتادم. اومد نزدیکم و خودشو تو بغلم جا کرد. دستامو سفت دور کمرش حلقه کردم )*)

امیدوارم بی نظر نری:////






نوع مطلب : Be mine، 
برچسب ها : 2JAE، JINMARK، JACKBAM، BE MINE،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 21 تیر 1396 07:03 بعد از ظهر
وااااااای جکبم و مارکجین خیلی خوب بود
دوجه هم که عشقه فقط چرا انقدر صحنش کم بود خخخخ
Mahdis
یکشنبه 11 تیر 1396 03:27 بعد از ظهر
جیغ عرر واییییییی دوجه کردننننن
Mahdis :/
یکشنبه 11 مهر 1395 08:18 بعد از ظهر
اخخخخخ جوووون دوجه کردن هوراااا
جین یانگ لوس حرص مارکمو در نیار
Mahdis
دیگه دیگه
شنبه 10 مهر 1395 10:11 قبل از ظهر
Mahdis
جمعه 9 مهر 1395 10:08 بعد از ظهر
عرررررررر مارکجین
چراااااا اخه کوکو این چه کاریه بین این دوتا زوج فاصله میندازی
وااااااای جکبمش خیلی دوس
دوجه هم که اهم اوهوم
دوجه مخصوصا قسمت اخرش خیلی دوس
Mahdis
کوکوی بد
منم دوس

اوره
جمعه 9 مهر 1395 03:36 بعد از ظهر
وای مارکجین چه باحالن
Mahdis اره
جمعه 9 مهر 1395 10:34 قبل از ظهر
این قسمت همش سرگرمیا و خنده هاشون بود البته اگه اخرشو فاکتور بگیریم

مارکجین خیلییییییی خووووووووووبه
و بالاخره صحنه
جون جون جون
خیلی باحاله تماسای مارک و جه بوم اصلا دوتاشون سوژن
مرسی برا رمز
Mahdis
عالیه

اره
خواهش
پنجشنبه 8 مهر 1395 05:31 بعد از ظهر
اوپس
بنده قبلن یه فنفیک خوندم قشنگ از هر 10 خطش 11 تاش خاک بر سری بود
هرکی بخونتش قششششنگ متخصص میشه
Mahdis
پنجشنبه 8 مهر 1395 04:00 بعد از ظهر
میشه رمز همه ی قسمتا رو واسم بفرستی؟
Mahdis رمز قسمت ۱۶ که عمومیه: hbdmtuan
رمز قسمت ۱۲: jae&jae
پنجشنبه 8 مهر 1395 03:59 بعد از ظهر
ایول خیلی باحال بود
ولی این صحنه های خوشگلو بیشتر شرح بده باو
قسمتای جکبم میدوستم
جکسون ذلیل مرده چرا عین آدم نمیحرفه؟
اون ساعت بمی هم خیلی عشقه
آخ جوووووون یونگجه هم خوب شد
مارکجین هم خیلی باحال بود :)
Mahdis ممنون
دیگه اینا زیاد تو تخصص من نیس
منم
نمیدونم

خداروشکر
اهوم:)
پنجشنبه 8 مهر 1395 11:38 قبل از ظهر
بالاخره یونگجه از فاز غم دراومد اخیش
جه بومااااااااا کمتر شیطونی کن
به سلامتی جکسونو بم به هم رسیدن ولیییییییی یوگیومم چی؟؟؟؟؟بیچاره فقط کتک خورد
دل بچمو شاد کن
"از دیشب از شدت ذوق دارم میمیرم.جییییییییییغ یوگیوم تو هیت د استیج عااااالی بود"
منتظر ادامشم عزیز
Mahdis مرسی از نظرت
پنجشنبه 8 مهر 1395 11:06 قبل از ظهر
خداروشکر انگار یونگجه حالش خوب شد خخخخخخ
اخی جکبم بالاخره جکی ی کاری کرد
مارکجینم ک در کل عالی
Mahdis
پنجشنبه 8 مهر 1395 12:43 قبل از ظهر
chera enghadr bego mago ra kesh dadi?
chesham daromad ta ba in ghalebe jadid tonestam bekhonam.
marko jin ham dobare faramosh kardi.
in ghesmat yekam khonsa bod va halate yeknavakhti dasht.
baraye avalin bar napasandidam fekr konam faghat mikhay saro tahesho ham biyari tamom she
Mahdis مارکجین بودن اول پارت.
نظر جالبی بود... ولی خوب نیست درمورد نویسنده قضاوت کنید.
ممکنه این قسمت زیاد جالب نبوده باشه ولی اینطور نیست که میخواستم سریعتر همشو تموم کنم. یکم دقت کنی جی بی داشت سعی میکرد یونگجه رو از حالت افسردگی دربیاره و جینمارکم پیش هم بودن و جکبم هم با هم جور شدن. این قسمت بی فکر تایپ نشده. حالا منتظر بقیه قسمتا باش..
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:55 بعد از ظهر
من هی میگم مارکجین شبیه بچه های دبیرستانی می مونن میگن نه ... بیاین تحویل بگیرین
جکبمممممممممممم
خیلی باحالن این دوتا زد خیط کرد بچه رو
عررررررر 2جه داششتتتتت
عالیه دیگه چی بگم
Mahdis


اهوم
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :