تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Be mine-ep24
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
شنبه 10 مهر 1395 :: نویسنده : Mahdis
یونگجه:
صبح، چشمامو باز کردم. جه بوم رو تخت نبود. حتماً زودتر بیدار شده. به ساعت نگاه کردم: 8:00 
من قبلنا تا 12 میخوابیدم ولی وقتی رفتم خونه پدر جه بوم، هرروز مجبور بودم 6 بیدار شم. فکر کنم عادت کردم زود بیدار شم. پتو رو کنار زدم و میخواستم بلند شم که درد کمرم باعث شد دوباره بیوفتم رو تخت. زیرلب گفتم: آآآی...
وااای کمرم خیلی درد میکنه. دستمو گذاشتم پشتم و با احتیاط رو تخت نشستم. لباسام افتاده بود رو زمین. برشون داشتم و پوشیدم. آروم از رو تخت بلند شدم. اوووف کمرم داره میترکه. شاید اگه برم حموم بهتر شم. از اتاق خارج شدم. فکر کنم جه بوم باز از هتل رفته بود بی خبر. رفتم تو حموم و درو بستم. رفتم طرف وان و آروم خم شدم. آب گرمو باز کردم و منتظر موندم وان پر شه. لباسامو دراوردم. وقتی وان پر شد، رفتم تو وان و دراز کشیدم توش. گرمی آب بهم آرامش میداد. لبخندی زدم و گفتم: آخیــــش...
...  یه حوله آماده برداشتم و پلاستیکشو باز کردم. انداختم سطل آشغال. حوله رو دور خودم پیچیدم. درد کمرم بهتر شده بود. تو آینه به خودم نگاه کردم. اوووه. همه جای بدنم کبود بود! صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم. از حموم رفتم بیرون دیدم جه بوم اومده. بویاااا. کارتو با خودش برده بود؟! اخه وقتی من هستم چرا کارتو با خودش میبره؟!
من: سلام.
متوجهم شد و برگشت طرفم: سلام...
با دیدنم زیرلب یه چی گفت که نشنیدم ولی حدس زدم گفت: ژوون...
من: O___O
وقتی اینطوری نگاه کردم خندید. منم خندیدم و گفتم: کجا رفته بودی؟
اومد طرفم و بغلم کرد. O____O
جه بوم: یونگــی...!
من: هوی، خجالت نمیکشی؟! ولم کن بینم.
دستامو گذاشتم رو سینش و سعی کردم از خودم جداش کنم.
جه بوم: یه جا پیدا کردم توش بمونیم ^_^
من: هاااا؟
جه بوم: میگم یه جا پیدا کردم بریم توش زندگی کنیم ^_^
من: آو... حالا چرا کارتو با خودت برده بودی؟! من اینجا بودم.
جه بوم: برا اینکه نیان بدزدنت. تازه مال خودم شدی.
خندیدم. ازم جدا شد البته هنوز بازوهامو گرفته بود. دستشو کشید رو گردنم و گفت: تو چرا اینقدر کبودی؟؟
من: سوال خوبیه :|
خندید و گفت: دردت که نیومد؟
من: بازم سوال خوبیه :|
لبخند زد. سرشو کرد تو گردنم و جای کبودی رو بوسید. حرارت بدنم اومد بالا. هولش دادم و گفتم: یااا!
باز خندید.
من: -____- میرم لباس بپوشم.
جه بوم: همینجوری هم مشکلی نبودا.
من: جه بوم، نیشتو میبندی یا خودم ببندمش؟!
خندید و گفت: باشه برو. 
چرخیدم رفتم تو اتاقم. درو بستم. خندمو که کنترل کرده بودمو آزاد کردم و آروم خندیدم. یکی از لباسایی که جه بوم برام خریده بودو پوشیدم. رنگش سبز بود. اینم مثل قبلیا آستیناش بلند و یکم گشاد بود. یه شلوارک تا زانوهام پوشیدم. رفتم جلو آینه. سشوار برداشتم و جلوی آینه موهامو خشک کردم. حین سشوار کشیدن زدم زیر آواز. نمیدونم صدام چقدر بلند بود که جه بوم اومد تو اتاق و درحالی که دستاشو دور دهنش حلقه کرده بود بلند گفت: یونگجــــــه!
دکمه ی خاموش سشوارو زدم و با موهای سیخ و به هم ریخته نگاش کردم. اولش از قیافم خندش گرفت.
من: زلزله اومده؟
جه بوم: نه. از بیرون دارم صدات میکنم آرومتر بخون. صدات با صدای سشوار قاتی شده بود. پوووف. 
خندیدم و گفتم: عادتمه موقع سشوار بخونم.
جه بوم: یکم آرومتر یا اگه میخوای بخونی بدون سشوار:|
من: باشه.
جه بوم: راستی، کارت تموم شد، وسایلتو جمع کن. ساعت 6 باید بریم.
من: باشه.
***
فردای اونروز، تو لابی منتظر جه بوم بودم که داشت پول هتلو حساب میکرد. به ساعت مچیم نگاهی انداختم: 6:05
وقتی کارش تموم شد، اومد پیشم و گفت: بریم. 
دستمو گرفت و همراه خودش از هتل بردم بیرون. یه تاکسی گرفت و سوار شدیم. یه آدرسی گفت که تاحالا نشنیده بودم. ماشین حرکت کرد.  ...  جلوی یه کوچه ترمز کرد. جه بوم کرایه رو داد و هردو پیاده شدیم. تاکسی ازمون دور شد. جه بوم داخل کوچه رفت. دنبالش رفتم. رسید به یه خونه. کلید از تو جیبش دراورد و درو باز کرد. خونه ی متوسطی بود. رفت داخل. منم پشتش رفتم تو. جه بوم چراغا رو روشن کرد. خونه رو برانداز کردم. پذیرایی نسبتاً بزرگی داشت. سه تا مبل یه نفره چسبیده به دیوار و یه کاناپه در انتها چسبیده به دیوار بود. یه تلویزیون کوچیک هم مقابل مبلا بود. یه میز ناهار خوری تو آشپزخونه بود. یه اتاق خواب و یه سرویس بهداشتی داشت. 
من: اوه... فکر همه جاشو کردی.
جه بوم: پول بعضی دکوراسیوناشو با پول نقدی و یکم از کارتم دادم. بقیش از کارت پدر... 
من: یعنی پدر میدونه؟
پوزخند زد و گفت: فعلاً نه.
از بین اینهمه وسیله، یه چیزی توجهمو به خودش جلب کرد. یه پیانو تو حال بود. ذوق کردم و گفتم: پیانو...
رفتم طرفش و نشستم جلوش. دکمه روشنو فشار دادم. با یه انگشت رو یکی از کلیدا زدم. همون صدای کوتاه بهم آرامش داد. چندتا کلیدو پشت سر هم زدم. لبخند اومد رو لبم. 
جه بوم: ازش خوشت میاد؟
من: واای... تو میدونستی باید اینم بخری؟؟
جه بوم: چون به پیانو علاقه داشتی، اینکارو کردم.
من: خیلی ممنوون^_^
جه بوم: وظیفه بود^_^
***
روز بعد،
بم بم:
از دیشب تا صبح هزاربار مردم و زنده شدم. از بس ذوق کرده بودم و میخندیدم، خوابم نمیبرد. هنوزم ذوقم نخوابیده بود. درحالی که تو دلم میخندیدم، از در بیرون رفتم و کفشامو پوشیدم. فکر کنم یوگی مثل همیشه وایساده کنار در... ولی نیومده بود. یکم تعجب کردم. حتماً نتونسته بیاد. کوله پشتیمو پشتم تنظیم کردم و به راه افتادم.  
***
یوگیوم:
بعد از مدرسه، حدودای ساعت 1:00 رفتم دانشگاه. نگاه کردم ببینم نگهبانه داره نگاه میکنه یا نه. عه نبود. لبخند کجی زدم. درای دانشگاه بسته بود. کلاهمو رو سرم تنظیم کردم. دستامو رو میله گذاشتم و خودمو کشیدم بالا. با سختی خودمو انداختم اونور میله. همون لحظه یه صدایی از دور شنیدم: یاااا تو! 
سرمو آوردم بالا. کلاهمو یکم دادم بالا. اووه. یا امامزاده جی بی! نگهبانه که اینجاااست! سریع چرخیدم طرف ساختمون و دویدم. 
ـ یاااا! وایسا! کجا داری میری؟! وایسا بینم!
ساختمونو دور زدم و دویدم. دنبالم اومد. بازم ساختمونو دور زدم. همینجور دنبالم میدوید. هوووف! این پیرمرد چه طوری داره عین جت میدویه دنبال من؟! همینجوری دور ساختمون میچرخیدم و اون دنبالم میومد. بعد سریع رفتم طرف درختا و پشت یه درخت قایم شدم. یواشکی نگاش کردم. اِوا! چرا داره دور ساختمون میچرخه؟! خخ گیج کردم بدبختو. خندیدم. فکر کنم فهمید داره واسه عمش میدویه. وایساد و اطرافشو نگاه کرد. سرمو دزدیم تا منو نبینه. پشیمون شد و برگشت. یواشکی از پشت درخت بیرون اومدم. دورتر رفتم تا روی نیمکت بشینم. دستی رو شونم حس کردم. برگشتم دیدم پوووف نگهبانه. 
ـ تو واسه چی بی اجازه اومدی اینجا؟!
من: من... آآ... اممم... اوووم... 
به پشت سرش اشاره کردم و گفتم: اجوشی، اون کبوتره رو ببین داره آب میخوره!
برگشت پشت سرشو نگاه کرد. میخواستم در برم که سریع فهمید و یه تیکه از لباسمو گرفتم.
ـ آهای کجا میخوای در بری، ها؟!
من: اجوشی، من هنوز آرزو دارم. بذار بررررم.
و کف دستامو به نشونه ی التماس چسبوندم به هم.
ـ چی چی رو بذارم بری؟! بی اجازه اومدی دانشگاه به همین راحتی میخوای بری؟!
ادای گریه درمیاوردم و میگفتم: اجوشـــی. من گوناه دالـــم.
گوشمو گرفت و کشید. 
من: آخ آخ! آآی!
ـ پسره ی پررو...
من: اوخ نکن درد داره، اجوشی!
یه صدایی از کنارم شنیدم: اجوشی، ولش کن بره.
بهش نگاه کردم دیدم جکسونه. تعجب کردم. 
ـ نه خیر. باید بهش بفهمونم موش هرجایی حق نداره بره.
من: من موش نیستم. من یوگیومم:|
جکسون: ولش کن. این دوست منه. تازه دانشجو شده. 
من: O____O
دوست این؟! خدا به دور کنه!
اجوشی: واقعاً؟ پس چرا الان اومده؟
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: الان آخرای دانشگاهه.
جکسون زد تو سرم و گفت: میگم که تازه دانشجو شده. هنوز مخش عیب داره. نمیدونه باید ساعت 7 بیاد. ایندفعه رو ببخشید. 
اینطوری نگاش کردم: -___-
اجوشی گوشمو ول کرد و گفت: باشه. 
به پشت برگشت و رفت. سرمو چرخوندم طرف جکسون و با اخم گفتم: چرا اینکارو کردی؟!
با قیافه ی پوکر فیس گفت: اومدم آب بخورم. دیدم الانه که فاتحت خونده شه. دلم سوخت، اومدم نجاتت بدم.
من: چرا دخالت کردی؟! به تو ربطی نداشت.  
اخم کرد و گفت: باشه پس.
داد زدم: اجوشی! اجوشی! بیا اینو بگیر! یواشکی اومـ...!
دستمو سفت گذاشتم رو دهنش و آهسته گفتم: ساکــــت!
با اخم دستمو از رو دهنش برداشت و گفت: جای تشکرته؟! من نبودم معلوم نبود چیکارت کنه.
نفسمو فوت کردم و گفتم: خیلی خب. ممنون. 
جکسون: قابلی نداشت. عجیب بود که امروز ندیدمت.(با لبخند گشاد) با بمی قهررری؟؟
من: -____- نه.
جکسون: الان زنگ میخوره. بمی میاد. آخرین حرفاتو بهش بزن که دیگه اجازه نداری بچسبی بهش.
من: اووف... باشه فهمیدم تو بُردی. 
جکسون: ^_^
محکم بغلم کرد. درحدی که فکر کنم کتلت شدم!
جکسون: ازت ممنونـــــم!
من: خفه شدممم!
جکسون: اگه تو نبودی نمیتونستم به بمی برسم!
من: میبندی یا ببندمش؟!
خندید. ازم فاصله گرفت و لبخند زد.
جکسون: بیا از این به بعد دوتا دوست باشیم ^_^
و دستشو طرفم دراز کرد. پوکر فیس نگاش کردم.
جکسون: قبول نکنی هم مشکلی نیست -__-
چشمامو چرخوندم. باهاش دست دادم و گفتم: باشــــه...
جکسون: خوبه.
صدای زنگ اومد.
جکسون: زنگ خورد. 
با هم رفتیم طرف ساختمون بزرگ. دانشجوها با عجله از ساختمون بیرون میومدن و از دانشگاه خارج میشدن. بم بم رو از تو اون جمعیت زیاد دیدم. جکسون براش دست تکون داد. بم بم مارو دید و اومد طرفمون. روبه من گفت: عه سلام، یوگی. چرا صبح نیومدی؟ 
مکث کوتاهی کردم و گفتم: مدرسه بودم.
بم بم: آها...
من: ولی دیگه نمیام.
بم بم: چرا؟
من: چون مدرسه میرم دیگه...
جکسون: پس تو قبلاً مدرسه نمیرفتی؟؟
من: میرفتم ولی میپیچوندم.
جکسون: چه مارمولکی...
بم بم: خب دوباره بپیچون خخ.
جکسون: نوچ نوچ نوچ. باید بره درسشو بخونه. بعد که دانشگاه قبول شد بیاد.
روبهش گفتم: یعنی میگی همینجا قبول میشم؟!
جکسون: سعی کن اینجا قبول شی.
من: زیادم به نفعت نیست اینجا بیامااا.
و لبخند شیطونی زدم.
جکسون: منظور؟؟
من: تو که نمیخوای بمی رو ازت بدزدم؟؟
جکسون: اهم. عمراً بتونی.
من: میتونمااا.
جکسون: خــــب، تو مگه قرار نبود آخرین حرفاتو بهش بزنی؟! -___-
روبه بم بم گفتم: از اینکه باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم. تو بهترین دوست منی. من تلاشمو میکنم تا اینجا قبول شم و دوباره بتونم اوقات زیادی رو باهات بگذرونم ^_^
بم بم: یااا، اینا چیه میگی؟! یجوری حرف نزن انگار میخوای بذاری بری.
من: مگه میشه؟؟ نوچ. فقط دیگه نمیام.
بم بم: نه باید بیای. یه روزایی مدرستو بپیچون دیگه.
جکسون: وقت تمومید -___- جمع کنید این مسخره بازیا رو.
من: حسود هرگز نیاسود. ^_^
جکسون: با عرض پوزش...
و یه پس گردنی زد بهم.
من: آی!
جکسون: یوگیوم عزیزم نمیخوای بری خونه، مادر؟^_^
من: نه. شما بفرمایین اول ^_^
جکسون: نه عزیزم. مادر دم در منتظرته. برو خونه ^_^
من: نه. شما بزرگتری. شما اول بفرمایین ^_^
بم بم درحالی که جلوی خندشو گرفته بود گفت: من برم خونه. دیر میشه.
و از وسطمون رد شد و از دانشگاه رفت بیرون. من و جکسون درحالی که با هم کل کل میکردیم دنبالش رفتیم.
***
روز بعد،
جه بوم:
بالاخره مدت مرخصیمون تموم شد. حاضر شدیم و رفتیم دانشگاه.  ...  
تو راهرو راهمو کج کردم طرف کلاسم و رفتم داخل. مارک تا چشمش افتاد بهم، اومد طرفم و گفت: بالاخره آقا تشریف آوردن؟!
من: نه پس رفتم.
به شوخی به پشت برگشتم تا برم. مارک شونمو چرخوند طرف خودش و گفت: یونگجه خوبه؟؟
من: آره. تا حدودی.
مارک: دلم براش تنگ شده.
من: -___-
سوالی نگام کرد.
من: پس من چی؟؟
تو فکر فرو رفت و گفتم: خااا...
من: خب. فهمیدم تنگ نشده:|
لبخند کجی زد و گفت: مگه میشه دلم برا دوستم تنگ نشه؟!
من: اره داشتی غیر مستقیم میگفتی.
مارک: من که چیزی نگفتم.
من: خــــب.
مارک: میرم یه سر به یونگجه بزنم.
من: نه. بذار برا زنگ تفریح.
یکم مکث کرد و گفت: باشه. 
هردو رفتیم طرف نیمکتامون و نشستیم. 
***
یونگجه:
نشستم رو نیمکتم. تهیونگ و جانگ کوک و جیمین اومدن طرفم. قبل از اینکه چیزی بگن، لبخند زدم و گفتم: سلام، بچه ها.
یکم تعجب کردن.
تهیونگ: یونگجه، کجا بودی؟؟
یونگجه: مرخصی.
تهیونگ: مرخصی؟؟
جیمین: اممم... یونگجه، تسلیت میگم. یعنی تسلیت میگیم. انشالا غم آخرت باشه.
تهیونگ و جانگ کوک حرفشو تأیید کردن. لبخندم محو شد.
من: خواهش میکنم...
جانگ کوک: حالا خوبی؟؟
من: اهوم ^_^
تهیونگ: الهی. دوباره خندید.
جانگ کوک تک خنده ای کرد.
جیمین: دلمون برات تنگ شده بود.
من: منم همینطور^_^
تهیونگ: دیگه بی اطلاع نریا.
من: باشه ^_^
***
تو حیاط بودیم. مارک محکم بغلم کرد و گفت: دلـــم تنگ شده بود برااات.
فکر کنم عین کاغذ مچاله شدم.
من: منم همینطووور. فقط میشه یکم آرومتر بغلم کنی؟؟
بی توجه به حرفم گفت: دیگه نریاااا.
به جه بوم نگاه کردم. اینطوری نگاه میکرد: -______-
من: اممم... مارک، باشه دیگه نمیرم. دیگه ولم کن، خب؟
مارک: نه نمیشـــه.
جه بوم: ماااااارک!
مارک: هاااا؟
جه بوم: یه کاری نکن برم جونیورو بیارم اینجا!
مارک سریع از یونگجه جدا شد و گفت: باشه غلط خوردم.
خندیدم. 
مارک: خو دلم براش تنگ شده بود، بی احساس.
جه بوم: واقعاً که. من که رفیقتم هیچ دلت برام تنگ نشد. بعد میری میچسبی به یونگجه؟!
مارک دستشو انداخت دور گردنم و گفت: یونگجه هم دوستمه. 
جه بوم اومد طرفمون. دست مارکو از دور گردنم باز کرد و منو کشید طرف خودش.
جه بوم: دست نزن بهشا.
مارک: حسودیت شد؟! خخ.
جه بوم: اهم اهم.
خندم گرفت.
مارک: خب بیخیال. بیاین بریم پیش بچه ها.
من و جه بوم حرفشو تأیید کردیم. سه تایی رفتیم تو جمع دوستامون. هممون نشسته بودیم رو نیمکت. هرکدوم درباره ی موضوعی حرف میزدیم با هم. 
جه بوم:
چشمم به جکسون خورد که تو جمع بود و داشت با همه میخندید. تعجب کردم. تاحالا ندیده بودم با بچه های ما گپ بزنه.
من: جکسون.
نگام کرد. هیجان زده گفت: اوو آقای جی بی. چه خبرا؟ خیلی وقته ندیدمت. 
من: آره میدونم.
جکسون: هنوزم تو اون رستورانه کار میکنی؟ 
من: اهـــــم! چی داری میگی تو؟! ههه.
جکسون: میگم هنوزم کار پاره وقت میکنی؟ هوس ساندویچای اونجارو کردم. شب شاید اومدم اونجا^_^
من: جکسووون، ساندویچ کتک میخوری؟؟
مینا: ها؟ کار پاره وقت داری؟
چشمامو چرخوندم و روبه جکسون لب زدم: میکشمت.
جکسون لبخند کجی زدم.

نظر نشود فراموش:|






نوع مطلب : Be mine، 
برچسب ها : 2jae، jinmark، jackbam، be mine، got7،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 تیر 1396 03:37 قبل از ظهر
Ramze ghesmate ghabl plz
Mahdis جیمیل یا آیدی تل پلیز
شنبه 17 مهر 1395 11:59 بعد از ظهر
ژااان ژاااان 2جه عیز مرگ عشق ..
....... اصن مگه بهتر از این دوتا داریم؟!! *-*
کلی حال کردم
لاویو
Mahdis بلییی♡_♡
لاو یو تو♡
چهارشنبه 14 مهر 1395 09:43 بعد از ظهر
ولی جی بی ام میدونه باید چی بگیره
بیچاره یوگی
دوجه و جینمارک و جکبم فایتینگ
Mahdis اره
اهوم
اره فایتینگ
سه شنبه 13 مهر 1395 11:04 بعد از ظهر
تا شنبههههههههههههههه
Mahdis زود میگذره ناراحت نباش:)
سه شنبه 13 مهر 1395 08:06 بعد از ظهر
سلام من هرچی رمز پارت قبلومیزنم باز نمیشه میشه دوباره واسم بفرستی؟
Mahdis کپی پیستش کن
دوشنبه 12 مهر 1395 06:09 بعد از ظهر
خیلی قشنگ بود
ولی جین نبود چرا پس؟؟؟
Mahdis ممنون
خب نشد شرمنده:)
یکشنبه 11 مهر 1395 08:20 بعد از ظهر
واااااای عالی بود
یونگجه جونممممممم خوب شده
بابا یوگیومو عاقبت بخیر کنننننن
جی بی خیلی شیطون شده هاااااااا
جکسون هم که فقط بلده اتیش به پا کنه
منتظرمممممم
Mahdis ممنووون
اره
عاقبت به خیرش میشه دانشگاه قبول میشه میاد دوباره جکیو حرص بده
اره خییییلی
موافقم
ارسووو
یکشنبه 11 مهر 1395 04:34 بعد از ظهر
و در نظر دوم با اینکه قسمت قبلو‌نخوندم خیلی باحال بود
عررر جی بی خخخ میرف جین یانگو میورد یکم مارک حرص میخورد حال میکردم موهاهاها تا اون باشه دست به یونگی من نزنه
Mahdis =)
اره
یکشنبه 11 مهر 1395 04:22 بعد از ظهر
جیغغغغ من ریپورتم رمز قسمت قبلو میشه برام بفرستی ایدیم اینه @youngjae
Mahdis اوکی=)
یکشنبه 11 مهر 1395 06:55 قبل از ظهر
هخخخخخخخخ عالی بود مرسی
پس جینم کوش؟؟؟؟؟؟
Mahdis خواهش♡
یکشنبه 11 مهر 1395 01:09 قبل از ظهر
very good
Mahdis Tnx♡
شنبه 10 مهر 1395 11:50 بعد از ظهر
Mahdis ♡
شنبه 10 مهر 1395 10:56 بعد از ظهر
وای خدا من چقدر جرو بحث هاشونو دوس دارم
دستت درد نکنه
Mahdis منم دوس دارم
خواهش
شنبه 10 مهر 1395 10:13 بعد از ظهر
عخیییی بچه ام خوبه باز کنار اومده با قضیه
پیانو
جکسون چ فلسفی فکر میکنه ... ای بابا جا داره مثل همیشه بگم
جکبمممممممممممم
یوگیوم عخی کوچولو
جکسون همیشه باید یه گندی بزنه شایدم از قصد دست انداخته جه بومو
عالی دستت طلا چینگو
Mahdis ره
پیانو عشق است

اخیییی
از قصد گفت دیگه کرم داره
مرسییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :