GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


این قسمت فحش آزاده

امیدوارم خوشتون بیاد ....قسمت بعدی قسمت آخره

این قسمت خیلی خیلی خیلی مهمه ....
ممنونم از همه اونایی که همراهیم میکنن..
اونایی که همراهیم میکنن و سکرتن دیگه قسمت یکی مونده به آخر شد ..
این دوتا آخریو یه نظر خشک و خالی هم شده راضیم..خخخ
دوجه لاورا عوض قسمت قبلی این قسمت جبران شداز دوجه پرده برداری میشه...
مارکسون لاورا با دستمال کاغذی و یه اهنگ غم گین ترجیحا غیر ایرانی  این قسمتو بخونید همانا تا رستگار شوید..
جین یانگ:
مارک الان کجاست ؟
پرستار ی که رفته بود وضعیت آقای وانگو چک کنه گفت خوابه..دیشب انگار براش جشن گرفته بوده.
دیروز چندم بود؟
16ژانویه چطور ؟
هیچی ممنونمم ..
سمت اتاقشون رفتم مارک دست تو دست جکسون درحالیکه سرش رو سینه اش بود خوابیده بود .. گل هایی که تو دستم بود و جاشو با گل های تو گلدون عوض کردم سمت مارک رفتم بلندش کردم و بردم رو تخت خودش گذاشتمش و پتو روش کشیدم ...به سمت جکسون برگشتم دورش پر بادکنک بود و یه پای سیب کنار تختش ..کیک و تو یخچال گذاشتم و یه کم اونجا مرتب کردم و باد بادکنک هارو خالی کردم میدونستم امروز خانم وانگو خبر نگارا میان ملاقاتش ...
پرستار :آقای پارک؟
بله ..
دکتر آقای وانگ میخان ببیننتون...
بله ممنون الان میام ....
مارک:
از خواب بیدار شدم دیدم رو تختمم ولی چرا من که دیشب رو صندلی کنار جکسون خوابیده بودم حتما باز کار جینه...
بلند شدم  پیشونی جکسونو بوسیدمو.گونشو نوازش کردم  ...
صب بخیر عشق من....
مسواک و لیوان یه پارچه تمیز برداشتم از اتاق بیرون رفتم و سمت دستشویی رفتم ...توی راه چشمم به جین خورد که تو اتاقه دکتره در نیم باز بود و دیده میشدن ...پشت در گوش وایستادم که ببینم دکتر چی میگه..
.....
تو اتاق دکتر...
جین یانگ:
دکتر:آقای پارک شما خودتون آقای توان و میشناسین الان پنج ساله نمیزاره کسی حتی به دستگاها نزدیک بشه خودتون حساسیتشو میدونید ..
چی میخواید بگین قربان ...
وقتی میگیم مرگ مغزی با کما کاملا فرق میکنه چه یه سال بگذره چه ده سال بازم بیمار مرده محسوب میشه...بیمار شما هم الان چهارساله نیمه تو این وضعیت هستن فقط دستگاهه که زنده نگهشون داشته ...
برین سر اصل مطلب چی میخاین؟
لطفا از آقای توان بخواید رضایت بدن که دستگاهارو قطع کنن میدونید چند تا بیمار میتونن با اعضای بدن بیمارتون به زندگی برگردند...
یهو صدای افتادن چیزی از بیرون اومد سریع خودمو بهش رسوندم کسی نبود ولی لیوانی که رو زمین بود گواه این ماجرا بود که مارک همه چیو شنیده...
مارک:
گوشهام میشنیدن قلبم باور نمیکرد ..تو اتاقمون رفتمو درو بستم ...
پارچه نمناک و دستم گرفتم و رو صورتش کشیدم و بعد گردنش و دستاش و بعد پاهاش ...
دهنشو بازکردمو با یه پارچه مخصوص  دندونای سفیدشو و پاک کردم ...چشاشو با چسب بسته بودن اما به خودم جرات نمیدادم چسب هارو بکنم همیشه پرستار جای من چسبارو عوض میکرد...اشکام بند نمیومدن قلبم آتیش بود تو این پنج سال لعنتی داشت میسوخت وای تمومی نداشت ...سرمو به سرش چسبوندم ،دستاشو گرفتم و چشامو بستم چند دقیقه همونطوری بودیم اشکام رو صورتشو خیس کرده بودن ..
جکسونا اینا میگن تو مردی ؟؟نمیشد منم ببری ؟؟ قفسه سینه ام دیگه سنگینیه قلبمو نمیتونه تحمل کنه ..منم مردم فقط فرقش اینه که هنوزم تو این دنیام یه مرده متحرک..
چشاشو بوسیدم و آروم لبمو رو لباش گذاشتم ...هیچ تکونی نمیخورد ...یه کم فاصله گرفتم...
منم مارک جکسون بلند شو منو ببوس بلند شو دلت تنگ نشده برام ..بلند شو عشق بازی کنیم بلند شو جکی...مارکت ..مارک..تو ...مهم نیست چی میشه جکسون حتی اون دنیا من برای توام .....
یونگجه:
بالاخره بعد از یک هفته اجازه ملاقات بهم دادن و امروز همون روز بود از استرس داشتم میمردم رفتم سمت کمد لباسام تازه اونجا فهمیدم من حتی سلیقه لباس پوشیدنشو هم نمیدونم ..لباسامو یکی یکی در میاوردم و فک میکردم چی بپوشم یه دست کت شلوار مشکی از اونایی که تو شرکت میپوشم تنم میکنم همیشه منو اونطوری دیده بود تقریبا ...نه ...این یکی...کمد من حتی یه لباس درست درمونم پیدا نمیشه همش رسمیه ..سمت کمد جکسون رفتم سایزامون تقریبا یکی بود یه لباسشو که عکس جمجمه داشت و پوشیدم ...
اوومووو...چه قدر بهم میاد.یقش جوری بود که استخوان ترقوه ام میزد بیرون و خیلی سکشی میشد...صبر کن ببینم ..اگه منو اینطوری ببینه یه وقت سکته نکنه ؟؟...خب بزار کنه یه بار منو اینطوری ببینه بعد نیست.. یکی از شلوارای جکسونو پوشیدم پر سوراخ بود تعداد جاهایی که پوشش میداد کمتر از جاهایی بود که نشون میداد خلاصه موهامو سمت بالا مدل زدم و آماده ی ملاقات شدم ...رفتم سمت زندان....
سربازه با دیدن من خیلی جا خورد .
اسمتون؟
چه یونگجه.
اها ملاقات ایم جه بوم ؟
بله ..
خب برین تو اتاق منتظر زندانی باشین...
....
رفتم تو اتاق همونطوری بود که تو فیلم ها دیده بودم یه میز وسط با دوتا صندلی رو صندلی نشستم و منتظر شدم پاهامو از استرس تکون میدادم قلبم داشت منفجر میشد بالاخره بعد از این مدت طولانی دارم میبینمش خودمو باد زدم گرم نبود ولی دمای بدن من رفته بود بالا ...چند تا سرفه زدم تا صدام روون بشه و پت پت نکنم ...که صدای در اومد و در باز شد...با دیدنش هر احساسی اون لحظه داشتم متوقف شد ..فقط بلند شدم مث مجسمه بهش خیره شدم ...یه ورندازی ظاهرمو کرد زد زیر خنده...
به به چی ..چی ..میخندی؟
دوباره خندید؟
چرا دوباره میخندی ؟
اولیش واسه ظاهرت دومیشم واسه تپق زدنات ...
اههه اصلن من میرم منو بگو اینهمه وقت صرف کردم بیام تورو ببینم ...بلند شدم ..که دستمو گرفت ..دوباره مث برق زده ها بهش نگاه کردم ..دوباره خندید..
خب تقصیر خودته هر کس دیگه هم جا من باشه میخنده چه یونگجه شی...
...نشستم ..
اینطوری صدام نکن خوشم نمیاد ..
اینطوری چطوره چاگیا ..(عزیزم)
هیع دارن صدامونو ضبط میکنن...
پس خوشت میاد بهت میگم چاگیا ؟؟
تکرار نکن معذب میشم ..
این چطوره ؟هیوبو(همسرم)
اصلا همون چه یونگجه شی بگی بهتره اومدم که حرصم بدی ؟
خیلی تو دل برو میشی حرص میخوری چاگیا ...
باز گفت...برات یه خبر خوب دارم ..
خب چی هست؟
بخاطر رفتار خوبت تو زندان به جای 10سال زندانت نصف شده امروز حکمشو گرفتم ...
یعنی به زودی یعنی به زودی من آزاد میشم نههه..
چیه خوشحال نشدی ؟؟
خب میدونی من هنوز چند ماهه دیگه میخام ؟
چند ماهه دیگه واسه چی جه بوما چرا هیچ وقت مث آدما رفتار نمیکنی؟
خب میدونی دادم یه چیزیو واسم بسازن چند ماهه دیگه حاضر میشه پس آزادیمو چند ماه عقب بنداز بی زحمت...
یعنی چی یعنی از آزادیت مهم تره ؟
از زندیگیم مهم تره..
چی هست حالا؟
از بقیه چ خبر؟
بحثو عوض نکن من نمیفهمم دقیقا چند تا چیزن که از زندگیت مهم ترن ؟تا چند وقت پیش که من بودم هیع اضافه میشه..
چاگیا حسودیت میشه ..
یه بار دیگه تکرار کنی به قول جکسون فرانسوی جلو همه این دوربینا میبوسمت حالا بگو چی بود؟
حلقه زوجی راضی شدی؟
خب لازم نیست من به اینجور چیزا نیازی ندارم ...
پس تو به چه جور چیزی نیاز داری ..
...درحالیکه اینو میگفت لب پایینشو گاز گرفت..
نه نه منحرفه....
خب چی ..
فقط یه قول یه پیوند ...
همین ؟؟صبر کن..
..از گوشه لباسش که نخکش شده بود یه کم نخ کشید..
دستت و بده ببینم ..
...دستمو جلوش بردم ...
این نه چپ ...
بیا...
بادقت تمام نخه رو دورانگشتم بست ...
این دیگه چیه ؟
نشونه پیوندمون نشونه عشقمون نشونه اعتمادمون..
...دست چپه خودشو جلو آورد ...
نوبت توئه ....
منم یه نخ از شلوار جکی که پر از جای نخکش بود درآوردمو دور انگشتش بستمو یه پاپیون بهش زدم ...دستامو تو دستش گرفت و مچ هر دوشونو همزمان خیلی بااحساس بوسید ...
حالا دیگه مال همیم چاگیااااااااااااا!!!!!
بلند شدم و سمت لبمو گذاشتم رو لبش خیلی کوتاه ازش یه کم فاصله گرفتم ...
بهت گفتم فرانسوی میبوسمت!!!بگی چاگیا ....
اینجا پر دوربینه چاگیا ...
هردومون بهم ..خندیدیمو بوسه فرانسوی مونو شروع کردیم...
جین یانگ:
مادر جکسون در حالیکه به طور مداوم اشک میریخت به سمتم اومد وگفت ...
هیچ ..هیچ امیدی نیست مگه نه ؟
دکتر میگه نه ...
دوباره گریه هاش شدت گرفت بین همون گریه ها به سختی میشندم که چی میگه...
یعنی ..روحش...داره ...زجر میکشه ؟؟
نمیدونم خانم وانگ اما جکسون دیگه ....
که مارک نزاشت حرفمو کامل کنم ..
جین میتونی بری...رفت سمت تخت جکسون...
مارک من فقط میخاستم ...
هیچی نگو  بیا اینجا ...منم رفتم کنار تختش...به قلب جکسون اشاره کرد...
گوش کن جین یانگ گوش کن ...
مارک من میدونم ولی...
جین یانگ خسته شدی نه ؟تو این 5سال من شبانه روز پیش جکسون بودم توهم شبانه روز از من مراقبت میکردی ،حتما خسته کننده بوده ..
مارک اینطوری نیس...
جین یانگ از اینجا برو دیگه هم پاتو بیمارستان نزار...
مارک میدونی جکسون جون چند نفرو میتونه نجات بده؟
اصلا صد نفر قطع این دستگاها با مرگ من مساویه حالا برو...
مارک.....
مامان جکسون:جین یانگ پسرم مارک حالش خیلی خوب نیست خواهش میکنم ...
بله خانم وانگ ..
اینو گفتمو و خارج شدم به محض خروجم تلفنم زنگ خورد ...
کی اومدین کره ؟؟
اول سلام هیونگ ...
خب سلام ....
الان رسیدیم تو فرودگاهم بم بم داره ماشین میگیره بیایم بیمارستان ...
اها ...
چرا صدات گرفته اس؟
هیچی من خوبم ....
از مارک هیونگ چ خبر ؟چند بار زنگ زدم ولی جواب نمیده امروز دیدیش؟
اره حالش خیلی خوب نیست ..
حیف شد میخواستم بهش تبریک بگم ...
اون انقدر سرش شلوغه که اصلن فکر جایزه اقتصاد جهانیو که برده نمیکنه ..
اوهووووم خیلی خب هیونگ بم بم داره میاد من باید برم ...
خیله خب یوگیوم امشب بیان خونه من تنهام ..
نگران نباش هیونگ تا زمانیکه تو کره ایم مزاحمتیم...
خیلیه خب برو دیگه ..
باشه هیونگ فعلا...
بم بم :
سوار تاکسی شدیمو به سمت بیمارستان حرکت کردیم تقریبا دوسالی میشه جکسونو ندیدم درسته که الان یوگیومو دارم اما هنوزم نمیتونم خودمو با دیدن جکسون کنترل کنم   ...دوسالی میشه که به یوگیوم قول دادم خاطرات گذشتمو دور میریزم و باهاش خاطره میسازم اما تا الان خیلی پیش نرفتیم تو این دوسال که امریکا بودیم یوگیوم برام همه کاری میکرد اما من یه کیس ساده هم ازش دریغ میکردم میدونم نفرت انگیرم میدونم ..تو حال خودم بودم که دستمو گرفت دستاش منبع آرامش من بود وقتی دستمو میگرفت آرامش خاصی به تمام بدنم منتقل میشد ..
داری به چی فک میکنی؟
خب به اینکه ...متاسفم یوگیوم ..ممکنه با دیدن جکسون دوباره ...
گفتم که اشکالی نداره ما فقط برای دیدن جکسون هیونگ اومدیم راحت باش خودتو خالی کن ...
ممنونم ...
میدونم جکسون هیونگ چ معنی ای برات داره بهت گفتم اشکال نداره فراموشش نکنی همینکه قبول کردی کنارم باشی و هر روز ببینمت برای من کافیه ..
یوگیوم من ....
هیس دیگه هیچی نگو...
اونشب که بهم گفتی چه بلایی سر جکسون اومده میخواستم بی دلیل بکشمت ولی وقتی دیدم حال خودت اونجوریه بی خیالت شدم ...
اینهمه آدم اونجا بودن چرایهو منو بکشی ...
آخه فقط زورم به تو میرسید ...
یادته ؟؟
چیو؟؟
اون روز  سر ظهر بود بهم زنگ زدی گفتی بیام بیمارستان..
.اره هممون حالمون بدبود ...
فلش بک :
یوگیوم:
بم بما...
چی شده؟؟
بم بما ....
چی شده میگم چرا گریه میکنی یوگیوم ...
جکسون ...جکسون ..هیونگ ...
جکسون چی اتفاقی افتاده یا توام ...
داریم میبریمش بیمارستان ...
ب.ی...مارستان؟؟؟؟کجا کدوم؟؟
بیمارستان میونگ سو ...
الو بم بم صدامو میشونی الوووو....
گوشی قطع شد ..تقریبا ده دقیقه از وقتی که جکسونو مارک و به بیمارستان انتقال داده بودن گذشت ...دیوید درجا مرد ...اما جکسون هیونگ هنوز زنده بود ...مارک هیونگم بیهوش بود و به بیمارستان منتقلش کردند....واما جه بوم هیونگ هنوزم داشت با یونگجه حرف میزد قرار بود برای بازجویی بیشتر به سازمان منتقلش کنیم ..جینم همراه آمبولاس ها به بیمارستان رفته بود...رفتم سمت ماشین زندانی  درو باز کردم ...
یونگجه هیونگ باید راه بیافتیم اگه مشکلی نیست !!
جه بوم:حال جکسون چطوره ؟
تا الان باید رسیده باشن بیمارستان ...من هنوزم باورم نمیشه هیونگ تو چطوری جزو اون پنج نفری ؟
تو بازجویی ها میگم ولی اگه انقدر کنجکاوی میتونی از یونگجه بپرسی بهت میگه...
همه رفتن منم قرار شد یونگجه هیونگ و برسونم بیمارستان برگردم سازمان دنبال جه بوم هیونگ..سوار ماشین شدیم ...چند دقیقه بینمون سکوت بود هردومون داشتیم به بلایی که امشب سرمون اومد فکر میکردیم ....
چه بلایی سر جه بوم میاد ؟؟
خب جزو اون پنج نفره ،سازمان سالها دنبالشه،اما چون همکاری میکنه ممکنه زندانیش کنن مطمئنا اعدام نمیشه ...
یهو دیدم روشو برگردوند و به بیرون خیره شد و جلو دهنشو گرفت...
خوبی یونگجه هیونگ؟
سرشو فقط تکون داد اما میدونستم این نشونه  برای این بود که تنهاش بزارم شیشه ی سمتشو پایین کشیدم ،انگار از این کارم راضی بود سرشو برد بیرون و به گریه کردنش ادامه داد...بالاخره رسیدیم بیمارستان ...د بم بم رو صندلی جلوی اتاق عمل نشسته بود و بادستش سرشو گرفته بود طوری که صورتش دیده نشه ...کنارش نشستم و پشتشو به نشانه همدردی نوازش کردم ....
یونگجه:مارک هیونگ کجاست؟
سرشو آورد بالا و چشاش قرمز قرمز بود انگار خون گریه کرده و بود و لباش ور امده با حالت درماندگی گفت ..
ا تو هم اینجایی؟؟؟مارک هنوز بیهوشه جین یانگ پیششه....
یونگجه هم اومد کنارم نشست و سرشو گذاشت رو شونه ام ....
یعنی باید به آقای وانگ خبر بدم؟
لازم نیست هیونگ من الان  میرم سازمان با اطلاعاتی که جه بوم هیونگ میده میتونی بازداشت سیاسیش کنیم ....
فک میکنی جکسون خوشحال میشه؟
هیونگ ،مارک هیونگ عمرشو پای این پرونده گذاشته ....
خیلیه خب من که فکرم به جایی قد نمیده تو الان از هممون قوی تری یوگیوم ...
هیونگ بین تو جه بوم هیونگ رابطه ایه..؟
خب چند وقت پیش جه بوم ازم خواست رسما باهاش قرار بزارم ...
واقعا تو و جه بوم هیونگ ؟!من فک میکردم دوست دختر داشتی !!!
اره خب یونگسو ،دختری که یه زمان فک میکردم عشق واقعیمه اما همش پوچ بود ،رابطه منو جه بوم از پاریس شروع شد درسته قشنگ نبود ولی خوشحالم که باعث استارتش شد ..وقتی از پاریس برگشتیم همه چیه زندگیم عوض شد یونگسو تو مدتی که من خارج بودم با یه مرد  دیگه خوابیده بوده اما من واقعا دوسش داشتم نمیخاستم باور کنم  و جه بوم  حتی روش نمیشد چشم تو چشم بشیم ...یه مدت مراقبم بود نمیدونستم چرا ،شاید عذاب وجدانش ،اما این شروع اتفاقای زندگی من نبود ....یه شب اون مردی که با یونگسو خوابیده بود و پیداش کردم و باهاش رودرو کردم برا روشن شدن حقیقت خودمم اتفاقات بین خودمو جه بوم و گفتم قرار شد فراموش کنیم با اینکه مال من ناخواسته بود و اون از قصد ...اونشب بارون شدیدی میومد یونگسو از غذا خوری خارج شد لباساش تیره بودن و باعث تصادفش شد اون درجا مرد ولی اخرین حرفی که بهم زد این بود که چقدر عاشقمه و متاسفه که باعث شده من همچین فکر کنم ....بعد اون اتفاق من یه هفته کامل مریض بودم و تامرز خودکشی و تیمارستانم پیش رفتم حتی شماها نفهمیدین چون جه بوم  مرخصیمو رد کرده بود و خودش علت اصلیو پوشش میداد گفته بود رفتم امریکا اما  من تو تیمارستان بودم سریع خوب شدم اونم بخاطر جه بوم ..
هیونگ جه بوم هیونگ چطوری فهمید مارو دیوید گروگان گرفته؟؟
خب مارک بهم گفت برم مادر جکسونو و مادرپدر خودشو یه جای امن ببرم ...من مادر پدر خودشو بردم میخواستم مادر جکسونو ببر که دم خونه اش  افراد بابای جکسونو دیدم و تنها کسی که به ذهنم رسید ازش کمک بگیرم جه بوم بود اون اومد   باهمشون درگیر شد ...منم بهش گفتم مارک کجاست و چه اتفاقی افتاده ...
مارک با سازمان چیکار میکنه؟؟
یه راهی پیدا کردم یه سری مدرک مخفی از سازمان گیر آوردم فک کنم با تهدید کردنشون ول کن مارک هیونگ بشن...
مارک:
مامان شما برین استراحت کنید من هستم ....
نه پسرم توبرو خسته شدی...
من از دیدن پسرتون سیر نمیشم  پسرتون حکم اکسیژن برام داره شما برین من هستم ...راستش مارک من متاسفم فشار کاری شرکت وضعیت جکسون همش رو دوش توئه امروزم با اینکه حالت خوب نبود مجبورت کردم با خبرنگارا مصاحبه کنی ....
نه مامان جان من وظیفمه از جکسونم بگذرم من به اریک قول دادم مراقبتون باشم حالا برید خونه خوب استراحت کنید به جی میگم یه غذای مقوی براتوو درست کنه ...
ممنون پسرم کاری داشتی خبرم کن ...
حتما مامان بفرمایید ...
..مامان  سوفیا که رفت روتخت جکسون نشستم و مشغول ناخن گرفتنش شدم ....چند دقیقه که ...یکی بدون اینکه در و باز کنه اومد تو باعث شد من یه متر بپرم هوا.....
هیونگ چطوری؟
یوگیوم چیزه اینجا بیمارستانه چرا اربده میکشی....
هیونگ هرسال جذاب تر از پارسال دوستم خجالت میکشه بیاد اجازه هست ؟؟
اره بگو بیاد...
یوگیوم:عشقم بیا توتو ...
بم بم :سلام مارک ..
سلام بم بم خوبی خیلی.تغییر کردی..
یوگیوم:ن که فک کنم زشت تر شده ...
...بم بم ضربه ارومی به پهلوی یوگیوم زد و به جکسون خیره شد ...چشاش پرازاشک بودن ..میدونم هنوزم علاقه اش به جکسونو  فراموش نکرده ...
خب یوگیوم بیان تنهاشون بزاریم..
بم بم :نه مارک لطفا نه فقط میشه دستشو بگیرم ؟؟
خب باشه ...
بلند شدم و رفتم کنار...اومد کنار جکسون نشست و دستاشو دستش گرفت بدون پلک زدن تماشاش میکرد....
چند دقیقه همینطوری بود اشکاش جاری بودن انگار همه تلاشای یوگیوم بی نتیجه بود بم بم واقعا عاشق جکسون بود ...بلند شد و بدون توجه به یوگیوم بیرون رفت رفتم دنبالش و به یوگیوم گفتم همونجا بمونه من درستش میکنم ....بیرون رفتم رفته بود تو راهرو رو صندلی نشسته بود و سرشو گرفته بود و گریه میکرد ...رفتم سمتشو گفتم ..
این حالتت منو یاد 5سال پیش میندازه ....وقتی بهوش اومدم  همینطوری دیدمت مث دیونه ها رفتم تو اتاق عمل و این تو بودی که جلومو گرفتی و آرومم کردی ...ممنونم بم بم ....
مارک من ممنونم که به قولی که بهم دادی عمل کردی ..جکسون از قبل از این حادثه هم سرحال تره ممنونم...
تو بغلم گرفتمش دوباره شروع کرد به گریه کردن دم گوشش آروم گفتم ...
'برای اثبات عشق باید از خود عشقم گذشت'برای دومین بار بهم ثابتش کردی ...

خب دوستان گلم قسمت بعد قسمت آخره ....
مممنونم این فیکو دنبال کردید سوالی دارین بپرسین ....احساس میکنم در حق جین بی انصافی میکنم بخدا من جینو خیلی میدوستم ولی خب دیگه زندگیه ...جین لاورا این ساری ...
حرفی حدیثی مشکلی بود در خدمتم ....
راستی بهترین صحنه این قسمت ؟
بهترین دیالوگ؟؟؟





نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها : Markson، jackbam، جکبم، فن فیک گات سون، فن فیک got7، دوجه، Got7fanfic،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 مهر 1395
Ava
جمعه 26 خرداد 1396 05:51 قبل از ظهر
ینی چی من کل فیکو به عشق جونیور خوندک
چهارشنبه 28 مهر 1395 11:11 بعد از ظهر
عالییییی بود
Ava مرسی مدیرنیم
چهارشنبه 28 مهر 1395 09:23 بعد از ظهر
مثل همیشه عاااااالی
واقعا غمگین بود خسته نباشی
جکسون حکم اکسیژن رو برای مارک داره رو خیلی دوست داشتم
بیچاره مارک
فقط بی صبرانه منتظر قسمت بعدی ام
Ava مممنون
بازم ممنونم
چهارشنبه 28 مهر 1395 08:06 قبل از ظهر
مگه تو خودت مارکسون لاور نیستی؟
رحم کن
Ava هیع
سه شنبه 27 مهر 1395 11:46 بعد از ظهر
عععرررر من به فدای ایناهمشون مظلومن
اونجا که مارک بهش گفت جکی بلند شو دلت برام تنگ نشده خیلیییی خوب واحساسی بود عررر
بهترین دیالوگ برای من جایی بودکه یوگی به بمی گفت همین که قبول کردی کنارت باشم وهرروز ببینمت برای من کافیه وای اصلا روانیم کرد برای بار هزارم عاشق یوگیومم شدم
ممنون مثل همیشه عالی بود فقط کاش تموم نمیشد اینقدر زود
Ava ارع
یس
یوگیوم خیلی مظلومه
مجبورم فیک الکی کشف دار خوشم نمیاد
مرسی
سه شنبه 27 مهر 1395 10:39 بعد از ظهر
وای نه این خیلی بده یعنی الان جک ...
نه فقط جین همه این وسط زجر کشیدن و اذیت شدن و خیلی ناراحت شدم براشون
امیدوارم اون جوری که تو ذهنمه اوتقدر بد تموم نشه
بهترین صحنه زندان بوسه فرانسوی
بهترین دیالوگ برای اثبات عشق باید از خود عشقم گذشت
خیلی تاثیر گذار بود
خسته نباشی ، دستت طلا
Ava هیع
درست میشه
همه چرا تو ذهنشون بده
موافقم
مممرسی چینگو
سه شنبه 27 مهر 1395 09:54 بعد از ظهر
قفسه سینه ام دیگه سنگینی قلبمو نمیتونه تحمل کنه و....دیالوگ باحالی بود
آخه چرا جین را سپر بلا کردی
Ava مرسی
یهویی شد اساسا من بینور لاروم افتر مارکسون ولی بیشتر خواننده های فیک دوحه لاور بودن ،جین موند سپر بلا قربونش برم ..همش از خود گذشتگی میانه بچم
سه شنبه 27 مهر 1395 06:03 بعد از ظهر
حتما با این آخرین جمله ای که مارک از بمی گفت قبول میکنه که اعضای جکسون رو بدنحتما بعدشم میره با جین
بیچاره جکسونممارکسونم
فش نمیدم فقط حلالت نمیکنم واس این ضربه روحی که بهم وارد کردی
Ava خیلی زود نتیجه گری نکن
چرا همه ناامیدن ...بابا قلب جکسونم هنوز میزنه
حلالم کن چون جبرانش میکنم
ممنون
سه شنبه 27 مهر 1395 03:19 بعد از ظهر
تو را از مرگ می‌ترسانند! و چه نادانند آنهایی که فکر می‌کنند می‌توانند عاشقان شهادت را از عشقشان بترسانند!
چند راهکار زیبا برای تعجیل در فرج یوسف زهرا
۱) بیاییم هر روز به ایشان سلام کنیم.* ۲) هر روز برای سلامتی ایشان صدقه بدهیم *۳ )خواسته ها و حاجتهایمان را اول به امام زمان بگوییم و به او متوسل شویم *۴ ) برای سلامتی ایشان هر روز چند آیه با معنی بخوانیم* ۵ ) به دیگران یاد بدهیم .
سردار شهید شوشتری
دیروز از هر چه بود گذشتیم،امروز از هر چه بودیم …!! آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز …!! دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود …!! آنجا(جبهه)بوی ایمان میداد و این جا ایمانمان بو !! می دهد…!! الهی : نصیرمان باش، تا بصیر گردیم . بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم…

اختصاصی پرچم های سیاه شرق

htttps://shargh.us
سه شنبه 27 مهر 1395 01:50 بعد از ظهر
چرا من همش ب تو اعتماد میکنم؟؟
هان؟اهنگ گوش بده گوش بده
الان با این اعصابم چ کنم؟
گشتم گشتم ی اهنگیم پیدا کردم ک اینجوریم کنه(JIMIN..HOPELESS LOVE)
دکتره یابو ب تو چه اصلا؟؟مگه پولشو تو میدی؟؟خو دوس نداره بمیره..منم دوست ندارم
من نمیخوام تموم شه
نمیخوامممممممممممم
اره جینم بدبختهکاش اونم ب ی جایی میرسید
جه بوم ازاد میشه

Ava Trust me
قسمت بعد اوکی میشه جاست ریلکس
آخی
دکتر نگو بلا بگو
جین من دوسش دارم ولی خب نمیشد دیگع جریان داستان موافقش نبود
ناراحتی آزاد میشه.... لیدریمون گوناه داره خو
مرسی
سه شنبه 27 مهر 1395 09:45 قبل از ظهر
الان به نظرت حقت نیست خودم خفت کنم؟همون اسید قسمت قبلو رو سرت خالی کنم؟
اخه چرا مرگ مغزی ها؟
بیچاره بم بم و مارک چی میکشن
نمیخوام جکسون بمیرهههههههههههه
بهترین صحنه گریه ها و زل زدن بم بم بود به جکسون.
بهترین جمله هم حرفای یوگیوم به بم بم بود.
Ava چرا خب ....فحش آزاده راحت باش
زندگی است دیگه
هیع
خب کی گفته میمیره
جکبم
همینکه کنارمی....یس....
Thank you
سه شنبه 27 مهر 1395 07:09 قبل از ظهر
Ava
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.