تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep2
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : yugili



های گایززز من واقعا به خاطر دوشنبه وآپ نشدن داستان شرمنده همتونم نتم حجمش دقیقا وقتی میخواستم فیک رو آپ کنم تموم شدو چه بسا خوب هم شد چون یخورده موضوع رو عوضش کردم ویک کوچولو تغییراتی بوجود آوردم درروند فیکی که توی ذهن خودم بود وبه جز 2جاعه کاپل دیگه ای هم به داستان قراره اضاف کنم.خب 
بریم ببینیم میفهمیم این سونگجه کیه یانه بالاخر
ه

*یونگجه

پله هارو یکی یکی رد میکردم طبقه دوم نور کمتری داشت و رقص نورهای بیشتر

مستقیم رفتم سمت قسمت بارو برای خودم مشروب گرفتم

باگیلاس مشروبی که توی دستم بود جلوتر رفتم جایی که بتونم بهتر روی چهرش تسلط داشته باشم اما همینطور که داشتم قدم برمیداشتم یکدفعه تعادلم به هم خورد وبه جسم نرمی برخورد کردم....

کدوم آدم احمقی توی تاریکی اینجوری راه میره برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم تاببینم کی اینجوری هولم داده بود.

اوه خدای من چه تصادفی...یکی ازهمونایی بود که همیشه باهاشون میومد کلاب

+اوه من جدا متاسفم...

گیلاس توی دستم که حالا کاملا خالی شده بود رو از دستم گرفت...

+بزارین الان خودم دوباره واستون نوشیدنی میخرم

دستش رو پس زدم

_واقعا نیازی نیست فقط یه اتفاق بود...چیزمهمی نیست

*درواقع اونی که واسش مشکل پیش اومده من هستم

برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دختری بالبخند داشت نگاهم میکرد چشم از چهرش گرفتم وپایینتر رفتم تازه متوجه شدم منظورش چیه لباس روشنش حسابی لک شده بود

_م...من واقعا متاسفم

پسری که من رو هل داده بود سریع خودشو انداخت وسط وگفت

+نه نه سوزی مقصر من بودم

*آره مارک توان هرجا که تو هستی دردسر هم هست لعنت بهت

نگاه پراز خصمی به پسر که حالا فهمیده بودم اسمش مارکه انداخت وادامه داد

*هی آقا نمیخوای بهم کمک کنی تو باعث شدی لباسم خراب بشه

این رو با لبخندی روی لبش بهم گفت ودستم رو گرفت ومن رو دنبال خودش کشیدسمت سرویس های مردونه

دختره دیوونست چراباید من رو باخودش بیاره اینجا

در دستشویی هارو باز کرد وباهم داخل رفتیم کنار شیر آب رفت و شروع کرد به تمیز کردن لباسش

پشت سرش ایستاده بودم وچهرش رو ازتوی آینه دید میزدم

*کارت توی چشم چرونی کردن حرف نداره

با گیجی توی چشمهاش نگاه کردم

خنده ی بلندی کرد

*خیلی بامزه ای اسمت چیه؟!

_یونگجه...چویی یونگجه

*اسم قشنگی داری چویی یونگجه عزیز...لعنتی تمیزنمیشه

کیف دستیش رو از روی سکوی سنگی کناردستش برداشت وبه سمتم اومد

*خوب من بیخیال تمیز کردن لباسم شدم و کثیف شدنش حسابی حالمو خراب کرده...اومممم اما اگه تو واسم مشروب بخری خیلی خوب میشه...میفهمی که چی میگم !!!

_اوه باشه حتما من مهمونت میکنم...فقط بیا زودتر بریم بیرون ازاینجا

باخنده از دربیرون رفتیم.توی قسمت بار کنارهم پشت یکی از میزها نشستیم

نشسته بودیم وهرکدوممون مشغول مزه مزه کردن گیلاس های شامپاین...

نگاهم دوباره روی چهره اون بود

*هی پسر خیلی بدجور داری نگاهش میکنی میدونی اینو؟!

باحرفش به خودم اومدم

_به کی؟!

پوزخندی کنار لبش نشست

*ایم جه بوم

پس اسمش این بود جه بوم اسمش کاملا با چهره جذاب وزیبا ومردونش هماهنگه...

_اتفاقی چشمم بهش افتاد منظورتو نمیفهمم...

*هوم 3مااهِ تمام هفته ای 4شب اینجا میای وتمام 2ساعتی که اینجایی کاملا اتفاقی چشمت روی ایم جه بومه هوم؟!

_ت..تو از...ازکجا میدونی؟!

*ازاونجایی که خودم هم 4شب ازهفته رو به اینجا میام و2ساعت تمام به بغل دستیش نگاه میکنم.

لبخندی زد...لبخندش پرازغم بود...

بانگاه کردن به کسی که کنار جه بوم نشسته بود فهمیدم منظورسوزی همون مارکه

_دوسش داری؟!منظورم مارکه...

*هوم ...توچی؟!دوسش داری...ایم جه بوم رو؟!

_نمیدونم.....

*احمق...

کیفش رو از روی میز قاپید وبلند شد

_کجا؟!

*ممنون بابت نوشیدنی...راستش دیگه اینجا کاری ندارم فکر میکردم قراره به کسی ک عاشق جه بومه یکم کمک کنم اما...بازهم ممنون

دختره بدجوری روی مخم بود...نمیتونستم بزارم همینجوری بره هنوز باید یه چیزایی از جه بومَم میفهمیدم

_عاشقشم...

خندید ودوباره نشست

*خوبه پس اشتباه نمیکردم

_منظورت چی بود وقتی گفتی میخوای کمکم کنی؟

*اوووممم خب کمک که نه میخوام باهات معامله کنم

_معامله؟!!!!!

**************************************************

سونگجه

بعداز یک هفته بالاخره شرایط جسمیش نرمال شد وپزشکها اجازه ترخیصش از بیمارستان رو دادن.خدمتکاروپرستاری که ازبیمارستان همراهمون اومده بود داشتن به کمک هم روی تخت درازش میکردن ومن گوشه ای ایستاده بودم ونظاره گر بودم

+خانوم فرنک بلیط هواپیما چیشد؟!

*همه کارهاانجام شده خانوم با وکیلتون هم صحبت کردم یه آپارتمان هم برای مدت اقامتتون ب همراه خدمتکاروپرستارو...آماده کردن توی سئول

+خوبه.ممنونم ازت حالا اگه میشه من رو باپسرم تنها بزارین.

*بله خانوم

خدمتکاروپرستار هردواز اتاق خارج شدن.مادرم به من اشاره کرد تا نزدیک تر برم وکنارش بشینم.تکیه ام رواز دیوار گرفتم وبا قدم های نه چندان بلند ومستحکم سمت تختش رفتم گوشه ای از تخت نشستم وبه چهره ی زیباش که حالا کاملا رنگ ورورفته شده بود خیره شدم.حس کردم که چشم هاش نمناک شدن و هرآن ممکنه که ببارن.دستم رو جلوبردم ودست بی جونش رو که سِرُم بهش وصل بود رو گرفتم

میخواستم آرومش کنم اما فایده ای نداشت اشکهاش از چشم هاش سرازیر شدن.

+من متاسفم سونگجه.به خاطر همه چیز به خاطر این همه سال رنجی که به خاطر من واحساسات احمقانه من دردوران جوانیم متحمل شدی.یکبار به خواست خودم رهات کردم واینبار ناخواسته قراره دوباره رهات کنم.اما اینبار نمیزارم تنها ودوراز خانواده بمونی سونگجه عزیزم.بهت قول میدم خطاهای گذشتم رو جبران کنم.

پوزخندی روی لبم نشست

جبران؟!چطور قراره 14سال زندگی به گندکشیده شدم رو جبران کنی.تنهایی ها.افسردگی ها.ترس ها.شب هایی که به خاطر ترس از هیولای زیرتختم تا صبح به خودم میلرزیدم ودرنهایت با شلوار خیس شدم به خواب میرفتم درحالی که میشد راحت بخوابم اگه فقط آغوش گرم مادرم رو داشتم یا روزهایی که به خاطر ترسو بودن واحمق بودنم توسط بچه های دیگه مسخره میشدم کدومشون رو میخوای جبران کنی برای من مامان....

میخواستم فریاد بزنم وبگم ....تمام دردهامو فریاد بزنم اما بازهم نتونستم ....دوباره فریادهام توی نطفه خفه شدن

+سونگجه شاید روزی عاشق بشی ومن رو درک کنی.میدونم که کارهای وحشتناکی کردم اما شاید یه نفرباشه که درکم کنه...اما بهم قول بده اگه یه روز مثل من عاشق شدی به خاطر رسیدن به اون عشق به عزیزانت صدمه نزنی همون کاری که من کردم وحالا خیلی خیلی به خاطرش پشیمونم.

اون زمان من کاملا جوان بودم ....

فلش بک

_یانگ سان (اسم مادر سونگجه)عزیزم بجنب دیگه دیرمون شد

+باشه عزیزم الان میام ....خانوم سو ما خیلی دیربرمیگردیم لطفا زودتر بچه هارو بخوابون میدونی که شیطونن وممکنه گولت بزنن که خوابیدن اما مخفیانه پامیشن وشیطنت میکنن.

*نگران نباشین خانوم مراقبشون هستم.بفرمایین باخیال راحت به مهمونیتون برسین.آقا پایین منتظرن ساعت 8شده

+پس دیگه سفارش نکنم بهت.خداحافظ

*به سلامت خانوم.

کیف شب مشکی براقش رو توی دستش جابه جا کرد و با دست دیگش کمی به موهاش که فر شده پشت سرش جمع شده بودن دست زد آروم آروم از پله ها پایین رفت همسر جوانش اونجا منتظرش ایستاده بود وبالبخند بهش نگاه میکرد.

_بالاخره اومدی؟!

کمی پشت چشم نازک کرد و برای شوهرش عشوه اومد ودستش رو آروم کف دستش گذاشت

+باید خیالم از بابت بچه ها راحت میشد.

_الان دیگه میتونیم بریم؟!

+اوهوم

پالتوی خز مشکی رنگش رو به کمک همسرش آقای چویی روی لباس دکلته قرمزرنگ پوشید و بالبخندی از در ورودی ساختمان خارج شد.

پایان فلش بک

+اگه اونشب باپدرت به اون مهمونی نمیرفتم هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد.اونشب وقتی جرج رو توی اون مهمونی دیدم تا مدتها نتونستم فراموشش کنم رفتارم باپدرت عوض شد جوری شده بودم که دیگه نمیتونست تحملم کنه.هردومون تصمیم گرفتیم ازهم جدابشیم من همیشه تورو بچه محبوبم میدونستم وپدرت برادرت رو بیشتر دوست داشت پس به صورت توافقی هرکدوم یکی ازشماهارو به سرپرستی گرفتیم.بعداز ازدواجم باجرج و اومدن به آمریکا جرج گفت نمیتونه حضور بچه یه مرددیگه روتحمل کنه ومن تورو به ناچار به یتیم خونه سپردم تا اونجا بزرگ بشی....

پایان قسمت دوم

قسمت بعد قطعا رمزیه نظراتتون فراموش نشه

نظرات قسمت قبل تا حدودی راضی کننده بودن ممنونم از همه کسایی که نظر گذاشتن و امیدوارم کردن





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 02:32 قبل از ظهر
سونگجه احیانا عضو بی تو بی نبود؟ خخخ چ بامزه که با هم برادرن البته از تشابه اسمیشون قابل حدس بود :)))
بیچاره سونگجه TT
نکنه نسبت به یونگجه بدبین شده باشه و فکر کنه اون حقشو خورده
خدا کنه با هم خوب باشن TT
آههه سوزی نکبت حتما باید میومد؟ ... آخه جی وای پی اینهمه آیدول داره چرا سوزی خخخ :))) دلم براش سوخت اینجا ولی...
سنگ صبور یونگجه شده :)
جمعه 17 دی 1395 10:47 قبل از ظهر
مارک اومدد
yugili
یکشنبه 12 دی 1395 10:44 بعد از ظهر
ایدی میگه موجود نییییییست
yugili رمزو برداشتم عزیزم
آیدیم هم @yugili هستش عوض کردم
یکشنبه 12 دی 1395 12:54 بعد از ظهر
yugili به آیدیم پی ام بده ببرمت داخل گروهی که رمزارو میزارم
شنبه 11 دی 1395 09:27 بعد از ظهر
اقا نظر من کجا رفت؟؟؟؟
yugili نمیدونم عزیزم من که ندیدمش
شنبه 11 دی 1395 06:30 بعد از ظهر
yugili
شنبه 11 دی 1395 03:06 بعد از ظهر
مارکم اومد
سونگجه
yugili
شنبه 11 دی 1395 12:34 بعد از ظهر
به نظر من سوزی با یونگجه توافق میکنن که با هم دوست بشن که حرص اون دوتا رو دربیارن و حسادتشون رو تحریک کنن
یا یه همچین چیزی...
نمیدونم
yugili یه توافقایی توهمین مایه ها صورت میدن آره
شنبه 11 دی 1395 12:31 بعد از ظهر
اوووووووووه بالاخره فهمیدیم سونگجه کیهچقد گناه داشت
لیلی نمیشد بجا سوزی جکسون رو میذاشتی؟اونوقت مارکسون میشد هاهاها
فوق العاده بود
yugili
بامارک کاردارم حالا
مرسی عزیزدلم
شنبه 11 دی 1395 12:17 بعد از ظهر
بی زحمت رمزو به تلم بفرس مرسی عزیز بوووس
yugili چشم
شنبه 11 دی 1395 12:14 بعد از ظهر
سوزیییییییییی؟!!
یونگجه غلط میکنه از تو مشورت بگیره دختره ی ***
من کلاً با صحنه ی یونگجه و سوزی مخالفم شدیدددد حالا چه یه نگاه باشه یا مثلا الکی کنار هم وایساده باشن
جوش میارماااا جوووووش
فایتینگ
yugili
حرص نخور عزیزم
درک میکنم اما نگران نباش باهم صمیمی نمیشن
شنبه 11 دی 1395 11:11 قبل از ظهر
خیلی باحال بودششش
فقط یه سوال سونگجه قرار عاشق یونگجه بشه یا جه بوم
yugili متشکرم
درجریان نیستم والا
شنبه 11 دی 1395 10:48 قبل از ظهر
yugili
شنبه 11 دی 1395 12:50 قبل از ظهر
دلم واسه سونگجه میسوزه
ولی هرجوری میخوام خودمو قانع کنم که سونگجه پسر خوبیه و واسه دوجه دردسر درست نمیکنه نمیتونم خودمو قانع کنم
واو سوزی
مارک
yugili هوم گناه داره بچه
هوم نمیدونم شایدقراره دردسر سازبشه البته میدونما نمیخوام بگم
جمعه 10 دی 1395 11:45 بعد از ظهر
زییییباااااا بوووود.خسته نباشی❤
yugili خیلی منونم
جمعه 10 دی 1395 10:26 بعد از ظهر
عالی بود
فکرمیکنم فهمیدم سونگجه کیه داداش یونگجه اس
yugili تشکر
آفرییننن
جمعه 10 دی 1395 07:00 بعد از ظهر
سلام
خیلی جالب شد چ جوری میخواد بهش کمک کنه ؟ خیلی جالبه خیلی هی دارم بهش فکر میکنم دختره یه چیزی داره ازش حتما بعد مگه دختره با مارک نبود؟ مثل اینکه نیست ...
الهی بگردم مظلوم داستان سونگجه نازم بچه ام چقدر بدشانس چه مادر .. نمیدونم چی بگم شاید اگر هر کی بود همین کارو میکرد
خیلی عالی و دوست داشتنی
مرسی که آپش میکنی دستت طلا
yugili سلام گل نازم
منم نمیدونم چجوری قراره کمکش کنهنه بامارک نبودش خودش تهنا اومده بود مارک با جه بوم وسایر دوستانه
اوهوم خیلی گناه داره
مرسی ازتو گلم واقعا ممنون بابت نظرخوبت و حمایتت
جمعه 10 دی 1395 05:23 بعد از ظهر
سلامخخخخخییییییییییللللللللللیییییی خوشحال شدم که فیک رو آپ کردین این پارت خیلی قشنگ بود
yugili سلام عزیزم ممنونم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :