تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep7
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : yugili

اینکه میگن هرسال دریغ از پارسال واسه نظرات فیک من ساختن
هرقسمت نظرا کمتر میشه لااقل بگید مشکل چیه تا فیک رو درست کنم 
ببخشید اینبار وقت نکردم پوستر بهتری درست کنم خیلی هم کم نوشتم 

*مارک

دستش با سیب قرمزی که توی دستش بود اومد درست جلوی صورتم

با دستم مچ دستش رو گرفتم ودستش رو پایین آوردم...

_دارم تلویزیون میبینم...

+خب ببین وسیب بخور...

_نمیخوام...

+چون قهری نمیخوای؟!...یا دوست نداری؟!...

نباید بیشتر از این قضیه رو کشش میدادم...خوب اخلاق های یوگیوم رو میشناسم اگه باهاش لجبازی کنم...صدبار بیشتر باهام لجبازی میکنه....

_ازاونی میخوام که خودت داری میخوری...

خنده ی شیرینی کرد و سیب گاز زده شدش رو جلوی دهنم گرفت...

دندون هام رو روی قسمتی از سیب که قبلا گاز زده شده بود گذاشتم....

چشم هام رو بستم...

حس طعم شیرین لب هاش حتی به این شکل غیر مستقیم هم لذت بخشه...

آروم دندون هام رو فشار دادم وگازی از سیب گرفتم و توی دهنم مشغول مزه مزه کردن طعم خوشمزه سیب با عصاره لب های عشقم شدم...

با حس سوزش خفیفی روی گونم چشم هام رو باز کردم که دیدم یوگیوم روی صورتم خم شده و داره گونه سمت راستم رو گاز میگیره...

محتویات داخل دهنم رو آروم قورت دادم ...

سرم رو توی گودی گردن بلندومردونش فرو کردم واین بار به جای سیب از طعم بی نظیر پوست گردنش لذت بردم...

****************************

*جه بوم

چشم هام رو میبندم تصویرش جلوی چشم هامه...بازشون میکنم بازم تصویرش...

لعنتی چه مرگم شده که دائما دارم به اون فکر میکنم!!!!!!

اون چشم ها...خنده ها...

باخودم گفتم شاید اگر ببینمش بتونم از فکرش بیرون بیام....هوم؟!

از روی تخت بلند شدم وهمونطور که تیشرتم رو میپوشیدم با قدم های آروم از اتاق رفتم بیرون...

_نونا...

در اتاقش رو چندبار زدم...

دراتاقش باز شد...

*هوم چیه؟!

_یه خواهشی ازت دارم..

*ازمن؟!

_آره...آم...اون دوستت چویی یونگجه...شمارش رو میدی بهم؟!

*شماره یونگجه رو؟!برای چی؟

_لازمش دارم

*خیله خب بزار گوشیمو بیارمش...

برگشت داخل اتاقش و من هم پشت سرش رفتم داخل اتاق...

************************

*سوزی

از همون شب مهمونی....از اون نگاه ها...فهمیده بودم که جه بوم یه حسی نسبت به یونگجه داره....

اما نباید میذاشتم اتفاقی بینشون بیفته اگرنه کل نقشم نقش برآب میشد...

حالا هم که شماره اون لعنتی رو ازم میخواست...

هوووففف چیکار باید میکردم؟!

گوشی رو از روی پاتختی سفید رنگم برداشتم و شماره رو واسش خوندم و اون داشت روی گوشیش تایپش میکرد...

گوشی رو دم گوشش گرفت واز اتاق بیرون رفت...

شنیدم که برای 3ساعت دیگه باهاش قرار ملاقات گذاشت...

دستم ناخودآگاه لای موهام کشیده شدو چندبار به موهام چنگ زدم....

باید یه غلطی بکنم تا این ملاقات کوفتی به هم بخوره....

از اتاق رفتم بیرون...

_جه بوم...

هنوز کامل داخل اتاق خودش نشده بود که به سمتم برگشت...

+بله؟!...

_آممم....میشه بیای باهم بریم بار؟!

+من باهات بیام؟!

_آره دیگه...خودم تنهام

+من قرار ملاقات دارم....

_شنیدم ولی اون برای 3ساعت دیگست...الان تااونموقع که بیکاری...

پوفی کشید وگفت

+خیله خب آماده شو... نمیخوام بعدا مورد سرزنش پدرقراربگیرم...منم میرم لباس بپوشم...

باشه ای گفتم وبرگشتم توی اتاق خودم...

+هه امشب اینقدر قراره مست بشی که قرارت رو بااون پسر کوچولو فراموش کنی برادر...

*****************************

*یونگجه

دم در کمپانی یوگیوم ایستاده بودم....قبل از اینکه تمرین رو بایوگیوم شروع کنم جه بوم گفته بود میخواد من رو ببینه ومن گفته بودم که اینجا منتظرش میمونم...تقریبا نیم ساعت از وقتی که بهش گفته بودم گذشته...

*یونگجه هیونگ بیا من میرسونمت این وقت شب اینجا ایستادن خطرناکه...

_آه نه ممنون یوگیوم یه نفر قراره بیاد دنبالم...

*خیله خب پس همینجا کنارت میمونم تا بیادش....

_نه نه باور کن لازم نیست....درضمن قبلا گفتی که مارک خبر نداره که اینجایی..زودتر برو خونه نمیخوام به خاطر من اونو نگران خودت کنی...

*هوووففف خیلی لجبازی....باشه پس من رفتم...مراقب خودت باش...

دستی روی شونم کشید وازم جداشدوسمت ماشینش رفت...

بعداز چند ثانیه کاملا خودش وماشینش از توی محدوده دیدم محو شدن...

+چویی یونگجه؟!

با شنیدن صدای عجیب وغریب یه نفر که دقیقا ازپشت سرم میومد با ترس به سمت عقب برگشتم که...

_آه چینجا...جه بوم شی منو ترسوندی!!!!!!

خنده ای کرد ودستش رو دور بازوم پیچوند...

+اوه عزیزم...چقد دل نازکی...

از لحن حرف زدنش تعجب کردم...

_تومستی جه بوم شی؟!

+آنیی...من مست نیستم....بیا بریم تو ماشینم حتما سردته...

ازاونجایی که به طرز وحشتناکی هواسرد بود همونطور که دستش دوربازوم بود دنبالش رفتم سمت ماشینش...

درروباز کرد وتقریبا میشه گفت منو هل داد داخل ماشین...

خواستم اعتراض کنم که دیدم خودش تلوتلو خوران داره میره سمت در مخالف...

درروباز کرد وداخل ماشین نشست...

_گواهینامت رو ازت میگیرن...

+هوم؟!!!...

_نباید وقتی اینقدر مستی پشت فرمون بشینی جه بوم شی...

+راست میگی پس تو بیا جای من بشین...میریم یه جایی باهم صحبت میکنیم...

هوفی ازسر کلافگی کشیدم ودرطرف خودم روباز کردم وپیاده شدم...

خودم رو سریع به سمت دیگه ماشین رسوندم وجام رو باهاش جابه جا کردم...

نمیفهمم وقتی اینقدر مسته چرا باید بامن قرارملاقات بزاره....

چنددقیقه ای بودکه راه افتاده بودیم وبی هدف وبدون مقصد داشتم رانندگی میکردم...

_جه بوم شی کجا بایدبرم...؟؟!!

این رو که گفتم سرم رو به طرفش برگردوندم که دیدم سرش رو به شیشه چسبونده وخوابیده...

دلم نمیومد بیدارش کنم اما مجبوربودم...

دستم رو از فرمون جداکردم وبه شونش زدم...

چندبار آروم صداش زدم وهمزمان کمی تکونش دادم که بالاخره از خواب بیدارشد....

+جه بوم شی چنددقیقه ایه که توی راهیم باید کجابرم؟!

_آپارتمان خودم همین اطرافه...برو خیابون دوکساندونگ-گیل(اسم یکی از مناطق مرفه نشینشونه^^)

باآدرس دادن های جه بوم بالاخره بعداز چنددقیقه رسیدیم به آپارتمانش....

حالش خیلی مساعد نبود برای همین کمکش کردم وباهم وارد خونش شدیم...

همونطور که مشغول ور رفتن با دکمه های پیرهنش بود رفت وروی مبل ها نشست...

+ببخشید که خیلی روبه راه نیستم...آم توی یخچال همه چیز هست ازخودت پذیرایی کن...

تشکر کردم ورفتم کنارش نشستم...

نگاهی به ساعت روی دستم انداختم....ساعت 1شب بود باید زودتر میرفتم خونه...

_آم میشه بگی باهام چیکار داشتی جه بوم شی؟!

+کار خاصی نداشتم فقط خواستم باهم نوشیدنی ای چیزی بخوریم...

بااین حرفش انگار دود از سرم بلند شد...

این همه معطلش شده بودم....هووففف به هر حال همین که دیدمش هم خیلیه...

از جاش بلند شد ورفت سمت بار کوچیکی که کنار پذیرایی بود...

+چی میخوری؟!

_یه چیزی که الکلش کم باشه..لطفا...

+خوبه...برای من هم همون خوبه...

دوتا گیلاس پر کردوسمتم اومد....

برعکس من انگار خیلی گرمش بود دونه های عرق که روی سینش بود اینجور نشون میدادن...

حالا من هم حس میکردم داره گرمم میشه...

نگاهم رو از سینه ی برهنش گرفتم وسرم رو پایین انداختم...

اومد وروی دسته ی مبل که درست چسبیده به من بود نشست ویکی از گیلاس هارو سمتم گرفت...

سرم روبلندکردم وگیلاس رو از دستش گرفتم...

_ممنون.....

نگاهش جوری بودکه نمیتونستم نگاهم رو ازش بگیرم...

چشماش...نگاهش...داشت تمام وجودم رو ذوب میکرد....این اولین بارم بود که اینقدر بهش نزدیک بودم...خدای من اینجورکه قلبم داره وحشیانه میتپه حتما الان دستم واسش رو میشه...

+میدونی...تو خیلی زیبایی...بی نقصی...تاحالا حتی دختری به زیبایی تو ندیدم...

صداش به خاطر مست بودنش دورگه وخشن بود اما دل من نمیخواست باورکنه به خاطر مستیشه...دلم میخواست باور کنه حالش به خاطر دیدن من خراب شده...

لب پایینم رو گاز آرومی گرفتم

_تا حالا کسی نگفته بود که من خوشگلم...

+شاید چون تاحالا کسی مثل من بهت نگاه نکرده...

این دیگه واسم زیادی بود...دیگه داشت بدجوری دیوونم میکرد...

نمیدونم من داشتم به اون نزدیک میشدم یااون به من فقط میدونم فاصلمون هر لحظه داشت کم وکمتر میشد تااینکه....

,,بوممممببب,,خودم به وضوح صدای منفجر شدن قلبم رو شنیدم...از درد... ازلذت....از هرچیزی که بود پلک هام روی هم خوابیدن ولب هام مشغول مزه کردن اون طعم خاص وبی نظیر شدن....همیشه توی خیالم این لحظه رو تصور میکردم....لحظه ای که ایم جه بوم مال من بشه ومن باحرارت این چنینی لبهاش رو مک بزنم.......

************

پایان قسمت هفتم





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 03:09 قبل از ظهر
منه خرو بگو دلم برا سوزی سوخت فازش چیه خدایی اه اه... الان جه بومو برد مس.ت کرد ک چ...بدتر شد که خخخ...بچم یونگجه سکته کرد *-*
پنجشنبه 19 اسفند 1395 08:42 بعد از ظهر
O.M.G
واااااآااااااااااااای دوجه ایز ریل
yugili
چهارشنبه 6 بهمن 1395 04:55 بعد از ظهر
O.M.G
واااااآااااااااااااای دوجه ایز ریل
yugili
چهارشنبه 6 بهمن 1395 03:59 بعد از ظهر
خیلیییییییی خوب بود فقط یکم زود داری تمومش میکنیا
yugili کی گفته داره تموم میشه؟!
چهارشنبه 6 بهمن 1395 01:22 بعد از ظهر
ای ژااااان
اصا کم بودنش به چشم اومد ناجور
به جاهای خوبش که میرسه کم مینویسی
من به همین راضیم هر میخواد تاپ باشه ... والا
این سوزی ... ی چیزی بهش میگم ها حسود بدبخت چشم نداره ببینه . خل به جای اینکه از هم دورشون کنه داره بهم نزدیکشون میکنه
زیاد بنویس خیلی دوسش دارم خیلی خوبه
مرسی که آپش میکنی دستت طلا
yugili


هوم
چشم جبران میکنم
فدای تو
یکشنبه 3 بهمن 1395 02:36 قبل از ظهر
واسه همینه میگم مارک تاپ دیگه
آخه همیشه زیره گفتم یه تنوعی میشه
yugili تووانشات یوگمارکی که نوشتم مارک تاپ بودالبته
یکشنبه 3 بهمن 1395 01:00 قبل از ظهر
به سوزی هم میگن خواهر؟
چجوری از دستش در رفت؟
حالا بین این همه آدم فرررررت باید عاشق مارک میشد؟
لیلی من مارک تاپ میخوام
مارک تاپ بنویس لدفن
yugili چه بگویم والا
میگم توقسمت بعد
باهم بودن خوب قبلا
مارک تاپ؟!یوگیوم بااون قدوهیکل بره زیر مارک؟!!!!!
ولی چشم رسیدگی میشه
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:57 قبل از ظهر
هوووفففففف حتما جه بوم فردا صب هیچی یادش نمیاد نه؟
yugili نیدونم
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:55 قبل از ظهر
وااااااااااای پاچییییییییییدمممممممممممممممممممممممممممممممممبرنامه ی هارد کری رو دیدی؟اونجا که رفته بودن گواهینامه بگیرنیونگجه حتی بلد نبود ماشین رو راه بندازههههعزییییییییییییییییزممممم
اونجا ک جه بوم مست بود و یونگجه جاش پشت فرمون نشست صحنه ای ک تو هاردکری یونگجه پشت ماشین بود و گیج شده بود یادم اومد ینی مرررررررررردمااااااااا
فداش شم ک هنوز گواهینامه نداره
yugili واایییییییی خودمم موقع نوشتن یاد اون افتاده بودم قیافه کیوتش وقتی ردشد
شنبه 2 بهمن 1395 08:38 بعد از ظهر
عههه اخ جون اخ جون
دوجهههههههمییییسی عالی بوددد
yugili
تچکرر
شنبه 2 بهمن 1395 06:33 بعد از ظهر
جووووووووون به گردن یوگیوم
جون به لبای دوجه
خووووووووووبه
سعی میکنم ب دختره فک نکنم
yugili چشاتو درویش کنهیز گردن ایزماین


شنبه 2 بهمن 1395 01:50 بعد از ظهر
wow so amazing
عالی بووووووووووووود
ولی کم بوووووووووود دیگه نیازی نیست یوگ مارک از هم جدا شن.دوجه از مای لااااااااااااو
yugili
میسی
نظرات کم بودن اگرنه دوست داشتم بیشتربنویسم
زودقضاوت نکنهیچی معلوم نیست هنوز
جمعه 1 بهمن 1395 10:24 بعد از ظهر
yugili
جمعه 1 بهمن 1395 09:43 بعد از ظهر
واییی یوگیوم لپه مارکیو گاز گرفت
چرا گوگولن
yugili
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :