GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

خب چینگووووو ها این قسمت خیلی هیجانی بید ...
ماموریت غیر ممکن ....
خخخخ
وقایع این قسمت سرنوشت سازه ....
از همین الان معذرت ...


مارک:
بالاخره روز انتقال نیانگ فرا رسید ....
هنوزم نمیخوای چیزی بگی ..
فک نکن دروغ هایی که بهم ساختی کارسازه اعتمادی که بین افراد ماست هیچ کس نمیتونه از بین ببرش..
مطمئنی ؟پس خودت باید بدونی کی بود که قرار شمارو با ژانگ زی به ما گزارش داد...
اینم از همون نقشه های کثیفته!!
برای من فرقی نداره باور کنی یانه بهر حال یکی از شما پنج نفر بهتون خیانت کردده،من امشب این پرونده لعنتی رو حل میکنم ....
....از ون پیاده شدم و سوار ماشینی که قرار بود باهاش ونو تعقیب کنیم شدم ...
همگی آماده اید ؟
بعله قربان ...
اوکی کوکی حرکت کن ...
بله قربان..
...چراغ قرمز شد و پشت چراغ قرمز منتظر شدیم ...
یوگیوم سمت راست 100متری ون یه موتوریه اس میبینیش ؟
بله هیونگ ..
مشکوکه حواست بهش باشه ..
لی :از کجا فک میکنین مشکوکه ...
حس ششمم!!
قربان انقدر به خودتون مطمئنید ؟
اگه مطمئن نبودم الان اینجا نبودم...
هیونگ یه چیزیو دراورد ؟
دقت کن چیه؟
شبیه گوشی موبایل نیست بیشتر شبیه جی پی اسه ....
چراغ سبز شد ...به محض اینکه ون حرکت کرد وقتی ما میخاستیم از چراغ عبور کنیم یهو چراغ قرمز شد و بدلیل زیاد بودن ماشین های خط مقابل مجبور شدیم وایستیم....
یوگیوم موقعیت؟
دارم دنبالش نه دنبالشون میرم ...همونطور که حدس زدین موتوریه دنبال ونه...بزگراه گیزو دارن میرن اونجا..
خیله خب گمش نکن خودمونو میرسونیم....
کوکی ...کوکی ...موقعیت؟
بالاخره فرصت شد باهم حرف بزنیم مارک توان!!!
تو دیگه کدوم خری هستی ؟؟کوکی کجاست؟
نوچ ..نوچ...نوچ ...من جای تو بودم رفتار بهتری داشتم هرچی باشه الان قدرت دست منه..
تو کی هستی؟
این اهمیتی نداره اینکه قراره چیکار کنم مهمه تو عزیز ترین کسای منو کشتی ...اول برادرم شب کامبک گات سون بعد رین اگرچه هم خون نبودیم اما مث برادر واقعیم بود و درنهایت تو باعث شدی زنی که دوسش داشتم یونا خودکشی کنه ..مارک توان تو عزیزان منو نابود کردی حالا تماشا کن و ببین چطوری سر عزیزانتو برات میفرستم ...چطوره از این پسره شروع کنیم ...بعد هم این پسره کنه یوگیوم....
قربان مهم نیست من چی میشم ماموریتو با موفقیت تموم کنید..
خیلی شجاعه حیف کاش از افراد من بود از رئیست خداحافظی کن...
صبر کن خواهش میکنم صبر کن ....
بانگگگگگ.....با صدای شلیک تفنگ قطع کرد..
الو ..الو....باتوام ...الو ...
جسیکا:چیشد قربان ؟چی گفت ..
دستم شل شد و بیسیم از دستم افتاد ...
قربان حالتون خوبه؟
داد زدم،دوربین های راهنمایی رانندگی چک کنید ببینید اون ون لعنتی کجا رفت....
بله قربان..
یوگیوم کجایی؟
هیونگ کوکی رون از ون انداختن پایین ...چرا خونی بود !!
یوگیوم اروم باش یوگیوم برگرد نمیخاد دنبال ون بری...
منو ببخشید اینبار نه من اون عوضیو میکشم  و حسابشو ...
...اشکاش نمیذاشتن حرفشو کامل بزنه ...
متاسفم ....بیسیمشو قطع کرد..
از شدت عصبانیت بیسیمو  پرت کردم بیرون ...
این دوربین های لعنتی چی شد ؟
الان تو بزرگراه ان هلی کوپر گشت دنبالشونه ....
با آخرین سرعت حرکت کنید قبل از اینکه بلای سر یوگیوم بیاد باد خودمونو برسونیم..
یوگیوم:
بعد از قطع بی سیم همچنان با موتورم موتوریه رو دنبال میکردم که دیدم از ون جدا شد و پیچید راست منم همزمان با اون پیچیدمو از ون جدا شدم ...سرعتشو زیاد کرد منم زیاد کردم تو خیابون مانور میداد و ماشینا رو یکی یکی رد میکرد منم دنبالش بودم وارد گیت مخالف شد ...ماشینا به سمتمون میومدن و یکی یکی ردشو میدادیم ...یهو پیچید سمت یه کوچه باریک به زحمت توش جا میشدم اینو وقتی  فهمیدم که  رد که میشدم بدنم به دیوار کشیده میشد ...
کوچه ها رو دور میزد ول کن نبودم ..بالاخره به بن بست خورد ....موتورشو نگه داشت ...ازش پیاده شد ....منم از موتور پیاده شدم و کلاهمو دراوردم سمتم اومد صورتش با کلاه کاسکت پوشیده بود واسه همین نمیتونستم چهرشو ببینم ..سمتم دوید و طی یه حرکت سریع یه لگد به صورتم زد خودشم از شدت ضربه افتاد زمین ...یه لحظه فک کردم فکم جابه جا شد ...چشام تار میدید ولی بلند شدم اونم بلند شد رو به روم وایستاد ..با یه لگد دفاعشو شکستم و دوتا مشت چپ و راست نثارش کردم ..از جنگیدن با من اجتناب میکرد بیشتر سعی میکرد حملات منو دفع کنه و حمله نمیکرد ...یه زیر پایی گرفتو من رو زمین افتادم سریع روم نشست و دستامو به پشت گره کرد تو همه این مدت کلاه رو هنوز در نیاورده بود و حرفی هم نمیزد ....
جکسون:
بالاخره از خواب بیدار شدم خواب نبود عذاب بود به عمرم انقدر کابوس ندیده بودم دو شبه که خونه یونگجه ام هرجا که میشد و دنبال مارک گشتم و مادرم ... داشتم دیونه میشدم چشامو مالوندم و نشستم ...دیدم یونگجه با یک فنجان قهوه از آشپزخانه بیرون اومد ...

پس بقیه کجان؟
یوگیوم از دیروزه خبری ازش نیست بم بم رفته دنبالش ...
اها...
بهتری ؟
نه هنوز سردرد دارم هنوز باورم نمیشه...
بیا اینوبخور سرحال بشی...
متاسفم یونگجه تو همیشه مراقبم بودی ولی من حالتوهم اصلا ازت نپرسیدم ...
اشکالی نداره...
من دوست بدیم مگه نه ،من تازه وقتی فهمیدم تو دوست دختر داری که اون مرده بود..
بیا یاد آوری نکنیم جکسون ...
..زنگ در به صدا در اومد....
کیه ؟
یونگجه:حتما بم بم و یوگیوم ان من درو باز میکنم ...
یونگجه:
از رو کاناپه بلند شدم ...درو زدم و رفتم در ورودیو باز کنم ...هیشکی بالا نیومد ....
یعنی چی؟
اومدم بیرون یه نگاهی بندازم که...
صدات دربیاد خودتو مرده فرض کن ...
ش..ش...م...ا ..؟
ساکت، برگرد...
نمیذاشت سرمو برگردونم که صورتشو ببینم ترس همه ی وجودمو فراگرفته بود منو هل داد تو و درو بست ...
جکسون :یونگجه کی بود ؟
به یک بهونه بکشش اینجا،ببین زرنگ بازی در نیار باتو فعلا کاری ندارم ولی اگه یهو زرنگ شدی خونت پای خودته ...حالا حرف بزن...
جکسون میشه یه لحظه بیای اینجا ؟
نه حوصله ندارم تو بیا ...
خب یکی اومده توروببینه ....
خب بگو بیاد اینجا ببینه ...
میگه از مارک خبر داره !
مارک ؟!
...دیدم کارساز شد جکسون از هال اومد بیرون روبه رومون وایستاد ...
شما از مارک خبر دارین؟؟
برگشتم دیدم خبری از اسلحه نیست اسلحرو پشتش قایم کرده ...قیافشو تاحالا ندیده بودم...
بله خبر دارم مارک توان ..
اره اون کجاست ؟
یهو منو پرت کرد زمین و اسلحشو به سمت جکسون گرفت ...از ترس جرائت جم خوردن نداشتم ...
میخواستم اول اونو بفرستم جهنم بعد تورو اما همیشه اونطوری که انتظار داریم پیش نمیره ...
منظورت چیه؟مارک من کجاست...
می خوام گلوله رو خالی کنم تو مغزت و سرتو واسش بفرستم ....اون موقع میتونی ببینیش..
نشونه گیری سمت سر جکسون کرد جکسون چند قدمی عقب رفت ..چشامو بستم که این فاجعه رو نبینم یهو صدای شلیک گلوله اومد...انگار روح از بدنم خارج شد میترسیدم چشمامو باز کنم و با صحنه مرگ جکسون روبه رو شم ...کم کم لای چشامو باز کردم دیدم جکسون وایستاده و خشکش زده و میلرزه ...تیر دقیقا از کنار گوش جکسون رد شده بود و از پنجره بیرون رفت...
خب حالا که فک میکنم اینطوری کیف نمیده چطوره به مارک حق انتخاب بدم نظرتو چیه وانگ؟
یک بار دیگه میپرسم تو کی هستی؟
بهت میگم ماکلی وقت داریم!راه بیافت ...
...رفت پشت جکسونو اسلحه رو پشتش گرفت ...حرکت کن ...داشتن میرفتن و یهو سمت من برگشت ...
واما تو به یک از رفقا قول دادم که یه مو سرم ازت کم نشه اما حواستو جمع کن کج بری منم دوستی و رفاقتو فراموش میکنم بانگ......فهمیدی ....
ب ..بله ....
...وقتی با جکسون از در خارج شد ...نفس عمیقی کشیدم ...وچشام خود به خود بسته شد...
جکسون :
چشامو دستامو بست ...
مگه نمیگم تو کی هستی؟
میخوای دهنتم نبندم دیگه پرحرفی نکن و مزاحم من نشو ،امشب یه مراسم داریم خودتو آماده کن ...اها راستی یه نفر کم داریم ...صدای گرفتن شماره با گوشیشو شنیدم ..
الو آقای پارک جین یانگ؟
بله بفرمایید ...
شما شخصی به اسم مارک توان میشناسید ؟
بله شما؟
آقای جین امشب ساعت 9 دم ایستگاه اتوبوس رو به روی کمپانیتون میبینمتون وگرنه مارک توان خواهد مردفقط یادت باشه پای پلیس ملیس وسط باشه خودتو قاتلش به حساب بیار ...
صبر کنید شما....
جین یانگ:
تلنفو قطع کرد ...یهو کل بدنم و استرس بدی فراگرفت...بدون معطلی در حالیکه دستم میلرزید شماره یوگیوم و گرفتم ولی اونم ج نمیداد نمیدونستم چیکارکنم به جکسون زنگ زدم خاموش بود به جی بی زنگ زدم اونم اشغال بود یونگجه هم جواب نمیداد ...دیگه واقعا مونده بودم فقط باید صبر میکردم ...کاش حداقل شماره ی دوستای مارک و داشتم ...
مارک:
خبری نشد؟
قربان این تصویر اخرین تصویریه که دوربین های راهنمایی رانندگی ثبت کردن ...
ولی اینکه چیزیو مشخص نمیکنه ...راداری که تو موتورش بودچی ؟
تواین آدرس گمش کردیم قربان ..
..اوفف...دستمو رو سرم کشیدم و باحالت درماندگی روی صندلی نشستم ..
کوکی چطوره؟..
هنوز اتاق عمله قربان ...قربان تلفنتون زنگ میخوره ....
الو ...
توان شناختی منم ...
توی عوضی یوگیوم یوگیوم کجاست ؟
نگران نباش البته فعلا ....اون زنده اس ..من برات یه هدیه دیگه هم آماده کردم ... حرف بزن..
جکسون:مارک ...حالت خوبه؟...
شناختیش نه؟
اونو تنها بزار ...
حتما ولی بعد از اینکه تورو دیدم فردا صب ساعت8 به ادرسی که برات میفزستم میای البته تنهای تنها فقط کافیه بفهمم که تنها نیستی و رفیقاتو اوردی قسم میخورم تک تک استخوان های جکسون وانگو خورد میکنم ..این یه تسویه حساب شخصیه توان بیا تمومش کنیم پرونده 1993رو، دیگه حرفی ندارم ...
..بدون اینکه منتظر جوابم باشه قطعش کرد...یهو انگار کل ساختمون رو سرم خراب شد اون عوضی...
قربان کی بود ؟
هیچی هیچی ازآدمای آقای وانگ بود ...
خب .....
جین :
سر ساعت همونجایی که قرار بود باشم حاضر شدم، کلی سوال تو سرم بود چرا چرا میخواسته منو ببینه ؟مارک کجاست؟چه بلایی سرش اومده ؟؟اوووف...
...تلفنم زنگ خورد..
بله ...
آقای پارک برو سوار  این انوبوس که الان اومده بشو ...
ها..بله بله.'..
..با دستپاچگی سوار اتوبوس شدم....
حالا رو همون صندلی اول که پشت راننده است بشین ....
بله ..بله...
ذهن جین:یعنی واقعااون یارو  یکی از آدمایی که تو این اتوبوسنه...یه کم سرمو برگردوندم یه نگاهی به پشت سرم انداختم ...همه بنظر عادی میومدند ...سرمو برگردوندم..نفس هام سنگین شده بودند ...از استرس قلبم داشت میومد تو دهنم ..که یکی از عقب اومد وکنارم نشست ....صورتش پوشیده بود کلاه کپ هم روسرش بود ...دستشو اورد سمت کمرم ...احساس کردم یه چیزی رو کمرمه ...بهش نگاه انداختم ..یک چاقوی تیز بود....
بدون حرف...این ایستگاه پیاده میشی ...
به نشونه تائید سرمو تکون دادم وجودم میلزرید ...حتی زبونم از ترس بند اومد بود ..
از اتوبوس پیاده شدیم ومنو سوار یه ماشین کرد ..منو برد عقبو.دستامو به دستگیره بالای ماشین بست چشامم با یک چشم بند مشکی بست؟؟
چی.کار.می..کنی؟
به زودی میفهمی میخام ببرمت پیش دوستات....
ماشین روشن شد و حرکت کردیم ...یه یک ساعتی توراه بودیم ..یعنی خارج از شهر بود!!
بالاخره رسیدم ..هنوز چشام بسته بودن منو از ماشین پیاده کرد و تا یه جایی برد ...و قتی چشم بندمو برداشت ...خودمو تو یه کارخانه قدیمی که گرد وخاک همه جاشو گرفته بود یافتم ..یه لامپ به سقفش آویزون بود که هرلحظه خاموش روشن میشد و اتصالی داشت ترس وجودمو بیشتر میکرد...
کلاهشو در اورد و اونیکه رو صورتش بود و برداشت ....
وای خدای من تو...تو...دیوید نام...کاراموز اخراجی کمپانی ...
حافظه ات قابل تحسینه  پی دی نیم ..کاراموز بودنم فقط یه پوشش بود ...گرچه این انتقام مخصوص مارک توانه اما بدم نمیاد یه انتقام کوچیکم از تو بگیرم واسه اخراجم ...
مارک ..مارک...کجاست ؟
صبر کن به اونم میرسم ،راه بیافت ...
منو سمت یه اتاق برد درشو باز کرد و منو توش هل داد...اونقدر هلش با قدرت بود که پخش زمین شدم ...سرمو بلند کردم دستیو دیدم ...اون دست و گرفتم و بلند شدم...جکسون بود..با دیدن جکسون ترسی که داشتم کمتر شد....
جکسون:
سمتش خیز برداشتم و یقه شو گرفتم ...
مارک مارک کجاست عوضی چه بلایی سرش آوردی....
خنده منزجر کننده ای زد و گفت ولم کن اگه دوست نداری طحالت پاره بشه ...
به پایین نگاه کردم دیدیم چاقوشو سمت من گرفته ....یوگیوم سمتم اومد و منو ازش جدا کرد....
خنده اش بلند تر شده بود و با تمسخر حرفشو ادامه داد...
جکسون وانگ تو خیلی بدبختی ...اون از پدرت اونم از مارک اونم از مادرت....
تو واقعا کی هستی؟
میخای بدونی من کیم یا میخای بدونی مارک توان واقعا کیه ؟یا حتی پدرت؟
من مارکو از خودش بهتر میشناسم ..
..خنده هاش که اینبار به قهقه تبدیل شده بود نمیزاشتن درست حرفشو بزنه ...یهو با یه قیافه جدی رو به من کرد و ادامه داد....
میشناسی؟خب بیایم امتحان کنیم !!
تو میدونی اسم مستعار مارک چیه؟
.....ها ...میدونی!!! نمیشنومم...خلیه خب بهت میگم....
بهش میگن ماشین کشتار ...
میدونی چرا بهش میگن ماشین کشتا ر؟!چون تعداد آدمایی که کشته از دستش خارجه ..مارک فقط بهت نزدیک شد که بتونه رابطه بین پدرت و باند های تامین کننده تدارکات تروریست هارو بفهمه ....مارک یه جاسوسه سازمان سیاهه..نگو که میدونی ،که ناامید میشم ...
چرا باید حرفای توی آشغال رو باور کنم ...
تو بگو یوگیوم شما ها که باهم بودین دوتا جاسوس حرفه ای برای نفوذ به تشکیلات وانگ....
 یوگیوم این چی میگه...
هیونگ م.م..ن ...
تو چی ؟؟
لعنتی فقط بگو نه دروغ میگه  بگو...
متاسفم هیونگ ...
جین :جکسون گریه میکرد و مشتاشو به دیوار میزد سمتش رفتم و تو بغلم گرفتمش..
آروم باش جکسون ...
جین تو تو میدونستی...
منم تازه فهمیدم ...
یعنی همش دروغه مارک منو وسیله رسیدن به خواسته هاش قرار داد واسه همین ترکم کرد وقتی فهمید به دردش نمیخورم ..
یوگیوم:اینطوری نیست هیونگ اشتباه میکنی مارک هیونگ تورو بیشتر از همه چی تو دنیا دوست داره..
بسه بسه این هندی بازیا ....فردا همه چی تموم خواهد شد...
..رفت و درو پشت سرش قفل کرد...
6صبح روز بعد....
مارک :
لباسامو پوشیدم آماده شدم برای مهم ترین ماموریت زندگیم ...دیشبو خونه یونگجه موندم و مجبور شدم همه چیو بهش بگم خیلی شوکه است و از دیشبه باهام حرف نزد ..
از صبه مث غریبه ها باهام رفتار میکنه ....
بیا صبونه بخور....
رفتم سر میز و شروع کردم به خوردن...
مطمئنی از پسشون بر میای ؟
اره نگران نباش  من خیلی حرفه ایم ....
کاش حداقل به جکسون میگفتی ...نمیدونم الان فهمیده یا نه ...
بالاخره میفهمه اگه من برم اونجا...
م..مارک..
هووووم ...
تو این لباساترسناک بنظر میای ....
واقعا ؟؟یونگجه واقعا ببخشید ولی من برات یه کاری دارم میتونم بهت اعتماد کنم ...
معلومه .....
خیلیه خب تو باید ...
این قسمتم تمومید ....
کلی گروگان گیریه قسمته بعد...
بنظرتون دیوید چه بلایی سر پسرامون میاره....
ار لیست 1993چهار نفر مشخص شدن اون نفر آخر بنظرتون کی میتونه باشه؟
داریم به آخرای فیک نزدیک میشم ....




نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها : Markson، مارکجین، فن فیک گات سون، فن فیک got7، دوجه، 2جه، Got7،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 13 مهر 1395
Ava
پنجشنبه 15 مهر 1395 05:22 بعد از ظهر
oh my god chera pich to pich shod!
Ava هیع همه مشکل دارن
پنجشنبه 15 مهر 1395 10:13 قبل از ظهر
ووووووهه عاشق هیجانممم
فعلاً حدسی ندارم خودم میخوام ببینم چی میشه
خیلی عالی بود
Ava
خیلی متفاوت بود مدیر نیم
ممنونم
سه شنبه 13 مهر 1395 02:19 بعد از ظهر
این تموم شد بازم مینویسی؟؟
اگه نوشتی مارکبومم بنویس
Ava شاید میخام ببینم کدوم کاپل محبوبه ...بزارم...
ایده فیک دارم
سه شنبه 13 مهر 1395 02:16 بعد از ظهر
ماشین کشتار
اخ قربونش برم من بیا منو بکششششش
شانسم نداریم من اگه اونجوری بمیرم دیگ هیچ ارزویی ندارم
یه تار مو از سر بچه هامون کم بشه هم دیویدو میکشم هم نویسنده رو بعله
ی حسی میگه جه بومه
Ava فعلا هممونو کشته
می تو
عاقل به من چه دیوید و بکش ولی من بدبخت فقط روایتگرم
قسمت بعد
سه شنبه 13 مهر 1395 01:57 بعد از ظهر
Ava خیلی خیلی ممنون
سه شنبه 13 مهر 1395 12:28 بعد از ظهر
اوه خیلی محشربود ببخشید چندتا قسمت قبلو نتونستم نظر بدم 3هفته بدون نت بودم
یه حسی میگه نفرآخر جه بومه شایدم حسه اشتباهه باشه البته
خیلی خیلی زیاد منتظر ادامشم
Ava مممنون اشکال نداره همین که الان میدی خیلی دلگرمیه
شاید...قسمت بعد میفهمیم..
ممنون
سه شنبه 13 مهر 1395 11:20 قبل از ظهر
وااااااااای نگو یونگجه یا جی بیه که ناامید میشم از زندگی.بم بمم که هیچی
یوگیوووووووووووومو نکش تو رو خداااااا.بچم همینجوری تنهاست دیگه نمیره
دلم واسه مارک سوخت.جکسون به همین راحتی نمیبخشتش
منتظر ادامم
Ava قسمت بعدی مشخص میشه
یوگیوم
چرا نبخشه ؟؟
ممنونم
سه شنبه 13 مهر 1395 06:03 قبل از ظهر
خیلی پلیسیه
وای جکییییی من بودم دیوونه میشدم
بنظرم نفر بعدی لیست جه بومه چون اون مرده به یونگجه گفت بهم سپردن که به تو آسیب نزنم ... وایییی نمیتونم برا ادامه اش صبر کنم ... خیلی عالیه دستت طلا
Ava فیک پلیسی کمه خو
اره خیلی وضع بدیه کاش خود مارک بهش میگفت
ببینیم چی میشه
مرسی
سه شنبه 13 مهر 1395 12:38 قبل از ظهر
جکسونمقلبش خورد شد
حالا مارک چیکار کنه
کجای مارک ماشینه کشتاره
Ava اره طفلیم
هیع...
هست دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.