GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


نظرات زیرپارت2لطفا

25/12/2016

*سونگجه

تمرکزم رو کاملا به صفحه دیجیتالی بالای در معطوف کرده بودم...

دقیقا چندقیقس که این توییم؟!....

ناامیدانه به عدد 7که روی صفحه بود خیره شدم....

هنوز 5طبقه مونده...

.

.

.8

.

.

.

9

هوووفف چراباید خونش آخرین طبقه باشه؟!...

 

.

.

.10

.

.

.

11

.

.

.

12

لبخندی زدم...

برگشتم وبه پشت سرم نگاه کردم...

لبخند امیدوارانه وکیل پارک بیشتر از قبل سرذوقم آورد...

درآسانسورباصدای تق خیلی آرومی باز شد...

وارد راهروی ساختمان شدم ووکیل پارک هم پشت سرم اومد...

*ازاین طرف آقای چویی...واحد571...

سرم رو به نشونه فهمیدن آروم تکون دادم وپشت سرش به سمت در راه افتادم...

یکدفعه حجم عظیمی از استرس وارد بدنم شد...

اگه اون نخواد منو ببینه چی؟!

اصلا من رو یادش هست؟!

13سال گذشته....

وکیل پارک زنگ در ررو فشارداد...

دست هام ناخودآگاه توی هم قفل شدن...

قطره عرق سردی روی تیرک عمودی وسط کمرم راه خودش رو پیداکردو آروم آروم از گردن تاپایین کمرم سرازیر شد....

چشم هام رو روی هم فشار دادم....

دوباره اون حالت های عصبی گذشتم برگشتن...

*اینجا منزل آقای چویی هست؟!

~بله..درسته..ولی شما کی هستین؟!

صدای دخترونه ای که میگفت درست اومدیم کمی....فقط کمی ازاسترسم رو کم کرد...نمیدونم..آه ....نمیدونم شایدهم بیشترش کرد...

هنوز پشت سر وکیل پارک ایستاده بودم....چندان علاقه ای نداشتم تا چشم هام رو باز کنم وصاحب صدای ریزه میزه ودخترونه رو ببینم...

*آممم شما منو نمیشناسین...من وکیل هستم...پارک کانگ سو...با آقای چویی یونگجه قرارملاقات دارم ...برای همین...

دخترک که از صداش ولحن تخسش کاملا مشخص بود که یه دخترنوجوونه با لحن حرصی ای حرف وکیل پارک رو قطع کرد وگفت...

~آآیییششش از دست اون احمق...قرارملاقات تعیین کرده برای کله ی سحر اونوقت عین خرس خوابیده...

میتونین بیاین داخل ومنتظرش باشین تا من بیدارش کنم....

نمیدونم اون دختر کی بود اما حتما رابطه ی خیلی نزدیکی بابرادر من داره...

*سونگجه؟!!!...

باگیجی به وکیل پارک نگاه کردم

*بریم داخل....

دوباره سرم رو تکون دادم وهمراه باهاش رفتم داخل

حالا میتونستم دختررو از پشت سر ببینم...

موهاش رو دوگوشی بسته بود وداشت با حرص قدم برمیداشت وخیلی آروم به کسی بدوبیراه میگفت....که حدس زدم اون شخص باید یونگجه باشه...

باراهنمایی خانم مسنی که از وجناتش مشخص بود که خدمتکاره وارد سالنی شدیم وروی مبل های چرم کرم شکلاتی قشنگی که اونجا بودن نشستیم...

************************

*یونگجه

~چوییییییییییییییییی یونگجهههههههههههههههههه.......ویک آپ مَن(wake up man)یاااا احمق خپلو پاشو دیگهههه...میرم به مهمونات میگم برن ها....

_هاااییششش صدات رو ببُر ساراااا...دیشب دیروقت برگشتم...(از همون مهمونی سوزی دیربرگشته^^)

بابیچارگی التماسش کردم

_لطفا بزار بخوابم...

~تو که دیشب دیربرگشتی نباید قرارملاقاتت رو برای الان تنظیم میکردی پاشوووو

روی پاهام نشسته بود ومشت های سنگینش رو روونه کمرم میکرد...

به زحمت اززیر مشت هاش خودم رو بیرون کشیدم وسرجام نشستم...

_خیله خببب..خفه شو وبرو بیرون الان میام

پتو رو ازروی خودم کنار زدم وپاهام رو از تخت آویزون کردم...

رفتم سمت سرویس اتاق درروباز کردم رفتم داخل...

بااولین مشت آبی که به صورتم پاشیدم تازه میشه گفت خواب ازسرم پرید...

سرم رو بالاآوردم وخیره شدم به عکس خودم توی آینه...

_صبرکن ببینم...من که هیچ قرارملاقاتی نداشتم!!!!!!

باعجله دردستشویی رو باز کردم وسریع ازاتاق زدم بیرون....

_یااااا ساراااااا....چرا گفتی من امروز قرارملاقات دارم من که.....

صدام رو انداخته بودم توی سرم وداشتم بلندبلند باسارا حرف میزدم که بادیدن 2تامرد توی سالن پذیرایی حرفم رو خوردم...

هردوشون ازسر جاشون بلند شدن و چندقدم کوتاهی به سمتم برداشتن...

اما من سرجام ایستاده بودم وبه شخصی خیره بودم که...

خدای من انگار جلوی آینه ایستاده بودم...او...اون ...خود من بودم...

هنوز چشمم به اون پسربود که دستی به سمتم دراز شد...

*سلام آقای چویی...من وکیل پارک هستم...وکیل آقای چویی...

باگیجی دست دراز شدش رو بین دستم گرفتم وبه نرمی فشردمش

_آقای چویی؟!منظورتون آم...پدرم؟!

*آه نه..درواقع آقای چویی سونگجه شخصی که اونجا ایستادن...

دستش رو به سمتی پسری بلندکرد که توی فاصله یکی دومتری من ایستاده بود وبانگرانی ای که توی چشم هاش مشهود بود به من نگاه میکرد...

_منظورتون از...س....سونگجه...

نگاهم رو از مردی که چنددقیقه پیش توضیح داده بودکه وکیله گرفتم وچندقدمی به سمت پسر برداشتم...

ساکت ایستاده بود...

چندقدم دیگه هم برداشتم...اینقدر که بتونم توی آغوش بگیرمش...

_تو سونگجه ی منی؟!آره برادر؟!خودتی؟!...

حس کردم لباسم درست روی سرشونم خیس شده...

سرش رو از روی شونم برداشتم....

داشت گریه میکرد...

بادستهای مردد وچشمهای ناباور تک تک اجزای صورتش رو لمس کردم ودوباره توی بغلم کشیدمش...

خودش بود برادر 2قلوی گم شده من....

***********************************

*سونگجه

خودم رو بیشتر توی آغوشش جا کردم...

تازه فهمیدم دوست داشته شدن یعنی چی....

تازه معنی عشق رو فهمیدم...عشق به برادرم...تنها برادری که 13سال ازدیدنش محروم بودم...

~تباااا...شما دوتا...الان کدومتون یونگجه این؟!

باشنیدن صدای همون دختری که حالا فهمیده بودم اسمش ساراست ازهم جداشدیم

+سارا بیا اینجا...اون....اون سونگجست...برادرمون...باورت میشه که بالاخره پیداش کرده باشیم...

به سمت دختررفت ودستش رو کشیدوباخودش جلوکشیدش...

یعنی این دختر خواهرمونه؟!اما ماکه خواهری نداشتیم...

سارا با کنجکاوی اومدسمتم وبا دستش خیلی آروم صورتم رو لمس کرد...

~وااهه...این خودتوی یونگجه...کاملا شبیه خودته...

+معلومه که شبیهمه اون قل همسان منه...

+هی پسرتونمیخوای حرف بزنی؟!یه چیزی بگو دلم برای صدات تنگ شده...

باشنیدن این حرف دوباره بغض لعنتی اومدونشست توی گلوم

لب هام رو تکون دادم تا حرف بزنم اما صدایی از گلوم بیرون نیومد...

*آقای چویی...باید بگم که برادرتون....

وکیل پارک بود که به زور این جملات رو ادامیکرد...آهی کشید وباصدایی به مراتب آهسته تر ازقبل حرفش رو ادامه داد

*ایشون 13ساله که حرف نزدن...به دلایل نامعلومی قدرت تکلم خودشون رو ازدست دادن....





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 دی 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:56 قبل از ظهر
عییی بابا سارا دیگه کدوم خریه هر چی جک و جــ*ــدس چسبیدن ب اینا خخخ
پس سرکار بودیم تا الان؟ اصن هیشکی حواسش نبود از اول داستان سونگجه جز با خودش با کس دگ حرف نزنه نچ نچ نچ :(((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.