تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep6(p2
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
دوشنبه 27 دی 1395 :: نویسنده : yugili



آنیو آگاسه

1.نظراتتون رو اینجا بزارین لطفا
2.جمعه فیک آپ نشد به خاطر خودشما ونظراتتون که کم بود
3.این قسمت خیلی خودم رو راضی نکرده نمیدونم از نظر شما چطور شده اما باور کنید به خاطر کم شدن نظرات خودتونه من اصلا انرژی نداشتم که خوب بنویسم برخلاف دفعات قبل که ذوق داشتم زودتر حتی آپ کنم
4.سالگرد3سالگی عشقا مبااررکک

*یونگجه

باحرفی که وکیلش زد انگار که سطل آب ویخی رو روی سرم سرازیر کردن...

باهمین چندکلمه فهمیدم که سونگجه 13سال گذشته اوقات خوشی رو نگذرونده...

توی ماشین وکیل پارک نشسته بودیم...

سونگجه کنارمن روی صندلی عقب نشسته بود ودستش رو توی دستم گذاشته بود...

به درخواست اونها داشتم میرفتم تابعدازسال ها مادرم رو ببینم...

_پس تو کرولالی هوم؟!منظورم اینه که نمیتونی حرف بزنی وبشنوی...

میدونستم نمیشنوه اما به هرحال باهاش حرف میزدم...

با علامت سرش که داشت میگفت نه فهمیدم که حرف هام رو شنیده

+...

_پس فقط میشنوی ونمیتونی حرف بزنی؟!...

+....

_دوست داشتم صدات رو بشنوم عزیزم

ماشین جلوی ساختمانی از حرکت ایستاد که باعث شد حرفم قطع بشه

*بفرمایید اینجا محل اقامت مادرتونه...

دل تو دلم نبود تا دوباره چهره زیباش رو ببینم...

اون به ما بدکرده بود اما هرچی هست هنوز مادرمه...

آپارتمان شیک ومجللی بودکه نشون میداداوضاع مالی مادرم حسابی خوبه...

دست تودست برادرم داشتم توی راهرو پشت سر وکیل مادرم قدم برمیداشتم...

در اتاق توسط خدمتکار مقابلم باز شدومن ویونگجه وارد اتاق شدیم....

این زن مادر من بود؟!....چرا اینقدر شکسته شده؟!...همیشه فکر میکردم بدون من وپدرم خوشحاله اما ظاهرش چیز دیگه ای رونشون میداد

~بالاخره بعدازسال ها هردوتون رو کنار هم دیدم...

حتی صدای خسته وچهره شکستش هم نذاشت که ازش گله نکنم...

_چرا برگشتی؟!بعداز این همه سال؟!

~یونگجه...

_اسم منو نیار...

~یونگجه من سرطان خون دارم

_سر...سرطان خون؟!

بااینکه شوکه شده بودم اما چرا...چراباید دلم به حال این زن میسوخت...اون من رو...برادرم ...پدرم رو هممون رو نابود کرد...برادرم به خاطر اون حتی نمیتونه حرف بزنه

_پس به زودی قراره بمیری....نباید برمیگشتی...نباید...تو خیلی وقته برای من مردی مامان...

~به خاطر خودم اینجا نیستم یونگجه...به خاطر برادرته که اینجام...

17ژانویه2017

درست 3روزه که از مرگ مادرم میگذره...

بلافاصله بعداز پیداشدن سونگجه پدرم موافقت کرد که برای هردومون خونه مستقلی بگیره تا دونفری باهم زندگی کنیم...هنوز برای سونگجه سخت بود زندگی کردن باهمسر پدرم وسارا خواهرمون...

سرمیز ناهار کنار هم نشسته بودیم ومشغول خوردن ناهار بودیم که گوشیم زنگ خورد...

شمارش رو نگاه کردم...

دوباره سوزی...

 جواب دادم....

*من جای تو بودم الان 6بار با یوگیوم خوابیده بودم...

_یاااا نونا فکر نمیکنی به عنوان یه دختر زیادی داری بی پرده حرف میزنی؟!

*بی پرده حرف میزنم چون عصبیم...من منتظر تو نشستم تا یه اقدامی بکنی ولی توی...هوووفففف چویی یونگجه دست بجنبون تا جه بوم نپریده...

حرفش رو که زد بدون اینکه خداحافظی کنه گوشی رو قطع کرد...

منظورش از پریدن جه بوم چی بود؟!

همونجور که گوشی توی دستم بود بدون تامل یه تکست برای یوگیوم زدم:سلام یوگیوم شی...منم یونگجه...امیدوارم که منو به خاطر داشته باشی...میتونم امروز ببینمت؟!کار خیلی مهمی باهات دارم...

به دقیقه نکشید که جواب داد

:سلام هیونگ...معلومه که فراموشت نکردم....البته امروز سرم خلوته...بگو کجا وچه موقع خودم رو میرسونم...

لبخندی زدم وسریع براش آدرس یه جایی رو فرستادم وازش خواستم که ساعت 7شب اونجا باشه...

****************************

*یوگیوم

ازسالن که بیرون زدم مستقیم رفتم به طرف آدرسی که یونگجه واسم فرستاده بود.کنجکاو بودم بدونم که کارمهمش بامن چی میتونه باشه

آدرس برای یه کافی شاپ بود...

وقتی رسیدم دیدمش که پشت میزی منتظر من نشسته...

_آنیو...

باصدای من سرش رو از توی گوشیش بیرون آورد

+اوه یوگیوم شی رسیدی؟!..بشین...

سری تکون دادم و روبروش نشستم

چندثانیه بعد گارسون با دوتا کاپ چاکلت شیک سمتمون اومد...

_اوه هیونگ از کجا میدونستی که من عاشق این شیکم؟!...

+اوه خوشت میادازش؟!من همینجوری سفارش دادم

خندیدم و کمی از شیک شکلاتیم رو خوردم...

+یوگیوم شی ازت خواستم بیای اینجا چون ازت یه خواهشی داشتم...

_خواهش؟!بگومیشنوم هیونگ...

+اولیش اینکه اینقد منو هیونگ صدانزن راحت نیستم...فقط اسمم رو صدابزن

_قبوله(باخنده)

خندید...خنده هایی که از همون اول هم من رو تحت تاثیر قراردادن...خیلی خوب میخندید...(خنده های سان شاینمون منبع انرژی ما آگاسه هاس^^)

+تو آموزشگاه رقص داری نه؟!

_آره...تعریف از خودم نباشه..اما بهترین آکادمی دنس کره آکادمیه mk(مخفف اسم مارک mkهست که یوگیوم به خاطر عشقش به ماکو اسمشو گذاشته روی کمپانیش^^)

+تعریفش رو زیادشنیدم...

_توی آمریکا؟!!!

+آم...خب من زیاد اخبار کره رو دنبال میکردم...

 

_آهان...

+میخوام رقصیدن رو شروع کنم...به یه مربی خوب نیاز دارم...

همونطور که مایع خوشمزه شکلاتی رو از گلوم پایین میفرستادم گفتم

_جکسون....اونشب توی مهمونی بود...اون بهترین مربی آکادمیه...مربی افراد آماتوره....

+آم خب مشکل همینجاست...من میخوام مربیم تو باشی

_خب راستش من فقط به افراد خاص آموزش میدم...من به طور خصوصی به بازیگرها وآیدل ها و رقصنده های خاص حرفه ای آموزش میدم....جکسون بهترینه مطمئن باش ....

+من نمیگم اون بده اما برای خودم دلیلی دارم که میخوام توآموزشم بدی...فکر میکردم من رو به عنوان دوست خوت پذیرفتی که این درخواست کوچیکو قبول کنی...

_آه یونگجه هیونگ...هوووففف پسر من رو توی موقعیت بدی قرار دادی...خیله خب قبول ولی من فقط ازساعت 8به بعد وقت خالی دارم مشکلی که نداری؟!

+معلومه که نه..این عالیه...میشه ازهمین امشب شروع کنیم؟!من ساک لباسم رو هم آوردم...

این رو که گفت کیف چرمش رو از زیر میز بیرون کشید وباهمون خندش به من نشونش داد

**************************************

*مارک

*دستگاه مشترک مورد نظر شما خاموش میباشد...

این دفعه 17امی بود که داشتم بهش زنگ میزدم ومنشی اپراتور میگفت گوشیش خاموشه...

دلم شور میزدوبدجوری نگرانش شده بودم...

سابقه نداشته هیچوقت دیر بیاد خونه...

حتی وقتی به جکسون زنگ زدم گفت همون ساعت 6از آکادمی بیرون رفته...

صدای فعال شدن رمز دیجیتالی در باعث شد با عجله برم سمت در...

خودش بود که از در اومد داخل...

_هیچ معلوم هست کجا میری وکجا میای؟!ازت توقع ندارم به من بگی که کجا میری ولی حداقل بگو دیرمیای که نگرانت نشم...

+سلام...

دستم رو به معنی برو بابا توی هوا واسش تکون دادم وپشتم رو بهش کردم و دوباره برگشتم توی آشپزخونه...

روبه روی یخچال ایستاده بودم وداشتم سعی میکردم ازبطری آب رو توی لیوانم بریزم...

+گوشیم یکدفعه خاموش شد شارژر هم نداشتم...توی آکادمی بودم...

دست هاش رو از پشت دور کمرم حلقه کرده بود وسرش رو روی شونم گذاشته بود وزیر گوشم حرف میزد...

پوزخندی زدم...

_جکسون که میگفت ساعت 6رفتی از آکادمی...

+آره ولی ساعت 8دوباره برگشتم....یه هنرجوی جدید دارم...

همونطور که توی بغلش بودم به سمتش چرخیدم...

_هنرجو؟!

+هوم...میشناسیش...یونگجه...

عصبانیتم با شنیدن اسم اون آدم بیشتر شد...نمیدونم چرا ولی اصلا حس خوبی از صمیمیت بینشون نداشتم....

_تو بهش رقص یادمیدی؟!

ازم جداشد ورفت روی میز نشست و همونطور که یه سیب برمیداشت گفت

+آره...هنرجوی مخصوصه...ازم درخواست کرد خودم بهش آموزش بدم من هم گفتم از 8به بعد بهش یاد میدم...

_خوبه...

این رو که گفتم ازآشپزخونه بیرون اومدم وخودم رو روی کاناپه جلوی تلویزیون پرت کردم...

یه حسی بهم میگفت نباید بزارم بیشتر ازاین بااون پسر صمیمی بشه...نباید...

******************************

 

 

 

پایان قسمت ششم





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 03:03 قبل از ظهر
یاااا این نامردیه سوزی داره یونگجه ی مارو ع راه بدر میکنه وگنه یونگجه ک دو ب هم زن نبود ... ای بابا...دوز ندارم بینشون دعوا بیفته عی خیدا TT
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:43 قبل از ظهر
مارک حست کاملا درست میگه پس تا دیر نشده زود جلوشو بگیر عسلم
با اینکه مارکسون شیپرم ولی مارک و یوگی هم خیلی خوبن
اونجا ک مارک با حرص حرف میزد ته خنده بود
لیلی نمیشه نقش جک رو پررنگ تر کنی؟پلیییییییییییییییز
yugili
نمیشه این کاپلو دوست نداشت

دلم میخوادنقش همشون پررنگ باشه چون خودم همشونو میلاوم ولی نمیشه متاسفانه به هرحال تاجایی که بتونم توی متن یه جوری جاش میدم
پنجشنبه 30 دی 1395 06:44 قبل از ظهر
دو قلوینننننن
آقا این قضیه مشکل ساز نشه یهو !!!
سوری پوروووو هی روتو برم
خیلی عجیبه کارای یونگجه چرا خود یوگیوم شک نمیکنه ؟! شاید چون بچه خیلی مهربونیه ... عزیزم
مدسی که آپ میکنی دستت طلا
yugili

خیلی پرروشده
بس که سادست...یونگجه هم همینطور سادس بچم
فدات
چهارشنبه 29 دی 1395 02:21 قبل از ظهر
الهی من فدای حسودیای مارک بشم
یوگیومی حواست باشه مارک دل نداره نشکنیش
یوگمارک خیلی گوگول میشن
yugili
هعییی سرنوشت عجیب وغریبی دارن این دوتا
خیلی زیاد
سه شنبه 28 دی 1395 03:23 بعد از ظهر
وواااو سو آمیزینگ
کی فکرشو میکرد با خوندن صحنه ی بغل اون دوتا من طرفدار کاپ 2یونگجه شم
خو ناز بود دیه
آقا نمیشه که یونگجه به یوگیوم نزدیک شه که از این راه به جی بی برسه. فقط رابطه اون دوتا بیچاره خراب میشه ایییییش سوزی *** فحشو آزاد بذار که خسته شدم اینقدر سانسوری فحش دادم
عاولیییی بیود
yugili تکیه کلام عشق جانم
ای جااانن چه کاپی

نیشه دیه
آزاده آزاده راحت باش خواستی خودمم کمکت فوش میدم
مرسی عزیزم
سه شنبه 28 دی 1395 02:50 بعد از ظهر
عالی بود مث همیشه
yugili ممنونم ازت
سه شنبه 28 دی 1395 01:44 بعد از ظهر
یونگجه تورو خدا بی خیال رابطه این دوتا شو
اوخی اسم مارکو گذاشته
سونگجه نمیتونه حرف بزنه
yugili وااییی نگووو دست رو دلمم نززااررر من میمیرم اگه یوگمارک جدابشن ازهم
خودم داشتم بهش فکر میکردم ذوق مرگ بودم
سه شنبه 28 دی 1395 10:53 قبل از ظهر
وایییییی مثل همیشه عالییییییی فقط توروخدا دوجه رو زود بهم برسون دارم میمیرم
و اینکه خیلی خوبه که یونگجه به داداشش رسید خیلی لحظه خوب بود وقتی همدیگرو بغل کردن
yugili میرسن نگران نباش
سه شنبه 28 دی 1395 10:05 قبل از ظهر
yugili
سه شنبه 28 دی 1395 08:57 قبل از ظهر
مرسیییی منتظر قسمت بعدم زود بذار
yugili ممنونم ازتو
چشم جمعه قسمت بعدآپ میشه
سه شنبه 28 دی 1395 01:02 قبل از ظهر
من همونیم که با اسم یونگجه نظر میدادم. هرروز چک میکردم بذاری نامرد.عالی بود.هوای سان شاینامو داشته باش.به اون مارکم بگو با پسرم کاری نداشته باش
yugili عزیزم ببخشید شرمنده شماهایی میشم که نظر میزارین ببخشید

یونگجه داداش عخشه
نمیتونه کاریش داشته باشه بچم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :