تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - I'm yours Ep18
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
شنبه 17 مهر 1395 :: نویسنده : Ava

سلام شنبتون بخیر
اول مدیرنیم شرمنده دارم میرم سفر واسه همین این قسمتو امروز اپ میکنم جا سه شنبه میدونم قانون شکنیه ولی واقعا ببخشید..
راستی این وسط پارازیت :برد بچه ها تبریک....

به جرات این قسمت یه قسمت مهمه و غم انگیز از این فیکه ...
من واقعا شرمنده ام ...دستمال کاغذی همراهتون باشه..تهشو با احساس بخونید...
نظراتتونو میدونم میگید دیگه نمیگم،...نظرهای قسمت قبل نسبت به بازدید خیلی کم بود ..
لطفا سکرت ریدر ها برا یکبارم شده نظر بدین نمیخورمتون میخام ببنیم چند نفر واقعا دنبال میکنن...
فقط یکبار...
امیدوارم لذت ببرید...
مارک:
آماده بودم که برم از خونه یونگجه اومدم بیرون تا دم در بدرقم کرد...
هیونگ من هنوزم میترسم ...
نترس یونگجه به من اعتماد کن ...حواست باشه اون آدرسو گم نکنی ...پدرو مادرمو مادر جکسونو پیدا کنو به یه جای امن ببر....
باشه هیونگ چند دفعه تکرار میکنی نگران نباش ...فقط جکسونو برگردون..
ممنون..
...سوار ماشین شدم و حرکت کردم ...آدرسی که بهم داده بود یه جایی بیرون شهر بود ..خارج از جاده اصلی ...ماشینو کنار جاده پارک کردمو بقیه شو پیاده رفتم...اول به یه استراحتکاه قدیمی رسیدم که معلوم بود خیلی وقته کسی توش سکونت نداره یه کم دیگه پیش رفتم ...رد یه ماشین که از جاده اصلی میومد به چشمم خورد ..ردشو دنبال کردم وبه یک کارخونه قدیمی که ارتفاع ساختمونش نسبتا بلند بود رسیدم همونطور که گفته بود سرساعت ...در ورودیش باز بود و رفتم تو ...اسلحمو در آوردم و گارد گرفتم ....یهو یه صدایی از طبقه دوم اومد ..
خوش اومدی مارک توان ....
...دیدم یکی تو اتاق طبقه دوم وایستاده،نور خورشید مانع میشد که چهرشو تشخیص بدم..
تو کی هستی یوگیوم و جکسون کجان ؟؟
انگاری خیلی عجله داری !!باشه ،بیا پشت ساختمان اونجان ولی قبلش اسلحتو پرتاب کن اینطرف البته اگه جونشون واست مهمه ....
..اسلحه رو سمتش پرتاب کردم و .سرعتمو زیاد کردم وبه سمت پشت ساختمان دویدم  ..
....صحنه وحشتناکی جلوی روم بود ....جکسون ،جین و یوگیوم ،هرسه تاشون به سه تاستون بسته شده بودن و جلو دهنشونم با یه طناب بسته شده بود..انقدر طناب های فلزی.محکم دورشون پیچیده شده بود که باعث زخم و خونریزی شون شده بود....
بلند بلند میخندید..بالاخره از پله ها اومد خودشو نشون داد....
دیوید نام ؟؟؟
چطوری توان نمیخای به سونبه ات ادای احترام کنی؟
تو ...تو اینجا ...
توان منو تو قبلا  هم اتاق بودیم تو با بی رحمی تمام کسایی که تو زندگیم حکم خانوادمو داشتنو کشتی حالا نوبت توئه ....
ازم چی میخای....
میدونی من دل خیلی مهربونی دارم ..اون اسلحه که اونجا هست و میبینی ..دوتا فشنگ داره...من بهت قدرت انتخاب میدم بین این سه تا میتونی یکیشونو نجات بدی...واما اگه یهو زرنگ شدی و فکر بدی به کله ات زد میتونی بالا سرشونو یه نگاه بندازی...
بالا سرشونو نگاه کردم یه گالن آویزون بود ...
این ..این چیه؟...
یه گالن پر از اسیده که خمیرشون میکنه کنترلشم دست منه .میبینی این طناب که دستمه آزاد بشه درشون باز میشه ...اگه تو انتخاب نکنی من انتخاب میکنم البته ازم انتظار نباش که تو این مورد من مهربون باشم!!!
حالا اسلحه رو بگیر ،5دقیقه وقت داری...
بدنم میلرزید اسلحه رو از رو زمین برداشتم و سمت یوگیوم گرفتم ...چشاشو بست انگار که آماده ی مردن بود ..یوگیوم یار همیشگی من چطور میتونستم کسیکه سخت ترین شرایط هم از همراهی من دست نمیکشید برادرم....
اسلحمو به سمت جکسون گرفتم ...حتی به شلیک هم نمیتونم فک کنم زندگیه من،عشقی که سرنوشت تعیینش کرده بود ...این نمیتونست پایانش باشه ...اسلحه رو روی جین گرفتم ..جین کسی که از صمیم قلب دوسش دارم و باعث میشه ضربان قلبم بره بالا کسی که صداقت از سرو روش میباره ...این پنج دقیقه برام از تمامی کابوس هایی که اون شب ها میدیدم ترسناک تر بود ...امیدوار بودم این وضعیت یکی از همون کابوس های شبم باشه اره یک خواب باشه..اسلحمو پایین گرفتم و با صدای تقزیبا بلندی گفتم ....
نه اگه هزاران سال هم بهم وقت بدی نمیتونم ...
خیله خب خودت خواستی ...
غریبه:صبر کن هیونگ ...
...با صدایی که اومد برگشتم تا صاحب صدا رو پیدا کنم ...صورتش پوشیده بود اسلحشو سمت دیوید گرفته بود و سمتش قدم برمیداشت ...
گفتم از کسانیکه دوست دارم فاصله بگیر نگفتم ؟؟؟
بس کن منو تو از برادر هم بهم نزدیک تریم چطور میتونی...
همین الان اسلحتو بنداز هیونگ وگرنه ...
وگرنه چی میخای منو بکشی اونم بخاطر اینا تو به من گفتی با چه یونگجه کاری نداشته باشم منم قبول کردم ولی این چهار نفر تسویه حساب شخصیه ...
هیونگ برو عقب وگرنه واقعا شلیک میکنم ..
....ذهن مارک:صداش صداش چقدر چقدر چقدر آشناست..
خب چرا نقابتو برنمیداری دوستات بشناسنت ؟
....رومو برگردوندم اون یکی دستش که اسلحه نبود و بالا اورد و چیزی که رو صورتش بود و کنار زد ....
جه بوما....توو....تو ....
جه بوم :حالا راضی شدی هیونگ؟برو عقب بهت میگم.
پس تو بودی که محل قرارمون با ژانگ زی لو دادی نیانگ میگفت قابل اعتماد نیستی ولی من احمق به تو بیشتر از خودم اعتماد داشتم ایم جه بوم ،این اداها فقط بخاطر اون یونگجه لعنتیه، اون حتی بهت نگاه هم نمیکنه اونوقت تو ...
زیادی حرف نزن هیونگ پلیسا به زودی میرسن اینجا ،من از همون اولم نمیخاستم عضو گروه93باشم ولی مجبورم کردین اینو فراموش نکن .
خیلیه خب جه بوم خیانت کار تو باید تاوان خیانتتو بدی مارک هم باید تاوان کشتن خانوادمو بده ...
...دستشو شل کرد میخاست طناب هارو ول کنه ..که جه بوم به سمتش شلیک کرد ..تیری که به سمتش رفت و جاخالی داد و طناب ها کلا از دستش ول شدن ..سریع خودمو رسوندمو...طنابارو رو هوا گرفتم ...جه بوم رفت سمتشو باهاش درگیر شد ..منم چاقو فلز برمو سمت یوگیوم انداختم ...یوگیوم پاشو به چاقو رسوند و سعی کرد سیم هایی که دورش بودو پاره کنه ...طناب هارو به یک جا بستمو رفتم سراغ جین و جکسون ...با شلیک تفنگم  سیم دورشون پاره کردم ...سمت جین رفتمو دستاشو باز کردم طنابی که دور دهنش بودم باز کردم ...
جین خوبی ؟
من خوبم تو خوبی؟
اره از اینجا دور شو پلیسا برسن برا کمپانی بد میشه ..
...سمت جکسون رفتم عصبانیت و غم  از چشماش میخوندم دستاشو بازکردم وتا طناب دور دهنشو در اوردم سمت لبام اومد و منو سریع و عمیق بوسید ..مزه خونه جکسونو تو دهنم حس میکردم دهنش بخاطر طناب ها خونریزی داشت ..
باید برم کمک جه بوم همینجا باش خب...
باشه...
......
یوگیوم دیوید کجا رفت؟
گمش کردیم هیونگ ...
...فضای کارخونه خیلی وسیع بود و جاهای زیادی واسه قایم شدن داشت ...منو یوگیوم و جه بوم سه تامون دنبال دیوید بودیم ...جه بوم درو قفل کرده بود که  دیوید از کارخانه خارج نشه..طبقه سوم  بودم که احساس کردم صدایی از بالای سرم یعنی پشت بوم میاد.. به یوگیوم اشاره کردم اونم به جه بوم سه تامون سمت پشت بوم رفتیم ...به پشت بوم رسیدم ..دیدم جکسونو گروگان گرفته و اسلحه شو گذاشته رو جمجمه جکسون یه کم بهش نزدیک شدیم ..سه تامون اسلحه هامونو سمتش گرفته بودیم..
جه بوم:نمیتونی اینکارو کنی.
دیوید:چرا  نتونم .مارک توان من بهت  حق انتخاب دادم ولی تو خودت  نخواستی ...حالا بین خودت و جکسون یکیو برای مردن انتخاب کن.
جکسون:مارک بهش شلیک کن به من فکر نکن..مارک...
مارک:خب بگو چیکار کنم ؟
جکسون:مارک میشه محض رضای خدا یه بارم شده به حرفم گوش کنی؟
دیوید:اول اسلحه ها پایین.
...اسلحه هارو انداختیم ..
دیوید :حالا نوبت دومیه ..
جکسون و ول کرد و اسلحشو سمت من نشونه گیری کرد ...
دیوید :وقت خداحافظیه مارک توان .!!
....دستشو رو ماشه کشید وداشت شلیک میکرد که یهو جکسون محکم بغلش کرد و همزمان که میگفت :مارک نه ،من !!!خودشو و دیوید و از پشت بوم پرت کرد پایین... لحظه آخر دیوید شلیک کرده بود اما به خاطر کاریکه جکسون کرده بود جای اینکه گلوله به سرم بخوره از کنار گوشم رد شد انقدر نزدیک که تو سرم صدای سوت شدیدی اومد  باعث شد تعادلمو از دست بدم رو زمین افتادم ...من گنگ بودم و قدرت تحلیل اتفاقی که الان افتادو نداشتم به سختی رو پاهام بلند شدم بی غختیار قطره های اشکم رو زمین میافتادن .  فقط یوگیوم و جی بی رو میدیدم که خم شده بودن و داشتن پایینو نگاه میکردن صدای سوت تو سرم متوقف نمیشد تنها چیزیکه برا آخرین بار دیدم این بود که یوگیوم سمتم اومد و منو رو هوا گرفت....دیگه چیزی حس نکردم 
پنج سال بعد ..
 مارک:
یونگجه:مارک هیونگ مطمئنی نمیتونی امشب بیای افتتاحیه آخه هر موفقیتی که به دست اومده بخاطر تلاشای تو بوده تو میزبان اصلی هستی آخه من به مهمان های خارجیمون چی بگم ؟دروغ بگم؟
دروغ چرا بگو سر یه قرار عاشقانه اس!!شما همتون مهمونی هستین جکسون تنهاس من باید پیشش بمونم ..
آخه مارک هیونگ ...
گفتم که نگران نباش مامان سوفیا مراقب همه چیز هست الانم قطع کن که کلی کار دارم امشب میخوایم بترکونیم ..
باشه مارک هیونگ من خودمم بکشم تو نظرت عوض نمیشه من تسلیم مراقب خودت باش .
مرسی خداحافظ .
تلفنمو قطع کردم همینجاس آقا نگه دارید .
پول تاکسیو حساب کردم و پیاده شدم و رفتم تو شیرینی فروشی ..
سلام خانم سفارش کیک داده بودم پای سیب بود ..
اها یه لحظه....آقای مارک توان ؟حدود200تا هم شیرینی گردویی سفارش داده بودید ؟
بله ..
آماده اس یه لحظه ...
بعد از تحویل کیک رفتم کلی بادکنک و شمع  خریدم و یه دستبد زوجی خوشگل که به سفارشم روش مارکسون هک شده بود و هم تحویل گرفتم مطمئم به دستش میاد..
انقدر خریده کردم بودم که دیگه واقعا دستم جا نداشت صندوق عقب تاکسی پر خوردنی بود  سوار تاکسی شدمو به سمت بیمارستان حرکت کردم ....
..........
همه وسایلامو  تو اتاق انتظار بیمارستان گذاشتم و شیرینی گردویی هارو درآوردم و کل بیمارستان پخش کردم از پرسنل گرفته بیمارا و همراهاشون همه و همه رو تعارف کردم..وقتی تموم شد حالا نوبت عشقم بود ...وسایلمو تو آسانسور جا دادم و طبقه دومو زدم ...وقتی رسیدم پرستار بخش با دیدن من انگار دنیا رو بهش دادن ..
آقای توان شمایین چرا امروز دیر اومدید؟
میبینید که خرید داشتم کمکم میکنید..
بعله حتما ...سمتم اومد و چندتا از وسیله هارو دستش گرفت و همراهم تا اتاق اومد..
ممنونم ..
وظیفه بود ،خب من میرم راحت باشین ...
...درو بستم  سمتش رفتمو پیشونیشو بوسیدم ...کیک و تو یخچال گذاشتم و بادکنک هارو دراوردم و شروع به باد کردن بادکنک ها کردم...
جکسونا نمیخای بلند شی کمکم کنی ؟اگه همه اینارو باد کنم فک کنم آخرش آسمی چیری بگیرما دوست نداری که من مریض شم ...
بعد از باد کردن بادکنک ها اونارو اطراف تختش انداختم و رفتم سراغ کیک  روش هفتا شمع گذاشتم به تعداد سالهایی که عاشق هم بودیم ...شمع هارو روشن کردم و کادومم کنار تختش گذاشتم و برقارو خاموش کردم و کنارش رو تخت نشستم ...
جکسونا هفت ساله شدنمون مبارک ...تو فوت کن من آرزو میکنم ..جکسونا شمع ها آب میشنا فوت کن دیگه ...یهو باد سردی از پنجره باز گوشه اتاق اومد و شمعها خاموش شدن...
میدونستم هیچ وقت ناامیدم نمیکنی .دستاشو گرفتم..خب من برات یه کادو دارم ولی یه شرط داره اول کادو من کو؟؟...ای شیطون داری باهام بازی میکنی ...خیلیه خب ...لبامو گذاشتم رو لباشو سطحی بوسیدم ....اینا کادو منن ...بیا اینم کادو تو خودم برات بازش میکنم ...جعبه کادو باز کردم ....
ببین اینجا چی داریم یه دستبند زوجی روشو ببین نوشته مارکسون میبینی جکسون ...
مارکسون یعنی منو تو ...دستبند و دستش کردمو سرمو رو قلبش گذاشتم درحالیکه قطره قطره اشکام جاری میشد دستم تو دستش بود ..
جکسونا همه میگن من دیوووونم  ولی ببین قلبت به من دروغ نمیگه داره میزنه تالاب تولوپ ...زیباترین صدای دنیا برا من میزنه ...من خیلی خوشبختم مگه نه ...چرا هیچی نمیگی جکسون ها ؟!...مگه میشه جکسون وانگ پنج سال یه کلمه هم نگه بلند شو جکسون بلند شو ...بلند شو بهم فحش بده ...بلند شو منو بزن که چرا بهت دروغ گفتم...خواهش میکنم خواهش میکنم جکسووون خواهش میکنم ....
روز بعد :
جین یانگ:
صبح زود خودمو به بیمارستان رسوندم که چک کنم ببینم مارک چیزی لازم داره یانه ..آسانسورو طبقه دوم زدم ...پیاده شدم و سمت پذیرش رفتم ...
سلام آقای پارک ...
سلام مارک کجاست ؟
خب این قسمت تا اینجا بس بید ...
دوستان بااحساسو یواش خوندید؟
بهترین دیالوگ...بهترین صحنه ؟؟
بنظرتون ته فیک چی میشه ؟
جکسون بم بم جین و جی بی  و یونگجه بعد از پنج سال چی شدن ؟؟؟




نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها : Markson، jackbam، مارکجین، جکبم، فن فیک گات سون، دوجه، مارکسون،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 تیر 1397 07:02 بعد از ظهر
من مردم انقدر گریه کردم
یکشنبه 25 مهر 1395 07:49 بعد از ظهر
سلاااااامخئاننده ی جدیدم راستش موضوع داستانتو خیلی دوست داشتم ولی چون دوجه نبود دوست نداشتم بخونم(ولی از خواهرم می پرسیدم چی شد)
آجییییی جووووون برای بقیش فایتینگ
Ava عاقا فیک مارکسون دوجه اس بخدا
خوش آمد میگم
ممممرسی
شنبه 24 مهر 1395 12:19 قبل از ظهر
دق کردم بس که این قسمته رو خوندم و خوندم و خوندم
اوووووووف چجوری تا سه شنبه صبر کنم؟
این قسمت فقط واسه عرررر زدنه
یه اهنگ دیگم هس به جز silence مارکسون که4 تا از پسرای اکسو اجرا کردن (baby dont cry)
هیچی دیگه اونو میگوشم و اینو میخونم قشنگ سکته میکنم
احساس میکنم خودم الان جای مارکم
فقط امیدوارم آخرش خوب باشه حداقل
این فیک از یه طرف سریال عشق در مهتاب و قلب سرخ هم از اون طرف قششششششششنگ کمر آدمو میشکنن
Ava عزیزمممم
قسمت های بعد بیشتر عرررر داره
اره واقعا....
هم زاد پنداری
آخرشو لو نمیدم چون تقریبا اخر فیکیم
افسردگی نگیری صلوات
جمعه 23 مهر 1395 05:15 قبل از ظهر
بازم میخوام نظر بدم اوا خانوم
میگم من دارممم میمیرم خیلی غمگینه من باور نمیکنم این اولین فیک تو باشه ای خاداااااااااااا
تروخدا بایانش خوب باشه
Ava بازم ممنون
انقدر حرص نخور
جمعه 23 مهر 1395 05:12 قبل از ظهر
ایییی نمیدونم چی بگم ولی خیلی گریه کردم خیلی تا حدی که چشام بف کرده بودن میتونم بگم واس داستانتون میمیرممم عاالیه عالی یه مدت سایتو گم کرده بوددم جون دادم تا \یداش کنم
تروخدا \ایان خوبی داشته باشه همین
بهترین فیکی که تا حالا خوندم
فقط یه احتمال کامل بدید بگید جک خوب میشه یانه؟
Ava آخی ببخشید ..ممنونم عزیزم ...چ خوب که یافتی
نظر لطفته
خیلی زود مشخص میشه خیلی زود
بازم مرسی
چهارشنبه 21 مهر 1395 02:14 قبل از ظهر
من دو قسمت از فیک رو خوندم این رو خوندم و داغون شدم خببببببب
جکسون فقط قبلش میزنه یعنی مغزش از کار افتاده؟
خب چراااااا:(((( بخاطر اون دیوید خودشو اونو پرت کرد که مارک نمیره-.- هی زندگانیییییی-_- همون لحظش من خوندم دهنم باز شد از تعجب :/
مرسیییی
Ava ممنونم
مرگ مغزیه
دقیقا
دوشنبه 19 مهر 1395 10:34 بعد از ظهر
آهنگ silence که جکی و مارک اجرا کردن رو انگار واسه این پارت خوندن
وقتی خوندم داشتم اونو میگوشیدم عالییییی بووووود اشکمو دراورد
Ava واقعا راست میگی من عاشق اون اهنگم تهش جکسون اوهانی 'یعنی مرگ'
عزیزم
مرسی
دوشنبه 19 مهر 1395 10:31 بعد از ظهر
مارکسون میخوااااااااااممممممممممممممم
Ava میاد به زودی خوبه که اینهمه مارکسون مومنت داریم این روزا
دوشنبه 19 مهر 1395 10:29 بعد از ظهر
عاغوووووو چرا اول طنابای جین رو باز کرد؟
اول باید واسه جکی رو باز میکرد
Ava
دقت یه مارکسون شیپر واقعا قابل تحسینه ...
یکشنبه 18 مهر 1395 11:01 بعد از ظهر
وای آخی....مارک گنا دارههههه
Ava YASSSSSSS
یکشنبه 18 مهر 1395 05:42 بعد از ظهر
عررررررررر چقد غم انگیز بوووووووووووود
اونجا که بعد از باز کردن طنابا جکسون بوسش کرد من مررررررررررردممممممممممم
فقط جکسوووووون نمییییییییییییرهههههههههههههههههههه
بهترین قسمتش:جکسون همه میگن من دیوونمولیببین قلبت به من دروغ نمیگه تالاپ تولوپ..زیباترین صدای دنیا برا من میزنه
5 سال خییییییییییلیییییییییییییییییییه

Ava مگه همش باید اوضاع خوب پیش بره
خیلی خوب بود
ادامه ببین چی میشه
یس
مممنونم
یکشنبه 18 مهر 1395 02:31 بعد از ظهر
هیییییییی خدا جکسووووون





کاری به جز گریه ازم برنمیاد جه بوم نامرد
عالی بوووود
Ava
دیدی مدیر نیم بی بایس شدم رفت
ممممرسی
یکشنبه 18 مهر 1395 12:41 قبل از ظهر
حدس میزدم جه بوم باشه
نههههههه
چرا آخه ؟ پنج سال ؟ خیلی سخته
قشنگ ترین صحنه جایی که تا بازش کرد بوسیدش
اون نا امیدم نمیکنی جدا اشکمو درآورد
وای این خیلی سخته ولی حداقل نمرده
نمیدونم تو این پنج سال بقیه چی شدن
هنوز تحت تاثیر غم انگیز بودنشم
خیلی عالی خوش بگذزه و موفق باشی
Ava اوهوم
مارک شده پوست استخون
موافقم
ممنون فایتینگ اونی
شنبه 17 مهر 1395 10:10 بعد از ظهر
نگو که میخوای جکیو بکشی
نکششخواهش میکنم به هم برسن
Ava میبینی
شنبه 17 مهر 1395 09:34 بعد از ظهر
Ava
شنبه 17 مهر 1395 07:50 بعد از ظهر
قسمت مارکسونش خیلی دپرس بودحتما جکی رفته تو کمابهترین دیالوگم اونجایی بود که مارک گفت جکی هیچ وقت نا امیدش نمیکنه و با وزش باد شمعا فوت شد
Ava میدونم ...متن فک میکنم همونجاش باشه
شنبه 17 مهر 1395 02:03 بعد از ظهر
وای خدا
من هنو هنگم
مارکسون
وای مارکیمارک
پنج سال خیلیه خیلی
امیدوارم حال جک خوب شه مارکسون برسن
اصلا هم بس نبید دارم میمیرمممم
اره خوندیم
چرا همیشه این دوتا سوالو میپرسید؟؟همه جاش خوب بود
جکی ک انگار بیمارستانه...چرا حس میکنم بخاطر پرت شدنش نیست؟؟
بمبم رفته با جین؟
من نظر ندمالبته بهتره
جی بیو یونگجم امیدوارم بخاطر کاری ک ج بوم کرد ب هم برسن
اجی اگه تونستی پی دی اف کاملشم بذار
فک کنم کم کم از اون شکش در اومدم...خدایی دارم میگم ی لحظه قلبم اومد تو دهنم
Ava الان بهتری؟؟؟
جکسون
مممنونم که دوست داشتی
جاست ریلکس
مرسی
شنبه 17 مهر 1395 01:08 بعد از ظهر
نهههههههههههههههههه
تنها خوشحالیم اینه که کسی نمررررررررررررد
بهترین صحنه اش اخرش بود که صدای قلبشو میشنید
جکسون که تو کماست
یونگجه هم که طبق معمول منشیه
جی بیو نمیدونم
جکسون و ااااااااااه بیدار شووووووووووو
فکر کنم الان که جین بره تو اتاق ببینه که جکسون بهوش اومده مارک هم تو بقلش بی خبر خوابه
جکسون فراموشی نگییییییییرههههههههه
تهش خوش تموم میشه
منتظر ادامشم
Ava ارههههههههههه
جکسونم
قسمت بعدی تلخ تره
مرسی نظر میدی اونی
داریم به ته میرسیم جکسون وقت نمی‌کنه فراموش بگیره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :