تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep9
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
جمعه 15 بهمن 1395 :: نویسنده : yugili

*جه بوم

همین که پاش رو از دربیرون گذاشت حس کردم کل دنیا داره دور سرم میچرخه نفهمیدم چیشد که یکدفعه خودم رو روی پارکت های کف خونه پیداکردم....

چرا گذاشتم بااون حالش بره؟!لعنت به توجه بوم.....لعنت

از جام بلند شدم هنوز همون حوله حمام تنم بود....رفتم سمت در باید میرفتم دنبالش اما...

دستم رو دستگیره درخشک شد...چراباید برم...چرا؟!برم که غرورمو جلوش خورد کنم؟!

اون خودش....خودش بودکه ازم خواسته بودباهاش بخوابم....

سردرگم بودم...نمیدونستم بایدچیکارکنم...دستم رو توی موهام بردم وباسرعت موهام رو چندبار محکم عقب وجلو دادم تاشایدکمی از سردردم کم بشه

****************

*یوگیوم

40دقیقه راهی که تاخونه جه بوم بود واسم به اندازه یک عمرگذشت....درسته که خیلی وقت نیست بایونگجه آشنا شدم اما به نظرم پسرخوب ودوست داشتنی ایه

اونقدر نگرانش شدم که حتی بامارکم اونجوری برخورد کردم...پووففف یادم باشه موقع برگشت یه هدیه واسش بگیرم واز دلش دربیارم.....

بالاخره رسیدم...ماشین رو باعجله گوشه خیابون پارک کردم ودویدم سمت ورودی آپارتمان....

باچشم کل قسمت لابی آپارتمان رو گشتم اما...

یه لحظه دیدمش کنار در آسانسور نشسته بود وسرش رو بین زانوهاش قایم کرده بود...هنوز مطمئن نبودم که خودشه برای همین با تردید رفتم سمت وآروم صداش زدم
_هیونگ؟!...یونگجه؟!

سرش رو اروم بالا آورد...

چشماش مثل دریای خون بودن...یه لحظه از دیدنش شوکه شدم ویه جورایی ترسیدم...کنارش نشستم

_هیونگ چیشده؟!حالت خوب نیست؟!

+آره... خو...ب... نیس...تم ...یوگ...یوم...

هق هق میکرد ومابین هق زدنش چندکلمه ای هم بیان میکرد...

_خیله خب چیزی نیست بلندشو میبرمت بیمارستان...

سرش رو مظلومانه به معنی اطاعت بالاوپایین کرد ودستش رو به دیوارزد که ازجاش بلند شه اما...

حتی نمیتونست از جاش تکون بخوره...

دستش رو گرفتم وبایه حرکت بلندش کردم...

بادیدن این ظاهر داغون فهمیدم که حدسم درمورد جه بوم درست بوده...اما این غیرممکنه جه بوم همچین آدمی نیست...

_ببینمت...

سرش رو بالا آورد وتوی چشم هام نگاه کرد....

_دیشب منتظر جه بوم بودی؟!

دوباره اشک توی چشم هاش جمع شد وسرش رو پایین انداخت...

_آههه خدای من...پس باهم بودین آره....

دستم رو که توی دستش بود رو محکم فشرد...فهمیدم که خیلی ازبابت شنیدن این حرفا خوشحال نیست....

دستمو از دستش بیرون کشیدم...

_همینجا صبرکن هیونگ بایدبفهمم اون عوضی چرا این کاروباهات کرده...

خواستم برم سمت آسانسور که دستم رو محکم کشید

+نه یوگیوم لطفا نرو...من خودم....خودم خواستم...

دیگه داشتم دیوونه میشدم....

نمیدونستم باید توی همچین موقعیتی چیکار کنم....

حال یونگجه اصلا خوب نبود ترجیح دادم اول ببرمش بیمارستان بعدا میومدم سراغ جه بوم...

دستش رو گرفتم تاکمکش کنم بهتر راه بره

اما واقعا راه رفتن واسش سخت بود ناچارا دستم رو زیرپاش انداختم وبغلش کردم...

شوکه نگاهم کرد که لبخندی بهش تحویل دادم...

برای تغییردادن حال وهواش خندیدم وگفتم

_مارکی میگه اینجا بهترین جای دنیاست نظرتوچیه؟ (بغل خودش منظورشه)

چیزی نگفت فقط دست هاش رو دورگردنم حلقه کرد...

سوار ماشینش کردم ودررو آروم بستم وخودم برگشتم تا ازدرراننده سواربشم وپشت فرمون بشینم...

خواستم راه بیفتم که گفت

+کجا میخوایم بریم؟!

_بیمارستان...

+نمیخوام برم بیمارستان...

_اما حالت خوب نیست هیونگ باید بری....

+خواهش میکنم نمیخوام برم بیمارستان....

_پووووفففف پس میگی چیکار کنم هیونگ؟!من که دکترنیستم حالت رو خوب کنم

+لازم نیست دکتر باشی تابتونی حالم رو خوب کنی...

یه لحظه از حرفش شوکه شدم..حرفش کاملا منظورخاصی پشتش بود اما چی بود رونمیدونم...سعی کردم بیخیال باشم برای همین لبخندمصنوعی ای زدم وراه افتادم سمت خونه

****************

*مارک

دررو به روشون باز کردم....بادیدن یونگجه فهمیدم که حالش اصلا خوب نیست اما بازهم نتونستم جلوی خودم رو برای حسادت نکردن بهش بگیرم

آغوش یوگیوم مال من بود فقط مال من اما حالا....

سرم رو چندبارتکون دادم تاازافکارمزاحم روازخودم دورکنم....

اگه خودمم تواین موقعیت میدیدمش بغلش میکردم...

ازجلوی درکناررفتم تابیان داخل

_سلام....چیشده؟!

+سلام عشقم میشه تختمونو آماده کنی لطفا یونگجه رو اونجا بخوابونیم؟!

خدای من روی تخت دونفرمون....چی داشت میگفت این؟

_آ...باشه الان دنبالم بیا...

سریع رفتم داخل اتاق خوابمون روتختی وملحفه رو کنارزدم وکنارایستادم

یوگیوم خم شدوبدن بی جون یونگجه رو روی تخت گذاشت خواست پتو رو روش بکشه که سریع خودم رو جلو کشیدم واین کاررو انجام دادم....متنفربودم ازاینکه توجه یوگیوم به کس دیگه ای رو ببینم

*ببخشید که اینطوری مزاحم شما شدم...اصلا نمیدونم چرا شمارو توی دردسر انداختم

دلم واسش سوخت اون پسر خوبیه این منم که زیادی حساسم

_این حرفو نزن تو دوست مایی...استراحت کن

دست یوگیوم رو گرفتم وازاتاق کشوندمش بیرون

دراتاق رو آروم بستم وباصدایی که ازته چاه میومد آروم گفتم

_چه بلایی سرش اومده؟!

+نمیدونم میتونم بهت بگم یانه...

از طرز حرف زدنش ناراحت شدم

پوزخندی زدم وباحرص نفسم رو به بیرون فوت کردم

_یعنی داری میگی دخالت نکنم دیگه درسته؟!

+چی میگی تومارک منظورم این نبود...

_پس بهم بگو منظورت دقیقا چی بود؟!

+این مسئله ایه که من نمیتونم پیش هرکسی جارش بزنم....برای اون یه مسئله خصوصیه نمیدونم دلش میخواد توهم بدونی چه بلایی سرش اومده یانه...

_ممنون که همین الان منو هرکسی خطاب کردی واقعا

راه افتادم رفتم طرف آشپزخونه تا یکم آبمیوه تازه ببرم برای یونگجه...

+الان این یعنی دوباره قهر کردی؟!

_میشه دهنتو ببندی؟حوصله شنیدن صدای نحستو ندارم...درضمن صبحانه آمادست بخورو برو سرتمرینت نگران یونگجه هم نباش مراقبشم

+امروز نمیرم....باید ازیونگجه مراقبت کنم

_گفتم که خودم....

نذاشت حرفم رو ادامه بدم

+خودم باشم بهتره میترسم به خاطر این حساسیت های بی جات یه چیزی جلوش بگی که حالشو بدترازاین کنه....

بغض بدی هجوم آورد سمت گلوم به این جور حرف زدنش عادت نداشتم...به اینکه بخواد اینجوری خوردم کنه...

سدراه اشکام شدم تا مبادا جلوش گریم بگیره...لیوان آبمیوه ای که آماده کرده بودم رو توی یه سینی گذاشتم وازسر میز وسایل صبحانه رو توی سینی گذاشتم وراه افتادم سمت اتاق خواب که باصدای یوگیوم متوقف شدم...

+بده واسش میبرم...

اومد روبه روم ایستادوسینی رو ازدستم گرفت ورفت داخل اتاق

رفتم روی کاناپه نشستم وگوشیم رو گرفتم دستم اما تمام حواسم به در نیمه باز اتاق خواب بود جایی نشسته بودم که دیدم کاملا روی اون دوتا بود....یوگیوم بهش کمک کردوکمی صبحونه بهش داد تااینجای کار هیچ مشکلی نبود اما....

چراباید یوگیوم همچین کاری کنه چرااا؟؟!!!

اون هم وقتی من هنوز توی خونه بودم....خدای من...

****************

*یونگجه

یوگیوم بهم کمک کرد وبرام چندتا لقمه گرفت وهرجوری که بود کمی صبحانه به خوردم داد....

ناخواسته به مارک حسودیم شد که همچین کسی رو کنارش داره...هردوشون واقعا عاشق همدیگه ان هراحمقی میتونه خیلی راحت اینو بفهمه....

_ممنون یوگیوم دیگه نمیخورم...

+خیله خب پس آبمیوت رو بخور....

کمی از آبمیوه رو خوردم طعمش واقعا بی نظیربود یه لحظه به خاطر مزش واقعا به وجد اومدم

_خیلی خوشمزسس این چه میوه ایه....

خندید

+باید ازمارک بپرسی صبح زود که من خواب بودم اینو درست کرده

آهانی گفتم وسرم رو پایین انداختم...به نظر صبح عاشقانشون رو خراب کرده بودم...

+چیشد دوباره؟!

_هیچی فقط...

بغض لعنتی اجازه نداد حرفمو بزنم...

یکدفعه نمیدونم چیشد دهنم بازشد وگفتم

_تاحالا مارک گریه کرده وحالش بدشده؟

+معلومه... ازاونجایی که عشق من لوسه تابهش میگم بالای چشمت ابروئه سریع گریش میگیره

_چیکار میکنی تاآروم بشه؟!

خودش فهمید منظورم ازاینهمه داستان سرهم کردن چیه...اومد سمتم وکنارم روی تخت نشست و من رو کشید توی بغل خودش

_این کاررو...

دست هام رو محکم دور کمرش حلقه کردم وخودم روبیشتربهش چسبوندم

خودمم نمیفهمیدم تواون لحظه دارم چه غلطی میکنم وچی میخوام فقط نیازداشتم که محکم بغلم کنه همین....

***********

*یوگیوم

اونقدر حالش بدبود واز لحاظ روحی ضعیف شده بودکه مثل بچه ها شده بود....وقتی پرسیدبرای آروم کردن مارک چیکارمیکنم فهمیدم الان بیش از هرچیزی به یه آغوش گرم وامن  نیازداره ....

چندثانیه بعدصدای برخورد محکم دررو شنیدم...

مارک دیده بود...دیده بودکه اینجوری یونگجه روبغلش کردم...

بااینکه فهمیدم مارک رفته اما وجدانم اجازه نمیداد توی این موقعیت یونگجه رو رها کنم...

*************

*مارک

وقتی دیدم یوگیوم چطور بغلش کرد فهمیدم تمام اون احساساتم درست بود تمام اون احساسات منفیم نسبت به یونگجه...

یعنی واقعاممکنه یوگیوم عاشقش شده باشه؟!

دیگه نمیتونستم حتی لحظه ای فضای خونه روتحمل کنم ازجام بلندشدم وازخونه زدم بیرون

بدون اینکه لباس گرمی بپوشم...یاحتی ماشینوباخودم ببرم...

هواسوز بدی داشت اونقدر که حس میکردم استخون هام میشکنن اما سوزش قلبم...داشتم دیوونه میشدم...یوگیوم این کارو بامن نمیکنه...یوگیومی که همیشه میگه من روباسختی به دست آورده

فلش بک

+هییوووننگگگ...مارک هیونگ صبرکن...

داشتم توی راهروی دانشگاه به سمت خروجی راه میرفتم که صدای آشنایی متوقفم کرد...

پسرسال اولی هات دانشگاه...دنسرمعروف کره...پسرمهربون ومکنه ی(این کلمه تلفظ درستش رونمیتونم به فارسی بنویسم چون چیزی بین مکنه ومگنه تلفظ میشه به هرحال ببخشید)اکیپ دوستانمون...

عجله داشتم قراربود برم سرقرارم باسوزی...

+ههوووففف هیونگ میدونی چقدر صدات زدم؟!

_ببخشیدنشنیدم....کارم داری؟!

+لابدباهات کاردارم که صدات زدم دیگه نابغه...

روم روازش برگردوندم ودوباره به سمت خروجی راه افتادم

_خب زودتر بگو چیکار داری...نمیخوام سر  اولین قرارم باسوزی دیرکنم...

دستش رو شونم نشست وبرم گردوند سمت خودش....اصلا  درست نفهمیدم اون لحظه چه اتفاقی افتادفقط به خودم که اومدم دیدم توی بغلشم و لب هام قفل توی لبهاشن وداره منو میبوسه...

خودم رو به زور ازبغلش کشیدم بیرون و سیلی محکمی ازش گرفتم...

تمام کسایی که توی راهرو بودن داشتن باموبایل هاشون ازمون فیلم میگرفتن....شهرت یوگیوم بین دخترپسرهای دانشگاه چیزالکی ای نبود...

_دیگه هیچوقت این کارو نکن کیم یوگیوم اگرنه دیگه حتی اسمت روهم به زبونم نمیارم

باعجله ازش دورشدم اما لحظه ی آخر صدای فریادش رو شنیدم که میگفت

+هرجوری که شده تورومال خودم میکنم مارک توان....تواز اولم سهم من بودی نه اون دختر...

پایان فلش بک

اون روز داشت درست میگفت به هر سختی ای که بود منو عاشق خودش کرد....اونقدر عاشق که به خاطرش عشق سوزی رو زیرپاگذاشتم....

دستهام رو دور خودم پیچیدن تاشاید کمی از حجم سرمایی که به تنم میخوردکم کنم اما بازهم فایده ای نداشت...

تعجب کردم...چرا تاثیر نداشت؟!پس چطوریه که هرموقع سردم بود یوگیوم همینجوری باپیچوندن دست هاش دوربدنم گرمم میکرد...

بغضم شکست...تا حالا هیچوقت اینجوری نبودش رو حس نکرده بودم....همیشه وقتی بهش نیازداشتم بوده حتی روزایی که فقط 2تادوست معمولی بودیم اون همیشه کنارم بود... مراقبم بود...

مثل دیوونه ها باصدای بلندتوی خیابون گریه میکردم...توجه همه به من جلب شده بود اما واسم مهم نبود...به ساعت مچیم نگاه کردم 1ساعت بود که داشتم توی این سرما بایه لباس نازک راه میرفتم...کمی به دوروبرم نگاه کردم تابتونم تشخیص بدم که الان کجام اما دیدم به خاطراشک هایی که هنوز ازچشم هام سرازیربودن تاربود...آهی کشیدم ودوباره هق زدم....

باخودم زیرلب زمزمه کردم:

اونی که دنیاش بودم...رفت ودیگه برنگشت...جاده ای که ساخته بودم ازروی خودم گذشت....شکل یه سایه میون غربت یه منظرم وقتی تنهایی دارم ازتوخیابون میگذرم...

یعنی اینقدر سرش گرمه یونگجست که حتی هنوز نفهمیده من ازخونه بیرون زدم؟

روی پله های ساختمانی که همون نزدیکی بود نشستم...

بدنم داشت از سرما منجمد میشد اما درونم داشت میسوخت...

+مارک...





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 03:33 قبل از ظهر
عجبز...یونگجه مون هنو انقد بدبخ نشده ک بخواد دو بهم زدی کنه ها ... اه... چرا یکاری میکنید ادم دلش،بخواد بزنه مارکو له کنه اخه خخخخ...شبیه دختر بچه های حسود شده این شخصیتشو دوس ندارم TT مارکی جنتلمنو موخام هق هق
یکشنبه 17 بهمن 1395 09:12 بعد از ظهر
اقا خیلی غم انگیز بود
yugili قراره بدترم بشه
یکشنبه 17 بهمن 1395 04:18 بعد از ظهر
yugili
شنبه 16 بهمن 1395 08:31 بعد از ظهر
yugili
جمعه 15 بهمن 1395 11:43 بعد از ظهر
جه بوم عن تو باعث گریه هایش مارکییوگی چرا اینکارو با مارک میکنی؟؟
yugili عاقااا مرگ من به جه بوم فوش ندیننن خووو
الهی بمیرم واسه مارکی
یوگی دوسش داره تو هرحالی به فکر مارک بود ولی یخورده زیادی مهربون ودلسوزه
جمعه 15 بهمن 1395 08:28 بعد از ظهر
خاک تو سر مغرورت کنن جه بوم.
شیطونه میگه بزنم دهنش که معلوم نیست با خودش چندچنده
نگو اونی که مارکو صدا زد سوزیه که واقعا اعصابم خورد میشه
دیگه دیر نکنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
yugili آقااا جان من فوش ندین من فیک نمینویسم این7تا پسرفوش بخورنا

فک کنم قراره اعصابت خوردبشه
چشم قول میدم سروقت بزارم دوشنبه
جمعه 15 بهمن 1395 07:15 بعد از ظهر
مارکی
یونگجه آخه چرا اون دوتا رو اذیت کردی
yugili
جمعه 15 بهمن 1395 07:13 بعد از ظهر
یوگیوم داره دیوث بازی در میارهچرا آخه؟مگه مارک چه گناهی کرده؟هرچیم یونگجه دوستش باشه بازم نباید اونو ب عشقش ترجیح بده
Eli is so furious
yugili یااااااااااا مگه چیکار کرده عشقم؟!!!!!!!!من رو عشق زندگیم حساسم فوشش نده
یه وقتایی آدم گیرمیکنه نمیدونه درست چیه غلط چیه یوگیومم الان گیرکرده حساسیت مارکم باعث میشه یوگیوم بیشتر بخواد ازش دوری کنه تواین مسئله من خودم حالم ازهمه خرابتره یوگمارک میخوام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :