GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

هایییی گایززز قسمت جدیدآوردم
خودم این قسمت رو دوس
من مجبورم این پارت رو 2قسمتی بزارم متنش ز یادشده ارور میداد نتونستم همش رو توی یه پست جابدم نظرات رو زیرهمون پست دومی بزارین واسم
 

*مارک

گوشی رو که قطع کردم برگشتم واز پشت روی تخت دراز کشیدم...

دستم رو زیرسرم روی بالش تنظیم کردم و خیره شدم به در حمام...

برای لحظه ای صحنه های عشق بازی وسکس دیشب ازجلوی چشمهام رد شدن...

لب پایینم به طور خودکار زیر دندون هام کشیده شد...

هنوزم باورم نمیشه فقط باچندشات مشروب و یه آهنگ وچنددقیقه رقص سکشیِ ضمیمش تونسته باشم باهاش بخوابم...

فلش بک

دستش توی دستم بود وپشت سرم قدم برمیداشت...

بدنم..مغزم..داغ بودم...دیگه نمیتونستم برای رابطه داشتن باهاش صبرکنم...میخواستمش...

دری که روبروم بود رو باعجله باز کردم واردش شدم ...یوگیوم هم دنبالم داخل کشیده شد..

بدون اینکه بخوام فضای اطرافم رو بررسی کنم تابفهمم کجا اومدیم ودوروبرمون چه خبره بدنش رو محکم به دری که حالا پشت سرش بسته شده بود کوبوندم و خودمو چسبوندم بهش

برخورد بدن هامون باعث برخورد پایین تنه هامون بهم شد...فقط تونستم ازبین لبهام با صدای آه مانندی یه چیز رو زمزمه کنم

_ omg

ازدیدن اینکه پیرهنش دکمه داره ذوق کردم ودستم رو بردم سمت اولین دکمه پیرهن وسریع بازش کردم دستم رفت سمت دکمه دومش که...

دستهاش روی دستهام قرارگرفتن وبلافاصله صدای خش دارشدش توی گوشم پیچید...

+بزارش برای بعدمارک...بریم خونه...هوم؟!

حس کردم الانه که از حرفش گریم بگیره....چندماهه ک باهمیم اما تاحالا باهم نخوابیدیم ....این واسم عذاب آور بود...گاهی حس میکردم نمیخوادرابطمون بیشترازاین پیش بره...به همین خاطر نالیدم:

_یوگیووووممم....نمیفهمی چقددارم عذاب میکشم؟!...من واقعا الان بهت نیاز دارم

خندید....ازاون خنده های جذاب وسکشی ای که حاضرم جونم رو واسشون بدم

+من هم میخوامت مارک ولی یه نگاه بنداز به دوروبرت به نظرت میشه اینجا کاری کرد؟!درضمن هرآن ممکنه یه نفرازدستشویی بیادبیرون

به پشت سرم نگاه کردم که دیدم توی محوطه سرویس های بهداشتی بارهستیم...

قیافم رو مظلوم نشون دادم وتوی چشم هاش زل زدم

_پس زودبریم خونه باشه؟!

پایان فلش بک

+به چی فکر میکنی که اینقدر ذوق زده ای؟!!!

اینقدر غرق توی افکارم بودم که متوجه اومدنش نشده بودم...

صادقانه جوابش رو دادم...

_به دیشب...

ازروی تخت بلند شدم ورفتم سمتش وازگردنش آویزون شدم ولبهاش رو خیلی نرم بوسیدم...

_به اینکه این پسرکوچولو دیشب چقدر هات بود ومردونه باهام برخوردکرد...

دوباره روی پنجه پاهام بلندشدم ولب هاش رو باردیگه با لب هام لمس کردم....

+دیگه درد نداری؟!...

you can kiss away the pain_(توفقط میتونی با یه بوسه تمام دردهامو ازبین ببری)بااون همه نوازش عاشقانت دیگه دردی واسم نمونده...فقط گرسنمه..بریم صبحونه بخوریم؟!(الان پاپا توان با کاچی وبرشدوک واردمیشه:/)

 باهمدیگه واردآشپزخونه شدیم...

من رفتم سمت قهوه ساز ویوگیوم روی صندلی پشت اوپن نشست...

باپیاله قهوه سازرفتم سمت اوپن وهمونطور که فنجون هامون رو پرمیکردم شروع به حرف زدن کردم...

_راستی..اونموقع جه بوم بود که زنگ زد...

بادهن پروچشمهای سوالی بهم نگاه کرد

_دعوتمون کرد برای مهمونی ...امشب

+مهمونی؟!مناسبتش چیه؟!

_مهمونی سوزیه...

یه لحظه ازاینکه اسمش رو  آوردم پشیمون شدم

یوگیوم حتی قبل ازاین هم که من باسوزی  دوست بشم همیشه ازش متنفربود ومیگفت این دختر واسم تداعی کننده شیطانه...

توی اکیپ بزرگ دوست هامون همه عاشق سوزی بودیم به جزیوگیوم وجه بوم

قرمز شدن گوش هاش وسنگین شدن نفس هاش نشون  میداد که عصبی شده...

+آمممم من از قبل قول دادم به مادرم امشب برم خونه...تو دوست داری برو عزیزم

جوری گفت دوست داری برو که کاملا مشخص بود اگه برم به اون مهمونی بعدش خونم گردن خودمه...

_من که بدون تو نمیرم...الانم که دارم بهت میگم به خاطر اصرارهای جه بومه اگرنه بهش گفتم منتظرمون نباشه

+پپوووففف...میریم ولی لطفا از کنارمن تکون نخور مارک هوم؟!نمیخوام مثل دفعه قبل سوء تفاهمی واسم به وجودبیاد...

