GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام
با تاخیر گذاشتم ساری
برید ادامه نظر یادتون نره
جی بی
گل ها رو پر پر کردم و همشونو ریختم تو آب دریا و گریه میکردم واقعا از زندگی خسته شدم،از روی ماسه ها بلند شدمو یه نگاهی به ساعت مچیم انداختم ساعت 1 نصف شب بود اووو چه زود گذشت کنار دریا قدم میزدم و به گذشته فکر میکردم.......
حدود یک ساعت گذشت رفتم سمت خیابون که تاکسی بگیرم و برم خونه، خیلی خلوت بود و ماشینی از اینجا رد نمیشد خسته شدم روی زمین خاکی کنار خیابون نشستم و منتظر شدم..... چند دقیقه گذشت و نور ماشینی رو دیدم که داره کم کم بهم نزدیک میشه سریع از رو زمین بلند شدم و دستمو تکون دادم که  نگه داره.سرعتشو کم کرد و وایستاد،شیشه ماشینشو داد پایین یه مرد میانسال بود.
مرد:سلام پسر جون اینموقع شب کنار ساحل چیکار میکنی؟؟
من:سلام ... راستش حالم خوب نبود اومدم اینجا تا یکم آروم شم و حواسم به زمان نبود.
مرد:اممم.... درک میکنم اشکال نداره بیا سوار شو تا برسونمت این موقع شب تاکسی پیدا نمیکنی.
لبخند زدم و گفتم:خیلی ممنون از لطفتون.
رفتم جلو تر در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.ازم آدرس پرسید آدرس خونه بهش گفتم.
مرد:اتفاقا مسیر منم همون طرفاس.
من:جدا؟
مرد:بله.
دیگه بینمون حرفی زده نشد و ساکت بودیم.
***
مارک
منو جین رفتیم تو اتاق که بخوابیم جین نشست رو تخت و حرفی نزد.
من:پاشو چراغ رو خاموش کن!!
جین:حوصله ندارم میتونی خودت پاشی.
من:عجب.....!!!!
از روی تختم بلند شدم ئو به سمت تخت جین رفتم و کنارش نشستم.
جین:چرا اومدی پیش من برو چراغو خاموش کن و بخواب.
من:خوابم نمیاد....کارت دارم!!
جین:اینموقع شب چیکارم داری؟؟؟ 0-0 بگیر بخواب باو.
من:به موقعش میخوابم.
بهش نزدیک تر شدم دستشو گرفتم و نوازشش کردم و دستمو اروم گذاشتم روی شونه هاش و به سمت خودم چرخوندمش داشت به چشماش نگاه میکرد و تعجب کرده بود،نمیتونستم صبر کنم تا موقعیتی پیش بیاد بهش اعتراف کنم و باهاش حرف بزنم.
صورتمو به جین نزدیک تر کردم لبمو آروم روی لبش گذاشتم ،یکم گذشت و جینم باهام همکاری کرد خیلی خوشم اومد ....یوهاهاهالبشو از رو لبم برداشت با لبخند بهم نگاه کرد.
من:عزیزم زده بالا؟
جین:عرهه چه جورمممم.
*دکمه های  پیرهنمو باز کردم و به شلوارم رسدم دکمشو باز کردم و پایین کشیدمش به سمت جین رفتم اول مقاومت رد ولی راضیش کردمو لباسشو دراوردم از روی تخت بلند شد و بغلش کردم گردنشو بوسیدم انداختمش رو تخت جعبه کرم رو باز کردم و سرشو چرب کردم که راحت بره تو داگی خوابوندمش کردم توش یوهاها جیغ آرومی کشید و گفت یواش من:نگران نباش الان جا باز میکنه،یکم گذشت و دیدم خیلی داره اذیت میشه سالارمو دراوردمو به خودم گفتم که دیگه دلشو به دست اوردمو بعدا واسه اینکارا وقت دارم*
سریع لباسمو پوشیدم چراغو خاموش کردم.خودمو انداختم روی تختم پتومو کشیدم رومو و خودمو به خواب زدم.
***
نایئون
یوگیوم جاهامونو روی زمین پهن کرد و گفت:میتونی بخوابی.
من:باشه ممنون^^ راستی اون دوستت که اسمش جی بی بود چرا نیومده اتفاقی افتاده ؟؟نمیخواب بری دنبالش؟؟
یوگیوم:نه نگران نباش تا صبح برمیگرده.
من: عجب... باشه.
عنتر تشکشو چسبونده به تشک من:/
تشکمو یکم بردم اونور تر و روش دراز کشیدم پتومو کشیدم روی صورتمو به پهلو جوری که پشتم به یوگیوم بود خوابیدم.
چند دقیقه ای گذشت نمیدونم چرا ولی خوابم نمیبردپتو رو از صورتم کشیدم کنار ساعتو نگاه کردم3 شده بود دوباره پتو رو روی صورتم کشیدم و چشمامو بستم....
*صدای نفس کسیو شنیدم که خیلی بهم نزدیک شده بود،یوگیوم بود ولی چرا اینقد خودشو بهم نزدیک کرده چه فکرکثیفی داره میکنه؟؟ 0__0
دستشو گذاشت رو کمرم،فک میکنه من خوابم -____-
خودشو چسبوند بهم هی عقب جلو میکرد (پسره ی جقی -___-)یه تکونی خوردم تا بترسه ازم فاصله بگیره ،پوففففف ولی این پررو تر از این حرفاس.
پتورو از صورتم کشید کنار سریع چشامو باز کردم و بهت زده بهش نگاه کردم ترسیده بودم و پیشونیم عرق کرده بود صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:هیسسس.
من:چیکار داری میکنی عوضی؟؟؟
یوگیوم:چرا اینقد اعصبانی؟؟؟
میخوای اعصبانی نباشنم با این کارات؟؟
چیزی نگفت و لبشو به لبم چسبوند...*




نوع مطلب : be consistent، 
برچسب ها : 2jae، jinmark، jackbam، nayeon، yugyeom،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 8 مهر 1395
Hediye
شنبه 1 آبان 1395 01:23 بعد از ظهر
خوب بود!
Hediye
پنجشنبه 22 مهر 1395 12:44 قبل از ظهر
عااللیی
Hediye ممنون
یکشنبه 11 مهر 1395 09:04 بعد از ظهر
راستییییییییییی یونگجه کوووووووووووو؟نگران جی بی بووووووووود
Hediye قسمت بعد
یکشنبه 11 مهر 1395 08:59 بعد از ظهر
خااااااااااک. تو سر مارک با سالارش خخخخخ
واااااااااای یکی جلو یوگیومو بگیره
اصلا از شخصیت دختره خوشم نمیاد.اگه داهیون بود بهتر بووووووود
جه بومااااااااااا ناراحت نباش
منتظر ادامشم
Hediye
باو اصن اونجوری ک فک میکنین نمیشه
همتون از فیک متنفر شدین هاهاها
یکشنبه 11 مهر 1395 01:27 قبل از ظهر
jaleb nabod az vasataye dastanf faghat be hashiye rafti.
hamzaman hame ba ham love dashtan.hatman age ye otaghe dige bod yougiyomo dokhtare ra onja mifrestadi!
Hediye
نه باو اینجور نیس
جمعه 9 مهر 1395 06:47 بعد از ظهر
واییییی
یکی از یکی پرو تر
سالارر
یوگیوم از دس رفتا
عقب جلو عخههههه
دختر مردمو به فنا داد
Hediye
جمعه 9 مهر 1395 10:25 قبل از ظهر
واای خدا یکی این یوگیومو بگیره://
بدبخت نایون که گیر این یوگیوم بی فاکتور افتاده:///
کم بود ولی قشنگ بود=))
Hediye
عره والا
مرسی عزیزم
جمعه 9 مهر 1395 07:57 قبل از ظهر
عرر جیغغغغغغ مارکو جین یانگ و یوگیوم چه پررو شدن
مارکو یکی بگیره هنوز اعتراف نکرده زد جینیمونو جرید
Hediye
جمعه 9 مهر 1395 12:35 قبل از ظهر
یعنی مارک فقط منتظر فرصت بود ها ... قشنگ معلوم بود
یوگیومو یکی بگیره
نمیدونم چرا من همیشه به این غریبه های توی فیک ها حس جانی و قاتل دارم نزنه بدزده بچه رو
Hediye بلی
بچه....زده بالا
خخخ
پنجشنبه 8 مهر 1395 09:30 بعد از ظهر
یوگیوممممممممممممم
پسره بیشعور خر دختره هم از اون بیشعور تر
مارکجین
هیجی نشده کردش بقیشو خدا ب خیر کنه
Hediye

بسی عشق است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.