تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Sermons..END
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام سلام سلام
این از قسمت سوم و اخر وانشات..
برای وانشات بعدی کاپل و تو نظرات بم بگید..مرسی..♡
جکسون:)
جام خیلی خوب بود..ولی به سختی چشمامو باز کردم....به اطرافم نگاهی انداختم ...اینجا کجابود؟!
یکم به خودم فشار اوردم...
دیشب..
کلبه....
وای خدایا!
من چیکار کردم دیشب..!
یاد مارک افتادم...لبخندی روی لبم نشست...
اون پسر...
هرکاری که دیشب کردم واسم خوشایند بود..
یک لحظه دلم خواست برم پیش مارک و بغلش کنم...ولی کجا بود؟
هوف...
لباس نداشتم!
وقتی خودمو نگاه کردم یاد دیشب افتادم و شروع کردم به خندیدن...!
وای مارک عالی بود..!
حتی از دختر ها هم...
من مطمئن بودم عاشقشم!
باید یه فکر برای بدنم میکردم نمیشد که همینجوری باشم!
نمیشد ولی دلم میخواست تا اخر عمرم با مارک همینجا و اینجوری باشم..!
شلوارمو از روی زمین گرفتم و پوشیدم..
پیرهنمم گرفتم که یهو در به شدت باز شد..!
جه بوم یقه مارک و گرفته بود و جینم سرش داد میزد و یونگجه ام گریه میکرد!
جلوی در ایستاده بودن...
ولی اونقدر حواسشون پیش دعوا کردن مارک بود که اصلا منو ندیدن...
روی موهامو دست کشیدم و رفتم مارک و از دست جیبی نجات دادم
مارک بی تفاوت بود و جین و جیبی و یونگجه ام وقتی منو دیدن یک دقیقه فقط نگام کردن ...
یونگجه پرید بغلم و با صدای خیلی اروم و گریه دارش گفت : تو ..تو...خیلی اشغالی..! میدونی چقدر نگرانت شدم؟!..اصلا به ما فکر کردی که مردیم و زنده شدیم؟!
دستمو روی سرش کشیدم و اب دهنم و قورت دادم .. به جین نگاه کردم ...
جین که صداش که میلرزید گفت: جک...چرااا..پیرهن ن..داری؟
بعدم سریع اومد جلوم...
دستشو گزاشت رو پیشونیم و گفت: خدای من...
جک بگو ..بگو که با یه سرمن مرد نخوابیدی...تروخدا بگو بهم!
سرمو انداختم پایین و زیر چشمی به مارک نگاه کردم و گفتم:خوابیدم...
جین ماتش برد ..اب دهنشو قورت داد و گفت: دوس...ش که ند..اری؟
-عاشقشم...
جه بوم بدجور نگام کرد و اومد طرفم ...یک سیلی محکم به صورتم زد..
حرفی نداشتم که بزنم...احمقانه ترین کار دنیا و انجام داده بودم...ولی دلم که دست خودم نیست...
جیبی پوزخند زد و گفت: تو.. عقل داری؟
بازومو گرفت و تکونم داد و گفت: تو عقل داری یا نه؟!
لبمو گاز گرفتم..حسابی شرمنده بودم!
جیبی: مردی جک مردی!
جین به مارک نگاه کرد و گفت: تو دوسش نداری مگه نه؟
گفتم: اون عاشقمه!
یونگجه گفت: اون عاشقت نیست ..اون میخواد دلتو بشکنه..!
خندیدم ...حسابی خندیدم...! 
وحشتناک خندیدم...!
حتما یونگجه مثل همیشه کتاب چرت و پرت خونده!
به جین و جیبی نگاه کردم..انتظار داشتم اونام بخندن...ولی جیبی پوزخند زده بود و جین با نگرانی به مارک نگاه میکرد...
جین گفت: جک...بیا بریم....
دست مارک و گرفتم و گفتم: من تا اخر عمرم میخوام پیشش بمونم!
ایندفعه نوبت جیبی بود که وحشتناک بخنده..!
جیبی با خنده وحشتناکش گفت: پوف جین باید از این به بعد این جک افسرده و تحمل کنیم!
با تعجب به جی بی نگاه کردم...
داغ کرده بود..
چرا من باید افسرده بشم اخه؟! من کنار مارک خوشبخت ترین موجود دنیام....
ایندفعه جین بود که بغض کرده بود...
یونگجه ام یه گوشه افتاده بود...
جین با بغض رفت و دستای مارک و گرفت و گفت: تروخدا...این کارو با جکسون نکن....التماست میکنم!
جیبی پوزخند زد...با یک دست چپش سوشرتشو داد بالا دستشو به کمرش زد و شصت دست راستشو روی لبش کشید و غضبناک به مارک نگاه کرد...
مطمئن بودم که مارک عاشقمه..و من عاشقشم..!
ولی درک نمیکردم که چرا جین به مارک التماس میکنه؟!...
چرا جیبی عصبانیه؟!..
چرا یونگجه گریه میکنه؟!...
فضای سنگینی بود..
جین بغض داشت...جه بوم عصبی بود...یونگجه گریه میکرد...من ماتم برده بود...مارک بی تفاوت بود...
مارک دستشو از دستم در اورد و  به سمت در خروجی رفت..
جه بوم پوزخند زد و داد زد: عوضی جرعت داری ایست کن!
رفت و یقه مارک و گرفت و گفت: فکر کردی این سیاره قانون نداره؟! پدرتو در میارم! شما سرمنای عوضی فکر کردین هرکاری با ما کنین ما هیچی بهتون نمیگیم؟! بدبختت میکنم! ..با شدت بیشتری داد زد...کل سیاره و روسرتون خراب میکنم!
بعدم یک مشت زد روی صورت مارک
جین مثل همیشه سعی کرد بغضشو قورت بده و رفت جه بوم و بغل کرد تا دیگه به مارک اسیب نزنه ...
مارکم دوباره رفت
یونگجه با صدای لرزونش گفت: تو خیلی اشغال و عوضی هستی! حرومزاده!
بعدم طرفش تف کرد...
وضعیت و که دیدم رفتم طرف مارک .. دستشو گرفتم و گفتم: بچه ها ما که دست خودمون نیست عاشق هم شدیم ... انقدر مارکو سرزنش نکنین!
جیبی کنترل خودشو از دست داد .. خواست بهم حمله کنه ولی جین جلوشو گرفت .. همینجور که دست جین زندانی بود داد زد:احمقی جک!احمق!
مارک دستمو ول کرد و سرشو خم کرد و صورتشو چسبوند به گونمو تو گوشم گفت:جک...من هیچ حسی بهت ندارم...دوستات راست میگن!
بعدم گونمو بوسید و بالهاشو باز کرد و رفت....
ماتم برده بود....این ..مار..ک چی گفت؟
رفتم جلوی در ایستادم...داد زدم :ماااارککک!...واستا! نترس ... من نمیزارم بکشنت!...ما دوتا باهم ....مارککک!
جیبی بغلم کرد ...جین سرم

و بوسید... 
تو گوش جیبی گفتم:جه بوم...من ... چیشد؟!
جین گریه کرد و سرمو محکم تر از قبل بوسید...جه بوم گفت:اروم جک..اروووم!
یونگجه شروع کرد به حرف زدن :وقتی سرمن ها...
جین:ساکت باش یونگجه!
جه بوم:نه! بزار بفهمه که چه بلایی سرش اومده!
------
مارک:
تا جایی که میتونستم به سمت بالا بال میزدم...
الان باید طلسم شکسته میشد و من اروم میشدم...
ولی چرا داغون بودم؟!
چرا وقتی نگاه نگران جک و دیدم پاهام سست شد؟
الان باید قلب جکسون میشکست ولی چرا قلب من در میکرد؟!
داد زدم:جککک!چرا من بخاطر تو ناراحتم؟!!
بغضم گرفته بود....
باید الان اروم بودم..
الان باید خوشحال بودم...
ولی نیستم...
چرا؟!!
چرا وقتی نگاه جک رو دیدم نابود شدم؟!
اخه من چطور تونستم دل جکسونمو بشکنم؟!
بغضم شدید تر شد... با سرعت بیشتری به سمت بالا حرکت میکردم....داشتم اسمون کم میاوردم!
اگه یک پلیس منو میدید دستگیرم میکرد...ولی بدرک!
چیزی که الان برام مهم بود این بود که الان جک حالش چطوره؟!
دیگه داشتم میمردم....
رفتم تو کلبه...
نبودن!
جکسونو با خودشون بردن!
وای خدایا من داشتم چیکار میکردم؟!!!
من عاشق جک نبودم...نه نبودم!!!!
رفتم سمت خونه جادوگر....در خونشو به شدت میزدم...
بلاخره در و باز کرد 
با بهت نگاهم میکرد...رفتم تو .. یقه شو گرفتم و رو صورتش داد زدم:چرا اروم نشدم؟؟؟!!
لعنتی چرا وقتی قلب جک شکسته شد من اروم نشدم؟؟؟! چرا داغون شدم؟؟ تکونش دادم و گفتم:چرا اون طلسم لعنتیت کار نکرد؟!
وقتی من داغ کرده بودم اون با خونسردی نگام میکرد...دست منو از روی یقه ش گرفت..به چشمام نگاه کرد و گفت: چون عاشقش شدی!!!!
وا رفتم..! چیزی که نمیخواستم بشنوم و شنیدم...
افتادم رو زمین!
خوده لعنتیم میدونستم عاشق جکسونم ولی نمیخواستم.. زار زدم:نمیخواستم عاشق جک بشم!
اومدم پیش جادوگر تا بهم بگه طلسم اشتباهی شده...اومدم جادوگرو بکشم...ولی نمیخواستم که بشنوم که عاشق جک شدم...
لرزیدم...من عاشق یک انسان شدم!
وای مارک توان باید خودتو مرده فرض کنی! یک سرمن مرده!!!!
خیره شدم به جادو گر...لبم و گاز گرفتم...به زور گفتم: پس ..پس چرا جک...وقتی از پیشش رفتم و گفتم دوسش ندارم...ناراحت شد؟! ..چرا..چرا ...از من بیزار نشد؟!
جادوگر جلوم زانو زد:اتفاقی که فقط نیم درصد احتمالش بود افتاده! جک هنوز توی قلبش تورو دوست داره...ولی نه به همون مقدار که وقتی طلسم شده بود...کمتر دوست داره چون طلسمی نیست..الان دوستیش به تو خالصه..بدون هیچ طلسمی! طلسم همون دیشب از بین رفت! 
چشمامو رو هم فشار دادم! اتفاقی خیلی بدی برام افتاده بود اگه کسی میفهمید میمردم! ...جک ! وای جک بیچاره!
وقتی اسمش تو ذهنم هجی شد سریع مثل دیوونه ها بلند شدم...
حس کردم اگه جک نباشه منم نیستم!
باید به جک میگفتم که عاشقشم
باید جک عاشقم میشد!
باید باهاش صحبت میکردم...
-------
سوم شخص:
تو فرودگاه بودن..
یونگه عقب تر از همه تو حال خودش نبود و اروم قدم بر میداشت..
جیبی به این فکر میکرد که چجوری این مصیبتو درستش کنه...میدونست سرمن ها اونقدر قدرت دارن که همچی و بفهن...و از همه بدترم حال زار دوستش بود...حال زار دوست عزیزش!..
جین و جکسون وسط جه بوم و یونگجه بودن...جین محکم دست جک رو گرفته بود و گاه گاه فشارش میداد ... غصه دوستی و میخورد که هر وقت ناراحت بود...هروقت دلش شکسته بود....اون بود که با شوخی هاش میخندوندش...اون دوستی بود که وقتی ذهنش پر از افکار منفی بود کمکش میکرد...غصه حال دوستش رو میخورد...غصه دوست همیشه خندونش که الان لال شده! ...وایعا نمیدونست چجوری بهش کمک کنه!
و اما جک....
جکی که وقتی یونگجه واسش صحبت میکرد ..دیوونه شد...اروم شد...بغض کرد...داد زد...زار زد...هرچی اطرافش بودو شکست...لال شد...ماتش برد...!
جکسون بیچاره! 
خیلی دلش شکسته بود..اونقدر که زبونش بند اومده بود....ولی گوشه قلبش اروم بود...درسته که مارک دوسش نداشت....ولی الان اروم بود..! الان عشقش اروم بود! 
میخواست گریه کنه ...ولی گریه نکرد..فقط داد زد..بغض کرد..ولی گریه نکرد....
سرش پایین بود...حرف نمیزد...زبونش بند اومده بود...و تنها دلخوشیش که بهش امیدواری میداد فشار دستای گاه و بی گاه جین بود...
هر چهارتاشون جلوی جت رسیده بودن....میخواستن برن از اون سرزمین نابود کننده!
همه چیز اونجوری که پیش میرفت که جه بوم میخواست..
سوار جت شدن....
همه سرجاهاشون نشسته بودن و جه بوم میخواست حرکت کنه...
جک میدونست پاشو به زمین بزاره دیگه هیچوقت مارکو نمیبینه...بازم بغض کرد...ولی صداش در نمیومد...!
یهو یکی از توی بلندگو داد زد: جک!! واستا! خواهش میکنم!من کارت دارم!...جکسون وانگ! من دوستت دارم!

 کل فرودگاه ساکت شد....همه ماتشون برده بود و به اون پسری که بلند گو به دست سمت جت جکسونشون حرکت میکرد نگاه میکردن...مردم داشتن فکر میکردن اون پسری که دستش بلند گو هست داره اسم یه پسرو میگه که دوسش داره؟!بعضیا فکر میکردن اون دی

وونه ست!بعضیام تو ذهنشون محاسبه میکردن جکسون اسم دختره یا پسر؟!..
بلاخره به جت جکسونشون رسید...به زور داخل جت شد...جه بوم اول اجازه نمیداد ولی مارک وارد شد!
دستای جک رو گرفت...گریه میکرد!
جه بوم میخواست جلوشو بگیره ولی پلیسا اومده بودن و جه بومم مشغول اونا شده بود
جین و یونگجه ام ماتشون برده بود و به جک نگاه میکردن!
مارک گریه کرد و گفت:جک .. جک! تو الان طلسم نیستی! ما طلسم نشدیم! جک به هرچی که میپرستی!نرو! من از ته قلبم دوست دارم!...وقتی از کلبه رفتم بیرون نابود شدم!
جکسون میخواست حرف بزنه ... ولی زبونش بند اومده بود نمیتونست چیزی بگه! 
بلند شد خواست مارکو بغل کنه ولی پلیسا اومدن و مارک و گرفتن و بردن....
جک رفت .. بی صدا داد زد : مارکمو نبرین!
به شیشه سفینه میکوبید و میخواست مارک و نبرن!
دلش به درد اومد که نتونست حرف بزنه!
--------
یک هفته بعد
جکسون خیره به تلویزیون بود...میخواست با مارک صحبت کنه ولی نتونست...امروز دادگاه مارک بود که اگه به عشق جک اعتراف میکرد اعدامش میکردن!
جک امیدوار بود که مارک دوسش نداشته باشه...ولی وقتی مارک بهش گفت که دوسش داره!میدونست که راست میگه!
فقط دعا میکرد که مارک بگه که من جکسون وانگ و دوسش ندارم!
لحظه ای که قرار بود مارک اعتراف کنه فرا رسید ..
جک بلند شد و چسبید به تلویزیون...
اقای قاضی:اقای سرمن مارک توان! ایا شما مرد زمینی جکسون وانگ که رابطه بسیار کثیف و خلاف قوانین است!...همچین ادمی را ایا دوست دارید؟!
جک چشماشو روی هم فشار داد....مارکم اون لحظه چشماشو روهم فشار داد و گفت: نه دوسش ندارم!
همه ی دنیارو سکوت فرا گرفته بود...همه داشتن از تلویزیون عاقبت اون مرد و نگاه میکردن!...انگار همه دنیا نفس راحت کشید..جک چشماشو باز کرد ...لبخند زد...
که مارک گفت: من عاشق جکسون وانگ زمینی هستم!
ایندفعه حتی پرنده ها. . حیوان ها هم نفس نمیکشیدن!
جک رفت بیرون...
نخواست ببینه مرگ عزیزشو!
توکوچه پرسه میزد داشت نقشه میکشید چجوری خودشو بکشه که بهش خبر دادن که 
دادگاه خواستش!
جه بوم و جین و جک رفتن سارن..دادگاه...اخرین خواسته مارک بوسیدن جک بود!
بخاطر اینکه کسی این صحنه حرام رو نبینه اونا رفتن یک اتاق تاریک! 
مارک محکم جکو بغل کرد...
جک گفت: تو احمقی ! باید میگفتی که منو دوست نداری!
-به هر حال میمردم!
جک لبهاش گاز گرفت ...بلاخره بغضش شکست!
مارک گفت-قول بده که گریه نکنی!
جک سرشو تکون داد!
مارک لبهاشو گزاشت رو لبهای جک...!
---
پلیسا دیدن ملاقات جک و مارک خیلی طولانی شد .. رفتن داخل....دیدن جک و مارک هردوشون روی زمین افتادن!
اونا رو معاینه کردن!
هردوی اونها از دنیا رفته بودن!
جک روی لبهاش زهر زده بود..
پایان




نوع مطلب : One Shot، 
برچسب ها : Markson،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 دی 1395
Sara
یکشنبه 1 اسفند 1395 04:09 بعد از ظهر

کاپل بعد توجاعههههه
چهارشنبه 20 بهمن 1395 07:31 بعد از ظهر
چ غم انگیز
دوسش داشتم
سه شنبه 19 بهمن 1395 03:18 بعد از ظهر
عزیزم
یکشنبه 19 دی 1395 03:51 قبل از ظهر
عالی بود
میشه بازم از مارسون بنویسی چون کاپل اصلی هم هست طرفدار بیشتری داره ممنون میشم بازم مارکسون بنویسی
چهارشنبه 15 دی 1395 11:47 بعد از ظهر
بعدی جکسون و جه بوم لدفن :)
چهارشنبه 15 دی 1395 02:12 بعد از ظهر
زوج بعدی مارکبوم پیلیز
چهارشنبه 15 دی 1395 10:27 قبل از ظهر
عالی بود
من از یوگمارك میخوام +18
للللللللططططططططفففففففاااااااا
چهارشنبه 15 دی 1395 09:24 قبل از ظهر

وای چه داستانیعالی ترین فیک بود
چهارشنبه 15 دی 1395 12:21 قبل از ظهر
سریه بعد مارکسونه شاد میخوام در حده مجالسه عروسی
یوگمارکم بنویس اصن فیک یا وانشات نداره خیلی مظلومه
دوشنبه 13 دی 1395 09:54 بعد از ظهر
واییییییییییییی عشق بود عشقققققققق
دوشنبه 13 دی 1395 06:18 بعد از ظهر
اگه ی وانشات دوجه واسم بنویسی خیلی ممنون میشم
ینمه اس. ماتشو زیاد کن
Sara چشم
دوشنبه 13 دی 1395 12:57 بعد از ظهر
این سیاره هه مث ایرانهالهی بگردم گناه داشت مارکی
سارا جون این تن بمیره یدونه وانشات طولانی یوگمارک +18بنویسسسسهیچکس ازیوگمارک نمینویسه دلم پوسید
Sara هعی..
باشه
دوشنبه 13 دی 1395 11:35 قبل از ظهر
چه غمناک بودددد
حس بدیه خییییلی بده:')
جالب و قشنگ بود خسته نباشی
فقط از این به بعد پست بی پوستر نذار اوکی؟
Sara مرسی چشم
دوشنبه 13 دی 1395 11:09 قبل از ظهر
داستان زیبایی بود ولی اخرش جالب نشد اهههههه
Sara غمگین بود دیگه
دوشنبه 13 دی 1395 10:41 قبل از ظهر
ااااااااااه چه مرگ غم انگیزی
ناگهان چه زود تموم شد
مارک اگه تو فرودگاه اون کارو نمیکرد نمیفهمیدن
از دوجه میخواااااااااااااام
Sara چشم
دوشنبه 13 دی 1395 02:17 قبل از ظهر
میشه فونتشو یکم ریزتز کنی؟نمیتونم بخونم
Sara باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر