GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نظرتون رو لطفا درمورد پوستر بگین میخوام همینو ثابت بزارم دیگه تغییرش ندم خوبه آیا؟واینکه لطفا صحنه ودیالوگ برتربهم بگین
ممنون ازهمه کسایی که همراهی میکنن

*یونگجه

سروصداهای مزاحمی که دوروبرم بود اجازه نمیدادن که درست بخوابم....

لابد دوباره سارا اومده توی اتاقم...

خواستم اعتراض کنم وبهش بدوبیراه بگم که یادم اومد خیلی وقته من باسونگجه تنها زندگی میکنم ودیشب...دیشب من خونه نرفته بودم....

چشم هام رو ناگهانی باز کردم....

با دستم به ملحفه ی تخت چنگ زدم تابتونم از جام بلندبشم...

کمرم وزیرشکمم تقریبا تمام وجودم بدجوری درد میکرد...

بالاخره تونستم روی تخت بشینم...

با چشمم دنبال جه بوم گشتم ....

+بالاخره بیدارشدی؟!

حوله ی سفیدرنگی تنش بود وجلوی کمدلباس هاش پشت به من ایستاده بود وداشت لباس هاش رو بررسی میکرد...

_صب....صبح بخیر...

آروم به سمتم برگشت

نگاهش هیچ حس خوبی بهم القا نمیکرد...سردوبی روح....حتی صداش هم....

+صبح بخیر...من باصدای گوشیت بیدارشدم...کلی زنگ خوردوکلی هم پیام واست اومده...

_آه..آره خب شاید چون دیشب خونه نرفتم بقیه نگرانم شدن...

اومدولبه ی تخت نشست چنددست لباس روباگیره کنارش روی تخت انداخت ویه حوله هم روی لباس ها...

+هرکدومو که خواستی بپوش اینم حوله ی حمام...وان حمام هم حاضره...میرم بیرون از اتاق که راحت باشی...

_ممنون

اونقدر آروم گفتم که شک داشتم شنیده یانه...

منتظرشدم تاازاتاق بیرون بره....

بلندشدم وبا هزارزحمت خودم روبه حمام رسوندم...دیشب خیلی باهام خشن برخوردکرده بود...باید میدونستم که امروز بایدحسابی دردبکشم....

آهسته خودم رو داخل وان کشیدم...عطر گل رز فرانسوی داخل حمام پیچیده بود که استشمامش باعث القا شدن آرامش عجیبی میشد...

چشم هام روبستم وسعی کردم بابوییدن عطر داخل حمام وفکر به لحظات فوق العادم کنار جه بوم از لحظاتم لذت ببرم...

اما یه چیزایی داشتن اذیتم میکردن...یادآوری نگاه ولحن سردش...رسمی حرف زدنش...

توقع داشتم توی گرمای آغوشش ازخواب بیدار بشم اما....

سرم رو به طرفین تکون دادم تا افکاربدرو ازذهنم دورکنم...

باید امیدوارمیبودم به چندلحظه بعد...

آب گرم کمی از درد بدنم رو تسلی داده بود...

ازحمام بیرون رفتم و یک دست ازلباس هایی روکه جه بوم واسم گذاشته بود روی تخت روتنم کردم و همونجا لبه ی تخت نشستم....

تردید داشتم وخجالت زده بودم نمیتونستم باپای خودم ازاتاق بیرون برم...

در بسته اتاق به صدادراومد....

+یونگجه ازحمام بیرون اومدی؟!

_آ..آره...الان میام...

+بیا صبحونه رو حاضرکردم...

نفسی گرفتم وبلندشدم ورفتم سمت در..آهسته بازش کردم وازاتاق رفتم بیرون....

+بیا اینجا...

توی آشپزخونه ایستاده بود....

سری تکون دادم ورفتم سمتش..

صندلی رو واسم عقب کشید تا بتونم راحت بشینم بااین حال به خاطر دردی که داشتم نتونستم خیلی راحت بشینم....

روی صندلی کنارم نشست....

+متاسفم...حتما خیلی درد داری....

چیزی نگفتم....درواقع حرفی برای گفتن نداشتم...

