تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - FOuR bLaCk GangSteR-ep1
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
پنجشنبه 25 آذر 1395 :: نویسنده : Sara
سلامی دوباره
قسمت اول فیک:)
نظر بدید دیگه-_-

جین یانگ با :دیدن صحنه ی روبه روم سرم درد گرفته بودنمیدونستم عصبی باشم یا نگران خواهرم
ولی بین اون همه حس یه حس ناراحتی ام داشتم
همینجور هنگ نگاشون میکردم
به خاطر اینکه بیشتر خودمو زجر ندم
برگشتم و تکیه دادم به دیواری که پشت اونها بود تکیه دادم و چشمامو به هم فشار دادم و بعدم سر خوردم و تکیه به دیوار زانو زدم
سرم درد گرفته بود
حتما من یک پسره احمقم که عاشق یه قاتل و رهبر بزرگ ترین گروه خلافکار سئول شدم؟!
و حالا با دیدن بوسه ش با خواهرم حسادت کردم و ناراحت شدم؟!
از این همه حماقت خودم عصبی خندیدم 
ولی دلم یجوری شده بود ..شکسته بود؟!
نمیخواستم به علاقه خودم فکر کنم فعلا باید خواهرم و نجات بدم 
میخواستم بلند شم که صدای جکسو و شنیدم
-تا حالا صحنه +18 ندیده بودی؟!
سرم و بلند کردمو بهش نگاه کردم 
با تعجب سریع کنارم نشست و دستشو روی صورتم گزاشت و گفت 
-گریه کردی؟!
هیچی متوجه نشدم اصلا به اینکه جکسو اشکامو دیده بود توجه نکردم فقط غرق دستاش که روی صورتم نشسته بود شدم!
پوزخندی زد و گفت- انقدر خواهرت برات عزیزه چرا تفنگمو نمیدی و خواهرعزیزتو نجات نمیدی ؟!
هنوز دستش توی دستام بود 
اول به چشماش که با حالت عصبی بهم خیره بود و بعدم به لباهش که پوزخند داشت خیره موندم 
دستشو از روی صورتم گرفتم میخواست یچی بگه که لبهامو روی لبهاش گزاشتم
چند دقیقه همینجور میبوسیدمش و با دندونم لباشو میگرفتم و زبون میزدم ولی اون حتی لباشو حرکت نمیداد
این حرکت کاملا ناخوداگاه بود! اون لحظه کل دنیارو فراموش کرده بودم و فقط جکسون و میخواستم!
وقتی یکم به خودم اومدم خودمو ازش جدا کردم ولی بازم تو حال خودم نبودم!
چشماش خمار و متعجب بود 
با اینکه صدام میلرزید بهش گفتم: چرا منو نمیکشی تا هیچ مدرکی ازت دستم نباشه؟ 
وقتی صدای خفه م به گوشش خورد سریع دستشو گزاشت پشت گردنم و لبمو به بازی گرفت اول فقط خودش میبوسید و زبونشو میکشید روی لبهام بعدش منم که کاملا توی خلسه فرو رفته بودم دستمو گزاشتم پشتش و به خودم چسبوندمش و همراهیش کردم زبونشو تو دهنم میچرخوند و گاهی لبم و گاز میگرفت و گاهی بوسه های اروم روی لبم مینشوندو کم کم دیگه داشت نفس نفس میزد..انگار نفس کم اورد بود بوسه محکم و باصدای روی لبم گزاشت و یه دستشو گزاشت روی زمین و کج شد طرفم و سرشو اورد نزدیک گوشم و گفت : چون ازت خوشم میاد 
من که صحنه چند لحظه پیشش و با خواهرم کاملا فراموش کرده بودم لبخندی از ته قلبم زدم! شاید به نظرتون من احمق ترین موجود روی کره زمین باشم ولی با همین چند کلمه کل دنیارو فراموش کردم و ناخوداگاه گفتم: من عاشقتم جکسون
همین که این حرفمو شنید پایین گوشم و محکم بوسید ..یک بوسه محکم و صدادار!
که لذت بخش ترین بوسه زندگیم بود
مسیر زیر گوشم تا گردنم و با بوسه های ریز و محکم طی کرد وقتی رسید به گردنم با دندوناش گردنمو به بازی گرفته بود و محکم مک میزد کنار سیب گلومو گاز محکمی گرفت و بعدش روشو زبون کشید کاملا حس درد و سوزش و جای گاز محکمش حس میکردم! مارک زده بود؟!
انگار صدای نفس زدنام ازخود بی خودش کرده بود تند دکمه های پیرهنم و باز کرد و دستشو روی سینه و شکمم میکشید وقتی دستهای گرمش به پوست سردم میخورد منقبض میشدم و اونم گردنم و میبوسید سرشو از گردنم جدا کردو بهم نگاه کرد منم نفس نفس زنان به چشماش خیره شدم و اونم منو توی بغلش کشید کمرمو از دیوار جدا کرد و پشت کمرمو با دستاش ناز میکرد و لبهامو میبوسید .. بعد از چند دقیقه از لبهام جدا شد و یقه لباسمو تا روی شونه هام کشید پایین و روی شونه م و بوسید   
من میخواستم یکم تکون بخورم که اون به محض اینکه متوجه یه ذره تکون خوردنم شد بلند شد و از اونجا غیب شد 
پشت سرمو چند بار به دیوار کوبیدم نزدیک بود همونجا غش کنم ولی به زور خودمو جمو جور کردم و دکمه های پیرهنم و بستم سعی کردم راه برم و برم خونه!
-------------
جکسون:
کلاهمو کشیدم رو سرمو تند تند میرفتم 
امشب احمقانه ترین کار زندگیمو انجام دادم...سرم درد گرفته بود و ناخوداگاه اخم کردم ... پسره احمق بهم میگه عاشقم شده! اخه توی پسربچه و چه ب من؟!
من احمق و بگو که...
یه لحظه ماتم برد! من ... اونو بوسیدم و بهش گفتم از خوشم میاد؟! 
من از اون خوشم میاد یعنی؟! خب اون یه پسر جذاب و س.ک.شی بود! حتما بخاطر همین بود .  وگرنه من -جکسون بزرگ-به یه پسر بچه عمرا اگه باج بدم!
اعصابم خورد شده بود!اه پسره لعنتی! کلاهمو از روی سرم کشیدم و به اسمون خیره شدم پیش خودم گفتم شاید اینجوری زودتر تفنگو از پسره بگیرم.تازه مجبور نیستم یه دختر لوس و تحمل کنم!
خودش بهم گفت عاشقمه مگه نه؟!
یاد بوسه هایی که روی بدن  و لبهای جین یانگ مینشوندم افتادم و دستمو روی لبم کشیدم و لبخند زدم
مطمئنا اینجوی بدست اوردن مدارک لذت بخش تر بود!
......
به خونه رسیدم همه جا ساکت بود خونه ما متشکل بود از یک اشپزخونه و یک اتاق که توش چهارتا تخت که واسه من و یونگجه و مارکو جه بوم بود و کاملا شبیه یک اتاق معمولی به علاوه کامپیوتر یونگجه و کمد لباس ها و یه اتاق مخفی که رمزشو فقط خودمون چهارتا میدونستیم که پشت اتاقمون قرار داشت و توش کل تجهیزاتمون بود- یک  لیوان اب خوردم وبعدشم خودمو روی تختم پرت کردم
به یونگجه که سرش تو کامپیوتر بود  طبق معمول خیره شدم
رو بهش گفتم : تو خواب نداری؟! مطمئنم اخر کور میشی از بس سرت تو کامپیوتره!
یونگجه صندلی شو چرخوند طرفم و عینکشو گزاشت رو میزش و گفت:به جای چرت و پرت گفتن بگو چیکار کردی؟! تفنگتو از پسره گرفتی؟!
-نه
یونگجه- چیکار کردی این همه مدت پس؟ سه روزه که تفنگت دست پسره س و تو هیچ کاری نکردی! اصلا معلوم هست چیکار میکنی؟! 
لبخند زدم و گفتم: اره حواسم هست مطمئن باش لومون نمیده و به زودیم تفنگمو میگیرم ازش!
-فقط تفنگش نه
متفکر خیره شدم بهش و گفتم: منظورت چیه مگه مدرک دیگه ای ام دستش دادم؟!
-نه ولی کلی اطلاعات ازت داره! همین که میدونه تو اون مغازه دار کشتی و قیافتو شناسایی کرده و از مخفیگاهمون باخبره خودش کم چیزی نیست؟!!!!
-خب تو میگی بکشمش؟!
عصبی و برگشت سمتم و گفت: مگه قرار نبود ادمارو الکی نکشیم؟!
-تو میگی چیکار کنم؟!
-بیارش پیش خودمون!  براش یه تخت توی اشپزخونه میزاریم
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم و عصبی گفتم: حالت خوبه یونگجه؟ داری چی میگی؟! میخوای بیشتر از ما بفهمه؟!
-نه نه بیاد پیشمون زندگی کنه یه مدت بهش هرروز یه دارویی میدم که بعد از یک سال همه چی و فراموش میکنه و هیچوقت به یاد نمیاره!
-یک سال یکم زیاد نیست ؟! نمیتونی یه دارو بدی یک روزه حافظه ش پاک شه؟!
-دارم همچین دارویی ولی امکان بازگشت حافطش هست ولی این داروعه مطمئنم هست! باید بگیریش و بیاریش اینجا حالا به طرز اوردنت کار ندارم جه بوم
گفتم: باید جه بوم و مارکم موافقت کنن تا بیارمش
-بهشون گفتم موافقت کردن .. بلاخره بهتر از اینه که به حال خودش بزاریمش
با اینکه یه حسی بهم میگفت جین یانگ لومون نمیده ولی بازم کلافه پوفی کردم و گفتم: باشه میارمش ... بهتره حواست و بدی به ماموریت فردا 
اونم با گفتن این حرفم دوباره سرش و برد تو کامپیوترش!
منم سعی کردم بخوابم ولی فکر لبهای اون پسره .... گردنش .. شونش... حتما الان جای دندونم هست! گوشیمو گرفتم ونا خوداگاه بهش اس دادم: اووووف لبهات! بدنت!..گردنت سوز میده؟!
وقتی این اس و دادم چشمامو رو هم فشار دادم و سعی کردم بخوابم .. همین که یکم خوابم گرفته بود یونگجه داد زد : بلاخره تونستم سایت شرکت بابا تو هک کنم جکسون و بشکنی رو هوا زد . . عصبی بهش نگاه کردم و بالشتمو پرت کردم طرفش و با این حرفش یاد ماموریت فردام افتادم و لبخندی زدم و با فکر فردا خوابیدم!

نویسنده:
جکسون و جه بوم با لباس های برقکاری که پوشیده بودن جلوی در ایستاده بودن جه بوم با گوشی ای که به گوشواره ش وصل بود به یونگجه گفت: همچی حله؟ 
- حله!
جه بومم به  جکسون علامت داد و هردو وارد شرکت شدن 
نگهبان که مرد چاقی بود به هرسه شون گفت: چه برقکارای خوشتیپی!
جکسون و مارک هردو بهش تعظیم کردنو با خونسردی بهش لبخند زدن و گفتن ممنون 
نگهبانم که خوشش اومده بود بهشون اجازه وارد شدن داد 
جه بوم سوار اسانسور شد و یونگجه ام توی خونه از پشت سیستمش دوربین توی اسانسور و دستکاری کرده بود طوری که انگار هیچکس داخل اسانسور نیست .. جه بومم لباس برق کاریشو با یک دست کت شلوار شیک عوض کرد و دکمه طبقه پانزدهم و فشرد 
و جکسونم همون لحظه به کمک یونگجه که بهش راه و نشون میداد به طرف زیرزمین حرکت میکرد 
مارکم جلوی مدرسه دخترونه یکی یکی دانش اموزارو بررسی میکرد تا بتونه دختر 6 ساله اقای کیم و طبق نشونه ها و کمک های یونگجه پیدا کنه!
جکسون تونست بره به زیرزمین منظور از زیرزمین اونجایی که همه مدارک و رسید های نامزد رییس جمهوری یعنی اقای کیم که همش ضد خوش بود قرار داشت
سه تا محافظ قوی هیکل که مطمئنا جکسون از پسشون بر نمیومد قرار داشت 
جکسون از پشت به سمتشون مایه بیهوشی پرتاب کرد که هرسه شون بعد از سه دقیقه با خمیازه های فراوان بیهوش شدند!
وقتی خیال از محافظا راحت شد وارد مکان اصلی شد و به یک در که باید با رمز بازش میکرد مواجه شد با یک اسپره روی صفحه لمسی سه تا عدد نمایش داده شدن3 و 4 و8 ... اون اعداد و به یونگجه گفت و یونگجه ام بهش گفت فقط سه تا فرصت داره تا یک عدد سه رقمی بسازه!
جکسون سریع زد 843 این عدد اشتباه بود 
عدد بعدی و یونگجه گفت : 483 
این عددم اشتباه بود 
جکسون چند دقیقه فکر کرد و لعنتی زیر لب فرستاد 
یونگجه همون لحظه بهش گفت بزن 834 
جکسون-اگه اشتباه باشه چی؟
یونگجه گفت- حسم بهم میگه درسته!
جکسون نفس عمیقی کشید و گفت: اگه حست اشتباه گفته باشه قسم میخورم میکشمت یونگجه!
بعدش عدد834 و وارد کرد و در باز شد!
یونگجه خندید و گفت : باید برام گوشت بخری!
جکسونم گفت: حتما و وارد شد 
در کمال نا باوری با یک دختر که پشت یک میز بود مواجه شد به یونگجه گفت: لعنتی چرا اینو بهم نگفتی
یونگجه گفت اینو نمیدونستم
یونگجه گفت : جکسون زود بکشش اون میتونه محافظا دیگه رو خبر دار کنه!
جکسونم که نگران بود تفنگشو در اورد وبه اون دختره شلیک کرد!
الان 9 نفر و کشت!
هنوز دو رقمی نشد 
چشماشو رو هم فشرد 
الان انجام ماموریتش مهم تر از هرچیز دیگه ای بود 
یکم که با راهنمایی های یونگجه جلو تر رفت با گاوصندوق بزرگی روبه رو شد که  قبلا رییس کیم رو مست کرده بودن و رمزو ازش پرسیدن و اونم جواب داده بود 
رمز و زد و گاوصندوق باز شد 
رسید هایی و که لازم داشت و برداشت و  از اونجا خارج شد
در اونطرف شهر مارک دختر رییس کیم رو شناسایی کرده بود رفت نزدیکش ک بهش گفت: سلام نونا
اون دختر هم گفت: سلام شما کی هستید؟
مارک - من راننده پدرتون هستم اومدم تورو برسونم 
بهش یک عروس خرس صورتی بزرگ با لبخند گنده ش داد و گفت: این عروسکم به مناسبت کادو تولدت
چشمای دختر برق زد و گفت: تو از کجا میدونستی که تولدمه امروز؟
مارک-گفتم که راننده باباتم بخاطر همین میدونم حالا توام مثل یک دختر خوب بیا بریم خونتون که بابات با کادو های خوشگلش منتظرمونه!
اون دخترم با فکر تولد به مارک اعتماد کرد و همراهش رفت
جه بوم که داخل دفتر اقای کیم در طبقه15 بود روصندلی نشسته بود بعد از دو دقیقخ منشی اقای کیم صداش زد و بهش گفت- چه امری دارید اقا؟
جه بومم عینکش و در اورد و لبخند زد و گفت: با اقای کیم کار دارم
منشی لبخندی زد و گفت: میتونین اسمتونو بگید من بهشون میگم
جه بوم گفت : بهش بگو من سهون هستم!
منشی گفت :بله
وقتی اون حرفو به اقای کیم گفت اقای کیمم خوب میدونست که سهون اون پسریه که مستش کرده بود! میدونست حتما ت عالم مستی چیزای گفته که برای اینده ریاست جمهوریش خطرناکه !حتما فکر میکرد میتونه با پول دهن سهون و ببنده بخاطر همین بهش اجازه ورود داد 
جه بوم عینکشو دوباره زد و سری برای منشی تکون داد و وارد اتاق اقای کیم شد 
با لبخند تعظیم کرد-سلام رییس کیم
رییس کیم با اخم گفت- سلام..چی از من میخوای؟!
جه بوم گفت : بهم تعارف نمیکنی بشینم؟!
رییس کیم نفسشو بیرون داد و گفت: بشین!
جه بوم با خونسردی تمام روی نزدیک ترین مبل به میز اقای کیم نشست
اقای کیم گفت: میشه بگی از من چی میخوای؟!از من عکس گرفتی تو حالت مستی ؟! میخوای پخش کنی؟ بگو بهت هرچندتا که میخوای پول میدم
جه بوم گفت: نه ازتون عکس گرفتم نه چیز دیگه ای
رییس کیم متعجب گفت: پس چی میخوای ازم؟!
جه بوم- میخوام فردا صبح تو روزنامه ببینم اقای کیم از کاندیدای رییس جمهوری استعفا داده!
اقای کیم پوزخند زد و گفت: پسر تو میخوای بمیری؟!
اگه تونستی عکسامو تو حالت مستی پخش کن زیادی ازم میخوای!
جه بوم

: گفتم که ازت عکس نگرفتم
پوزخند پررنگ تری زد اقای کیم و گفت: پس گمشو از شرکتم بیرون تا نگهبانارو خب نکردم!
همون لحظه صدای جکسون از طرف گوشواره ش به گوشش رسید: انجام شد
چند لحظه بعدم صدای مارک: انجام شد!
جه بوم لبخندی زد و در کمال خونسردی بلند شد و روبه روی اقای کیم ایستاد و گفت: همین الان کل رسیدایی که باهاشون اهداف کثیفتو به انجام رسوندی دستمه! و دختر نازت! بعدم به مارک زنگ زدو صدای موبایلشو روی پخش گزاشت از موبایلش صدای ظریف دختر اقای کیم به گوش پدر میرسید
اقای کیم بهت زده به جه بوم نگاه میکرد و جه بوم با لبخند..
دقیق یک دقیقه بعد تلفن اقای کیم زنگ خورد 
همینجور بهت زده به جه بوم نگاه میکرد که جه بوم به تلفنش اشاره کرد 
اقای کیمم تلفنشو برداشت و گفت- بله 
صدای مین هی دست راستش به گوشش رسید: قربان منشی بخش گاو صندوق کشته شده!
ماتش برده بود اقای کیم و تلفن از دستش افتاد
همون لحطه جه بوم گفت: اقای کیم فردا اگه خبر برکناری تونو توی روزنامه نبینم فیلم کشته شدن دخترت به دستت میرسه و روزنامه ای که توش خبر کثافت کاری هات نوشته شده و پلیس جلوی در خونت بخاطر اختلاصایی که کردی 
و بعدم با خونسردی و قدم های محکم از دفتر خارج شد




نوع مطلب : FOuR bLaCk GangSteR، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 دی 1395 05:56 قبل از ظهر
شنبه 4 دی 1395 12:23 قبل از ظهر
هیععععع
خیلی باحاله خیلی
اصا دارم تصور میکنم چقدر باحالن ولی سوال گفت شرکت بابات ؟! اصا اولش با جین کجا بودن ؟ خواهر جین چی میگه این وسط ؟ بعد اصا چی شد یهو؟ اولاش خیلی مبهمه
بهرحال دستت طلا جذابه موضوع و داستانش
Sara قسمتای بعدیو بخونی متوجه داستان میشی عزیزم
دوشنبه 29 آذر 1395 08:17 قبل از ظهر
موفق باشی زود زود آپ کن
Sara چهارشنبه ها اپ میکنم عزیزم
یکشنبه 28 آذر 1395 12:06 قبل از ظهر
عالی منتظر ماركبومم
شنبه 27 آذر 1395 05:12 بعد از ظهر
اوه قسمت اولش که خیلی خوب بود وجالب
از ژانرش خیلی خوشم میاد
موفق باشی وامیدوارم همینطور خوب پیش بری
واینکه خوش اومدی به جمع نویسنده های وب
Sara مرسی عزیزم
تو لطف داری عزیزم
شنبه 27 آذر 1395 09:50 قبل از ظهر
یونگجه مهندس کامپیوتره چه باحال
فایتینگ
Sara قربونت:)
شنبه 27 آذر 1395 01:17 قبل از ظهر
قربون سان شاین هکرم برم من که چقدر بهش میاد.
فقط یه سوال مگه یوگیوم نرفته بود دنبال دختره پس چرا یهو مارک شد؟
Sara نه یوگیوم اصلا هنوز به داستان نیومده
گروهشون فقط مارک و جیبی و جکسون و یونگجه ست
جمعه 26 آذر 1395 03:18 بعد از ظهر
وااااااای جییییییییغ عالییییی بود
بی نظیر بوووود
خیلی متفاوته ازش خوشم میاااد
فایتیییینگ
Sara فدات
جمعه 26 آذر 1395 02:07 قبل از ظهر
چه پسرای بدی
با همین پارت اول عاشقش شدم
Sara جونز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :