GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام
برید ادامه
نظر نشه فراموش
نایئون
لبشو روی لبم گذاشته بود و فشار میداد ، اصلا از کارش خوشم نیومد... 
سعی میکردم خودمو ازش دور کنم ولی زورم بهش نمیرسید،صدای باز شدن در اومد،یوگیوم سریع خودشو زد به اون راه و پشتشو به من کرد و خودشو به خواب زد جوری که حتی منم باور میکردم بچه معصومیه و داره خواب هفت پادشاه میبینه.
آروم از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا آّب بخورم،جی بی رو دیدم که داشت جلوی در بند کفشاشو باز میکرد .
بهش نیم نگاهی انداختم ولی مث اینکه تو فکر بود و متوجه حضور من نشد.
خیلی یواش جوری که بچه ها از خواب بیدار نشن گفتم:سلام جی بی!؟
جی بی:....
یکم ولوم صدامو بردم بالاتر و گفتم:یااا جی بی چته؟
سرشو تکون داد و بخودش اومد:اااا سلام نایئون خوبی؟چرا تا الان بیداری؟
من:خواب بودم،بیدار شدم تا برم آب بخورم....اتفاقی افتاده؟؟ چرا رنگت پریده؟؟
جی بی:اممم چیزی نشده از صبح تا الان بیرون بودم،اگه رنگم پریده واسه  خستگیه...
من:ااا باشه که اینطور پس بیشتر از این  مزاحمت نمیشم برو بخواب شبت بخیر.
لبخند زد و گفت:شب تو هم بخیر خرگوش خانوم.
یه جوری لبخند زدم که دندونای خرگوشیم به چشم بیاد،دیگه چیزی بینمون گفته نشد و منم رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم بطری آب رو از اون گوشه برداشتم ، به طور شیطنت آمیزی اطرافمو دید زدم،دیدم کسی نیست با بطری آب رو سر کشیدم همینطور که داشتم آب میخوردم یه صدایی رو شنیدم و دو تا چشم رو به روم .
مارک:نچ نچ نچ..... میبینم که داری شیطونی میکنی.... نچ نچ  آب؟؟ اونم با بطری؟؟ خرگوش کثیف...
همه آبهایی که تو دهنم جمع شده بود و میخواستم قورتش بدم تف کردم بیرون و چند تا سرفه کردم دهنمو خشک کردم ، به مارک که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم که صورتش خیس شده بود،لپام سرخ شد و یکم خم شدم و دو تا دستامو چسبوندم به هم.
من:وااااای منو ببخش.
خیلی عصبانی بهم نگاه کرد.
مظلومانه بهش نگاه کردم و گفتم:ترسوندیم خب.
خندید و گفت:تو چقد شیطونی خرگوش کوچولو.
لپمو کشد و گفت:برو بخواب صبح نمیتونی بیدار شی صبحونه درست کنی و بری مدرسه.
من:اممم...صبحونه؟؟ هههه بیخیال باشه جی عن.
رفتم تو حال و به سمت تشکم رفتم پتو و بالشتمو از روی زمین که کنار یوگیوم بود برداشتم و به سمت مبل سه نفر رفتم،بالشتو روی مبل گذاشتم و صافش کردم روی مبل دراز کشیدمو پتو رو روی سرم کشیدم و خوابیدم .
***
جه بوم
از تاکسی پیاده شدم و یکم جلو رفتم دستمو کردم توی جیب کوچیکه شلوارم و پول خورد درآوردم و دادم به راننده تاکسی،تشکر کرد و منم با تکون دادن سرم جوابشو دادم.
آروم به طرف خونه رفتم از جیب ژاکتم کلید خونه رو درآوردم و آروم جوری که بچه ها بیدار نشن درو باز کردم ،وارد خونه شدم یکم جلو رفتم دولا شدم تا بند کفشامو باز کنم،وقتی سرمو آوردم بالا نایئون رو دیدم که جلوم ایستاده و داره صدام میکنه اولش ترسیدم چون توقع نداشتم این موقع بیدار باشه دستمو آروم گذاشتم رو قلبم و یه نفس عمیق کشیدم...پوفففف....
سلام کردم اینقد حالم بد بود نفهمیدم چی میگه فقط زود بهش شب بخیر گفتمو دست به سرش کردم.
سریع رفتم سمت اتاقم و درشو یواش باز کردم تا یونگجه از خواب نپره،وارد اتاق شدم و یه نگاهی به یونگجه انداخته بودم عخی چه نااز خوابیده گوگولی پای تختش نشستم و بهش زل زدم با انگشتام مو های سرشو نوازش کردم چند دقیقه ای اینکارو انجام دادم و در فکر گذشته فرو رفته بودم....
فک کنم 15 دقیقه ای شد ،آروم پیشونیشو بوس کردم و با دستم لپشو نوازش دادم و از روی زانوهام بلند شدم و روی تخت خودم نشستم.
پتومو برداشتم و پشتمو به یونگجه کردم همونجور که پتو روی سرم بود یواش گریه میکردم تا آروم شم.
بم بم
با صدای آلارم گوشیم که خیلی رو مخ بود از خواب پریدم،پتو رو از  صورتم کنار زدم وروی تخت نشستم گوشیمو از روی میزی که کنار تخت بود برداشتم و آلارمشو قطع کردم،با این سر و صدا جکسون هنوز  خواب خواب بود....
از روی تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم پرده رو کنار کشیدمو نزدیک تخت جکسون شدم با انگشت شصت و اشارم زدم تو کلش ولی فایده نداشت و هنوز خواب بود،چشمم به لیوان آبی افتاد که روی میز بود آروم نزدیک میز شدم و کمی خم شدم و لیوانو از روی میز برداشتم و همشو روی سر جکسون خالی کردم.
که صدای دادش خونه رو برداشت،جکسون:یاااااااااااااااااااااااا این چه کاریه دیوث سکته کردم؟
من:حقته!!!! چاره ی دیگه ای نداشتم.اسکول مث خرس خوابیده.
اینو گفتم و هرهر خندیدم.
از روی تخت بلند شد و رو به روم ایستاد با مشتش زد تو سینم و گفت:پسره ی دیوث.
خندیدم و گفتم:گوه نخور بیبی.
رفت سمت کمد لباسا درشو باز کردو یه رکابی سفید دراورد که بپوشه.(آخه لباس بپه رو خیس خالی کرده بودم.)
لباسشو دراورد تا عوض کنه.اوووو چه هیکلی.
من:بابا جلو من لخت نشو، هوس کردم.
جکسون:گوه نخور بیبی.
من:میمون ادای منو در نیار.
جکسون:بازم گوه نخور بیبی.
من:رو مخ من نرو کوتوله،ژژژووووننن سیکسپکشو نیگا جون میده گاز بگیری.
جکسون:ژوووون اره،ولی گوه نخور بیبی.
چپ چپ  نگاش کردمو گفتم:عه باز این اسکی رفت اسکول. :/
رفتم سمتش تا بزنمش که باز چشمم افتاد به بدنش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و.....





نوع مطلب : be consistent، 
برچسب ها : Nayeon، Yugyeom، 2jae، Jackbam، Jinmark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 22 مهر 1395
Hediye
شنبه 8 آبان 1395 01:02 قبل از ظهر
khob bod fohshesho kam kon
Hediye
یکشنبه 25 مهر 1395 04:01 قبل از ظهر
دیر آپ نکن خواهشا
خرگوش خانوم
چه یهو این همه اتفاق افتاد
نمیدونم چرا حس میکنم به جای +18 در قسمت آینده بمی باز قراره کرم بریزه
جا داره بگم
جکبممممممممممم
آخیش تو دلم مونده بود . موفق باشی
Hediye باج
جمعه 23 مهر 1395 04:02 بعد از ظهر
عالی بود
Hediye ممنون
جمعه 23 مهر 1395 12:05 بعد از ظهر
اخی بمیرم الان خوبی؟
Hediye خدا نکنه لاوعاری خوب شدم
پنجشنبه 22 مهر 1395 10:27 بعد از ظهر
بم بم منحرف
جکسون
مارک اما هنو از این دختره خوشم نمیاد
میتونی اسمشو حسودی بذاری
من فیکتو دوس
Hediye

دختر خوبیه که :(

میسی که
پنجشنبه 22 مهر 1395 09:51 بعد از ظهر
Hediye
پنجشنبه 22 مهر 1395 08:30 بعد از ظهر
گوه نخور بیبی
چرا انقد کمممممممممممممم بود
خاک تو سر بیبی منحرف کنم
منتظر ادامشم
Hediye
ببشید :(

^^
پنجشنبه 22 مهر 1395 05:22 بعد از ظهر
چرا انقد دیر دیر اپ میکنی؟دق کردم خو
خخخخ جکی ایول لاو یو
بم بم ب فنا رف
Hediye دیگه سر وقت آپ میکنمهفته پیش مریض بودم آمپول زدم عرر

عاری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.