GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام^^
ببخشید اگه دیر شد سرم خیلی شلوغ بود :(
مارک
دستشو گرفتم و با هم از خونه خارج شدیم .....
من:جین کجا دوس داری بریم؟!
جین:نمیدونم....
من:عجب-___-
همینجور که راه میرفتیم و دستش تو دستم بود،دستشو کشید و کرد تو جیب پالتوش ...
من:جین سردته؟!
جین:نه..بیخیال.
توقف کردم و روبه روش ایستادم دستاشو از جیبش دراوردم و تو دستام نگه داشتم دستاشو بالا اوردم و جلوی دهنم قرار دادم و چند باری ها کردم تا دستاش گرم شن،دستاشو نزدیک تر کردم بوسشون کردم،پایین اوردمشون و دستامو دور کمرش حلقه کردم و بدنمو به بدنش چسبوندم و به صورتش نگاه کردم لبخند ملیحی زد... صورتمو به صورتش نزدیک تر کردم و آروم لبمو روی لبش گذاشتم و با دستم مشتشو نوازش میکردم.
جین هم باهام همکاری کرد کارمون خیلی طولانی بود موهاهاها>•<
ازم فاصله گرفت و با دستاش صورتمو نوازش داد و بوسه روی پیشونیم گذاشت.لبخند زدمو لپشو کشیدم .
دستشو گرفتم و باهم قدم زدیم و به یک پارک رفتیم برگ همه درختا ریخته بود و وقتی راه میرفتیم صدای خش خش برگ ها حس خوبی به آدم میداد.... چشمامو بستم و اروم اروم دست در دست جین یونگ قدم برداشتم . خیلی وقت بود اینقد احساس خوشبختی نکرده بودم....
                                 ***
یونگجه
همینجور که روی مبل نشسته بودم،کنترل تلوزیون رو برداشتم و کانالا رو عوض کرد.کنترل رو پرت کردم روی مبل کناری و
با صدای آروم گفتم:عههه لعنت به این زندگی چرا این تلوزیون هیچوقت هیچی نداره؟!!!پوففففف.
هی غر میزدم و به صداوسیما فحش میدادم،دیگه کلافه شدم.از جام بلند شدم و رفتم نزدیک اون مبله و خم شدم و کنترل رو از روش برداشتم و تلوزیون رو خاموش کردم.سرجام ایستادم به ساعت زل زدم،ساعت 10 شده بود.... کنترلو گذاشتم رو دسته مبل،اوفففف سرم چقد درد میکنه.به سمت آشپزخونه رفتم،یه لیوان برداشتم و در یخچالو باز کردم پارچ آب جوشیده رو برداشتم و تو لیوان ریختم در یخچالو بستم و لیوان رو روی میز گذاشتم در کابینت رو باز کردم و جعبه قرص ها رو برداشتم و درشو باز کردم دنبال ی مسکن گشتم و برداشتمش یه دونه از مسکن ها رو برداشتم به سمت میز رفتم،لیوان آب رو برداشتم.قرص رو توی دهنم گذاشتمو با آب که خوردم قورتش دادم.
از آشپزخونه بیرون رفتم و در اتاقمونو باز کردم...
پووففف جه بوم چرا اینقد میخوابه....
روی تختم دراز کشیدم و دستمو گذاشتم روی سرم تا دردش آروم تر بشه.
یکم گذشت که با صدای جه بوم به خودم اومدم دستمو از روی سرم برداشتم و دست جه بوم رو گرفتم و با کمکش از روی تخت بلند شدم.
وقتی رو به روی خودم دیدمش خیلی خوشحال شدم و چشمام از خوشحالی برق زد.
سریع خودمو تو آغوشش جا دادم و بغلش کردم.
من:جه بوممم خیلی دلم برات تنگ شده.
سرمو بوسید و با بغض گفت:منم همینطور یونگجه.
ازش فاصله گرفتم با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم:جه بووم چت شده؟!چرا بغض گلوتو گرفته؟!اتفاقی افتاده که اینجوری ناراحتی؟!!
جه بوم:با....بابام....
من:چی؟!!بابات چی؟؟
جه بوم:دیروز دیدی بهم زنگ زدن؟!
من:آره.خب؟!
جه بوم:از بیمارستان بود....هعییی.... پدرم....فوت ک..رد.
من:چییییییی؟!!!!جدیییی میگی؟!
جه بوم:آره.
......
خیلی ناراحت شدم.میدونستم الان جه بوم چه حالی داره.درسته الان جلوی من چیزی نمیگه و گریه نمیکنه وای از تو داره داغون میشه.

من:تشیع جنازه کردین؟!
جه بوم:نه... امروز...
من:منم باهات میام.
جه بوم:نمیخواد...باشه اگه دوس داری بیا.
بهش لبخند زدم و دستشو گرفتم و گفتم:جه بوماااا.اصلا ناراحت نباش!من همیشه پیشتم و هیچوقت پشتتو خالی نمیکنم از این بابت مطمئن باش!
به زور لبخندی تحویلم داد و گفت:مرسی که اینقد خوبی و درکم میکنی!
من:منم آدماا حس دارم میدونم از دادن عزیز چه دردی داره.
جه بوم:خب میشه از این بحث بیایم بیرون؟! -__-
من:باشه.نمیخوام بیشتر از این ناراحتت کنم.♡
                                 ***
نایئون

وارد مدرسه شدم.اوووففف خیلی دیر رسیدم.میخواستم یواشکی برم تو کلاس،که ناظم دید منو.
ناظم:هی تو!!!
خواستم خودمو بزنم به اون راه ولی نمیشد خیلی ضایع بود.
سرمو برگردوندم و تعظیم کوچیکی کردم و گفتم:سلام.با منید؟!
اطرافش رو نگاه کرد و دست به سینه ایستاد و گفت:غیر از منو تو کسی اینجاس؟!
به زور لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:نع...
ناظم:آی کیو 776443 الان چه وقت اومدنه؟!
ی جوری که مثلا خجالت کشیدم گفتم:ببخشید ی مشکل خانوادگیع....
منتظر جوابش نشدم و دوییدم به سمت کلاسم رفتم.
اروم در کلاس رو باز کردم جوری که صدا نده کلمو یکم بردم تو که ببینم استاد کجاست!که دیدم داره پای تخته چیزی مینویسه.انگشتمو گذاشتم جلوی دهان و بینیم تا بچه ها چیزی نگن.پای چپمو وارد کلاس کردم و پشت سرش پای راستمو و همین کارو ادامه دادم.یکم مونده بود تا به نیمکتم برسم که صدای استاد رو شنیدم.اوووففف خیلی عصبانی بود.
استاد:اییییم نایئون.
من:...
اگه اشتباه زیاد داشت ببخشید چون عجله ای شد...
قسمت بعدی جبرا میشه♡~




نوع مطلب : be consistent، 
برچسب ها : 2jae، Markjin، Jackbam، Yugyeom، Nayeon،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 14 آبان 1395
Hediye
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:27 بعد از ظهر
عالی
Hediye
شنبه 15 آبان 1395 03:30 بعد از ظهر
مارک منحرف
عخی یونگی
بدبخ نایون
Hediye

جمعه 14 آبان 1395 11:08 بعد از ظهر
مارکجین لاو میترکونن منم میخوام ببینم
من باید می بودم اون گوشه جیغ میزدم خلوتشونو خراب میکردم
الهی بگردم جه بومی بچه ام باباش مرد هعییئ روزگار یونگجه فرشته مهربانم
عخییی
نایون هم عجب شیطونیه ها
عب نداره دفعه دیگه جبران میکنی دستت طلا
Hediye این سری خبر میدم بهت در حضور شما فیک مینویسم
اوهوم :)

بلی
جمعه 14 آبان 1395 10:02 بعد از ظهر
خیلی خوووبه مارکجین
مرسی ک گذاشتی
Hediye منم خیلی دوسش دارم♡
قربونت عزیزم
جمعه 14 آبان 1395 08:40 بعد از ظهر
وااااااای چه عجب خواهر یادی از ما کردی
خیلی قشنگ و در عین حال کم بوووووووود
اوری جه بومییییییییییییییی نگران نباش
منتظر ادامشم
Hediye واقعا درسا نمیزارن چیزی بنویسمهمیشه سعی میکنم کم هم ک باشه بزارم بازم شرمنده...
ممنون عزیزم

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.