نون تستی روبرداشت وباچاقو روش کره مالید....

بی حرکت نشسته بودم وخیره به حرکاتش...اما فکرم جای دیگه ای بود...

+هی دستم خشک شد...

_چ..چی؟!

با تعجب نگاهش کردم

+برای تولقمه گرفتم...

نون رو ازدستش گرفتم وزیرلب تشکر کردم...

دست هاش رو چندبار به هم زد وصندلیش رو عقب کشیدوازجاش بلندشد...

+میرم لباس بپوشم...بعدش میرسونمت خونه....

میرسوندم خونه؟!!!

لقمه ای که توی دستم بود رو دوباره برگردوندم توی بشقاب روی میز

داشت منواز خونه بیرون میکرد....این رفتاراش...خدای من....منِ احمق دیشب چه فکری باخودم کردم....یونگجه تو یه احمقی...

سرم یکدفعه گیج رفت....

یه چیزی داشت زیردلم میزد ....خوشبختانه معدم خالی بوداگرنه....

دستم روبه لبه میز گرفتم تابتونم از جام بلند بشم...

رفتم دم دراتاق خواب...

تقه ای به درزدم....

دستم رو به دیوار کنار در گرفته بودم که نیوفتم...

درباز شد...

+یو..یونگجه حالت خوبه؟!

_آره...گوشیم...میشه گوشیمو بدی؟!

+خیله خب...

باقدم های سریع از در دور شد...

خیلی داشتم مقاومت میکردم تاروی زمین سقوط نکنم...

+بیا واست آوردمش...مطمئنی حالت خوبه؟!

_آره..ممنون...میخوام برم...

از دیوار جداشدم ....قدم اولی رو برداشتم اما دومی...

+یاااا...

دستم توسط جه بوم کشیده شدوتوی بغلش افتادم...

+گفتم که خودم میبرمت...قبلشم میریم بیمارستان حالت اصلا خوب نیست...اگه خورده بودی زمین...هووففف نمیخوام خونت بیفته گردنم پسرجون

پوزخند صداداری زدم...نگران خودشه نه حال خراب من....

دستم رو به زور ازتوی دستش بیرون کشیدم...اینبارخودم رومحکم گرفتم تامبادا روی زمین بیفتم...

_خودم میتونم برم ممنون....

نمیخواستم اینقدر ملایم باشم...الا باید ازش طلبکار میشدم که ازم استفاده کرده وحالا اینجوری داره دورم میندازه...اما مگه خودم بهش اجازه نداده بودم؟!!مگه خودم نخواسته بودم باهام باشه؟!...

قطره اشک مزاحمی روی گونم چکید ...با عصبانیت بادستم پسش زدم....

تقریبا به در خروجی رسیده بودم...

+خیله خب خودت برو فقط خواستم برسونمت که .....به هرحال مهم نیست....اما قبلش یه چیزو باید بهت بگم بعدبرو....

سرجام ایستادم تا حرفش رو بشنوم

+درمورد...درمورد دیشب...خوب امیدوارم فراموشش کنی...من مست بودم وخوب میدونی که چی میگم؟!خودمم نمیدونم چرا دیشب اونقدر بی عقلی کردم...شاید چون خیلی وقته که بادختری نبودم....

باهر کلمش داشت بیشتر از قبل حالمو خراب میکرد...برای اینکه دیگه ادامه نده گفتم...

_فراموشش میکنم...خداحافظ...

خودم رو هرجوری که بود به دررسوندم....فقط باید ازاون خونه لعنتی بیرون میرفتم...

این همون جه بومی بود که من عاشقش بودم؟!....یه آدم سواستفاده گرعوضی؟؟؟!!

دم در آسانسور رسیدم دکمش رو فشاردادم و گوشیم رو جلوم گرفتم...

حالم خوب نبود باید به یه نفرمیگفتم بیاداینجا دنبالم...

اماکی؟!!!

دستم همینجور روی صفحه گوشی حرکت میکرد...

باید ب کی خبرمیدادم اونم بااین اوضاع ضایع جسمی؟!

دستم برای لحظه ای روی شماره ای ایستاد

تنها کسی بود که در حال حاضر میتونست بهم کمک کنه

*******************

*یوگیوم

_ممممممم...

بی حرکت کنار دیوار ایستاده بودوفقط دستهاش توی موهام حرکت میکردن....

وقتی داشت بااون جدیت موهام رو سشوار میکشید حس کردم که چقدر این قیافه خوردنیه...

لب پایینش رو بین لبهام گرفته بودم وباولع میمکیدم...

گوشیم داشت همینجور زنگ میخورد اما دلم نمیومد از لبهای مارک بگذرم و گوشیمو جواب بدم...

دست مارک از توی موهام کنده شد...

یکدفعه ازم جداشد وگوشیم رو جلوم گرفت

+جواب بده...من همینجام...

این روکه گفت چشمکی زد و نشست روی میز...

یونگجه هیونگ بود...تعجب کردم...ساعت 11صبح بود تازه....

_یوبسئو؟!

*یوگیومااا

صداش جوری بود که یه لحظه منوترسوند

_الو هیونگ...

*یوگیوما م..من...الان بهت نیاز دارم...

تعجبم بیشتر شد ماهنوز اونقدرباهم صمیمی نبودیم که بخواد....اما صداش....معلوم بود حالش بده...یادم اومد دیشب همونجور رهاش کردم دم درکمپانی....نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه....

_هیونگ چراحرف نمیزنی؟!چیزی شده؟!داری نگرانم میکنی...

*بیا پیشم لطفا...

_کجا بیام؟خوبی هیونگ؟!

*خونه جه بومم بیا اونجا...اصلا خوب نیستم

_جه بوم؟!!!!!!!!آپارتمان خودش؟!

*آره...

برای یه لحظه شوکه شدم اون خونه جایی نبود که جه بوم همیشه بره وهرکسی روهم باخودش ببره اونجا....فقط مواقعی که...خدای من امکان نداره این کارو با یونگجه هیونگ کرده باشه....

_هیونگ همونجا بمون خیلی زود میام...

گوشی روقطع کردم ورفتم سریع کاپشنمو تنم کردم

+کجا میری؟

_خونه جه بوم هیونگ

+اونجا چرا؟!

_یونگجه حالش خوب نبود گفت بهم نیاز داره

+خونه جه بومه؟!!!

_آره...

+خوب به توچه نیازی داره؟از جه بوم کمک بخواد

_نمیدونم مارک قضیه پیچیده ترازاین حرفاس ظاهرا...باید برم فعلا

+یااااا صبرکن ببینم...

*************************

*مارک

رفتارهاش رو درک نمیکردم....درسته یوگیوم احمق وساده ومهربونه اما این دیگه زیادیه...زیادی داره اون پسرو به من ترجیح میده

دویدم دنبالش ودستشو کشیدم

_منم الان بهت نیاز دارم...

+مارکی لطفا لجبازی نکن حالش خوب نبود عزیزم...

_خیله خب هرغلطی دلت میخواد بکن...معلوم نیست پسره باهات چیکار کرده که اینجوری خودتو واسش به آب وآتیش میزنی

+مااارررکک چرا چرت وپرت میگی؟!

_آره من چرت...

حتی نذاشت جملم رو کامل کنم سریع دستش رو ازتوی دستم کشید بیرون و از در رفت بیرون ومن هاج وواج به در بسته ی پشت سرش نگاه میکردم.......





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 8 بهمن 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:23 قبل از ظهر
یاااا مگ جه بوم دیوز خودش نگف عاشق یونگجس...عجبااا عههه...چرا اینجوری کرد دیوونهههه...مارک ک انقد بی منطق نبود ایششش خو بچم یونگجه اونجا داره جون میده TT هیشکی نی بره کمکش مارک چس میکنه خودشو هق هق TT
Yugili چس چیه فرزندم خوب نمیخوادعشقش از کفش بره
جمعه 15 بهمن 1395 09:09 قبل از ظهر
کجاییییییییییی
yugili همینجا فیک امادست چندساعت دیگه آپ میکنم
پنجشنبه 14 بهمن 1395 02:07 بعد از ظهر

yugili
یکشنبه 10 بهمن 1395 11:42 بعد از ظهر
نه راستش کسی رو نمیشناسم
اوهوم من ک اصن آگاسه ی ایرانی تو واتپد ندیدم در واقع کلن کی پاپر تو واتپد زیاد نیس :|
دایرکشنرا (خودمم جزشونم ) اونجا رو احاطه کردن :)
راستش خودمم میتونم کمک کنم ولی از اونجایی ک کنکور دارم وقت آزاد ندارم :|
آی دی واتپدتو میدی؟
yugili به هرحال ممنون
چندتایی فقط استوری های دخترپسری من دیدم ازکی پاپ
آره دایرکشنرا زیادن
خودمم مشکلم کنکوره
واتپد خیلی فعالی ندارمخیلی زیادسرنمیزنم چیزیم تاحالا داخلش آپ نشده
ایدم yugilig7
یکشنبه 10 بهمن 1395 10:15 بعد از ظهر
یه سوال؟فقط واسه گاتسون فنفیک مینویسی؟
yugili اوهوم چون فقط آگاسه ام
راستی یادته درمورد واتپد بهم گفتی؟!راستش خیلی دلم میخواداونجا داستانو آپ کنم اما یه مسئله ای هست که زبان فارسی خیلی طرفدارپیدانمیکنه تواتپد فیکاش باچندنفرم صحبت کردم که به انگلیسی ترجمش کنم نشد متاسفانه توکسیو نمیشناسی بتونه واسه ترجمه کمکم کنه؟
یکشنبه 10 بهمن 1395 09:23 بعد از ظهر
خب فک کنم اگه کلا چیزی یادش نمیومد بهتر از این رفتارش بودخب فک کنم اگه کلا چیزی یادش نمیومد بهتر از این رفتارش بود
yugili دقیقا
یکشنبه 10 بهمن 1395 07:12 بعد از ظهر
yugili
یکشنبه 10 بهمن 1395 12:38 قبل از ظهر
جه بومممممممممم
برا اولین بار خییییلی حالم ازش به هم خورد عوضی
یونگجممممممم
اوا یوگماااارک
جدا نشین ای وااای
پوستر قشنگه
عالی بود ولی هم جیگرم آتیش گرفت
yugili
اینجوری ننوشتم که ازجه بومی اوپا بدتون بیادکه گناه داره اوپای نازم

هعییی یوگمارک
میسی عشق
شنبه 9 بهمن 1395 10:52 بعد از ظهر
yugili
جمعه 8 بهمن 1395 11:05 بعد از ظهر
عوضی عوضی عوضی خودخواه بدبخت لعنتی اون دوست داره ... آه دلم میخواد له و لوردش کنم آشغالو
مارک چی میگه این وسط؟! اگر بدونه چی شده خودشم باهاش میره
الهی بگردم بچه ام یونگجه مظلومم یوگیوم مهربانم
خیلی منتظر ادامه شم . اون تیکه که موهای مارک رنگی کرد خیلی بانمک بود
مرسی که آپش میکنی دستت طلا
yugili الان منظورت ازاین همه فوش جه بوم که نیست؟!یاااا جه بومی اوپامو فوش نده
خونمیدونه که عاخه
اما یونگجه خودشم مقصره چون خودشم خواست این اتفاق بینشون بیفته
کلا عشقشون گوگولیه اون دوتا
فیدات
جمعه 8 بهمن 1395 06:36 بعد از ظهر
Oh my gooooood
بچمو نابود کردیییییییییی قاتلللللللل پلفترههههههههه
سان شاااآااینممممممم
یونگجههههههههههههههههه
انتقااااااااام بگیییییییییر
بچم سادست.احمق
جه بوم نابود میشه
من الان سکانس مکانس و دیالوگ برتر نمیدونم.همین که جه بومو نمیترکونم خیلیه
yugili به اعصابت مسلط باش
جمعه 8 بهمن 1395 06:02 بعد از ظهر
واسه پوستر یه عکسه گوگولی تر بذار
yugili عکس گوگولی چجوری مثلا؟
جمعه 8 بهمن 1395 06:01 بعد از ظهر
الهی من فدای مارک بشمعشقشو میخوان ازش بگیرن
yugili
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.