GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به همگی
من نویسنده جدید وب لیلی هستم که ازاین به بعد هرهفته با آپ کردن وانشات درخدمتتونم
ممنون از مهدیس جون بابت اعتمادوکمکش به من
خداییش نظر بدین هم خودم کچل شدم هم مهدیس رو کچلش کردم تا این مطلب رو بزارم
بفرمایید ادامه
سیگار سومی هم بین دوتا انگشتم سوخت وبدون اینکه پوکی بهش بزنم همش دود شد.لعنتی بهش فرستادم و سیگار بعدی رو از توی پاکت بیرون کشیدم.فندک فلزی عقابم رو ازروی میز برداشتم سیگاررو بین دوتا لبهام گذاشتم فندک رو نزدیک صورتم آوردم باچشم هام به شعله قشنگش خیره شده بودم.خیلی وقته زندگیم بااین شعله نارنجی رنگ گره خورده.روزی هزاربار دارم مثل این نخ های سفید سیگار میسوزم وخاکستر میشم توی این روزا حالم جوریه که هیچ ترسی از مردن ندارم.کسی که روزی 100بار جون میده چه باکی از مردن داره؟اون دختر لعنتی همه چیزم بود همه چیز...
بالاخره سیگارروشن شد این بار کام عمیقی ازش گرفتم.اما...همین یه پوک هم باعث شد به  سختی سرفه کنم لعنت به من که حتی عرضه کشیدن یه سیگاررو هم ندارم.همینجور داشتم سرفه میکردم که یدفعه در اتاق باز شد وبا صدای وحشتناکی به دیوار برخورد کرد.
_تویه احمقی هیونگ نمیدونم اون دختر چی داشت که حالا توی نبودش داری اینقدر خودتو عذاب میدی.
لیوان آب رو جلوی دهنم گرفت و کل محتویاتش رو با یه حرکت خالی کرد توی حلقم...
سرفم قطع شده بود و حالا میتونستم نفس بکشم.
رفت سمت پرده های اتاقم و با یه حرکت به طرفین کشیدشون.
_خسته نشدی از این تاریکی؟!اگه خودت خسته نشدی من شدم.دارم دیوونه میشم هیونگ دیگه نمیتونم توی این وضعیت ببینمت میفهمی؟!
چیزی نمیگفتم.حرفی نداشتم که بزنم یا حتی اگر هم داشتم بازم مثل این چندروز اخیر خفه خون میگرفتم و همینجور زل میزدم به چهره عصبانیش.
بهش حق میدادم که اینقدر ازم عصبانی باشه.
اینبار اومد و جلوی پاهام رو زمین زانو زد.دستام رو بین دوتا دستاش گرفت صورتش رو پایین آورد
لبهای نرمش رو روی پوست دستام حس کردم.و بعد خیسی
این خیسی از چی بود ؟!
صورتش که بالا آورد متوجه چشمهای مهربونش شدم که حالا مرطوب شده بودن.چرا داشت گریه میکرد؟نمیدونست بااین کارش قلب تنها برادرش رو زخمی ترازاینی که هست میکنه؟!
_هیونگ میدونی چقدر دلم واسه صدات تنگ شده؟اون دختر لعنتی بهت خیانت کرد من چه گناهی کردم ؟هان؟چرا من دارم تاوان کار اونو پس میدم؟
راست میگفت چرا بااون قهرکرده بودم.چرا با داداش کوچولوم قهرکرده بودم وباهاش حرف نمیزدم.دستام رو که توی دستهاش بودن بیرون کشیدم ودوطرف صورتش قرار دادم.باتمام وجودم زور زدم تابتونم یکی ازهمون لبخندهای همیشگیم رو بهش بزنم خم شدم روی صورتش از بچگی عادتمون بود همدیگه رو از لب ببوسیم خیلی مسئله عجیبی نیست وقتی بهش عمیقا فکر کنید من برای اون همه چیزش بودم پدر.مادروبرادر اون هم برای من همه چیز بود اما مثل اینکه مدتها اینو فراموش کرده بودم.آره فراموش کرده بودم که ما دونفر فقط همدیگه رو داریم اما چیکار میتونستم بکنم اون دختررو جایگزین عشق عمیق اولم کرده بودم ولی حتی اون رو هم از دست دادم.
لبهام رو به لباش رسوندم و مثل همیشه بوسه ی سطحی روی لبهاش زدم.
+گیومی من ناراحت نباش خب؟ببخشید که توی تمام این مدت ناراحتت کردم داداش کوچولو.
نمیدونم چی گفتم که گریش شدت گرفت
همونطور که داشت گریه میکرد سرش رو محکم به دوطرف تکون دادو گفت:توهیچوقت باعث نشدی من ناراحت بشم هیونگ.یکدفعه با عجله از جاش بلند شد و گفت:میرم شام درست کنم.
خندم گرفت.این پسرکوچولو بهترین برادر دنیاست.
همین که یوگیوم پاش رو از اتاق بیرون گذاشت از روی صندلی بلند شدم و رفتم کنار پنجره ایستادم
 فلش بک
داشتم از شرکت برمیگشتم خونه که گوشی همراهم زنگ خورد.
_الو سلام هیونگ.اووممم کجایی تو الان؟!
+تازه از شرکت زدم بیرون چطور؟
_داری میری خونه؟
+اوهوم
_من کلاسم همین الان تموم شد تومیتونی بیای دنبالم باهمدیگه برگردیم خونه؟
+مگه خودت راننده نداری؟الان باید دم در منتظرت باشه
_خب قبل از کلاس بهش گفتم نیاد دنبالم.دلم میخواست باتو برگردم.خیلی خوب خیلی مهم نیست تو برو من خودم با تاکسی برمیگردم یا به رانندم میگم خودشو برسونه
صداش دلخور شده بود.نمیخواستم ناراحتش کنم.هووووففف همیشه سوالای بی موردی میپرسیدم.
+هی گیومی همونجا منتظرم باش عزیزم.میام دنبالت
_باشه هیونگ نیم.منتظرتم
گوشی رو قطع کردم
+آقای جانسون لطفا برین محل کلاس یوگیوم.باید بریم دنبالش
_آقای جانسون:چشم قربان.
مسیر حرکتمون تغییرکرده بود.دیروقت بود.من عادت داشتم تااین ساعت کار کنم اما یوگیوم.بارها بهش تذکر داده بودم که تااین موقع نمونه توی کلاس و تمرین کنه اما گوشش بدهکار نبود میگفت میخوام بهترین دنسر آمریکا بشم.
از طرفی خوشحال بودم که اینقدر تلاش میکنه تا به هدفش برسه اما از طرفی هم...
همینطور توی ماشین نشسته بودم و اطراف خیابون رو دید میزدم.تقریبا میشه گفت توی همچین ساعتی ازشب عادیه که اینقدر خلوت باشه.یه لحظه حس کردم که شخص آشنایی رو دیدم.یه دختر پشتش به من بود اما لباساش.وقتی از شرکت زد بیرون همین لباسها تنش بودن.شاید خودش نبود آدمای زیادی پیدا میشن که همچین لباسهایی تنشون باشه اما این شک وتردید لعنتی ای که توی دلم به راه افتاده بود ول کنم نمیشد.باید مطمئن میشدم.
_آقای جانسون  چند لحظه همینجا صبر کن.
_آقای جانسون (راننده):چشم آقا.
ماشین رو نگه داشت.همین که قفل در باز شد سریع دررو باز کردم واز ماشین پیاده شدم.نزدیکتر رفتم تا ببینم اون دختر کیه.هرچقدر نزدیک تر میشدم صدای ناله های پسره بیشتر میشد.سر اون دختر توی گردنش فرو رفته بود و مثل این که داشت گردنش رو مک میزد.نزدیکتر رفتم دست دختره رو دیدم و البته دستبند روی دستش.
اینهمه شباهت میتونست اتفاقی باشه؟خودم اون دستبند لعنتی رو برای تولدش بهش داده بودم.
خودش بود امکان نداشت که اشتباه دیده باشم.اون سارا بود دختری که مدتی وارد زندگیم شده بود و شاید حتی خود زندگیم شده بودنزدیکتر رفتم واینبار کاملا چهرش رو دیدم .با سرعت رو به عقب برگشتم وسوار ماشین شدم.
_برو خونه.
_راننده:اما آقا.برادرتون منتظرن.
_گفتم برو خونه.
چیزی که دیده بودم یه فاجعه جلوی چشمهام بود هضم اون صحنه واسم خیلی سخت بود.اینقدر سخت که حالا حالت تهوع بهم دست داده بود.
_بزن کنار حالم بده.
سریع از ماشین پیاده شدم کنار خیابون رفتم و شروع کردم به عق زدن.حس میکردم تمام وجودم داره از توی دهنم میاد بیرون.رانندم از ماشین پیاده شد و اومد کنارم
_راننده:آقا حالتون خوبه؟ببرمتون بیمارستان؟
خم شد وزیر دستمو گرفت تا بلندم کنه که سرش دادزدم
_فقط برو وتنهام بزار.
_راننده:اما آقا حال...
دوباره فریاد زدم
_گفتم بروووو
باتردید سمت ماشین قدم برداشت چنددقیقه ای گذشت که بالاخره رفت.چکیده شدن چند تا قطره آب رو روی پوست صورتم حس کردم به آسمون نگاه کردم.هواابری بود
پوزخندی رو به آسمون زدم اونم حالش مثل من بود.به زور از جام بلند شدم.بارون داشت شدت میگرفت زیربارون به راه افتادم بدون هیچ مقصدی فقط میرفتم...
پاین فلش بک
سرمیز شام نشسته بودیم.یوگیوم همش داشت حرف میزد هیچکدوم از حرفاش رو نمیشنیدم فقط با لبخند سر تکون میدادم.نمیدونم داشت از چی تعریف میکرد که خودش شروع کرد به قهقهه زدن.یه لحظه اما چهرش توی هم رفت ودستش رفت سمت پهلوش.
_پهلوت درد میکنه؟
+نه چیزی نیست از خنده ی زیاد اینجوری شدم هیونگ.
این رو گفت ودوباره شروع کرد به خندیدن.من هم لبخند زدم ودیگه چیزی نگفتم.
شامم رو که خوردم از یوگیوم تشکر کردم و به اتاق خودم برگشتم.از وقتی خدمتکارهارو مرخص کرده بودم همه ی کارهای خونه رو یوگیوم انجام میداد.کارهای شرکت هم که افتاده بودن روی دوش وکیل ومعاونم جکسون.
جکسون حتما حسابی از دستم شکاره.متعجبم که چطور توی این مدت زنگ نزده و با غرغرهاش سرمو نخورده.
حس عذاب وجدانی وجودمو گرفت برای همین پشیمون شدم و از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت آشپزخونه تا به یوگیوم کمک کنم.پشتش به من بود نمیتونست من رو ببینه.دستش رو گرفته بود به پهلوش و تقریبا خم شده بود.
یعنی اینقدر درد داره؟مشکلش چیه؟
_یوگیوم؟
+اوه هیونگ فکر کردم رفتی بخوابی اینجا چیکار میکنی؟
_اوممم اومدم بهت کمک کنم تا میزرو جمع کنی.
+اوه جدا؟چقدر خوب واقعا به کمکت نیاز داشتم.
جلوتر رفتم و کمکش کردم ظرفهارو دونه دونه توی ماشین ظرفشویی گذاشتم وروشنش کردم.
_تودیگه برو بخواب خودم هستم.
+باشه پس من رفتم هیونگی.
نزدیکم اومد وسریع گونم رو بوسید ورفت.
_دیوونه(باخنده)
+دیوونه هیونگمم
بالاخره تمیز کردن آشپزخونه تموم شد. دستم رو به کمرم زدم و کمی رو به عقب خم شدم کار به این آسونی چطور اینقدر خستم کرده بود.خمیازه ای کشیدم و رفتم سمت اتاقم اما وسط راه چشمم افتاد به در اتاق یوگیوم
آهسته دراتاقش رو باز کردم ورفتم داخل .اتاق تاریک بود و یکم زمان برد تا چشمم به تاریکی اتاق عادت کنه.کمی جلوتررفتم وکنار تختش نشستم  از صدای منظم نفس هاش مشخص بود که توی خواب عمیقی فرو رفته.
آروم پتو رو از روش کنار زدم یه نگاه به صورتش انداختم تا مطمئن بشم که بیدار نشده
خوشبختانه هنوز خواب بود.دستم رو بردم سمت پایین تیشرتش و آروم کشیدمش بالا.فقط میخواستم بفهمم چرا پهلوش درد میکنه.
لعنت هیچی معلوم نبود
از جام بلند شدم و چراغ خواب کنار تختش رو روشن کردم.حالا خوب شد.
برگشتم بالای سرش و به پهلوش نگاه کردم
خدای من این بخیه ها...
چه بلایی سرپهلوش اومده بود؟!حسابی شوکه شده بودم.کی این اتفاق واسش افتاده بود؟چرا من احمق نفهمیده بودم؟!
خواستم بیدارش کنم و سرش داد بزنم و بپرسم چه بلایی سر خودش آورده اما باز هم خودم رو کنترل کردم.

من حق نداشتم از دست اون عصبانی بشم باید از خودم عصبانی میشدم که چرا این مدت حواسم بهش نبود.لباسش رو پایین کشیدم و چراغ خواب رو خاموش کردم.خواستم از اتاق برم بیرون اما با یاد آوری این موضوع که فردا صبح میخواد بره تمرین پشیمون شدم.خیلی آروم روی تخت خزیدم وکنارش خوابیدم اینجوری صبح که بیدار میشد من هم بیدار میشدم .
یوگیوم
با حس گرمای افتاب روی پوستم از خواب بیدار شدم.همین که چشمهام رو باز کردم لبهای خوشگل یه نفر رو جلوم دیدم که آب دهنش هم داشت روی بالشم میریخت.چهرم رو جمع کردم و کمی عقب کشیدم.بااین کار این بار تونستم چهرش رو کامل ببینم.مارک هیونگ اینجا چیکار میکرد؟
همین که اومدم از جام بلند بشم درد بدی توی پهلوم پیچید
چرااین لعنتی خوب نمیشد الان بیشتر از 20روز میشه که اینجوری شده هرروز حتی بدترهم میشه با تکون های من تخت هم تکون میخورد.به مارک نگاه کردم که دیدم با چشمهاش زل زده به من .
_بیدارت کردم؟من دارم میرم تمرین اگه خسته ای بخواب
+جنابعالی هیچ قبرستونی نمیری
_چی؟چرا؟
به نظر عصبانی میومد اگرنه محال بود اینجوری باهام حرف بزنه.
با عصبانیت بلندشدو نشست روی تخت دستش رو آورد سمت لباسم و بالازدش
+این چی میگه؟چیکار کردی که پهلوت اینجوریه؟!هزاربار بهت گفتم بااون دوستای سیاه پوست لعنتیت اینور واونور نرو به خرجت نرفت.
همینجور پشت سرهم داشت بدوبی راه نثار روح من و رفقام میکرد دیگه عصبانی شدم.بیشتر ازاین نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
خنده ی کجی گوشه ی لبم نشست.
_این زخم به خاطر دوستای من نیست به خاطر توئه.نه تنها این زخم بلکه تمام کبودی های دیگه روی بدنم هم به خاطر توئه.
+کبودی؟
اینبار پوزخند روی لبم وسیع تر شد حتی ندیده بودشون
تیشرتم رو از تنم بیرون کشیدم
_آره کبودی
+ای اینا چرا تو اینجوری شدی؟کی باهات اینکارو کرده؟
_تازه الان داری میپرسی؟اون شبی که ساعت ها منتظرت بودم باید...ولش کن دیگه مهم نیست.میدونی چیه هیونگ فکر میکنم من وتو دیگه مثل قدیما اون حس برادری رو به همدیگه نداریم وهمینطور فکر میکنم دیگه حتی لازم نیست دقیقه ای باهات زیر این سقف بمونم.
+چی داری واسه خودت میگی؟کدوم شب که ...؟!
مارک
تازه متوجه شدم داره راجع به چی حرف میزنه درسته قراربود برم دنبالش اما بعدازاون اتفاق به کلی یوگیوم رو فراموش کرده بودم.حالا که بهش فکر میکنم میبینم وقتی فرداش از خواب بیدارم کرد و داروهای سرما خوردگی رو به خوردم داد خودش هم عطسه میکرد و صداش گرفته بود رنگی به رو نداشت و حتی صورتش پر از کبودی بود.دیده بودم همه چیز رو دیده بودم فقط بی توجه بودم.
_چیشد هیونگ ساکت شدی
اون خنده ی کج روی لبش بدجوری آزارم میداد.
+بدون طعنه بهم بگو چه اتفاقی واست افتاده خواهش میکنم یوگیوم
_بعدازاینکه بهت زنگ زدم بابسته های بزرگی که توی دستم بودن اومدم جلوی ساختمون و منتظرت موندم اما...1ساعت گذشته بود که نیومدی زیربارون ایستاده بودم و سوییت شرتم رو از تنم درآورده بودم روی جعبه کیک کشیده بودم نمیخواستم کیک شب تولدت خراب بشه.تمام بدنم خیس از آب شده بود و به خاطر بادی که میومد حسابی سردم شده بود اما باز هم با لبخند منتظرت ایستاده بودم.«فقط سالی یکبار تولد مارکیه  باید خوشحالش کنی وقتی اومد نباید بفهمه سردت شده که ناراحت بشه»مدام این جمله رو باخودم تکرار میکردم.اما مارک نیومد.اینقدر منتظر مارک موندم که چندتا پسر مست سر و کلشون پیدا شد و تمام بدنم رو زیر پاهاشون خورد کردن وحتی یه چاقو هم توی پهلوم زدن و فرار کردن فقط برای اینکه وقتی بهم گفتن بیا باهامون بخواب گفتم گمشین برین.ومیدونی چرا همچین چیزی ازم خواستن چون مثل بی خانمان ها اونجا زیر بارون ایستاده بودم.اگر مربیم به طور اتفاقی اونجا پیداش نمیشد شاید حتی میمردم.
باناباوری بهش خیره شده بودم و به حرفاش گوش میکردم اینهمه بلا سرش اومده بود ومنِ لعنتی ...
قطره اشکی از چشمهام روی صورتم ریخت.جلو رفتم ودستام رو دور گردنش انداختم.سرم رو روی سینه پهنش گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن.
+یوگیوم منو ببخش.من یه احمقم یه احمق
_خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی احمقی این اولین باری نیست که به من بی توجهی میکنی.
اون لحظه نفهمیدم داره درمورد چی حرف میزنه اما چند روز بعد...
یوگیوم خونه نبود و من هم حسابی حوصلم سررفته بود توی چندروز اخیر جکسون همیشه به دعوت یوگیوم میومد اینجا و هر دوتاشون کاری کرده بودن که هیچ اثری از غم توی وجود من باقی نمونده بود حالا که بهش فکر میکنم فراموش کردن اون دختر عوضی کار سختی نبوده و من روزهای اول به این خاطر اینقدر عذاب میکشیدم که رو دست خورده بودم اون هم از یه دختر.نشسته بودم روبه روی تلویزیون و کانال هارو بالا وپایین میکردم هیچکدوم از شبکه ها هیچ چیز به درد بخوری نداشتن. گوشیم رو از کنارم برداشتم ورفتم توی یوتیوب
پپوووفف هرکدوم از ویدیوهاش رو از صبح تا حالا 10بار دیده بودم. گوشی رو پرت کردم کنار کنترل تلویزیون و از جام بلند شدم.واقعا داشتم کلافه میشدم.رفتم داخل اتاق یوگیوم اون توی تبلتش بازی های خوبی داشت.
_پس کجاست این تبلت لعنتی
یکی یکی کشوها رو بیرون میکشیدم اما پیداش نمیکردم.همینجور که داشتم کشوهای کمدش رو میکشیدم یه چیزی جالبتر از بازی های تبلت پیدا کردم.
_دفترچه خاطرات!!!!
اصلا فکرشم نمیکردم که مثل دخترا خاطرات خودشو توی چیزی مثل دفتر ثبت کنه.خندم گرفته بود.دفترروباز کردم
تاریخ صفحه اولش به 2سال پیش برمیگشت:
+هه چه کار مسخره ایه شدم مثل دخترا...!!!اما هر چقدر بهش فکر کردم دیدم اونا بهترین راه ممکن رو برای بیان کردن یکسری از حرفهاشون پیداکردن.تنها راهِ پیش روی من برای اعتراف به عشق ممنوعه ای که نسبت به یک فرد ممنوعه دارم.
ازاین به بعد باید بیام و تمام حرفهایی رو که دلم میخواد به عشقم بزنم اینجا بنویسم و برای صفحات کاغذی این دفتر اعتراف کنم.
چی داره میگه؟یوگیوم عاشق یه نفر شده؟اونم از دوسال پیش؟!!!
جالب شد.تحریک شده بودم این دفترچه رو تا خط آخرش بخونم.اون دختر کیه که برای داداش کوچولوی من اینقدر زیادی بود که واسش یه عشق ممنوعه محسوب بشه.باید بفهمم اون کیه هرکی که باشه باید یوگیومو بهش برسونم.
دوباره شروع کردم به خوندن متن دفتر
نمیدونم چطور باید بنویسم و با کاغذهای این دفتر دردودل کنم
راستش من چندوقتیه که احساسات عجیب وغریبی پیدا کردم.مدت ها به این فکر کردم که این احساسات چی هستن تا بالاخره فهمیدم اسم این احساسات عشقه.اینکه آدم عاشق باشه خیلی خوبه. اما برای من یه فاجعه است چون کسی که من عاشقش شدم...
من عاشق برادرم شدم.برادر هم خونم.
سوم شخص
مارک شوکه شده به دفترچه خاطرات برادر کوچیکتر خودش زل زده بود.باور کردن این مسئله که اون عاشقش شده براش سخت بود.چطور ممکن بود که یوگیوم عاشقش شده باشه؟یعنی اون دوسال تمام عاشق مارک بوده؟!
مارک
گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به یوگیوم وازش خواستم هرجا که هست سریع خودشو برسونه خونه.حالا که فهمیدم اون هم عاشق منه دیگه نباید احساسات واقعیم رو پنهان کنم.من به خاطر اون بود که ازش فاصله گرفتم وبا یه دختر دوست شدم.نمیخواستم به خاطر خودم به احساسات وپاکی یوگیوم آسیب بزنم اما حالا فهمیدم راه اشتباهی رو رفتم من بافاصله گرفتن ازش و دور ریختن احساسات قلبی خودم به اون واحساساتش صدمه زدم.
یک ساعت رو به سختی گذروندم تا اینکه بالاخره سروکلش پیداشد
همین که اومد داخل سالن دویدم سمتش
همین که چشمش به من خورد پابه فرار گذاشت.
+هیونگ به خدا دیگه با جرج بیرون نرفتم.
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.
_مسئله جرج نیست.م ...من ..دفترخاطراتت رو پیداکردم وخوندمش
به وضوح دیدم که رنگ از صورتش پرید
+اون ...اونا...ببین هیونگ تمام اون حرفا شوخیه ...میدونی..
دیگه نذاشتم حرف بزنه با تمام قدرتم کشیدمش توی بغلم.
_نگو اون حرفا شوخیه یوگیوم.خواهش میکنم.فقط بگو همش راسته و واقعا عاشقمی
+یعنی نمیخوای بگی که نباید عاشقت باشم؟
_میخوام بهت بگم که باید عاشق باشی و تاهمیشه هم بمونی
+هیونگ عجیب شدی
 به یاد حرف چندروز قبلش افتادم بهم گفته بود تویه ابلهی که به من توجه نمیکنی درسته من ابله بودم سرم  رو بلند کردم وخیره شدم توی چشمهاش
_توهم به اندازه من ابله بودی که نفهمیدی من عاشقتم.
روی پنجه ی پاهام بلند شدم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم
برای اولین بار این بوسه یه بوسه سطحی نبود
یک ماه بعد...
مارک
لعنتی جواب بده دیگه
+الو ؟
_الو یوگیوم کجایی الان؟
+سر کلاسم چطور؟
_همین الان میای خونه باشه؟با نهایت سرعتی که میتونی خودتو برسون
+اتفاقی افتاده مارک؟
_نگران نباش اتفاق بدی نیفتاده.ولی توزود خودتو برسون.یوگیوم برسم خونه واونجا نباشی میکشمت.
+خیله خب خودمو میرسونم
گوشی رو قطع کردم و به آقای جانسون گفتم یکم تندتر حرکت کنه.باید زودتر از یوگیوم میرسیدم خونه.اینکه بهش گفتم زودتر بیاد به خاطر بی طاقتیم بود.لعنتی اگه این اولین بار نبود میرفتم همونجا وتوی سالن رقصش ...
همین که رسیدیم جلوی در ورودی ساختمون با عجله از ماشین پیاده شدم وبه آقای جانسون گفتم کمکم کنه تا وسایل رو ببریم داخل خونه.ماشین گلهایی هم که سفارش داده بودم دم در بود.به موقع رسیده بودن.به کارگرهاشون گفتم تمام گل هارو بردن داخل از همه تشکر کردم.باید زودتر کارمو انجام میدادم.
یوگیوم
ساعت دقیقا8بود که رسیدم خونه.چراغ های خونه خاموش بودن.خداروشکر کردم که قبل از مارک رسیدم خونه در ورودی سالن رو باکلیدم باز کردم و رفتم داخل خونه همین که دخل خونه شدم متوجه  نورهای روی زمین شدم با چند تا شمع خوشگل یه راه ساخته شده بود.تازه فهمیده بودم که ماجرا از چه قراره توی مسیری که شمع ها نشون میدادن قدم برداشتم که رسیدم به در حمام.روی در حمام نوشته بود
برو دوش بگیریه شکلک لبخند هم کنارش بود
خندیدم ورفتم داخل حمام
همه ی اون شمعارو گذاشته بود که من برم حمام؟نمیگفتی هم خودم بعداز تمرینم حمام میکردم.
رفتم داخل حمام و دوش گرفتم رفتم سر کمد حوله ها که دیدم یکدست لباس هم داخلشه فهمیدم که باید همون لباسو تنم کنم.لباس رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم لباس یکدست سفیدبود و بدن نما.همونجا داخل حمام موهام رو سشوار کردم واز حمام رفتم بیرون.اما قبل از اینکه از در برم بیرون دیدم که روی در یه علامت هست به سمت چپ.
_یعنی چی؟سمت چپ که فقط دیوارو آینه هست.
بیخیالش شدم و از در رفتم بیرون برای لحظه ای توجهم به شمع هایی که سمت چپم بودن جلب شد.اینجا چه خبربود؟اصلا مارک کجامونده؟اینبار کنار هرشمع یه شاخه گل هم گذاشته شده بود خم شدم و تک تک شاخه گل هارو جمع کردم به نظر داشتم میرفتم سمت اتاق مارک.با یه دسته گل که از روی زمین جمع کرده بودم وارد اتاق شدم مثل این میموند که وارد یه مزرعه گل رز شده بودم کف اتاق پر از گل بود.
+بالاخره اومدی؟!
نگاهم رو از گل ها گرفتم وسرم رو بالا آوردم
مثل همیشه خوشگل بود حتی الان بیشتر از همیشه.لباسی شبیه به لباسی که تنم کرده بودم رو به تن داشت.هیچوقت ندیده بودم برای اون سارای لعنتی همچین کارهایی بکنه.هیچوقت...
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.
_اینجا چه خبره هیونگ؟
لب برچید و با لپ های بادکرده که قیافش رو بیشتر از قبل خوشگل وخوردنی کرده بود بهم نگاه کرد.
+نمیخوای بیای نزدیکتر؟تاهمین الانشم کلی به خودم زحمت دادم که منتظرت موندم.
با شنیدن لحن حرف زدنش دلم خواست کمی شیطنت کنم.
_دلت واسم تنگ شده بود؟!
بدون معطلی جواب داد 
+اینقدر که دیگه یه لحظه هم نمیتونستم دوریت رو تحمل کنم.
لبش رو به دندون کشید و با صورت سرخ شدش نگاهم کرد.من هم به همون اندازه خجالت زده شده بودم ومطمئنا صورتم حسابی رنگ گرفته بود.آروم از بین گل ها رد شدم و خودمو بهش رسوندم.هیونگ از من ریزه تر بود و به راحتی توی بغلم جا میگرفت سرش رو روی سینم گذاشت ونفس عمیقی کشید.
مارک
همین که اومد ومن رو توی بغلش کشید حس کردم که توسط ابرها بغل گرفته شدم.آغوشش گرم ونرم ولذت بخش بود.سرم رو روی سینش گذاشتم و دماغم رو به قسمت برهنه سینش میکشیدم.دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی خودم رو بگیرم وتحمل کنم.سرم رو بالا بردم و سریع لب پایینش رو به دندون کشیدم.حس کردن لبهای فوق العادش زیر دندونم بهترین حس دنیا بود.فقط با ذره ای چشیدن طعم لبش صدای نالم بلند شد.یوگیوم رو نمیدونم اما من توی اون لحظه به معنای واقعی دیوونه شده بودم.حرارت بدنم اینقدر زیاد شده بود که لحظه ای پیش خودم گفتم ممکنه خون داخل رگ هام به جوش دربیاد.دستای یوگیوم رو روی باسنم حس میکردم.این کارش باعث میشد میلم بهش بیشتر بشه.فقط با یه لمس کوچیک آتیشم میزد.
دیگه نفسی واسم نمونده بود که بخوام به مکیدن لبهاش ادامه بدم.علی رغم میل باطنیم دست از مکیدن لبهاش کشیدم و اکسیژن رو وارد ریه هام کردم.لعنت به این طبیعت انسان.کاش به این اکسیژن لعنتی نیاز نداشتم.توی این فکرها بودم که یکدفعه از پشت پرت شدم روی تخت وبه طبع یوگیوم هم دنبالم کشیده شد.روی بدنم خیمه زده بود.
_خب؟
اینو گفت و با نگاه پر از شیطنتش خیره شد به من.
با تعجب بهش نگاه کردم.
_ازم چی میخوای هیونگ؟من هنوز 4ساعت دیگه تمرین داشتم.
لعنتی خوب میدونست چی میخوام وچه قدر بهش نیاز دارم اما سعی داشت از این موقعیت نهایت استفاده رو ببره.
+باید به زبون بیارم که چی ازت میخوام؟
_خب باید بهم بگی تا بفهمم.مگه نه؟
صداش دورگه شده بود مثل من وچشمهاش هر لحظه داشتن خمارتر میشدن.نفس هام سنگین شده بودن قلبم داشت از هیجان زیاد منفجر میشد
+من که فکر میکنم فهمیدی چی میخوام.
_ولی من اینطور فکر نمیکنم.
+اگر خواستم رو به زبون بیارم بیشتر تحریک میشی مگه نه؟
_ممکنه همینطور باشه.
این پسر کی اینقدر شیطون شده بود؟!خدای من داشت از قصد دیوونم میکرد.قبل از اینکه اشکم دربیاد با التماس بهش گفتم
+یوگیوم میخوامت خواهش میکنم.خجالت میکشم به زبون بیارمش.
خنده ی بلندی از لذت سر داد و لبهام رو بین لبهاش گرفت و به آرومی وبادقت تمام شروع به مکیدن کرد.جزء به جزء نقاط داخل دهنم رو با زبونش لمس میکرد.نمیدونستم  که دونسنگم تااین حد رمانتیکه.
دوتا دستام رو به بازوهاش میکشیدم وتوی بوسه همراهیش میکردم.برای یک لحظه خیلی محکم لب پایینم رو بین دندونهاش فشار داد که باعث شد صدای نالم بلند بشه.
_دردت اومد؟
قیافم رو مظلوم کردم و توی چشماش زل زدم
+فقط یه کوچولو
لبخند نازی روی لب هاش نشوند و دوباره به لبهام حمله ور شد.اینبار سرعت هردومون زیاد شده بود.هردومون بی طاقت بودیم سعی کردم حین بوسیدنش لباسش رو از تنش بیرون بکشم که موفق هم بودم.همین که دستم به تن برهنش خورد هردو همزمان باهمدیگه ناله کردیم.با دستام هلش دادم واز روی خودم کنارش زدم.اینبار این من بودم که روی بدنش خیمه زده لباسم رو درآوردم و گاز کوچیکی از لب پایینی خودم گرفتم روی صورتش خم شدم و لبش رو گرفتم وشروع به مکیدن کردم هرازگاهی زبونم رو روی لب پایینی وحتی اطراف لباش میکشیدم.زبونم رو از لبهاش تا گردنش کشیدم.گردن سفید وبلندش جلوی چشم هام خود نمایی میکرد
با زبونم پوست گردنش رو کاملا خیس کرده بودم همزمان با ناله ی خفیفش شروع کردنم به مک زدن گردنش و بلافاصله مارکش کردم.زبونم رو روی رد دندون هام روی گردنش میکشیدم
ناله هاش حالا بلندتر شده بودن همونجوری که دلم میخواست..
یه نگاه به سینه های صورتی رنگش انداختم.ناخودآگاه زبونم رو روی لبم کشیدم و سراغشون رفتم(یوگیوممو خورد تموم شد :/)
یوگیوم
اینقدر محکم سینه هام رو میمکید که انگار میخواست از جا بکندشون.دردم میومد اما چیزی نمیگفتم.بالاخره نوک سینم رو بیخیال شد همینطور داشت پایین تر میرفت زبونش رو وارد نافم کرد و اون قسمت رو لیس زد.
با یه دستش هنوز داشت با یکی از سینه هام بازی میکرد وبادست  دیگش داشت سعی میکرد شلوارم رو از پام دربیاره.بایه حرکت هم شلوار وهم لباس زیرم رو از پام بیرون کشید..
این کارش باعث شد خجالت بکشم واحتمالا سرخ بشم چون بلافاصله هیونگ گفت
+اگه دوست نداری ادامه نمیدم.
نمیدونستم هنوز دلم میخواد ادامه بده یانه.ما برادر بودیم چطور خودمون رو توی این وضعیت قرار داده بودیم!!!
هرچقدر هم این کار از نظر عقلانی اشتباه بود اما قلبم...
باتمام وجودم میخواستمش
با دستم مچ دستش رو گرفتم و کشیدمش به سمت خودم که باعث شد دوباره بیفته روی بدنم.
باصدایی که به سختی شنیده میشدگفتم
_میخوامت
لبخندی زد و بعد از کاشتن یه بوسه سطحی روی لبم رفت سراغ عضوم.
اول سر عضوم رو چندبار بوسید
بدنم شروع کرد به لرزیدن
سرعضوم خیس شده بود داشت آروم سرش رو میمکید
نفس کشیدن واسم سخت شده بود
تمامی طول عضوم رو با یه حرکت وارد دهنش میکرد و میمکید
_آههههههه مارکککک
عضوم رو از دهنش بیرون آورد  و با زبونش به سوراخم کشید
مارک
لذت سرتاسر وجودم رو گرفته بود صدای ناله هاش بیشتر تحریکم میکرد.زبونم رو وارد سوراخش کردم و به آرومی ضربه میزدم.هردومون داشتیم لذت میبردیم این رو میشد از صدای ناله هامون تشخیص داد.دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم هنوز شلوارم توی پام بود خیلی سریع از پام درش آوردم چندبار عضوم رو بین هردوتا دستم فشار دادم که یوگیوم دستهاش رو جایگزین کردوبهم توی این کار کمک کرد.دلم میخواست همین حالا یک ضرب عضوم رو واردش کنم اما یوگی خیلی تنگ بود
دلم نمیخواست خیلی اذیتش کنم
انگشتم رو سمت لبهاش بردم خودش خیلی سریع فهمید چی میخوام وشروع کرد به مکیدن انگشتم بعداز چندثانیه انگشتم رو خیلی آروم بیرون آوردم
اینبار انگشتم رو وارد سوراخش کردم
_آهههه هیونگ د ر د داره
+اینکه فقط یه انگشت کوچیکه
نمیدونم چرا اون لحظه بی رحم شده بودم فقط میخواستم زودتر واردش بشم همین
بدون توجه به آه وناله های از سر دردش انگشت دوم وسوم رو هم واردش کردم وشروع کردم به ضربه زدن
هنوز عضوم بین دودستش بود
دستاش رو از دور عضوم باز کردم و جوری نشستم که عضوم جلوی سوراخش تنظیم بشه.عضوم از حالت معمول خیلی بزرگتر بود ویوگیوم هم خیلی خیلی تنگ بود برای لحظه ای دلم به حالش سوخت
خیلی آروم سرعضوم رو واردش کردم و بعد به تهش رسوندم.صدای جیغش رفت تا آسمون.
+ببخشید عشقم.فقط یکم باشه؟فقط یکم تحمل کن الان کاری میکنم که خوشت بیاد
_هیونگ خیلی بدی درش بیار....آیییی...دیگه تا آخر عمرم نمیتونم برقصم
خندم گرفته بود این بچه فقط ادای آدم بزرگ هارو درمیاره.
آروم آروم شروع کردم به ضربه زدن.همین که عضوم هربار به تهش میرسید دیوونه میشدم.صدای ناله های یوگیوم تغییر کرده بود و کاملا داشت لذت میبرد.کمی باسنش رو روبه بالا حرکت دادوقوسی به کمرش داد
_آهههه بیشتر....محکمترررر
صدای ناله هاش داشتن بهم قدرت میدادن ضربه هام رو سریعتر از قبل میزدم.چنددقیقه ای همینطور واسش تلمبه میزدم واز طرفی هم عضوش رو بین دستام گرفته بودم و محکم فشارش میدادم.
+آهههههه گیومیی داره میاد
_فک کنم مال منم داره میاد
عضوم رو ازش بیرون کشیدم وروی شکمش خالی کردم اون همم آبش رو روی دستای من خالی کردکه دور عضوش پیچیده شده بود.
همین که خالی شدم بدنم کنارش روی تخت سقوط کرد دیگه نمیتونستم حرکتی کنم.
هردومون نفس نفس میزدیم.صورتم رو کج کردم تا بتونم صورتش رو ببینم.پشتش به من بود!!!!
+یوگیوم؟!
جواب رو نداد.یعنی ازم ناراحت شد؟
روی آرنجم بلند شدم تا بتونم روی چهرش تسلط داشته باشم.گونش رو آروم ونرم بوسیدم.
دست آزادم رو آروم روی بازوش حرکت میدادم.
+عشقم چرا باهام حرف نمیزنی؟!
_چون ازت خجالت میکشم.
+آیگووو(باخنده)
مجبورش کردم برگرده وروبه من بخوابه.پتورو روی هردومون کشیدم
توی بغلش خزیدم و آروم زیر گلوش رو بوسیدم.
صدام رو واسش لوس کردم و قیافم رو کیوت.باحالتی که همیشه میگفت خیلی دوست داره بهش چشم دوختم.
+مگه همیشه نمیگفتی هیونگ تومث یه گربه کوچولویی؟!
دستش رو دورم حلقه کرد وشروع کرد به نوازش کردن کمرم.
_هنوزم میگم.
+مگه نمیگفتی من کوچولوی نازتوام؟!
خندش گرفت.لباش رو روی لبام گذاشت وبوسه ی عمیقی ازمن گرفت.
بدنم رو بیشتر به خودش چسبوند
_آره مارک تو کوچولوی ناز منی.نفس منی
گر گرفته بودم.چقدر من این بچه رو دوسش دارم.سرم رو توی سینش مخفی کردم.
+یوگیییی.من هنوزم میخوام کاملا ارضا نشدم.میخوام تو رو توی خودم حس کنم.
_مممااااررککک؟!من درد دارم چطوری توهنوزم...؟!
+یاااا من هنوزم هیونگتم.هرچی که بخوام باید واسم انجام بدی.
_آه واقعا که...
خب تموم شد
چطور بود؟خوشتون اومد؟
کاپل بعدی وانشاتم مارکبم خواهد بود.





نوع مطلب : One Shot، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 مهر 1395
yugili
یکشنبه 5 دی 1395 02:29 بعد از ظهر
فقط میتونم بگم عالییییییییییییییییییییییییی بودددددددددددددد
yugili واقعااا ممنونم عزیزممم
سه شنبه 20 مهر 1395 11:54 بعد از ظهر
مارکبومم بنویس پیلیز
yugili به روی چشم
سه شنبه 20 مهر 1395 09:29 بعد از ظهر
آهان منتظرم
جمعه مارکبم میذاری؟مگه این ادامه نداره؟آخه نوشتی p1
مگه منظورت پارت 1 نیس؟
yugili اون p1اشتباه شد آخه قراربود اول دوپارتی بشه ببخشید
سه شنبه 20 مهر 1395 09:14 بعد از ظهر
یه سوال؟
فقط قراره وانشات بذاری؟
نمیشه یه فیک بذاری؟اونم از مارکسون
yugili آره عزیزم فقط قراره وانشات بنویسم انشالله اگر فرصت شد چشم یه فیک هم مینویسم
سه شنبه 20 مهر 1395 08:54 بعد از ظهر
مارکبممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

موخوام
yugili جمعه میزارمش گلم
سه شنبه 20 مهر 1395 08:51 بعد از ظهر
واااااای خیلی خووووب بووووود♡_♡

ببخشید که دیر خوندمش
همچین کچلم نشدم چون عادت کردم بعد نویسنده کردن توضیحات مختصر درباره ی ارسال مطلبو توضیح بدم
خسته نباشی منتظر وانشات مارکبم هم هستیم ببینیم این یکی چقد باحاله
yugili مرسی فدات بشم
این چه حرفیه

مرسی جیگرسعی میکنم بهتر بنویسمش
سه شنبه 20 مهر 1395 04:28 بعد از ظهر
خیلی خوب بود ک
مارکبومم بنویسید
مارکجین..مارکسون
کلا کاپل های مارک قشنگه
yugili مرسی عزیزم
چشم برای همه ی کاپل های مارک مینویسم
دوشنبه 19 مهر 1395 10:27 بعد از ظهر
بعدی رو جمعه میذاری؟
yugili به احتمال زیاد بله عزیزم
دوشنبه 19 مهر 1395 10:23 بعد از ظهر
اییییییییییییول چقده خوب و خاک بر سری بود
اونجا که مارک میگف دیگه تحمل ندارم یاد یکی از رمانایی که قبلا خوندم افتادمعالی بود
تا حالا مارکبم نخوندم باید جالب باشه
جون من یه مارکسونم بذار
مارکسوووووووووون میییییییییییخوااااااااااااممممممممممممممممممم
yugili مرسی گلم
آره این یه دیالوگ کلیشه ای شده برای همه ی داستانهای ان سی دار فکر کنم
امیدوارم که خوشت بیاد
حتما مارکسون هم مینویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.