GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام....
چون قسمت 3 کم بود
قسمت چهارو الان میزارم:)
جکسون:
-کدوم گوری هستین مارک؟
-تو راهیم داریم میایم
-زودتر
تلفنم و قطع کردم و کروات مشکی مو گرفتم خواستم بندازمش که سانا اومد و جلوم ایستاد..
کروات و گزاشتم رو میز..
بغض کرده بود و یک قطره اشک ریخت...
از دیدن اشکش قلبم فشرده شد و دستمو گزاشتم رو صورتش و اشکشو پاک کردم..
بعد از این حرکم شروع کرد به بی صدا گریه کردن و اشک میریخت و کرواتمو از روی میز گرفت و برام بست...فقط چند انگشت باهام فاصله داشت.... دلم براش میسوخت ولی اصلا هیچ حسی خاصی بهش نداشتم...
وقتی کرواتم و بست چونمو بوسید ..
چشمامو روی هم فشار دادم و پوفی کردم...اونم رفت روی تخت و پشت به من پتو رو تا روی سرش کشید و خوابید...
دستمو روی شقیقه هام گزاشتم و ماساژشون دادم...
باید تمرکز میکردم برای امشب..
جلو اینه خودمو نگاه کردم و دستمو روی لبم کشیدم....
-جکسون وانگ اماده ای برای مقابله شدن با روباه های قدرتمند سیاست؟!
اب دهنمو قورت دادم و کرواتم و سفت تر کردم و رفتم بیرون
مارک و جه بومم اومده بودن..
یونگجه باهاشون سرسنگین بود و محلشون نمیداد...
جه بوم چسبیده بود به یونگجه مارکم هی ازش معذرت خواهی میکرد..
ولی یونگجه بی محلیشون میداد!
جین یانگم انگار تو حیاط بود
این وضع مسخره و در حالی که یک ساعت دیگه باید میرفتیم خونه پدرم دیدم اعصابم خورد شد و اخم کردم و داد زدم: یونگجه .. مارک..جه بوم!
هرسه شون برگشتن طرفم و گفتن بله..
-این چه وضعشه؟! حس میکنم اماده نیستین برای امشب... اره؟! مارک و جه بوم شما که هنوز اماده نیستین؟! خیلیم دیر کردین....یونگجه تو چرا اماده نیستی؟! 
مارک و جه بوم بی صدا رفتن اماده بشن و یونگجه ام گفت: اینجا باشم بهتره .. شاید یه اتفاق بیوفته تو جشن...تازه سایت شرکت بابات و که هک کردم به همه ی دوربین های مخفی خونه پدرت و شرکت وصلم..اینجا هستم و همچی و چک میکنم..
-اوکی
پدرم گفته بود همه ی اعضای گروهت رو بیار ..ولی اگه یونگجه و نمیبردم بهتر بود...لازم نیست که همچی بدونه..!
یونگجه بهم گفت- میخوای جین یانگ و سانا و چیکار کنی؟!
-سانا باید باشه ... بهش قول دادم....
-پس جین یانگ؟! بهش داروی فراموشی بدیم ؟
-نیازی نیست
-چرا؟ فکر نمیکنی که داری ریسک میکنی؟ چی نسبت به قبلا فرق کرده؟
اخم کردم و گفتم-مدرکی از ما نداره...به خواهرش جلو چشماش تجاوز کردن...پدرشو چلو چشماش کشتن...به نظر میاد افسرده م شده..خواهرشم که ازش متنفره....بنظرت حوصله داره بره مارو لو بده؟...خب حالا بگو بازم چیزی فرق کرده یا نه؟ 
نفسشو با صدا بیرون داد و گفت: بدبختیای اون به ما ربطی نداره...فعلا از ما چیزایی که نباید بدونه و میدونه....تو خیلی کارت اشتباه بود که به خواهرش قول دادی...خودت میدونه که تو کارت نمیتونی از یک دختر محافظت کنی!..ما نمیتونیم پیش خودمو یه دخترو نگه داریم جک...جینم بخاطر چیزی که ازما میدونه اینجاست....خواهرشو باید یجوری دک کنی...
-نه به خواهش قول دادم
-جک!
پوفی کردم و گفتم: بعدا یه فکری میکنیم...فعلا کاری انجام نده..درضمن امار اینکه کیا خونه جینشون بودنم در بیار
-جکسون حداقل جین و سانا تو یک اتاق باشن تو بیا پیش ما...اینجوری نمیشه..
-یونگجه به خاطر خدا! فکرمو مشغول نکن امشب جای مهمی میخوام برم خودتم که میدونی..
یونگجه کلافه سرشو تکون داد...
داد زدم- مارک و جه بوم من میرم بیرون تو ماشین هروقت اماده شدین بیایید..
رفتم بیرون جین یانگ و دیدم که رو صندلی چارزانو نشسته بود و چیزی مینوشت...
تعجب کردم..رفتم پیشش و گفتم: داری چی مینویسی پارک جین یانگ؟!
سرشو بلند کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:به تو ربطی نداره..
و دوباره مشغول نوشتن شد 
-تکرار میکنم...چی مینویسی پارک جین یانگ؟!
محلم نداد.. اخم کردم و دفترشو از دستش کشیدم و یقه شو گرفتم و گفتم:وقتی بهت چیزی میگم بهم نگاه کن و جوابم و بدهاونم اخم کرد و گفت: من نوچه ت نیستم 
دفترشو از توی دستم گرفت و ادامه داد: با من کاری نداشته باش..
کنارش نشستم و گفتم: تو چی مینویسی ؟
پوزخند زد وگفت: اگه دقت کنی چیزی نمینویسم...دارم کتاب میخونم..
چشمام گرد شد ...به کتابش نگاه کردم...راست میگفت...ینی تو این حالش داشت کتاب میخوند؟! تو شوک بودم که مارک و جه بوم اومدن و با تعجب به من که خیره به جین کنارش نشسته بودم نگاه کردن...مارک صدام زد: جکسون بهتره بریم..
بهش نگاه کردم و بلند شدم 
زیر لب گفتم: خدافظ جین...
بهم کوتاه نگاه کرد و دوباره مشغول کتاب خوندش شد...
منم با مارک و جه بوم رفتم تو ماشین...
کل راه تو فکر جین بودم..اگه مارک کمکم نمیکرد که تمرکزمو جمع کنم شاید امشب خرابکاری میکردم!
از ماشین پیاده شدیم...هرسه مون کت و شلوار مشکی با کروات مشکی پوشیده بودیم..
با اعتماد به نفس و قدم های محکم بدون استرس وارد خونه شدیم...خدمتکار به هرسه مون با لبخند خوش امد گفت ...یونگجه از گوشی گفت: این سو هی مینه با همسرش تو خونه پدرت زندگی میکنن... فقط خدمتکار نیست...اتفاقای بزرگ و کوچیک مهمونی و به منشی پدرت توضیح میده..حواست بهش باشه...
مارک با لبخند با سیاستی از خدمتکار تشکر کرد من و جه بوم بی تفاوت رد شدیم..
هرسه رفتیم جلوی یک میز گرد که یک پایه بلند داشت ایستادیم و یونگجه تو گوشیبه هرسه مون گفت: ببینید بچه ها...اون مرده روبه روتون که با یه دختر خوشگل موطلایی وزیر دفاع سابقه..هیون جونگ..کلی خرابکاری داشته که لو رفته ولی مردم چیزی نمیدونن...جای تعجبه که پدرت تو مهمونی دعوتش کرده...معمولا هرجا شرکت میکنه یه خرابکاری ای اتفاق افتاده....از یکی از خلافای بزرگش که خبر دارم اینه که یکبار از بودجه سربازای مرزی کشور استفاده کرده و مواد قاچاق کرد....از یک طرفم برای سربازا موادغذایی و لباس و چکمه های بی کیفیت فرستاد فقط همین...حتی وسیله های جنگیم نفرستاد..که همین موجب مرگ 8 سرباز که با جاسوسا مبارزه
( یک خدمتکار بهمون نوشیدنی تعارف کرد یونگجه همون لحظه ساکت شد ماهم  هرسه مون نوشیدنی گرفتیم ...یکم از نوشیدنیم خوردم و به مارک خیره شدم..انگار که دارم به اون نگاه میکنم به یونگجه گفتم:خب بعدش؟) اونم ادامه داد:هیچی دیگه! موجب مرگ اون 8 تا سرباز بیچاره شد!...الانم که وزیر نیست بازم با وزرای الان رابطه داره و معلوم نیست چیکار میکنه..! جکسون فکر کنم باباتم باهاش در ارتباطه..چون چند بار به مهمونیای بابات دعوت شده..
اون مردی هم که روی مبل نشسته اسمش لی جونه و اون مردی  که داره باهاش صحبت میکنه...
وقتی پدرم همراه با یک دختر غریبه اومد طرفمون یونگجه ساکت شد
همیشه از پدرم بدم میومد...مرد نسبا قد کوتاه و با چهره گولزن و شیرین!
به هرسه مون نگاه کرد و انالیزمون کرد و با لخند گشادی دستشو طرف جه بوم و مارک دراز کرد و باهاشون دست داد و دستشو روی شونه م گزاشت و گفت: خوش اومدی پسرم...دلم برای شیرمردم تنگ شده بود..
رو به دختری که کنارش بود گفت: داهیون عزیزم..این پسرم جکسون ...جکسون...داهیون دختره نخست وزیره.!
وقتی شنیدم دختره نخست وزیره بهش لبخند زدم..
دختره ام دستشو طرفم دراز کرد و منم باهاش دست دادم..باخجالت گفت: خوشبختم اقای وانگ 
منم سرمو تکون دادم...
پدرم خیر به مارک تو گوشم گفت:اینا دوستایی که بهت کمک کردنن؟!
-بله..
مارک سرشو تکون داد و نوشیدنیشو بالا گرفت..پدرمم لبخند زد و کار مارک و تکرار کرد..
پدرم ادامه داد:همش سه نفرید؟
سرمو تکون دادم
-باورم نمیشه...سه نفری کاری کردین که اقای کیم بزرگ استعفا بده...بهت افتخار میکنم...
منشی پدرم اومد طرف ما و گفت: میتونم با این اقایون افتخار اشنایی داشته باشم؟
مارک گفت: البته 
ومشغول صحبت کردن با جه بوم و مارک شد..
منشی پدرم مرد خیلی زرنگی بود و نصف کارای پدرمو انجام میداد...و بسیار خوش مشرب با چشمای ریز...
پدرم گفت-جکسون تو و دوستات میتونید باما کار کنین..
سریع پرتیدم وسط حرفشو گفتم-لطفا در این مورد صحبت نکنیم پدر 
هیچوقت نمیخواستم قاطی کارای کثیف پدرم بشم..هیچوقت...پوزخند زدم..باهم کار کنیم!..منظورش این بود بشیم یکی از سگاش...مثل برادرم یوگیوم..یاد یوگیوم افتادم..این دور و بر پیداش نبودو  اینم یعنی امشب یه خبرایی هست!..
پدرم گفت-باهات بحث نمیکنم..ولی تو همین جوریم داری بهم کمک میکنی و من بهت اعتماد دارم..اگه بیای تو شرکت من رسمی تر و راحت تر میشه...
-من همینجوری راحتم..
-باشه..ولی هروقت خواستی در شرکتم به روت بازه!
-باشه 
مارک بهم گفت: جک ما با منشی لی میریم سمت میزای بیلیارد..
سرمو تکون دادم و اوناهم رفتن..
پدرم بهم گفت: اون مردی که روبه رومونه رو میبینی؟
-خب؟
-وزیر دفاعه...خیلی قدرتمنده...باید بریم باهاش صحبت کنیم..اگه روابطم باهاش خوب باشه خیلی تو انتخابات به نفعم میشه!
-خب چرا من باید باهاتون بیام؟
-چون پسرمی..
بعدم رفت طرفش.. انگار مطمئن بود که منم دنبالش میرم...پوزخند زدم و نوشیدنی مو خوردم ...نمیخواستم برم اما یونگجه تو گوشم گفت: حماقت نکن...لجم نکن با پدرت..تو سیاست حفظ ظاهر خیلی مهمه...توام به عنوان پسر بزرگ ترین کاندید رئیس جمهوری که با استعفای اقای کیم همه مطمئنن رئیس جمهور اینده ام هست باید قدرتمند ظاهر بشی...جک تو هرچی تو گروه مون و خونه هستی و حتی هدفمون و اینکه از این ادما چقدر بدت میاد و باید فراموش کنی و بشی یک پسر با شخصیت و سیاستمدار ..جوری که روابطت باهاشون صمیمی باشه ...میدونم که میدونی برای نابود کردن این ادما باید بهشون نزدیک بشیم و بدونی که دارن چیکار میکنن...حالا هم مثل یک پسر خوب اقای وانگ بزرگ برو با وزیر دفاع صحبت کن..جوری که از تو خوشش بیاد..ببینم چیکار میکنی جکسون وانگ!
با این حرفاش نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم...نوشیدنی مو روی میز گزاشتم و با قدم های محکم رفتم سراغ وزیر دفاع ... کنار پدرم ایستادم و دستمو طرف وزیر دفاع کردم و گفتم: اقای چوی...باید زودتر به خدمت میرسیدم...من جکسون وانگ هستم.
اقای چوی لبخندی زد و باهام دست داد گفت-اقای وانگ پسر با شخصیتی داری..بهت تبریک میگم..
