تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - FOuR bLaCk GangSteR- ep3
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام....
این از قسمت سوم...
بفرمایید ادامه
بابت نظرم دیگه سفارش نکنم:)
جکسون:
رو تختم نشسته بودم...ساعت 9 صبح بود ..یه نگاهی انداختم به اتاق کوچیکمون...دو تا تخت یک نفره که وسطش یک میز و چندتا کشو قرار داشت و یک کمد هم پایین تخت من . اینه هم پایین تخت سانا .و کفشم سرامیک بود ...سانارودیدم که هنوز خواب بود دستی تو موهام کشیدم و بلند شدم رفتم پیش بقیه پسرا ... جین نشسته بود و پتو رو روی خودش کشیده بود ...مارک و جه بومم نشسته بودن روی صندلی کامپیوتر یونگجه و داشتن تو کامپیوترش فضولی میکردن!
این صحنه و که دیدم داد زدم: به کامپیوتر یونگجه جیکار دارین؟! پاشید تا بیدارش نکردم! بیدار شه گردن هردوتونو میزنه
مارک-ما به اطلاعات یونگجه کار نداریم که!..اگرم کار داشته باشیم چیزی سر در نمیاریم
-پس چه غلطی میکنین؟
-داریم هتل اپارتمان های مختلفو میبینیم...برای سفر تفریحی مون!
رفتم رو تخت جه بوم نشستم و گفتم:چه غلطا!..کدوم سفر تفریحی؟!
مارک-امروز همه مون میریم جزیره جیجو عزیزم! ما همین پریروز میدونی چه خدمت بززگی کردیم به ملت و به چه پیروزی ای رسیدیم؟! باید یکم استراحت کنیم!
گفتم- شرمنده کارتون دارم..استراحت نداره گروه ما...امشب قراره هرچهارتامون بریم مهمونی پدرم
مارک گفت: جووونز! جشن اونم خونه پدرت ؟ بعد پرید کنارم نشست و ادامه داد: دخترای خوشگلم هستن مگه نه؟!
خندیدم و سرمو تکون دادم 
جه بومم اومد از پشت یک پس گردنی به مارک زد و گفت: ابله با دخترا چیکار داری؟!
مارک در حالی که اخم کرده بود و پشت گردنشو ماساژ میداد چشمک زد و گفت: خیلی کارا..تو احساساتت خاک شده درک نمیکنی
جه بوم نچ نچی کرد و منم رفتم سراغ یونگجه و سعی کردم بیدارش کنم ولی اصلا بیدار نمیشد! 
مارکم دید دارم یونگجه و صدا میکنم رفت کامپیوترشو خاموش کرد
انقدر یونگجه و تکون دادم که بلاخره بیدار شد و طبق معمول رفت رو صندلیش نشست و کامپیوترشو چک کرد
گفتم: برو صورتتو بشور بعد برو پیش اون لامصب! 
به حرفم توجه نکرد و داد زد:کدوم خری سراغ کامپیوترم رفت؟!
مارک و جه بوم ترسیده همدیگرو نگاه میکردن...یونگجه اصلا در رابطه با کامپیوترش هیچ شوخی ای نداشت!
اوضاع رو که دیدم خیلی ناجوره گفتم: هیچکس! دیدی که کامپیوترت خاموش بود!
پوزخند زد و جواب و داد: من یه دست رو کامپیوترم بکشم میفهمم چه ساعتی خاموش شده و روشن ! چی میگی؟ این کامپیوتر چند دقیقه پیش روشن بوده! کی سراغش رفته بود جکسون؟!
گفتم : چمیدونم! مگه تو کامپیوترت فیلم سوپر داری که انقدر حساسی؟! 
قرمز شد و بلند شد که منو بزنه که فرار کردم پریدم اتاقم!
مارک:
یونگجه بعد از اینکه جکسون فرار کرد یک نفس عمیق کشید و نشست روی تخت جین و با غضب بهش گفت: میدونی کی رفت سراغ کامپیوترم؟!
جینم اول به من بعدم به جه بوم نگاه کرد..من با التماس بهش نگاه کردم و انگشتمو گرفتم جلوی دماغم که مثلا نگه که منو جه بوم بودیم و از ترس چسبیدم به جه بوم
جه بوم زیر گوشم گفت: اماده فرار باش!
سرمو تکون دادم..
جین یانگ گفت: مارک و جه بوم!
یونگجه اول برگشت و با لبخند حرص اورش که کل دندوناش دیده میشد بهمون گفت: شما با کامپیوتر من چیکار داشتین؟!
منو جه بوم بهم نگاه کردیم و همزمان گفتیم: هیچی!
بعد لبخندشو قورت داد و عصبی اخم کرد و داد زد: شما دوتا با کامپیوتر من چیکار داشتین ؟؟؟؟
و به سمتون حمله کرد!
منو جه بومم رفتیم تو حیاط..
جکسون و سانا رو دیدم که سانا با تعجب نگامون میکرد و جکسونم خندش گرفته بود ولی سعی میکرد یونگجه رو اروم کنه
یونگجه با داد همینجور که دنبالمون میکرد گفت: جرعت دارین ایست کنین! پدرتونو در میارم حرومزاده ها! 
جه بومم داد زد: بخدا ما کاری نکردیم فقط رفتیم گوگل اصلا هیچ پوشه ای و باز نکردیم که!
یونگجه: غلط کردین دست زدین به کامپیوترم! مردی واستا ریزریزت کنم عوضی!
جه بوم دستمو گرفته بود و باهم میدویدیم دور حیاط و یونگجه ام فوشمون میداد و دنبالمون میکرد و جکسونم دنبال یونگجه تا بگیردش! ساناهم با دهن باز نگامون میکرد گفتم: تروخدا اوپا اروم باش ما کاری نکردیم!
یونگجه: باشه ارومم واستین عوضی ها!
برگشتم نگاش کردم که خواست بهم حمله کنه که جه بوم منو کشید و جکسونم یونگجه رو گرفت و ما رفتیم بیرون!
دویدیم و تقریبا 10 کیلومتر از خونه دور شدیم..جکسون بهمون اس داد: تا بهتون نگفتم نیاین خونه.. یونگجه هنوز عصبیه
اس دادم:پس مهمونی چی؟!
جواب داد: ساعت9 شب میریم..تا اون موقع سعی میکنم ارومش کنم!
با جه بوم رفتیم رو یکی از صندلی های پارک نشستیم 
جه بوم گفت:این یونگجه اسکولو روانیه
سرمو تکون دادم و گفتم:خدا شفاش بده !
گفت:شیطونه میگه برم کل کامپیوترشو له کنما!
همچین چپ چپ نگاش کردم که سرشو انداخت پایین و گفت :له که نه ولی ...
بعد ساکت شد!
بهش خندیدم .. هم خودم میدونستم هم خودش که جرعت نداشتیم یه خش بندازیم روش چه برسه به له کردن!
گفت:خب حالا نخند
خندمو قورت دادم و گفتم:حالا چیکار کنیم؟
گفت:هیچی برو پیش دوست دخترات
لبخند گشادی زدم و گوشیمو در اوردم و 

گفتم:فکر خوبیه!
سریع گوشی و از دستم گرفتو گفت:پسره احمق! من یچی گفتم نباید تو عمل کنی بهش که!
-خب چیکار کنیم؟!
-بریم رامیون بخوریم
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: بریم رامیون بخوریم؟؟؟؟!!
-اره .. هوس کردم!
پوفی کردم و گفتم : خیلی مخت کار میکنه واقعا..بریم..
پوزخند زد..
 رفتیم جلوی رودخانه هان و دوتا رامیون سفارش دادیم
در سکوت هردو مثل قحطی زده ها کل رامیونو خوردیم
جه بوم زودتر از من تموم کرد و خودش ول کرد رو صندلی و به رودخونه خیره شد و گفت: خیلی چسبید و با دستش گوشه لبشو پاک کرد
منم دیگه غذامو تموم کردم و بلند شدم و گفتم: پاشو دیگه 
گفت: کجا
-بریم دور بزنیم دور رودخونه هان..نکنه میخوای همینجا بشینی تاشب؟
-مگه کاپلیم بریم دور بزنیم؟ حتما دستای همم بگیریم؟!
بازوشو گرفتم و بلندش کردم و گفتم: ایش چقدر غر میزنی ! نزاشتی با دوست دخترم بیام دور بزنم خودت باید باهام بیای!
یکی زد پس کلمو گفت: زر نزن!
بعدم منو کشید و رفتیم و قدم میزدیم
بهم گفت: بریم قایق سواری
با لبخند بهش گفتم:ما که کاپل نیستیم
-زر نزن مگه فقط کاپلا میرن قایق سواری!
-اره
پوفی کرد و رفت طرف قایقا! منم رفتم دنبالش!
رفتیم سوار قایق شدیم هردومون ..جه بوم ساکت بود منم چیزی بهش نگفتم ...واقعا بعد از اونهمه کار یکم نیاز داشتم به ارامش..
فقط برام عجیب بود که چرا کنار جه بوم ارامش داشتم...
ب نگاه کردج که به اب خیره شده بود...
بلاخره بعد از تقریبا دوساعت دیگه پیاده شدیم
جه بوم سرشو خاروند و گفت: حالا چیکار کنیم مارک؟!
نیشخند زدم و گفتم: بریم دختر بازی
اخم کرد و گفت: از دخترا خوشم نمیاد
-پس بریم گی بار!
داد زد- از گی بارم خوشم نمیاد ... و بعدم اخم کرد..
با دهن باز نگاش کردم و بعد سرمو خاروندم و گفتم: پس از چی خوشت میاد؟!
یکم فکر کرد و گفت: از هرچی که خوشم بیاد!
به پاش لگد زدم و گفتم: فهمیدم!
شونه هاشو انداخت بالا و رفت رو چمنای پارک دراز کشید ...منم رفتم کنارش دراز کشیدم که گفت: چقدر خوشگله!
من فکر کردم دختری و که داره از جلومون رد میشه رو میگه گفتم: اره جیگره ... موهاشوووووو خیلی خوش رنگه لامصب! ابریشمیه ...خوشت اومده برم شمارشو بگیرم؟!
یکی زد پس کله مو گفت: چی میگی احمق!من اسمونو میگم! اسکول...ریدی به حسم!
هاج و واج نگاش کردم که گفت-چه انتظارایی دارم از این! واقعا چجور مردمو هیپنوتیزم میکنی با این مخت؟!
-خیلی شیک .. میخوای هیپنوتیزمت کنم؟!
-نه!
-خا
چند دقیقه سکوت بینمون برقرار شد که گفتم: تا اخر قراره همینجور دراز بکشیم و از اسمون لذت ببریم؟
-من میخوام بخوابم...اگه میخوای برو دختر بازی !
بعدم دستمو گرفت و خوابید!
نمیدونم چه حسی مجبورم کرد کنارش دراز بکشم و دستشو بفشرم و بخوابم...






نوع مطلب : FOuR bLaCk GangSteR، 
برچسب ها : Jinson، Marckbom،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 8 دی 1395
Sara
دوشنبه 13 دی 1395 03:21 بعد از ظهر
وای من مزدم از خنده مارکو از این کارا؟
Sara اره دیه
جمعه 10 دی 1395 09:06 قبل از ظهر
پنجشنبه 9 دی 1395 05:59 بعد از ظهر
آخی جی بومی خب ازش خوشت میاد چرا انقدر مارکو میزنی
Sara بیشوره
پنجشنبه 9 دی 1395 11:21 قبل از ظهر

اونجاش خیلی باحال بود که جی بی گفت اسمون چه قشنگه بعد مارک فکر کرد دختره رو میگه
Sara اره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.