GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلامی دوباره...
این قسمتو واسه عزیزانی که خوندنو نظر دادن گزاشتم
بایدم بگم که:
خوندن بدون گزاشتن نظر حرام است!
برید ادامع
این قسمتم +18 کسی دوس نداره نخونه


مارک:
این پسری که کنارم قدم میزد....
این پسر همون دختری که قلبم رو شکست نبود...
اون یک مرد زمینی بود..!
اون دختر نبود اون دختری بود که یک سال پیش تو بار دیده بودمش و عاشقش شده بودم و باهم رابطه داشتیم و اونم قسم خورد که هیچوقت تنهام نزاره...ولی اون... قلبم رو نابود کرد.... اون دختر نبود
اون یک مرد زمینی بود ...
وقتی دیدمش پسرزمینی ای رو بغل گرفته بود و میبوسیدش قلبم شکسته شد 
خواستم برم طرفش اما اون ...
 از اونموقع قلبم سرد شده بود...ما سرمن ها اگرعاشق بشیم و اگر معشوق قلبمونو بشکنه سرد میشیم ...سرد تر از برف و همون قدر که عاشق معشوق بودیم ازش کینه به دل میگیریم.. ازش متنفر میشیم و تا قلب یک موجود زمینی دیگه رو نشکنیم خیالمون راحت نمیشه..میخواستم برم دادگاه سرمن ها ولی میدونستم زمینی ها در دادگاه سرمن ها دخالت میکردن و من نمیتونستم اون جا قلبمو اروم کنم...... 
به خاطر همین رفتم ملاقات یک جادوگر زمینی و درخواست کردم بهم  در هدفم کمک کنه تا قلب نا ارومم اروم بشه...جادوگر طلسم کرد و گفت در یک سال دیگر...در نهمین ماه از سال..در هفتمین روز از ماه..یک انسان...در همان مکانی که عاشق شدی...تورا تعقیب میکند...و نمیتواند چشم از تو بردارد..ان انسانی است که عاشقت میشود...
و تو در اولین رابطه .. در اولین نگاه...در اولین شکسته شدن قلبش... قلبت ارام میگیرد...
و تو نباید هیچ حسی به او پیدا کنی...
اگر عاشقش شوی....طلسم علاقه او به تو شکسته میشود...
وقتی کنارم قدم برمیداشت از قدم های محکم و نگاه نافذش و حتی از اینکه یک مرد هست تعجب کرده بودم و به شک افتاده بودم که شاید اشتباهی شده...
ایستادم و بهش گفتم:بامن کاری داری؟!
سرش رو انداخت پایین و پشت سرشو خاروند و گفت:من .. میدونید..من نمیدونم راستش..چرا..خب..
دیدم حرفی نداره کلافه گفتم:فردا بیا  جنگل تاهایا
با تعجب تو چشمام نگاه کرد و گفت-من سرمن نیستم....برای حرکت تو اون جنگل باید بال داشته باشی و بتونی پرواز کنی 
-تو فقط بیا ...جلو ورودی جنگل ایست کن...
سرشو تکون داد 
منتظرم بودم بره ولی از جاش تکون نخورد ....
لبخندی زد و لبهاشو روی لبهام گزاشت ..
جکسون:
عاشقش شده بودم... انگار اونم از من خوشش اومده بود..
ناخوداگاه لبهاشو بوسیدم ...
یهو یادم اومد وسط منطقه js ایستادم و اگه کسی مارو ببینه هردومون بدبخت میشیم!
لبهامو از روی لبهاش برداشتم و کشوندمش پشت یک درخت که اگه بهش تکیه میدادی دیده نمیشدی...البته از بالا چون درخت بسیار بلند و پهناور بود البته که سرمن های انتظامات از بالا همچی و چک میکردن..
هردو به درخت تکیه داده بودیم...
به صورتش نگاه کردم...
دروغ چرا...
زیبا ترین صورتی بود که به عمرم دیدم...
زیباترین چشم ها....
زیبا ترین لبها....
دوباره رفتم سراغ لبهاش...
ایندفعه محکم میبوسیدمش و اونم همراهیم میکرد....
نفس نفس میزد که لبهامو از روی لبهاش برداشتم...
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: نمیدونم چرا...نمیدونم چجوری... ولی عاشقت شدم...
لبخندی زد و گفت: میدونی این حرف چقدر خطرناکه برات؟
سرمو تکون دادم
لبهامو اروم بوسید و گفت: منم عاشقتم
اروم بهش گفتم: میدونی اگه اینو کسی بفهمه میمیری؟
سرشو تکون داد..
دلم براش ضعف رفت...
بی طاقت لبهامو روی گودی گردنش گزاشتم و فقط نفس کشیدم...
داشتم دیوونه میشدم....
اشتیاقم صد برابر شده بود و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم...
محکم لبهامو به گودی گردنش فشار دادم...
عرق کرده بود ..
 بوسه پرصدایی از گودی گردنش گرفتم...
تکون شدیدی خورد و بلند شد و بهم گفت: فردا ساعت 8 شب میبینمت.....
 و پرواز کرد ...
ایستادم و داد زدم: کجامیری...
بلند تر از قبل داد زدم:
نرووووو..
واستا...
لعنتی ای زیر لب گفتم...
دیدم داد زدنم فایده ای نداره و نمیتونم کاری کنم خودمو انداختم و چسبیده به درخت ولو شدم...
یک ساعت گزشته بود وذهن من حتی یک لحظه از فکر اون پسر خارج نشد...اونقدر زبونم بند اومده بود وقتی جلوم بود حتی اسمشو نپرسیدم
دلم میخواست باهاش ازدواج کنم...
اونم با یک سرمن پسر....
 حتی اسمشو نمیدونم..
وقتی قوانین تو سرم اکو شد تمام بدنم لرزید...
اگه کسی میفهمید ما عاشق هم شدیم...مطمئنا مجازات اون سرمن پسر مرگ بود و مجازات من زندانی شدن در زمین...
هرگز نباید کسی میفهمید که ما عاشق هم شدیم...
هرگز...
وگرنه غوغایی بین زمینی ها و سرمن ها به پا میشد...
________________
ساعت 6 بود.. 
کل روز حتی یک لحظه ام از فکر اون پسر بیرون نیومدم و لحظه هارو میشمردم...
تو این یک روز خیلی خیلی کم حرف شده بودم که همه تعجب کرده بودن!
جین یانگم خیلی بهم گیر میداد ولی من به کمک جه بوم کنترل جتش رو گرفتم ومیخواستم حرکت کنم به سوی تاهایا
درسته خیلی زود بود ولی قلب بی طاقت من صبر نداشت..
بلاخره رفتم و الان جلوی جنگل تاهایا بودم....هم استرس داشتم هم خوش حال از اینکه دو ساعت دیگه عشقمو میبینم...
به سختی دو ساعتم گزشت
راس ساعت8

نه یک ثانیه زودتر نه یک ثانیه دیر تر سر قرار حاضر شد و کمرمو گرفت و دستاشو روی شکمم قفل کرد و به سوی جنگل تاهایا حرکت کرد...
تا جایی که از سرمن ها میدونستم هیچکدومشون خوش قول نبودن...لبخندی زدم...حتما فرق زیاد این پسر با بقیه سرمن ها بود که منو عاشق خودش کرد...
جنگل تاریک بود...دروغ چرا یکم ترسیده بودم..دستای زیبا و صافشو روی شکمم دیدم که لبخندی از روی اطمینان و امنیت بخاطر حضور اون سرمن که با اینکه نمیشناختمش ولی مطمئن بودم که مواظبمه؛ از روی سرخوشی زدم و دستامو روی دستاش گزاشتم...تکون خورد..
جنگل تاریک تاریک بود و پر از درخت .. ولی ما حتی به یک درختم برخورد نداشتیم..من که چیزی نمیدیدم.  برام جای تعجب داشت چطور اون پسر منو بغل کرده و پرواز میکنه و تو این تاریکی به هیچ درختی برخورد نمیکنه؟!
سوالی که ذهنم و درگیر کرده بود و به زبون اوردم..
-چطوری بدون اینکه به هیچ درختی بخوری پرواز میکنی؟
-چشمای من خیلی قدرتمند تر از چشمای توعه..
سرم و برگردوندم و روی شونه شو بوسیدم .. یکم بالهاش شل شدن و فقط برای لحظه ای کوتاه به پایین رفتیم که زود کنترل خودشو منو بدست اورد و مسلط تر از قبل پرواز میکرد
زیر گوشم گفت:دیگه حواسمو پرت نکن..!
بعدم اروم لاله گوشم و بوسید..
گفتم:اسمتو بهم میگی؟
-مارک..اسم تو چیه؟
لبخندی زدم..مارک..اسمش عجیب به دلم نشسته بود..! با صدایی که لرزش نامحسوسی داشت گفتم:جکس..ون
وقتی اسمم و گفتم دیگه به کلبه کوچیک چوبی ای رسیده بودیم..
درشو باز کرد و منو از بغلش رها کرد و بالهاشو توی خودش فرو برد....همیشه برام عجیب بود که چطور بالهاشونو جمع میکنن..اصلا بالهاشونو کجا میزاشتن؟!
مخصوصا مارک که وقتی بالهاشو جمع میکرد کاملا شبیه یک پسر جذاب زمینی میشد...
وقتی یک قدم برداشتم و تونستم روی پای خودم بایستم مارک به طرفم با سرعت بالا حمله کرد و منو چسبوند به دیوار کنار تخت و با لبهای خوشگلش لبهامو به بازی گرفت..هردو با ولع هم دیگرو میبوسیدیم...جوری رفتار میکردیم که انگار قبلا همدیگرو گم کرده بودیم..!
با زبونش از لبهام تا لاله گوشم حرکت کرد و لاله گوشمو گاز محکمی گرفت...اخ ارومی گفتم که سریع لاله گوشمو بوسید
اروم در حالی که نفس نفس میزد گفت: که حواس منو پر..ت میکنی اره؟!
لبخندی زدم و روی تخت پرتش کردم....
روش خیمه زدم و دوباره لبهاشو بوسیدم....
اونم همراهیم میکرد..
زبونم و تو دهنش چرخوندم و لبهاشو زبون زدم و بوسیدم اونم لب پایینمو گاز ارومی گرفت..بعد از اینکه نفس کم اوردم و اونم نفس کم اورده بود بوسه محکم و صداداری به لبهاش زدم..
مارک: 
اون پسر زمینی یکاری باهام کرده بود که طلسم و حرفای جادوگرو همه چی و فراموش کرده بودم..!
همه گردنمو بوسید...اونقدر با زبونش روی پوست گردنم کشید و گاز گرفت که خیس شده بود....پشت کمرمم عرق کرده بود وقتی از گردنم خسته شد روی پاهام نشست و دولا شد و پیشونیمو بوسید و لپشو گزاشت روی شقیقه ام و توی گوشم گفت: خیلی دوستت دارم.....
همه ی دنیا رو فراموش کرده بودم....
اینبار از ته قلبم بدون هیچ نقشه ای با صدایی که از شدت هیجان میلرزید گفتم: منم دوست دارم...
این حرفمو که شنید بلند شد منم بلند شدم وسط پاهام نشسته بود با دوتا پام بدنشو قلاب گرفتم و چسبوندمش به خودم...
لبهام گزاشتم روی لبهاش و دکمه های پیرهنشو باز کردم .. وقتی پیرهنشو در اوردم نفس نفس زنان لبهاشو ول کردم ..تو گودی گردنش نفس عمیقی کشیدم و بوسه ارومی زدم و حمله کردم به شونه های عضلانیش....
محکم مک میزدم و گاز میگرفتم......اه ارومی گفت که حالمو خراب تر کرد...سینه هاشو بوسیدم و محکم تا جایی که میتونستم مک میزدم...دولا شدمو شکمشو بوسیدم....سرمو بالا کردم و به چشمای خمارش نگاه کردم...بلند شدم و چشماشو بوسیدم..بعدم گونه شو...گردنشو....شونه هاشو.... اونم پیرهنمو در اورد..همونطور که شونه شو میبوسیدم دکمه شلوارمو باز کرد...متوقف شدم و به چشماش نگاه کردم ... اونکه این حرکتمو دید کنار گردنمو بوسید و اروم روی تخت درازم کرد ... از همونجا تا روی سینه هام حرکت کرد و زبونشو محکم روی هردوشون کشید و وسط سینه هامو مارک کرد...
اخی گفتم که دستشو گزاشت روی رونهام و فشارشون داد لبمو به دندون گرفتم ..حسابی تحریک شده بودم و حالم خراب ... صدای نفس نفس زدنای منو صدای بوسه های جکسون که سکوت کلبه و میشکست حالمو خراب تر میکرد...با دستام روی کمرش فشاری اوردم ... تحمل کردن دیگه برام خیلی سخت شده بود .... دست از سر شونه ها و سینه هام برداشت و روی شکمو نافم زبونشو کشید و اخرم بوسه زد و شلوارمو در اورد ...از روی لباس زیرم عضومو به دهنش گرفت که اه بلندی کشیدم .... صدای اهمو که شنید زیر شکممو بوسید و لباس زیرم و در اورد و عضومو تو دهنش کرد..



جکسون:|

حالم حسابی خراب شده بود...
عضوشو کامل تو دهنم نگه داشته بودم و سرمو حرکت میدادم و گاهی با زبونم روش میکشیدم و دندون میزدم ....

تو بهترین لحظات عمرم بودم...
شیرین ترین حس دنیارو داشتم...ولی عضو تحریک شدم به همین راحتیا اروم نمیگرفت....صدای مارکم که از روی لذت در اومده بود حالمو خراب تر میکرد
خودمم شلوارمو لباس زیرمو در اوردم که مارک عضومو تو دستش گرفت و تکون میداد ..چشماموبه خاطر اینکارش روی هم محکم فشار دادم وعضوشو از تو دهنم در اوردم و رفتم سمت لباش... بوسه ارومی روش زدم ... نزدیک گوشش اروم و خش دار گفتم: بکنم؟!
چیزی نگفت...
ادامه دادم: سکوت ینی اره؟!
سرشو تکون داد...
همون لحظه عضوامون بهم برخورد که که صدای ناله هردومون بلند شد ....
سریع برش گردوندمش و باسنشو با دستم چنگ زدم ... کمرشو به پایین هل دادم و خودش باسنشو اورد بالا...
دوباره دولا شدم و پشت گوشش گفتم: ببخشید عشقم و همونطور که لاله گوشه شو میبوسیدم اروم عضوم و داخلش میکردم....
دادی از روی درد زد ...
بلند با ناله گفت: خیل..ی درد..دا..ره!
با اینکه خیلی درد کشیده بود و مظلوم شده بود ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم....
سرشو برگردوندم و لبهاشو میبوسیدم تا کمتر داد بزنه و کمتر درد بکشه...
اول اروم عضومو داخلش کردم .. رون پامو از درد محکم فشار داد که مطمئن بودم ردش میمونه..!
بعد که داخل رفت اروم اروم حرکتش میدادم ... لبهامو از روی لبهاش گرفتم که صدای اه و نالش بلند شد.....ایندفعه از روی لذت اه میکشید که منم از ناله هاش لذت میبردم...
بلاخره راضی شدم و ابمو توش خالی کردم...
دیگه اونم ارضا شده بود...
برش گردوندم و نگاهش کردم ...خیره بهش انگشتمو روی کل بدنش کشیدم بعدم اون انگشتمو بوسیدم....گردنمو گرفت و منو کنار خودش گزاشت و اروم لبهامو میبوسید..منم همراهیش میکردم...
بعدم گونه مو بوسید و سرشو رو سینم گزاشت و چشماشو بست...حق داشت..هم درد کشیده بود هم خسته بود ...
روی موهاشو بوسیدم و بدن عریانشو به خودم چسبوندم و چشمامو بستم....
ادامه دارد...




نوع مطلب : One Shot، 
برچسب ها : Markson،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 8 دی 1395
Sara
شنبه 11 دی 1395 02:16 بعد از ظهر
چرا احساس میکردم نظر دادم؟؟؟فضای داستانو دوس دارممممممم با اینکه دوست داشتم دو جه هم باشه
Sara اشتباع احساس کلدی
شنبه 11 دی 1395 12:55 قبل از ظهر
وانشاتت عالی بود عزیزدلم ممنون
فقط یه چیزی واسم سوال شد چون ک گی هستن نمیتونن باهم باشن یاچون از دوتا سیاره مختلفن؟!آخه گفته بودیه جایی جک که مرسوم شده زمینیا و سرمن ها باهم ازدواج میکنن
Sara چون که گی هستن نمیتونن
سرمن هاهم یسری قوانین دارن بلاخره
جمعه 10 دی 1395 03:00 بعد از ظهر
من نظر نداده بودم؟؟؟
Sara نچ
پنجشنبه 9 دی 1395 11:11 قبل از ظهر
عالیییییییی بوددددد
Sara
پنجشنبه 9 دی 1395 01:42 قبل از ظهر
حالا که عاشقه هم شدن باید چیکار کنن
Sara قسمت بعد مشخص میشه
پنجشنبه 9 دی 1395 12:16 قبل از ظهر
عالی بود
Sara
چهارشنبه 8 دی 1395 08:35 بعد از ظهر
ایول فوق العاده بوووووووووووود
من خرابه مارکسونم
ادامشو بذار لدفن
بازم مارکسون بنویس
Sara چشم عزیز
چهارشنبه 8 دی 1395 07:41 بعد از ظهر
خیلی وان شاتت عالیه ..
کاش تهش خوب تموم بشه ..
کاش تبدیل بشه به فیک ...
کاش ..
عالی بود مرسی..
چهارشنبه 8 دی 1395 04:00 بعد از ظهر
خیلی قشنگ بود امیدوارم زودتر پارت بعدی گذاشته شه
Sara چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر