GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


خب آگاسه های گل قسمت آخره ...
بخاطر انتقاداتتون ممنونم مجبور شدم پایانو کلا عوض کنم البته این تغییر عقیده مال هفته ها پیشه.. اولین تجریه فیک نویسیم بود ...وخب مطمئنن آخریش نیست..
حال یک نویسنده رو فقط یه نویسنده میفهمه ..
نمیدونید وقتی نظر میدادین چقدر دلگرم کننده بود و وقتی نمیدین چقدر خسته کننده...
یه تشکر خیلی ویژه از خواننده های ویژم بکنم که این مدت طولانی همراهم بودند و دوستم که تو یه سری از قسمت ها کمکم کرد...
مممنونم  از همه کساییکه نظر میزاشتن بخصوص خواننده های همیشگیم ...
همتونو دوست دارم برای فیک بعدی لازمه بدونم نظرتون درباره کل وقایعی که تو این فیک افتاد چی بود !؟ لطفا کاپل بگین ...
انتقادی پیشنهادی که تو بعدیا رفع بشه ..

دلم برا فیکم تنگ میشه

مارک:
چند روزی از وقتی که باجین رفتار بدی داشتم گذشته بود پشیمون بودم و دلم براش تنگ شده بود اما دلم راضی نمیشد بهش زنگ بزنم واقعا کلافه بودم ...به سفارش مامان سوفیا رفتم خونه تا هم حموم برم هم برای جکسون لباس جدید بیارم ...تو مسیر خونه رامو کج کردم تا یه سری به جین بزنم و هم از دلش دربیارم ...رسیدم کمپانی ...
با آقای پارک کار داشتم مارک توانم ...
بله یه لحظه منتظر باشید...
قبل از اینکه منشی بخواد دفتر جینو بگیره جین سریع از پله ها اومد پایینو دستمو گرفت  و باخودش برد ....یه جمله گفت ولی من فقط بریمشو شنیدم .. سریع سوار ماشینش شد و منو که هاج واج بودم هم با بوقی که زد سوار شدم ...سرعتش سرسام آور بود سرصورتش عرق کرده بود...قیافش نگران...
جین کجا میریم ؟چیزی شده؟
میفهمی مارک...
بهم بگو تا مقصد دوووم نمیارم بهم بگو....یهو سرم داد زد...
محض رضای خدا میشه یه بارم شده ساکت بشینیو به من اعتماد کنی؟؟
تاحالا جینو اینطوری ندیده بودم رفتارش باعث شد تا رسیدن به مقصد حرفی نزنم...مقصد ،مقصدمون بیمارستان جکسون بود ..یهو دلم هری ریخت و یکباره همه ی افکار منفی بهم هجوم آوردن....نفس هام سنگین و تند شدن  جین سریع پیاده شد حتی ماشینو هم جلو بیمارستان رها کرد ...رفتار جین بیشتر نگرانم میکرد ..تمام توانمو جمع کردمو و پشت سرش دویدم ..آسانسورو رها کرد و از پله های اضطراری رفت ...دنبالش میرفتم هر لحظه احساس خفگی بیشتری بهم دست میداد...با دیدن جمعیت دم اتاق جکسون خشکمون زد مامان سوفیا تو بغل یوگیوم گریه میکرد دکتر ها پرستارا زیادی دم در بودند ...جین سریع به خودش اومد و سرعتشو بیشتر کرد....حالم دست خودم نبود بی اختیار دویدم ..جین همزمان داد میزد...
نه اینکارو نکنید..
رسیدیم دم اتاقش چند تا پرستار دور و بر جکسون بودند ودستگاه یه خط صاف و نشون میداد....جین یقه دکترو گرفت :
چطور دلت اومد اینکارو کنی ؟
...ولش کرد رفتم سمت دکتر اینبار من یقشو گرفتم ...
برش گردون همین الان برش گردون ..
از نظر پزشکی دیگه احتمال احیا شدنش..نزاشتم حرفشو کامل کنه و  یه مشت زدم تو صورتش ..رفتم سمت جکسون دستامو توهم گره کردم و رو قفسه سینه اش گذاشتم بار اول نبود احیا قلب میکردم این جزو مهارت های پزشکی اولیه ام تو سازمان بود  ..به پرستار گفتم دستگاه شوکو برام بیاره  ..یکی دیگه هم که تلاشه منو برای زنده نگه داشتن جکسون دید کمکم کردو ماسک اکسیژن و دم دهنش گرفته بود وبا حرکات دستش بهش اکسیژن میداد و سریع برام آورد ...
ولتاژ300یک دو سه
جکسون بلند شو ......
دوباره یک دو سه...
جکسون مارک میمیره لعنتی بلند شو...
دوباره یک دوسه ...
بدن جکسون باهر شوک نیم متر بالاتر میرفت ...
ولتاژ350یک دوسه ...
شوک چهارم وقتی بدنش بالا رفت برای  یک لحظه چشماش باز شدن و ضربان قلبش شروع شد و  خط صافی دیگه در کار نبود .. نفس عمیقی با تمام وجودم کشیدم انگار این من بودم که نمیتونستم نفس بکشم...بغلش کردمو و بوسه بارونش کردم ...مهم نبود چند نفر نظاره گر این صحنه بودند...
ممنونم قهرمان من ..
رفتم عقب دکترا اومدن سمتش ...جینم منو رو هوا گرفت واقعا دیگه طاقت ایستادن روی پاهامو نداشتم ...دست دکترشو گرفتم و همونطور که نفس نفس میزدم ..
زندگی دونفرو اینبار نجات بدید دکتر...
جین منو برد بیرون ...رو صندلی نشستمو سرمو رو شونش گذاشتم هنوز نفسم  منظم نشده بود..
مامان ،مامان سوفیا کجاست؟
پرستارا گفتن وقتی این وضعو دیده از اینجا رفت ...
تو از کجا فهمیدی؟
راستش قرار بود قلب جکسون به یه نفر اهدا کنن ولی اون آدم قلبشو از یکی دیگه گرفته بود دکتر به منو خانم وانگ گفته بود  که روح جکسون در عذابه بخاطر همین ....
چرا ،چرا پشیمون شدی؟
خب امروز چند تا مقاله خوندن دختری که بعد از 22سال زندگی نباتی به زندگی برگشت و اینجور چیزا باعث شد یه لحظه به خودم بیام ...
ممنونم جین که از منو قلبم مراقبت کردی...
همین ؟
خب چی؟
هرچی بگم قبول میکنی؟
اوهوم بگو هر چی باشه ...
میشه لپمو بوس کنی؟؟
از رو شونش بلند شدم و دوطرف سرشو نگه داشتم و  لبمو به لپش چسبوندم و عمیق بوسیدمش...
اقای توان ....
یهو به خودمون اومدیم..مث برق گرفته ها ..جین پشتشو به دکتر  کرد و از خجالت سرش پایین بود..
هووم ..یعنی بله...
میشه یه لحظه بیان تو اتاقم ...
بله حتما ...
جین بریم ..
خودت برو من خجالت میکشم ...
باشه ...
رفتم تو اتاق دکتر، هنوز از دستش ناراحت بودم ولی فک کنم  خوب جبران شد چون زیر چشمش بدجوری کبود شده بود..
آقای توان به معجزه اعتقاد دارین ؟
معجزه ؟؟؟
آقای توان به مغز بیمارتون یک شک وارد شده شایدم به این شک نیاز داشت ،خوشبختانه وارد حالت کما شدند و الان تشخیص من مبنی بر مرگ مغزی الغا شده ..
بی اختیار لبام میخندیدند بعد از پنج سال اولین  بار بود که چهرم میخندید ...
واقعا واقعا آقای دکتر ...جکسون...
چرا باز گریه میکنید ؟
اینا اینا اشک شوقن ..
البته نمیخام خیلی امیدوارتون کنم هر لحظه ممکنه از حالت کما به مرگ مغزی برن اما فعلا شرایط خوبه خودش بدون دستگاه میتونه تنفس کنه و مردمکاش هم واکنش نشون میدن اگه بهوش بیان ممکنه یه سری علائم دیگه نشون بدن که ممکنه این خطرناک باشه،فقط منتظر باشید...
رفتم بیرون از ذوقم درو کوبیدم جوری که صداش تو راهرو بیمارستان اکو شد...
با دیدن جین پریدم بغلش هنوز اشکام بند نمیومدن ولی همه وجودم داشت میخندید..
دکتر چی گفت ؟
جین یانگ،جین یانگ ،بهوش میاد جکسونم بهوش میاد میفهمی بهوش ...
ازش جدا شدم و اشکامو پاک کردم سمت اتاقش رفتم جینم پشت سرم میومد ..رو تختش خم شدمو از لباش لب گرفتم ...
دستشو محکم تو دستم گرفتم ...
مارک ماهم اینجاییم مثلا ....میشه بگی چی شده؟؟
برگشتم دیدم یونگجه و جه بوم وجین و یوگیوم و بم بم بهم زل زدن..
چیزه ...چیز...
چی مارک؟؟؟؟
با هیجان تمام با اخرین صدایی که میتونستم از خودم در بیارم ...
جکسون بهوش میاد اون برمیگرده ...
همشون لبخند رضایت به لبشون نشست ..بم بم مث من اشک از چشاش سرازیر شد ...میدونستم گریه نمیکنه اما این چند سال بخاطر جکسون همش چشاش بارونی بود ...
شب شده بود بچه ها تو حیاط بیمارستان منتظر بودند اصرار داشتن تا زمانیکه جکسون بهوش بیاد تو بیمارستان باشن و خب زورم بهشون نرسید.. دست جکسونو تو دستم میفشردم و هر چند دقیقه یک بار صورتشو نوازش میکردم ..بی فوت وقت بهش خیره میشدم...سختی های امروز بهم درس داد که هیچ آینده پیش بینی شده ای وجود نداره ..پس باید آماده بود حتی یه لحظه هم نباید از دست بدم  برای دیدنش نوازشش بوسیدنش ...
جه بوم :
همه نگرانش بودیم دوتا راه بیشتر وجود نداشت یا میبره و این مریضیو شکست میده و بهوش میاد یا مثل پنج سال گذشته به حیات نباتیش ادامه میده ..تو افکارم بودم که انگشتاشو لای انگشتام حس کردم....
نگرانشی؟؟
نباید باشم !!؟
من نگران بعدشم، وقتی حالش خوب بشه و ببینه پدرتون  بخاطر اون تو این وضعیته..
زیادی خواهی بابا روانیش کرد نه چیز دیگه....
بالاخره اون با دیدن پسراش تو این وضعیت اینطوری شده..
جین کجاست؟؟
داره واسه جکسون دعا میکنه ...
واقعا ...
اره واقعا ..
نمیدونستم اگه من جاش بودم چ تصممیمی میگرفتم ..عشق مارک به جکسون و عشق جکسون به مارک زندگیو برای خیلی ها سخت کرده ...بم بم یوگیوم ،جین ،پدرم ،پدر مادر مارک...امیدوارم جکسون بهوش بیاد و ثابت کنه این عشق ارزششو داره ...
تاحالا به عشق خودمون دقت کردی چقدر تلخ شروع شد ولی الان شیرین  ترین بخش زندگیمه...
مارک:
اشک خدای من اشک !اشک از گوشه چشم جکسون رها شد و گونشو تر کرد.. بلند شدم که به پرستار اطلاع بدم که فشاری روی دستم احساس کردم...
نشستم وبا صدای بلند پرستارا دکترا رو صدا زدم ....
داشت چشماشو باز میکرد انگار براش خیلی سخت  بود روش خیمه زدم که وقتی چشاشو باز میکنه باهام روبه رو شه  اشکام امونم و بریده بودند رو صورتش میریختند ...
ماااااااااااااارک ....
جانم ....
مارک...
من اینجام جکسونم اینجا ..بسه اینهمه دلتنگی ...لبمو رو لبش گذاشتم دست خودم نبود ...اشکام صورتشو خیس میکردن اما دل کندن از لباس تو اون لحظه سخت ترین کار دنیا بود...ازش به سختی جدا شدم...
هنوز چشاش کامل باز نشده بود که دکتر و پرستارا یهو ریختند سرمون ....دکتر منو کنار زد وتا وضعیت جکسون و چک کنه ...
اسمت چیه؟
ج...کسون..
اسم پدرت؟
اریک...
این آدم که اینجا وایستاده رو میشناسی؟
زندگیمه...
آقای توان یه لحظه بیرون باشین وضعیتشو چک کردیم میتونید بیاد تو ...
مممنون ..پشت شیشه اتاقش وایستادم بهم زل زده بود هردومون از خوشحالی گریه میکردیم با دستم براش قلب درست کردم اونم با انگشتش برام قلب درست کرد...بقیه هم بهم اضافه شدند ..باورشون نمیشد جکسون بعد از پنج سال دوباره برگشته ...بم بم از خوشحالی یوگیوم بدبختو میزد ..یونگجه از بغل جه بوم جدا نمیشد واما جین...اومد سمت پنجره و دستشو به علامت فایتینگ به جکسون نشون داد...جکسونم چشاشو به نشانه تائید باز و بسته کرد..
یک سال بعد....
جکسون:
کارهای تحویل اتاقو انجام دادمو با بچه ها واسه سوپرایز تولد مارک قرار گذاشته بودم قرار بود اونا همه چیو آماده کنن مارک زودتر از من رفته بود تو اتاق از فرودگاه دستشویی داشت...
مارک حداقل یدونه از این چمدون هارو میاوردی ...مارک کجایی ؟؟مارک...
اینجام جکسون حموم...
از کی تا حالا بدون من میری؟اومدم...درو قفل نکرده بود باز کردم و رفتم تو حموم تو وان پر از کف دراز کشیده بود ..
نگاش کن سرتو شستی؟
اره ....
دارم کف بازی میکنم...
لباسامو دراوردم و رفتم تو بغلش توی وان نشستمو رفت کنار و دستشو دورم دوره کرد پاهاشو دور پاهام قفل کرد سرشو روشونه گذاشت و چشاشو بست...
خسته ای؟
اوهوم ..
خب چرا انقدر اصرار داشتی بیایم پاریس؟
چون شروع ماجرا از اینجا بود...
صب کن آب چرا سرده؟؟
..آب گرمو باز کردمو و اول رو مارک بعد خودم بعدش تو وان گرفتم ..خودش میدونست وقتی موهاش خیسه  و موهاشو تو هوا پخش میکنه چقدر دل منو میبره و اینکارو تکرار میکرد ...
نکن مارک قصد کشتنم و داری؟
همینطور که به لبام زل زده بود ...لبشو گاز گرفت و یه لبخند کشنده زد...و یه بوسه کوتاه به لبم زد ...بغلشو تنگ تر کردم با دو دستم دو طرف صورتشو نگه داشتم ..بهش یه لبخند رضایت بخش زدم ..پیشونیشو بوسیدم چشاشو بست ...لبمو چند لحظه رو پیشونیش ثابت نگه داشتم...ایندفعه خودش دستشو پشت گردنم حلقه کرد و اروم در حالیکه چشاش هنوز بسته بودند...لبشو رو لبم گذاشت ...
از حموم اومدیم ..
بشین موهاتو خشک کنم سرما میخوری..
نمیخواد بقیه منتظرن دیر میشه...
مارک!!!
خیلیه خب ....
نشستم جلو آینه  و مارک اومد رو پاهام نشست ...همینطور از تو آینه بهم نگاه میکرد ..
فقط خنده رو لبامون بود سکوت بینمونم خنده دار بود تازگی ها خیلی پیش میومد وقتی پیش همیم کم حرف تر میشدیم  و با چشمامون باهم حرف میزدیم..
اینجوری مکان نکن قصد خوردنمو که نداری!!!
...دست چپم که آزاد بود دستش گرفت و انگشتاشو لای انگشتام قفل کرد و روی دستم و عمیق بوسید..
اینکارا دیگه چیه؟
هیچی همینطوری..
خب بلند شو خشک شد بریم لباس بپوشیم ..
ولی تو هنوز خیسی  صبر کن موهاتو خشک میکنم...
نمیخاد مارک ...
جکسوون دیگه نمیذارم دست به موهام بزنیا ...
از دست تو ،گذشت دوران فرماندهیت  فرمانده!!
باشه اگه گذاشتم...
خیله خب فقط سریع خشکشون کن منتظرن ...
جین :
چراغارو خاموش کردیم و هر کدوممون یه گوشه اتاق قایم شدیم قرار بود تولد مارکو تو بزرگترین اتاق هتل بگیریم  یوگیوم مسئول برف شادی و چراغا بود پشت در دم پریز ها قایم شده بود ،بم بم مسئول کیک و شمع ها تو آشپزخونه منتظر علامتش بود ،جه بوم مسئول فشفشه ها زیر میز مخفی شده بود،یونگجه هم قرار بود با صداش برامون موزیک زنده بخونه وسط هال رو کاناپه بود و روش پارچه کشیدیم که دیده نشه  ...منم مسئول فیلمبرداریه ماجرا بدلیل نور دوربین تو کمد قایم شدم...
یوگیوم:هیونگ چرا نمیان الان خیلی وقته ساعت از 9 گذشته ...
بم بم :هیونگ تو این کیک چی ریختین انقدر سنگینه؟دستم شکست ...
جه بوم:من که این زیر دیسک کمر گرفتم رفت ...
یونگجه:هیس هر لحظه ممکنه بیان ..
دینگ ...دینگ...
جین:مگه بهتون نگفتم گوشی هاتون خاموش باشه کی این وسط داره اس ام اس بازی میکنه؟
یوگیوم:هیونگ صدا از کمد بودا !!!
جین :اره منم ،جکسونه پی ام داده میگه الان راه افتادن ...بچه ها ساکت هیس بم بم شمع ها ...
بم بم :اوکی هیونگ ..
مارک :
جکسون این لباس ها خیلی ...
خیلی چی ....
هیچی مگه کجا میریم که انقدر اصرار داشتی خوشگل کنم ...
میریم میبینیم ...
مگه نباید بریم لابی اونطرفیه؟؟
نه اول بریم اتاق دوجه با اونا میایم پایین ...
آخه چرا ؟!
مارک یه بار بدون پرسیدن میشه یه کاریو انجام بدی؟
نه 
واقعا ممنون...
خب چرا بریم اتاق دوجه؟؟
دعوا کردن  میخام بهشون مشاوره بدیم !!!
چی!!!منو تو ...
چرا میخندی؟
منو تو باهم دعوا نکنیم شبمون شب نمیشه ...
مارک حالا بریم دیر شد...دستشو تو دستم قفل کردم..
بریم ...
سمت اتاقشون حرکت کردیم در باز بود و داخل تاریک...جکسون تو اول برو...مااااارک!!!تو بزرگ تری برو ...نه تو برو من از تاریکی خوشم نمیاد ..مارک ...آخه...دیگه بدون اینکه بخاد چیزی بشنوه منو هل داد...با دیدن یه چیزی که پشت در بود با بلند ترین صدای ممکن داد زدمو و پریدم بغل جکسون ...همزمان یه نور از سمت دیگه دیدم جلوتر که اومد فهمیدم شمعه روی یک کیک ..همزمان یکی از رو کاناپه شروع کرد به خوندن ...
Happy birthday to you....
تازه دو هزاریم افتاده بود همزمان برف شادی رو سرم ریخته میشد و یه آتیش بازی کوچیک از زیر میز شروع شد ...برق ها روشن شدن ...از خوشحالی داشتم غش میکردم که جین سمتم اومد و زیر شونمو گرفت دوربین و داد به جکسونو و بغلم کرد....
تولدت مبارک...
به لپم نگاه کرد و لپمو بوسید ...
مرسی ....
جه بوم:هیع جین پس ما اینجا چی هستیم همه مارکو که نمیخای غیر از جکسون همه یهو رو سرم ریختن و کل میکاپمو خراب کردند انقدر منو بوس کردند ..کنار که رفتن دیدم جکسون و جین  رو مبل پشت کیک نشستن و به کنارشون اشاره میکنن بشینم کنارشون نشستم ....
جکسون:حالا یه آرزو کن و فوتشون کن ..
یه لحظه سکوت بینمون بود تا من آرزومو کردم..بعد شمع هارو فوت کردم 23تا شمع همش برای من بود ..کیک و بریدم و یه تکه با دستم برداشتمو به جکسون دادم ..بعد به جین ...رفتم به یونگجه بدم که جی بی کنارم زد  و خودش دست بکار شد ...به یوگیوم و بم بم هم دادم ...
جین:من دیگه نمیخام از این کیک بخورم ...
جکسون:بخای هم نمیتونی ،واقعا که مارک میدونی بم بم چقدر زحمت کشیده بود؟!
بم بم:اشکال نداره بهتره کادو هارو باز کنیم اونجا جبران میشه...
اولین کادویی که چشممو گرفت یه جعبه مستطیلی قرمز بود که با سلیقه خاصی تزئین شده بود حتی میتونستم حدس بزنم کار جینه...
خب اول کادوی جین ...همه باتعجب بهم نگاه میکردند که چطوری تشخیص دادم به جز خود جین که فقط لبخند رو لبش بود...بازش کردم یک دفتر بود یه دفتر آشنا ...دفتر خاطرات جین...
همونیکه میخاستم ...
یوگیوم:جین یانگ هیونگ باز کتاب خسته نمیشی؟
توش همه خاطراتمونو نوشتم البته اگه جکسون مشکلی نداره ...
ممنونم جین خوب ازشون مراقبت میکنم برام خیلی با ارزشه مث جونم ...جکسون بخاد هم نمیتونه مشکل داشته باشه من فرمانده زندگیمونم ..
خوشحالم مارک...
بعد از اون یه پاکت پول نظرمو جلب کرد ...روش نوشته بود 'یه روش کاملا اقتصادی برای شروع یک سال خوب برای تو مارک عزیزم'دوستدار تو یونگجه و جه بوم ...
پوله؟!!!
یونگجه:خب میدونی خیلی فکر کردیم  این کاملا اقتصادی بنظر میومد..
جکسون:هیونگ از این به بعد میخاستی به یکی کادو بدی با من مشورت کن...
زدیم زیر خنده..
خب حالا این یکی ....
اوووف این خیلی خفنه !!!
چی هست ؟؟
آخرین مدل جلیقه ضد گلوله که اومده عالیه مرسی یوگیومم..
جکسون:یوگیوم مارک خیلی وقته نیرو ویژه نیست یه چیز بهتر تو هم  وقت مشاوره ازم بگیر ....
دوباره جو ترکید....
خب بقیش کو ؟؟
بم بم :هیونگ اون کیک که داغونش کردی هدیه من بود...
مرسی بم بم ...
...همه نگاه ها به سمت جکسون چرخید....
خب میدونی من خودم کادوئم همینکه کنارتم ...نفس کار مهمه ....
یعنی واسم هیچی نخریدی؟
متاسفم مارک...
آروم جلو رفتم و لبشو بوسیدم ..
نباش اینم هدیه من کافیه ...
..دیدم از خجالت قرمز شد...همه هم به ما دوتا خیره بودند .. تا ساعت 12شب تولدم طول کشید واقعا بهترین تولد عمرم بود..بعد از تولد همه به اتاقاشون برگشتند ..
یونگجه :
بعد از تولد مارک اتاق خودمون رفتیم جه بوم از خستگی مستقیم رو تخت خوابش برد اما من رفتم دوش بگیرم ...وقتی برگشتم دیدم لباساشو کنده و خوابیده وبرق هارو خاموش کردموبا همون حوله ای که دورم بود رفتم کنارش دستشو باز کرد و تو بغلش جا گرفتم سرم رو بازوش بود و دستمو رو بدن نرمش میکشیدم ...
خوابی؟؟
اوهوووم...
نخوابیم...
خب چیکار کنیم ...
رفتم سمتشو نفسم و تو گودی گردنش بیرون دادم ؟ گردنشو بوسیدم  ...
یهو روشو به من برگردوند و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و پاهاشو لای پاهام قرار داد...
فقط میخابیم همین شب بخیر...
شب بخیر و کوفت ...
حداقل یه چیز عاشقانه بگو دلمو تا صبح خوش کنم....دستشو از حولم رد داد و به سینه هام رسوند و نرم میمالوندشون ...لبشو سمت لبام آورد ...میدونستم خسته اس دستمو رو دستاش گذاشتم و گفتم..
نمیخام ..
..لبمو به لباش چسبوندم...
تا وقتی بخوابم ازم جداشون نکن....
یونگجه دوست دارم...
شک ندارم ...
پس تو؟؟
توهم شک نداشته باش...
مارک:
بعد از کلی جمع جور کردن با اصرار جکسون سمت برج ایفل رفتیم ساعت تقریبا از دو گذشته بود که رسیدیم ...درسته آرزوم بود ولی واقعا این زیاده روی بود...دستمو که تو دستش بود ول نمیکرد..سمت آسانسور ها رفتیم ..
اینجا چرا کسی نیست ...
امشب اجاره کردمش ...
دیونه شدی آخه کی برج ایفلو اجاره میکنه..
من ...
...آسانسور رسید سوار شدیم  هنوزم از کاراش وتعجب  بودم و واقعا عصبی....
پولش چقدر شد؟
چی ؟؟
پول اجارش !!
نگران نباش...من الان صاحب همه ی تشکیلات وانگم پول خورده اس برام...
یعنی چی جکسون اینا حقوق کسایین که برات کار میکنن تو نمیتونی ..که یهو داغی لباشو رو لبم احساس کردم ..
گفتم تو ...دوباره اونکارو کرد...
نمیزارم حرف بزنی پس تا ده دقیقه هیچی نگو...
جک...دوباره منو بوسید ...سکوت کردمو و دستشو محکم چسبیدم ...بالاترین نقطه برج پیاده شدیم...ارتفاعش وحشتناک زیادبود هوا هم فوق العاده سرد بود ...منظره فوق العاده  ای بود کل پاریس زیر پاته ...منو برد لبه و دستمو ول کرد و خودش رفت عقب وایستاد یهو کل شهر پاریس غیر از خود ایفل به خاموشی مطلق فرو رفت...برگشتم و بهش نگاه کردم با دستش به جلوم اشاره کرد منم به اون سمت نگاه کردم..برق ها یکی یکی روشن میشدند اما بانظم خاصی ..این منظره قشنگ تر از همه تصوراتم بود نورهای شهر یک جمله رو میساختن 
I love you .....
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم از شدت هیجان اشکام  از چشام جاری شدند ...
یهو خاموش شد و دوباره نقطه به نقطه روشن شد ...
Mark I 'm love u  I love everything of u 
بازمخاموش شد و یه بار دیگه شروع به روشن کردن شدند ...
Becouse I'm yours
وقتی همه چراغای شهر روشن شدن تازه نفس کشیدم برا چند لحظه حتی نفس کشیدنم فراموش کرده بودم منواز پشت بغلم کرد ..
تولدتم مبارک ...
و سرشو توگردنم فرو برد و نفساشو تو گردنم خالی میکرد از اوج لذت چشامو بستم...برگشتمو محکم تو بغلم گرفتمش و درحالیکه صورتشو میبوسیدم...   
جکسون تو چرا انقدر دیونه ای ....
جوابش معلومه عشقم
 چون من برای توام ...

دوستان فیک تمومید اید...
ولی خب بهترین قسمت کدوم بود ؟؟
واینکه میشه بگید کل داستان چطوری بود ممنون میشم...
علت نامگذاری داستان و جرقه شروعش ، این ویدیویه ...خب میدونید من مارکسون شیپرم ..ممکنه دیده باشین .. ولی خب تقدیم به خواننده ها...




نوع مطلب : I'm yours، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 آبان 1395
Ava
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 12:07 بعد از ظهر
من فیکتو تازه خوندم و این اولین رمانی بود که از گاتسون خوندم باید بگم محشرررر بود معرکه ای!!هرچی بگم کم گفتم و خدا میدونه چقدررر سر قسمت اخر زار زدم!
و عاشق همون قسمت اخرشم و امیدواری مارک...
جمعه 3 دی 1395 09:23 قبل از ظهر
داستان زیبایی بود موفق باشید
Ava ممنونم از شما
چهارشنبه 17 آذر 1395 10:07 بعد از ظهر
دلم واسه خودت و داستانت تنگ شده
یکشنبه 23 آبان 1395 03:25 قبل از ظهر
میشه پی دی اف کاملشو بزارید
سه شنبه 18 آبان 1395 03:57 قبل از ظهر
عالی بود بیست بیست ایول نمیدونی چقد زار زار گریه کردم عررر
Ava اخه ...ببخشید ناراحتت کردم...فیک غم انگیز بود دیگر .‌.
جمعه 14 آبان 1395 11:23 بعد از ظهر
پس از 10سال اومدم نظر دادم دلم نمیخواست قسمت آخر نظر بدم چون دلم نمیخواست تموم بشه وعصبانی بودم
فیک عالیییی بود محشر نمیدونم الان بعداز گذشت مدتی این نظر رو خواهی خواند(چه ادبیاتی شد)لطفا زود با فیک جدید برگرد من دلم برای فیک واقعا تنگ شده خیلیشاید به تعبیری بشه گفت دلم برای نویسنده چنین فیکی تنگ شده برای قلمش نمیدونم اما لطفا خیلی زود یه فیک جدید بنویس
چهارشنبه 12 آبان 1395 09:05 بعد از ظهر
ووویی عالی بود
ببخشید دیر خوندم درسا که امان نمیدن به ادم
دلم برا فیکت تنگ شد از الان
خسته نباشی از وقتی که برای فیک گذاشتی
اها راستی یادت نره کلشو به صورت پی دی اف اپ کن. اوکی؟
چهارشنبه 12 آبان 1395 01:36 بعد از ظهر
جین یونگم
مارکسون
سه شنبه 11 آبان 1395 06:27 بعد از ظهر
نمیشه پی دی افشو بذاری؟دوس دارم داشتع باشمش
یکشنبه 9 آبان 1395 11:10 قبل از ظهر
برای فیک اول خیلی خوب بود
و اینکه اون صحنه ی آخر بالای برج ایفل واقعااااا قشنگ بود کلا این قسمت رو دوست داشتم
ویدیو هم نمیتونم دان کنم من
ولی خب بنظرم انقدر با احساس نوشته بودی که برای فیک اول خیلی هم خوب و عالی بود امیدوارم فیکای دیگه هم بنویسی^^ موفق باشییییی
پنجشنبه 6 آبان 1395 09:05 بعد از ظهر
کسب درامد عالی

برای اولین بار در ایران طرح اقساطی فروش نمایندگی هاست پربازدید ویژه برای شروع فقط کافیه تیکت بزنید

http://avval.host/
پنجشنبه 6 آبان 1395 12:04 قبل از ظهر
خیلی خیلی قشنگ بود چی بگم خیلی جدید و نو بود ایده نوشتنش سبک پرداختن به شخصیت ها همه چیزش جدید بود واقعا همیشه تو ذهنم می مونه شاید امیدوار بودنه مارک قشنگ ترین پارت بود و خصوصا تهش خیلی رمانیتک بود در مجموع واقعا لذت بردم امیدوارم موفق باشی و به نوشتن ادامه بدی . فایتینگ
Ava مممنون كه توی این مدت همراهیم كردی امیدوارم تونسته باشم لطفی كه داشتیو جبران كنم
خیلی خوشحالم كه فك میكنی فیك خوبی بود ممنون خیلی فایتینگ اونی
چهارشنبه 5 آبان 1395 10:23 بعد از ظهر
واااااااااای خوب من بیشتر از قسمت های دوجه خوشم اومد و پارت آخر
عزیزم در عالی بودن فیک تو شکی نیست
باز تکرار شود و با دوجه بیشتر
Ava مرسی دوجه عشق است ممنونم كه همراهیم كردی
چهارشنبه 5 آبان 1395 12:04 قبل از ظهر
آره دیگه همون صحنه های انحرافی رو عشق است
کی میگه وقت و حوصلشو نداشتم؟بنده 24 ساعته اینجا پلاس بودم ببینم گذاشتی یا نه
بازم مارکسون بنویس ولی شااااااااااااد باشه
کمتر دقمون بده
لاو
Ava

اره خودم میخام طنز بنویسم
مرسی
سه شنبه 4 آبان 1395 10:27 بعد از ظهر
واااااااااااااای به شخصه میگم عالی بود.
عاشق صحنه ای بودم که جکسون بهوش اومی و مارکو صدا زد.
خیلی قشنگ بود عزیزم
راستی فیک بعدیت بااااااااید دووووووجه اصلی باشه فهمیدی؟؟؟
یکی از بهترین فیکایی بود که خوندم آجی
Ava مممرسی گلم..مرسی كه وقتتو گذاشتی و دنبال كردی ...
خیلی خوشحالم كردی بخاطر اینكه فك میكنی فیكم قشنگ بود ..
ایم شیمكوووووون ...اوكی دوجه ایز عشق
سه شنبه 4 آبان 1395 02:04 بعد از ظهر
وووووییییییی مارکسون
خیلی خوب تموم شد ولی چرا تموم شد؟؟
پیشییییی منو بخوررر
جزو بهترین فیکاییه ک خوندم
میشه پی دی افشم بزاری؟؟
خیلی دوس داشتم مخصوصا تولدو
برای اولین فیک خیلی بیشتر از عالیه
من نمی خوام تموم شه
مارکبومم بنویس
Ava گریه نداره که اشک شوقه یقینا
دیگه هر اغاری پایانی داره
ممنونم پی دی اف‌قول نمیدم ولی مسعیم
ممنونم که از قسمت اول تا قسمت اخر برام نظرتو نوشتی خیلی برای حمایتت بهت مدیونم ...مارکبوم وانش ات مینویسم ....مرسی
سه شنبه 4 آبان 1395 01:19 بعد از ظهر
Ava قسمت اخرم ...خیلی ممنون بت زبون بی زبونی حمایتم کردی ...
سه شنبه 4 آبان 1395 12:03 بعد از ظهر
خیلی قشنگ بوداشکه شوقهروماتیک و دوستداشتنیممنون که این همه وقت گذاشتی ونوشتی
دسته من باشه بازم فیکه مارکسون میخوامدوستداریم
این بالایی ها نظرم به عنوانه یه خواننده بود
از این به بعدش به عنوان نویسنده مینویسم
قسمتاش غیره قابله پیش بینی بود و این جالبش میکرد...از اینکه کسی نمرد خیلی خوبه غمگینیه زیاد دله خواننده ها رو میزنه والبته بهت فشم میدن که چرا غمگین نوشتیمقدار غمی که مارک واسه مریضه ی جکی داشت تو نوشته هات کاملا حس میشد
امیدوارم همیشه موفق باشی و بهترینا رو واست آرزو میکنم
نمیدونم یادت میاد من کیم یانه آخه ولی به عنوان یه مارکسون شیپره درست و حسابی فیکتو واقعا دوس داشتم
Ava اول سلاممم ...
دوممم مرسی که اینهمه وقت کذاشتیو فیکمو دنبال کردی من واقعا ممنونم اینکه این فیک بنظرت قشنگه مایع خوشحالی منهمنم دوست دارم ...
واما خانوم نویسنده مرررررسی که اینطوری میفکری باعث بسی خوشحالیه ...خیلی خوشحالم کردی که انقدر دقیق به فیکم نگاه میکنی ...معلومه یادمه الزایمر ندارم
ممنونم منم امیدورام هرچی میخایو بهش برسی ...
ممنون
سه شنبه 4 آبان 1395 11:27 قبل از ظهر
وااااااااااایییییییییییییی خدا جوووووووووووووووون بهتررررررررررررررر از این نمیشددددددددددد
فوق العاده بود
دستت مرسی دختر[بوس]
صد در صد دلم واسه این فیک تنگ میشه
Because im YOURS
خودمونیما اون قسمت که مارکسون سونا بودن خیلی خوب بوددر واقع قسمت مورد علاقه ی من بود
مرسی که آخرشو خوب تموم کردی
بازم فنفیک مینویسی دیگه؟
Ava مممرسی من ازت خیلی‌خیلی‌ممنونم فیکمو دنبال کردی وبااینکه خیلی وقت ها وقت و حوصلشو نداشتی بازم برام نظر گذاشتی واقعا مایع دلگرمیه
خوشحالم دلت واسه فیک تنگ میشه
شاید یکی از دلایل این پایان خوب نظرات خودت بود
همه مارکسون مومنت ها یه سری رده هایی از انحراف‌دارن سونارو عشق است
با فاصله البته اگه حمایتم کنی
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.