از حرفش هم ناراحت شدم هم یه جورایی ذوق زده...

حرفش رو باید به پای بی اعتمادیش نسبت به خودم بزارم یا حسادت وغیرت عاشقانش؟!!!!.....

*********************************

*یونگجه

یه باردیگه به دعوت نامه ای که صبح ازسوزی گرفته بودم نگاه کردم...

واقعا نمیدونستم قراره چیکارکنم...

قراره چه بلایی سرخودم وزندگیم و زندگی 2نفر دیگه بیارم...

ایم جه بوم ارزشش رو داره؟!...

این عشق احمقانه ارزشش رو داره؟!...

دعوت نامه رو روی کنسول کنار دستم پرت کردم ...

انگشتم رو روی دکمه سوییچ ماشین فشار دادم...

صدای موتور ماشین بهم فهموند که ماشین روشن شده...

چراغ های جلو ماشین رو روشن کردم....

نورچراغ ها تماما روی ساختمان مقابلم افتاد...

یونگجه توگفتی برای رسیدن به جه بوم حاضری جونتو بدی مگه نه؟!پس برو جه بوم مال توئه

_آره ایم جه بوم مال منه....برای داشتنش هرکاری میکنم...

دوباره ماشین رو خاموش کردم...

نفسم رو بافشاربیرون فرستادم...

داشبرد رو بازکردم و ادکلن بلو  د چنلم رو ازش بیرون کشیدم وگردنم رو باهاش خیس کردم...

دوباره نفسم رو محکم بیرون فرستادم...همیشه وقتی استرس داشتم اینجوری میشدم

درداشبرد رو محکم بستم و همزمان باباز کردن در ماشین دعوتنامه رو ازداخل کنسول ماشین چنگ زدم وازماشین پیاده شدم...

بعداز چک کردن ظاهرم به سمت ساختمون قدم برداشتم...

بعداز گذشتن از سدنگهبانهای ورودی و نشون دادن اینکه ازمهمان ها هستم وارد قسمت داخلی ساختمان شدم....

$میتونم پالتوتون رو واستون نگهدارم آقا؟!

به سمت صدابرگشتم...سرتا پاش رو بررسی کردم...پیشخدمت بود که میخواست پالتوم رو نگهداره...

بالبخندی پالتوی مشکی رنگم  رو که روی کت قرمز رنگی  پوشیده بودم باکمک خود پیشخدمت از تنم درآوردم  وبه دستش دادم

_ممنونم

لبخندی زدوبعداز تعظیم کوتاهی ازم دورشدم

بعدازرفتن پیشخدمت مشغول بررسی اطرافم بودم تا بلکه بتونم یه چهره آشنارو ببینم که...

بالای پله ها دیدمش که خرامان وبا عشوه داشت یکی یکی پله هارو پایین میومد وهرازگاهی باحرکت سرش موهاش رو از شونه ای به شونه ی دیگش منتقل میکرد وبادستش کمی مرتب ترشون میکرد....انگار از اون بالامن رو دید که بالبخند مضحکش بهم خیره شد ودستش رو خیلی نامحسوس واسم تکون داد

بااین حرکتش نگاه خیلی ها روی من سرخورد که مجبورم میکردن یه لبخند زورکی روی لبم بنشونم...

بااشاره دستش به نوازنده ها موزیک سالن قطع شد....

پیشخدمتی با سینی نوشیدنی سمتش رفت...

بالبخندی یکی ازگیلاس هارو برداشت وبه لبش نزدیک کرد...

+اوومممم میتونم الان صحبت کنم؟!همه دارن گوش میدن؟!

نگاهم رو باحرص ازش گرفتم..

مثل شاهزاده هارفتارمیکرد...

+فکر میکنم همتون کنجکاوین بدونین دلیل برگزاری این مهمونی چیه...امشب برای این چنین مهمونی ای رو ترتیب دادم تا یکی از دوستان عزیزم رو که به تازگی از آمریکا برگشته به همتون معرفی کنم...

3تا پله ی باقی مونده رو هم طی کرد ومستقیم سمت من قدم برداشت....صبرکن ببینم الان منظورش از دوست...آهههههه خدای من این دختر دیوونست

+دوست عزیزم یونگجه بعدازسال ها زندگی توی آمریکا بالاخره به کره برگشته...ازش خوب استقبال کنید...

گیلاس شرابش رو دستم دادوبادست دیگش ضربه ای به پشت کمرم زد..

+بریم از نزدیک بادوست های دیگم آشنات کنم...

آروم جوری که فقط خودمون دونفربشنویم گفتم:

_من تاحالا تو عمرم فقط یه سفر4روزه داشتم به نیویورک ....چی چیو بعدازسال ها اقامت توی آمریکا؟!!!

+خفه شو..فقط لبخندبزن وحرفام رو تاییدکن...

همونطور آروم آروم باهم قدم زدیم به سمت جمعیتی که داشتن بلندبلند باهم بگو وبخندمیکردن

****************************************





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 20 دی 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:45 قبل از ظهر
عجیبه یه لحظه فک کردم یونگجه و سونگجه رو قاطی کردم تهش متوجهیدم :)))
چهارشنبه 22 دی 1395 11:33 بعد از ظهر
ااااااااااااه
من هی میخوام این سوزی رو فوش ندم اما نمی شه ایییییییییییش
برم پارت بعدی ببینم چی میشه؟!
yugili یسس
سه شنبه 21 دی 1395 01:26 قبل از ظهر
اگه من جا یونگجه بودم همچین کاری نمیکردم :|
آخه میدونی؟اون که نمیدونه جه بوم دوسش داره یا نه؟!!
اگه مطمئن بود دوسش داره باید اینکارو میکرد
yugili من نیز
آره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.