پدرم با افتخار بهم نگاه کرد و گفت: به پسر رشید شما که نمیرسه 
اقای چوی سرخوش خندید و گفت: اون فقط یک دکتره
پدرم گفت-فقط تو سن جوانی بزرگ ترین دکتر کره شده ..
اقای چوی بلند قهقه زد...
یونگجه تو گوشم اروم گفت: البته با کمک پدرجان!
خیلی سعی کردم که پوزخندم و به لبخند تبدیل کنم که انگار موفق شدم...جوری که انگار تعجب کردم گفتم: همون دکتر چوی جوان که کلی افتخار برای کشور جمع کرده؟! پسر شماست؟
اقای چوی لبخند زد وگفت- بله وانگ جوان...به من نمیاد همچین پسری داشته باشم؟!
لبخند گنده ای زدم و گفتم: من تازه وارد سیاست شدم..زیاد با خانواده شما اشنایی ندارم..فقط به چهره جوان و بشاش شما نمیخوره یک پسر جوان دکتر داشته باشید..
پدرم و اقای چوی هردو قهقه زدن و اقای چوی بهم گفت-شما لطف دارید اقای وانگ جوان
گفتم:مچکرم...بهم بگید جکسون اقای چوی..
خندید و گفت:چرا باید به اسم صدات کنم؟
لبخند جدی ای زدم : حس میکنم اینجوری راحت ترید منم راحت ترم...بازم هرجور میلتونه...
-ازت خوشم اومد جک..
لبخند زدم و یک نوشیدنی از خدمتکار گرفتم و یکم خوردم..
اقای چوی گفت:جکسون تو شرکت پدرت کار میکنی؟!
با لبخند جواب دادم:فعلا نه
سرشو تکون داد 
یک زن که انگار همسر اقای چوی بودطرفمون اومد مشغول صحبت باهاش شد
پدرم گفت: چقدر زود با اقای چوی صمیمی شدی ...ایشون خیلی سختگیره و هرکسی وبه اسم صدا نمیکنه چه برسه به تو...اگه بخوای سیاستمدار بشی...یک سیاستمدار فوق العاده میشی پسرم!
با لبخند گفتم: پسر وانگ بزرگ هستم اقای وانگ...
پدرم و سرشو تکون داد و مشغول صحبت با آقای چوی و همسرش شد ..
یونگجه تو گوشم خیلی اروم گفت: جک .. یه اتفاقی افتاده..بهتره سریع بری دستشویی..

مارک:
لبخند دندون نمایی زدم ...
رفتم نزدیک منشی و محافظ اقای هیون جونگ ... قدش 168...وزنش 55 ... موهای کوتاه و صورت ارایش شده ... با کت و دامن سفید مشکی...صورت زیبایی داشت ... تمرکزشم بالا بود..از اون دسته ادمایی بود که به سختی هیپنوتیزم میشن...ولی من مارک توانم!
کنارش ایستادم..
مچ دستشو محکم گرفتم...
سعی کرد دستمو به عقب برگردونه که موفقم شد ...
خواست بره که اسمشو صدا زدم...
به طرفم برگشت
دوباره نزدیکش شدم و دستموپشت کمرش گزاشتم و گودی کمرش و اروم ماساژ میدادم....سرشو اورد زیر گوشم و گفتم: بهتره دستتو از روی کمرم برداری..تا سالم برسی خونت پسر خوشگل!
بعدم با پوزخند بهم نگاه کرد و گفت: بهتره گم شی.. کار دارم...وگرنه به حسابت میرسیدم
لبخند زدم و شروع کردم به حرف زدن: به چشمام نگاه کن...دلت میاد به این چشمای معصوم نگاه نکنی؟
به چشمام نگاه کرد و پوزخند زد...
گفت:پسره بامزه ای هستی..ولی باشه بعدا باهات صحبت میکنم خوشگله!
با صدا خندیدم و با دستم گردنبندمو لمس کردم .... به گردنبندم خیره شد ...
همون لحظه برقای راهرو قطع شد...
که این حرکت هماهنگ شده با یونگجه بود...
چشماشو روی هم فشرد...گردنبند و در اوردم و انداختم گردنش.
فضا روشن شد...گفتم: ببین ... دور گردنت دسته ی گل رز گزاشتم...خوشگلن؟
گل رز گل مورد علاقه ش بود ...از اونجایی تو مهمونی دیدم گل رز رو خیلی خوب بو کرده بود...پس باید الان گردنبند و گل رز ببینه..
با تعجب و وحشت بهم نگاه کرد و گردنشو دید .. لبخند زد و گردنبند صلیبم رو بو کرد و گفت: مرسی خیلی خوشگلن..!
گفتم: روی گردنشو دست کشیدم و گفتم: جسیکا با این گلای خوشگل کجا میخوای بری؟
-ادوارد دلم نمیخواد تورو تنها بزارم ولی مجبورم
سرشو تو دستام گرفتم و لبخند زدمو گفتم: عیبی نداره عزیزم...درکت میکنم...ولی باید کارتو انجام بدی مگه نه؟
سرشو تکون داد..بغض کرده بود و بهم گفت: باید برم به یوگیوم ادرس کامیونارو بدم تا بره مواد رو بگیره ... میدونی...از رییسم بدم میاد ولی مجبورم..
-چرا مجبوری جسیکای عزیزم؟
-برادر خب اگه نرم اون تورو میکشه...
لبخند زدم و گفتم-خیلی دوست دارم که بخاطر من این همه کار میکنی جسی!
خندید و دوباره گلای رز و بو کرد 
گفتم: خب کامیونا کجا هستن جسیکای عزیزم؟
-پشت شهرک (..) تا یک ساعت دیگه باید یوگیوم اونجا باشه دلم نمیخواد تو این جرم بزرگ سهیم باشم ادوارد..!
-اوه عزیزم...! من شرمندتم که بخاطر من خودتو اذیت میکنی
-من بخاطر تو جونمو میدم..
گفتم-من بخاطر تو زندگی مو میدم...!
تو چشماش اشک جمع شده بود...دوباره برقا رفت....
گردنبندمو از گردنش کشیدم بیرون و تو گردنم انداختم و درست مثل حالت قبلی دستمو گزاشتم پشت کمرش و گودی کمرش و ماساژ میدادم....و بعد از یک دقیقه روباره برقا وصل شد..
اونموقع جسیکا همه چیو فراموش کرده بود و منم شده بودم یک پسره مزاحم...
بهم گفت: پسره ی. احمق زود دستتو بردار تا خو
نتو نریختم!
لبخند زدم و ازش جدا شدم..
بهم به شدت اخم کرد و دور شد...حتما داشت میرفت طرف یوگیوم...
با اخرین سرعتم رفتم

به سمت  دستشویی ها....فقط یک ساعت وقت داشتیم....
جین یانگ:
کتابمو تموم کردم ...به اسمون نگاهی کردم و اه بلندی کشیدم...رفتم تو اتاق.یونگجه تمام حواسش به کامپیوتر بود داشت تو میکروفنش صحبت میکرد..اونقدر غرق کارش بود که متوجه من نشد ...رو تختم دراز کشیدم..اگه جین یانگ دو روز پیش بودم الان همه ی فکرم این بود که جکسون و دوستاش کجان...چیکار میکنن؟..ولی الان اصلا برام مهم نبود...باید تکلیف خودمو مشخص میکردم...خوب میدونستم که اگه بخوام قاطی جکسون و دوستاش بشم بدبخت میشم...تا همین جاش که شدم بسم بود برای سانا هم خطرناک بود..باید تا الان که یونگجه سرگرمه و جکسون و جه بوم و مارکم نیستن با سانا میرفتیم.. کوله پشتیمو که هنوز حتی زیپشو باز نکردم گرفتم و اروم جوری که یونگجه متوجه نشه از اتاق خارج شدم...پشت در اتاق سانا ایستادم...یک لحظه ترسیدم اگه دوباره با دیدن من گریه بیوفته...اگه باهام نیاد...اگه .... 
نفسی عمیقی کشیدم .. سعی کردم مسلط باشم...کنار جکسون زندگی کردن دیوونگی محضه...باید سانا و خودمو نجات میدادم.... در اتاقشو باز کردم
سانا پرید و گفت : جه بومااا .. اومدی؟
با لبخند برگشت و وقتی منو دید و خشکش زد...
اب دهنمو قورت دادم و نزدیکش شدم..باید قانعش میکردم باهام بیاد...باید!
همینجور که نزدیکش میشدم میگفتم: ببین ابجی...
سانا...
جکسون خلافکاره...
کنار اون امنیت نداریم...
باید بریم خونمون..
میدونم روزای سختی داشتی ..
ولی بهتره یکم منطقی فکر کنی ....
اینجا برات حتی خطرناک تر از خونه ست..
پیش جکسون امنیت نداری سانا..
دستمو روی بازوش گزاشتم و گفتم: بهتره همراهم بیای...خب؟
ماتش برده بود و خشک نگاهم میکرد ... به زور سعی کردم لبخند بزنم که فکر کنم لبهام به طرز مسخره ای کش اومدن!
یکهو از شک در اومد و خندید...با صدای بلند قهقهه میزد ..برای یک لحظه ازش ترسیدم...وحشتناک میخندید...بین خنده هاش گفت: وای ... تو میخوای ازم مراقبت کنی؟؟؟!..تو؟؟!
دوباره از خنده غش کرد
گلوم میسوخت...اگه یک کلمه دیگه حرف میزد بغضم میترکید...ولی نباید گریه میکردم..باید سانارو میبردم..اب دهنمو قورت دادم و لبموگاز گرفتم ....
با صدای لرزون گفنم:س..ا....نا...تو...و..
خنده هاش تموم شد و گریه کرد ...هق زد...دستشو به سینه ش کوبید و گفت: جکسون نمیتونه مراقبم باشه؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و گریه کردم...
گریه میکردم و لبمو گاز میگرفتم....راست میگفت....من اخه چطوری ازش میخواستم مراقب کنم...؟!
به شدت گریه میکرد...
با دستاش صورتمو قاب گرفت و بهم با صدای لرزونش گفت: تو چج..وری میخوا..ی مرا..قبم با..شی؟...
بلند تر گفت :هااا؟؟؟!
روی زانو هام افتادم...گریه م شدید شده بود ... سانا راست میگفت؟؟؟ ..من نمیتونستم ازش مراقبت کنم....اون از من متنفره...خواهرم ازم متنفره!!!
گریه میکردم ..
بهش التماس کردم: سانا...از.م متنفر...نباش..!
اشکاشو پاک کرد و بازومو گرفت و هلم داد بیرون  و در اتاقش و بست از پشت در داد زد: دیگه نمیخوام ببینمت..ازت متنفرم پارک جین یانگ!
سریع رفتم در اتاق و باز کردم و پریدم رو تختم....
سرمو تو بالشتم فرو کردم و گریه کردم...
قسمت سخت ماجرا این بود که ازم متنفر بود....
قسمت سخت تر ماجرا این بود که خواهرم حق داشت که ازم متنفر باشه.....
پتو رو گرفتمو کشیدم روی سرم...
لبمو ب شدت میجویدم و سعی میکردم صدای گریمو خفه کنم...
ولی مگه میشد؟!!
صدای یونگجه رو شنیدم که گفت: اگه میخوای از خواهرت مراقبت کنی...نباید گریه کنی..!
با این حرفش ماتم برد ...
بهش نگاه کردم ... سرش تو کامپیوترش بود ...
گریه م بند اومده بود ....
چجوری با دیدن سانا گریه نکنم؟!
یونگجه که جای من نبود ...
ولی راست گفت....اگه بخوام از خواهرم مراقبت کنم..باید محکم باشم..
از خدا کمک خواستم کمکم کنه دیگه گریه نکنم..

جکسون:
رفتم تو دستشویی ها 
جه بوم و دیدم 
نگران شدم..
بهش گفتم: چیزی شده؟
-اره...منشی لی مارو تنها گزاشت و رفت با اقای هیون جونگ صحبت میکرد..خیلی مشکوک بودن...بعدم هیون جونگ به یکی از محافظاش که انگار منشیشم بود تو گوشش یچی گفت ...یونگجه ام گفتش که دوربین ها نشون میدن دو تا ماشین با چهارتا مرد قوی هیکل پشت خونتونن...یوگیومم انتهای سالن بیلیارد که به پشت خونه راه داره بود...
همچی خیلی مشکوک میزد جک....قرار شد مارک بره اون محافظه اقای هیون جونگ هیپنوتیزم کنه تا شاید چیزی دستگیرش بشه ....
چونمو خاروندم و گفتم: کسی که نفهمید از سالن بیلیارد رفتین بیرون؟
جه بوم میخواست جوابمو بده که مارک اومد و گفت : بچه ها همین الان یهویی یک ماموریت جدید داریم...
جه بوم: میمیرم واسه ماموریت های یهویی..چی گفت اون دختره؟
منتطر به مارک نگاه کردم 
-اون دختره خیلی زرنگ بود...ولی خب میدونین که... من مارک توانم..چیزی از من پنهون نیست..من..
گفتم: جناب مارک توان میشه بجای تعریف از خودتون بگین اون دختره چی گفت؟
-گفت میخوام برم به یوگیوم بگم پشت شهرک(..) کامیونا منتطرتن برو جنسارو تحویل بگیر...اونم تا یک ساعت دیگه باید یوگیوم اونجا باشه...
جه بوم: خب الان چیکار کنیم؟!
مارک:خب معلومه...میریم پشت شهرک و نمیزاریم کامیونا به اونا برسه و به پلیس خبر میدیم..
جه بوم: ولی یکم بدون نقشه نیست؟
مارک: همش یک ساعت وقت داریم
جه بوم: اره ولی ..
مارک:نمیخوای بزاری که اون مواد برسه به یوگیوم؟!
بهشون گفتم: ساکت 
بعد به یونگجه گفتم: موقعیت بابام و هیون جونگ و منشی لی
یونگجه-هیون جونگ داره بیلیارد بازی میکنه...منشی لی ام با پدرت صحبت میکنه
روبه مارک گفتم: تو باید بری تو خونه و نبود مارو یجوری ماست مالی کنی...منو جه بومم میریم شهرک
مارک پوفی کرد و گفت: نمیشه که منم بیام شهرک؟ همیشه باید این کارای مسخره و من کنم کارای خفنو تو و جه بوم!
گفتم: غر نزن..کار تو سخت تره ...اگه هر سه تامون نباشیم مشکوکه ...حالا هم برو
سرشو تکون دادو پوفی کرد و رفت..منو جه بومم سریع رفتیم و یکی از موتورایی که به همراه لباسامون گزاشتیم تو خیابان و گرفتیم و حرکت کردیم..
به یونگجه گفتم: حواست به همچی باشه
یونگجه-همیشه حواسم هست
-چقدر وقت داریم؟
-یوگیوم احتمالا نیم ساعته که حرکت کرده و یک ربع دیگه سر قراره ...شماهم چهل و پنج دقیقه دیگه میرسین..
-لعنتی...نیم ساعت عقبیم..
-چاره ای نیست...
-میدونی چند نفرن؟
-تو نیم ساعت نتونستم همه چیزو انالیز کنم! ولی یوگیومشون 8 نفرن با خودش 9 ....افراد هیون جونگ و نمیدونم..!
جکسون سریع حمله نکنین..با فکر و بدون مشورت با من حرکتی انجام ندین..حله؟
-اوکی
بلاخره نیم ساعت گزشت و به شهرک رسیدیم.. 
پشت شهرک رفتیم ... دو تا کامیون بودن وبه همراه دو تا راننده.. با یک مرد که داشت با یوگیوم صحبت میکرد ...چهرشونو نمیتونستم ببینم ولی از هیکلش فمیدم که یوگیومه...
یونگجه: خب خداروشکر قراره فقط با 12 نفر بجنگین
جه بوم گفت: اره خیلی کمه! البته از پشت کامپیوتر
دست جه بوم و گرفتم و گفتم: ما میتونیم...
نفسی کشیدم و ادامه دادم: ببینید بچه ها فقط ما راننده ها رو ناکار میکنیم....بعدم یونگجه به پلیس زنگ میزنه..اوناهم اگه دلشون بخواد گیر پلیس نیوفتن کامیونارو ول میکنن و فرار میکنن..
یونگجه :حله
جه بوم: ولی جکسون این یک موقعیت خوبه که یوگیوم بیوفته دست پلیسا
گفتم: اره ولی ما هیچ نقشه ای نداریم....همین که کامیونارو بدیم دست پلیس کلش ریسکه...
یونگجه حرفمو تایید کرد و میخواست چیزی بگه که صدای افتاد چیزی از پشت دیوار روبه رو اومد...
 منو جه بوم و یوگیوم و کل هرکی که اونجا بود به اونجا خیره شد 
جه بوم: کیه؟ نکنه مارو دیده باشه
-فکر نکنم ..
یوگیوم به یکی از افرادش اشاره کرد و اونم رفت طرف دیوار ..
با یک دستش یک پسر و با اون دست دیگش یک زن و گرفت و اورد بیرون 
رفت طرف یوگیوم و بهش گفت: این دوتا مزاحم...چیکارشون کنم قربان..
یوگیوم موبایلشو در اورد و با یکی صحبت کرد..بعد که صحبتش تموم شد رفت طرف اون پسری که فوقش ده سالش بود و چونشو گرفت و گفت:تو مدرسه بهت یاد ندادن فضولی کار زشتیه کوچولو؟!
بعدم به یکی از نوچه هاش گفت .. بکشیدشون!
اون زنه اشکش در اومد و گفت: تروخدا منو بکشید ولی پسرمو کاری نداشته باشین..همش 9 سالشه... تروخدا...
پسره هم چسبیده بود به مادرش...
جه بوم گفت: جک .. نمیخوای که بخاطر ریسک نپذیریت بزاری بمیرن؟
پیش خودم به اینکه یک برادر به اسم یوگیوم دارم افسوس خوردم و تند گفتم: نقشه عوض میشه..یونگجه به پلیس زنگ بزن...جه بوم باید بریم نجاتشون بدیم...کلاهمو تا جایی که جا داشت کشیدم پایین وماسکمو گزاشتم رو صورتم...
یک مشت سنگ گرفتم و پرت کردم ...
همه برگشتن طرف ما ... 
یوگیوم گفت: اخه اینجاهم جا بود واسه معامله به این مهمی؟...پر از مزاحم!...
با سرش به یکی دیگه از نوچه هاش اشاره کرد که بیاد طرف ما...
جه بوم تفنگشو در اورد و صدا خفه ک

ن و بهش نصب کرد و به پاش شلیک کرد...اون مرد روی زمین افتاد...
هردومون رفتیم بیرون
جه بوم داد زد: اشغال اون بچه و زنرو ول کن تا نمردی!
یوگیوم گفت: شما دوتا بچه کی هستین؟!
جه بوم رفت طرفش و گفت: بهتره بساطتو جمع کنی و گم شی!
یوگیوم مشتشو فرو کرد رو صورت جه بوم... یوگیوم پوزخند زد....
جه بوم به طرفش حمله کرد و منم رفتم طرف اونی که بچه رو گرفته بود و به پاش ضربه زدم که زانو زد ...
جه بومم مشغول ناکار کردن نوچه های یوگیوم بود..
یکی دیگه اومد منو از پشت گرفت که دستشو گرفتم و پیچ دادم و با پام به اونی که روبه روم بود ضربه زدم ... صدای آژیر پلیس اومد  که همه شون رفتن تو ماشین...ولی جه بوم رو یوگیوم خیمه زده بود و با ضربه هایی که بهش میزد نمیزاشت تکون بخوره...
یوگیومم داد زد : عوضی ها بیایید منو نجات بدین از اینجا سالم برید بابام میکشتون ... پوزخند زدم و دولا شدم و بهاون پسره گفتم : بهتره بری و اونو مادرشو هل دادم...
جه بوم بلند شد و به طرف من حرکت کرد یوگیومم بلند شد تا سوار ماشین بشه 
جه بوم تفنگشو دراورد و به پای یوگیوم شلیک کرد....نوچه های یوگیومم سریع از ماشین پیاده شدن و رفتن طرف یوگیوم...
منو جه بومم به چرخ ماشیناشون شلیک کردیم..
اون پسره با گریه ای که ایندفعه به خاطر خوشحالی بود رو به من و جه بوم گفت: شما ... کی هستین؟!
من و جه بوم به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم: four black gangster...




نوع مطلب : FOuR bLaCk GangSteR، 
برچسب ها : Marckbom، Jinson،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 8 دی 1395
Sara
دوشنبه 26 تیر 1396 03:58 بعد از ظهر
قرار نیست ادامش بیاد؟؟
شنبه 30 بهمن 1395 05:21 بعد از ظهر
ببخشید این فیك ادامه هم داره؟
وگرنه من برم پی كارو زندگیم
سه شنبه 5 بهمن 1395 05:09 بعد از ظهر
سلام عالی بود
ببخشید ادامه هم داره؟
چهارشنبه 29 دی 1395 06:58 بعد از ظهر
قرار نیست دیگه آپ کنی داستان رو؟!
دوشنبه 13 دی 1395 03:46 بعد از ظهر
ویییییی خیلی هیجانیه
از دختره متنفرم عاشق پسرام
جین مظلومم
مارک به چه حقی دختره رو بفل کرد؟؟؟
فایتیگ خیلی خوبه
Sara منم ازشون بدم میاد
خب میخاسد هیپنوتیزم کنش دیگه
شنبه 11 دی 1395 12:35 بعد از ظهر
عالی بوووووووووود
هیجانی و خفن
Sara ره
جمعه 10 دی 1395 03:48 بعد از ظهر
عالی بود.یونگجههههههههههههههه
پسرم چه ابهتی داره
Sara بهله
جمعه 10 دی 1395 02:45 بعد از ظهر
وووویییی یوگیییوووممممم خلافکار ایز سو جذاااببببب ایز سو ممرررگگگگگزندگی منه
فیکت خیلی خوبه عزیزم فایتینگ
Sara فدات
مرسی خوجحالم خوجت اومده
جمعه 10 دی 1395 09:30 قبل از ظهر
پنجشنبه 9 دی 1395 11:51 قبل از ظهر
وااااای خییییلی خیییییلی عالییی بوددددد این فیک معرکه اسسسسسس عاشقش شدممممممم
Sara وای مرسی مهدیسی
پنجشنبه 9 دی 1395 08:54 قبل از ظهر
واااااااای عالی بود
Sara
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.