تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep10
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
دوشنبه 18 بهمن 1395 :: نویسنده : yugili




باشنیدن اسمم با اون صدای آشنا سرم رو بلند کردم...

لعنتی این اینجا چیکار میکرد؟!

+مارکو شی خودتی؟!

سرش روکه  از شیشه ماشین بیرون آورده بود دوباره برگردوند داخل واینباردررو بازکرد وپیاده شد...آروم آروم سمتم قدم برداشت

+هی هیونگ کجایی؟!

نگاهم روش بود اما داشتم بهش بی محلی میکردم ازقصدنبود اما واقعا نمیخواستم کسی رو توی این موقعیت وبااین حالم ببینم به خصوص صمیمی ترین دوستش رو...

اومدنزدیکم اونقدر نزدیک بود که بتونه راحت لمسم کنه

دستش رو روی شونم قرارداد....

+یااا هیونگ باتوام بااین سرووضعت اینجاچیکارمیکنی؟!درجه هوا زیر50درجست این چه لباسیه تنت کردی؟!

چیزی نگفتم.....فقط بازهم نگاهش کردم....

دیدم که داره کاپشن مشکی رنگش رو ازتنش درمیاره...

کاپشنش رو روی شونه های من انداخت...

اون داشت به من لطف میکردومن درعوض با خشم دستش رو پس زدم...

_بهم دست نزن

صدام اونقدربلندوخش دار بود که قطعا ترسونده بودش...این رو میتونستم به سادگی از چشم های درشت شدش بفهمم...

چندثانیه ای شوکه نگاهم کردوبعدزد زیرخنده

+جدا ترسیدم ها...بیچاره اون دونسنگ من چی میکشه ازدست تو...

این حرفش باعث شد حتی عصبی تر وناامیدترازقبل بشم....یعنی یوگیوم باهاش درمورد اخلاقای بدِ من دردودل کرده که این حرف رو میزنه...دوباره بغض بدی به گلوم چنگ زد وبرای بارهزارم توی همین یکی دوساعته هق زدم...

+یااا هیونگ چرااینجوری گریه میکنی؟من چیزی گفتم؟اصلا بیا بشینیم توماشین هواسرده دارم یخ میزنم...

_فقط برو جکسونااا برو...

+خب منم میخوام برم تازه هزارتاکارم دارم...واصلاوابداهم حوصله غرغرکردن های رییس محترم که دوست پسرجنابعالی باشه رو هم ندارم...

بین گریه هام نالیدم

_اون هیچوقت غرغر نمیکنه...خصوصاکه توروخیلی دوست داره...

+معلومه خب اون بچه عاشق منه....الانم بفهمه اینجوری تواین سرما منو اینجانگه داشتی حتما پوست ازکلت میکنه میدونی که؟!

پوزخندی زدم

آره که میدونم اون....اون حتی یونگجه روهم به من ترجیح داده بودچراجکسون رو ترجیح نده؟!

لحظه ای دستم توسط جکسون کشیده شد و مجبور شدم پابه پاش قدم بردارم...

دست یخ زدم بین دست گرمش گِزگِز میکردومیسوخت...دستش گرم بود...نرم بود...اما خشن بود....یوگیوم وقتی دستمو میکشید جور دیگه ای میکشید....چرا همه چیز درمورد اون فرق داره؟!

جکسون من رو هل داد توی ماشین ودررو محکم روی من بست...

دادزدم:

_چیکار میکنی جکسون ونگ؟!بهت گفته بودم به من دست نزن...

+دوباره باهم دعواتون شده؟!

جوابی ندادم درعوض دستم رو سمت پخش ماشین دراز کردم و روشنش کردم وصداش رو تاآخرزیادکردم(لینک دانلودموزیک داخل ماشین)

can't win, I can't reign
I will never win this game without you, without you
I am lost, I am vain,
I will never be the same without you, without you

I won't run, I won't fly
I will never make it by without you, without you
I can't rest, I can't fight
All I need is you and I, without you, without you



ریتم شاد موزیک ازطرفی ولیریک عمگین مزخرفش باعث شد بیشتراعصابم به هم بریزه...

دستم رو محکم روی صفحه پخش گذاشتم وضربه محکمی بهش وارد کردم که خودبه خودخاموش شد...

وبلافاصله صدای فریادم توی ماشین پیچید

_احمق....احمق...عوضی...کثافت...

میگفتم وزار میزدم داشتم دیوونه میشدم...سرم رو محکم به شیشه بسته ماشین کوبوندم و اجازه دادم اشک هام بی محابا ببارن

ماشین کنار خیابون ایستاده بود...جکسون چیزی نمیگفت وتنها صدایی که توی ماشین میومد زنگ آشنای  اپراتور اپل بود

+توحالت خوبه مارک هیونگ؟!

کلماتش پرازتردید...ترس وتعجب بودن...

_جکسوناااا...م...من...لعنتی دارم تاوان قلب شکسته سوزی رو پس میدم....

+چی داری میگی هیونگ؟!

گوشیش همینجور داشت زنگ میخورد....

+یوگیومه...

نگاهم رو ازروبه روم گرفتم وباچشمهای خیسم بهش زل زدم...

درست چهرش رو نمیدیدم ونمیتونستم حالتهای چهرش رو تشخیص بدم

+خب جوابشو نمیدم چون صدای گریتو بشنوه دیوونه میشه...میشناسیش که؟!گریه نکن

نه متاسفانه انگار من اصلانمیشناسمش....

اشکهام رو باخشونت باپشت دستم پاک میکردم هرچند کاربی فایده ای بود قطره های قبلی پاک نشده بودن که بعدی ها جایگزین میشدن...سعی کردم با قراردادن دستم جلوی دهنم صدای هق هقم رو خفه کنم...

من وقتی گریم میگرفت دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم اونقدر گریه میکنم تاازهوش برم....همیشه همین بوده حتی وقتی بچه بودم...اما آغوش یوگیوم...حضورش...صدای گرمش...لحن مهربون دیوونه کنندش همه این ها چیزایین که باعث میشن آروم بشم ودیگه گریه نکنم اما حالا اون نبود...(آقا این قضیه واقعیت داره توجه کرده باشین همه میگن جینه که همیشه موقع گریه کردن مارک هست اما مدرک هست که نشون میده هربارمارک گریش گرفته با حرفای یوگیوم ولمس یوگیوم خیلی سریع آروم شده درحالی که وقتی بقیه باهاش حرف میزنن تاثیری نداره^^)

هق هق هام امونم رو بریده بودن...به سختی نفسم بالامیومد...

صدای جکسون رو شنیدم که داره به شخص پشت تلفن  از حال من میگه....

+باشه ...باشهههه....ای بابا اینقدحرف نزن بچه حالش خوبه الان میرسیم اونجا....

+نخیرنگران نباش...خیله خب توام برو خونه

گوشی رو قطع کردو گذاشتش توی کنسول ماشین...

پوفی کشیدونفسش رو عصبی بیرون فرستاد...اما هیچ حرفی نزد...

ماشین دوباره به راه افتاد...

تمام مسیر درسکوت به سر شد تااینکه بالاخره رسیدیم...منتظرموندم تا قفل درباز بشه

بدون حرفی ازماشین پیاده شدم ودویدم سمت ساختمان...من احمق بودم که ازاول هم ازخونه بیرون زده بودم اگه اون عاشق شده اگه رقیب دارم فقط باید بمونم ومبارزه کنم نه فرارکنم ...

رفتم داخل خونه ورمز درورودی رو وارد کردم ورفتم داخل خونه...

دست هام مدام سعی داشتن تا اشک هام رو ازروی صورتم پاک کنن...

مستقیم رفتم سمت اتاق خواب...دررو باخشونت باز کردم...

روی تخت خواب بود...اونقدر مظلوم خوابیده بود که خیلی سریع برگشتم واین باربرخلاف چندثانیه قبل دررو آروم بستم...

پس یوگیوم کجابود؟!

همونجور پشتم رو به در بسته اتاق خواب تکیه دادم هنوز هم اشک هام داشتن میریختن...لعنتی بهشون فرستادم...

من یه دختربچه نبودم که بخوام اینجوری ساعت ها اشک بریزم برای عروسک خوشگلم....

صدای قفل دیجیتال درورودی اومدوبلافاصله صدای نگرانش توی گوشم پیچیدکه اسمم رو صدامیزد...

*ماااررککک؟!

هنوز من رو ندیده بود...

چندثانیه ای طول کشید تا به من برسه و من رو ببینه...

*خدای من مارکی....میدونی چقدر دنبالت گشتم؟!

دنبال من بوده؟!

درست شبیه به همون دختربچه ای که عروسکش رو گم کرده باشه وبخوادخودش رو برای مامان وباباش لوس کنه یک دفعه هق هقم بیشترشدوباصدازدم زیرگریه...

میدونم باهاش قهربودم...ازش متنفربودم...اما نمیتونم منکراین بشم که اون پسرهمه ی دنیای منه...

خودمو توی بغلش انداخته بودم و بلندبلندگریه میکردم...

تازه داشتم حس میکردم که بدنم داره گرم میشه...

*مارکی گریه نکن عزیزم...نفسای من به نفسای تو بنده اینجوری هق هق نکن عشقم

صداش بغض داشت خوب میفهمیدم...

باید چی رو باور کنم؟!این آغوش گرم و بغض صداش رو یا...

باخودم گفتم اون فقط یه بغل دوستانه بوده مارک...

خودم رو بیشتر ازقبل بهش چسبوندم...

دستش توی موهای پشت سرم بود وداشت آروم آروم نوازشم میکرد...

اونقدر نازونوازشم کردتابالاخره اشک های چندساعتم بنداومدن وحالا فقط هرازگاهی نفسم میگرفت...

روی مبل نشسته بود ومن رو روی پاهاش نشونده بود...

سرم روی سینه پهنش بود وداشتم به صدای آروم قلبش گوش میدادم...

_یوگیوم؟!

*جونم؟!

_هنوزم...هنوزم عاشقمی؟!مثل قبلنا؟!

لحن صداش معترضانه شد

*مگه چی بینمون تغییرکرده که داری همچین سوالی میپرسی مارک؟!

من بیشترازقبلنا دوست دارم...من عاشقتم..میپرستمت...بفهم احمق...چقدر بگم تو بتی هستی که من رو نسبت به خداکافرکرده هوم؟!

 

نمیدونم چه مرگم شده بود بازهم بغض کردم...

سرم رو آروم ازروی شونش برداشتم....

میخواستم صداقتش رو ازچشم های بی ریاش بخونم...

زل زدم توی چشم هاش....

اون راست میگفت که عاشقمه اما پس جایگاه یونگجه برای اون چیه؟!

همونقدر که مطمئن شده بودم که هنوز عاشقمه به همون اندازه هم مطمئن بودم که به یونگجه بی میل نیست...

بااین حال سرم رو جلو بردم ولب هام رو آروم روی لبهاش گذاشتم...

کمی لب هاش رو مزه کردم

_یوگیوم!!!همین الان میخوام کاری کنم که تقاص اینهمه اشکی که ریختم رو پس بدی

لبخندی به پهنای صورت قشنگ ومردونش زد که بهم میگفت برای هرچیزی آمادست

(سکس پارت درخواستی داریم اونم مارک تاپ دوست نداریدلطفاادامه ندین چیزی رو ازدست نمیدین از قصه ومفهوم کلی داستان)

همونجوری که توی بغلش بودم دستم رو پشت گردنش بردم تابتونم سرش رو تحت کنترل خودم داشته باشم...

دستش توی موهام بود وهمچنان داشت باموهام بازی میکرد...

آروم وباحوصله داشتیم لب های همو میبوسیدیم ...

یقه اسکی مشکی رنگش رو آروم ازتنش درآوردم...

ازوقتی بدن سازی رو شروع کرده بود سینه های خوش فرم ترو بزرگتری برای خودش ساخته بود که من رو دیوونه میکردن...

کمی توی بغلش جاب جا شدم تا راحت تربتونم ببوسمش...

لب هاش رو آروم میبوسیدم ومک میزدم...

دلم میخواست روال کارم رو به آروم ترین حدممکن انجام بدم...

اروم ازلب هاش جداشدم ورفتم سمت گردن بلندوخوردنیش...

چندبارزبونم رو روی قسمتی ازگردنش کشیدم وبلافاصله با گاز آرومی که ازهمون نقطه گرفتم شروع کردم به مکیدن...

نفس هاش نامنظم وکلافه شده بودن...

دست هاش روی کمرم بودن وداشتن به لباسم چنگ میزدن...

دلم میخواست حسابی اذیتش کنم...

بلندشدم و وادارش کردم روی مبل دراز کش بشه...

بوسه ی سطحی به لبم زدو روی مبل دراز کشید

معطل نکردم و درست روی قسمتی ازبدنش نشستم که دیکش قرارداشت...

آروم باسنم رو روی اون قسمت حرکت دادم که باعث شد ناله ی خیلی خیلی آرومی بکنه...

دوباره خم شدم روش و گردنش رو مکیدم...

*آههههه....

میخواستم دیوونش کنم میخواستم کاری کنم که بفهمه چقدر دیوونه وار دوسش دارم ودوسم داره...

کمی لباسم رو بادست هاش بالا دادوشروع کرد به لمس شکم وکمرم...

خودم کمی کاررو با کامل درآوردن تیشرتم براش راحت ترکردم وبدن برهنم رو به بدن برهنه سفیدِبلوریش چسبوندم...

بااینکه مثلا میخواستم ناله هام رو کنترل کنم اما موفق نبودم وهمزمان بایوگیوم آروم وازروی لذت نالیدم

از لبهاش پایین تراومده بودم  وداشتم چونش رو میلیسیدم...

دست های داغش که روی کمرم بودن داشتن ذوبم میکردن...

قلبا دلم میخواست الان زیرش میبودم اونجوری خیلی بیشتر لذت میبردم اما امتحان کردن این روی قضیه هم بهم مزه میداد...

تاکمی خودم رو ازش جدامیکردم تانفس بگیرم دوباره من رو به خودش میچسبوندو شروع میکردبه خوردن لب هام...

دیگه خودم هم طاقت نداشتم...سینه های برآمدش بدجوری توی چشم بودن...

دلم میخواست زودتر مزشون کنم...

گوشه ی لبم روگزیدم و روی سینش خم شدم ونوک سینش رو به دندون گرفتم وکمی کشیدمش...

همزمان همینطور پایین تنم رو به پایین تنش میمالیدم...

سینه های میبوسیدم...میمکیدم وزبونم رو روشون میکشیدم...

یکی ازدست هاش حالا روی عضوش بود وداشت از روی شلوارش آروم میمالیدش...

دوباره رفتم سراغ لب هاش و محکم لب پایینش رو گاز گرفتم

آروم وزمزمه وارنالیدم...

_لعنتی خیلی خوشمزس یوگیومااا....

خندید وکمی نیم خیز شد ودوباره شروع کردبه بوسیدنم...

ازش جداشدم...

چندبارزبونم رو جای جای بدنش کشیدم وبوسیدم تااینکه بالاخره به خط کمری شلوارش رسیدم...

آروم دکمه هاش رو باز کردم و شلوارش رو ازپاش بیرون کشیدم...

پاهاش رو ازهم بازکرده بود ومنتظر نگاهم میکرد...

خم شدم وچندبار کشاله رونش رو بوسیدم و زبونم رو اونجا کشیدم ورفتم سمت دیکش...

آروم زبونم رو ازقسمت پایینش درست ازقسمت بالای ت*خ*م*هاش تا گلنزش رو کشیدم و گلنزش(سرعضو)رو توی دهنم بردم ومکیدم

*فااااعععککک....آهههه

نگاهم روبه نگاه جذاب وخمارش دوختم و شروع کردم به مکیدن دیکش

ازبالابه پایین وازپایین به بالا...

ناله های ازسرلذتش نشون میدادن که حسابی خوشش اومده...

دیکش رو ازدهنم بیرون کشیدم وتک بوسه ای روی لب هاش کاشتم...

شلوارخودم رو خیلی سریع ازپام درآوردم ودیکم رو درست دم ورودیش تنظیم کردم ...

آروم آروم سردیکم رو واردش میکردم وخارج میکردم...

*مارک لطفااا

فهمیدم که دیگه نمیتونه تحمل کنه برای همین اینبارحجم بیشتری ه تقریبا نصف دیکم بود رو واردش کردم...

ناله ی دردآوری کرد اما مشخص بود دردی که من موقع سکس بااهاش داشتم روحس نمیکنه...که البته موضوع کاملا طبیعیه سایزمن واون اسلا قابل مقایسه باهم نیستن....

همونطور که دیکم داخلش بود خودم رو توی بغلش انداختم و کمی بدنم روبالاترکشیدم که باعث شد دیکم بیشترفروبره...

درون بدنش مثل یه کوره آتیش بود....بدجوری داغ بود...

محکم بهش ضربه میزدم وناله میکردم...صدای ناله های من خیلی بلندترازاون بود....

یوگیوم دستش روی باسنم بود ویه جورایی داشت کمرو باسن ورون هام رو نوازش میکرد...

خوب میدونست که بدن ظریفم اونقدر ها هم توانایی برای تاپ بودن نداره ...من هم دستم رو دور عضو یوگیوم گرفته بودم وباحرکت دادن دستم سعی داشتم همزمان اون رو هم ارضا کنم...

بالاخره بعداز چندتا ضربه دیگه هردوهمزمان باهم دیگه به کام رسیدیم...

ادامه دارد....






نوع مطلب :
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

شنبه 30 بهمن 1395 12:35 قبل از ظهر
پس سسكی هم میشه آپ كرد..جالب بود .. تاحالانخونده بودم كاراتو..فایتینگ
yugili بلی میشود
فدامدا
دوشنبه 25 بهمن 1395 10:22 بعد از ظهر
جیغغغغغغ
yugili
دوشنبه 25 بهمن 1395 08:57 بعد از ظهر
چی بگم بهت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز که نیومدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
yugili میام میامنزن منو
جمعه 22 بهمن 1395 05:32 بعد از ظهر
توجه موخام
یونگجممممم
جه بومممم
یوگمارک
جکسونم شده فرشته نجات
تنها چیزی که به این بشر نمیاد
پارت بعدی
yugili میرسیم به توجه وقسمتای خوب



چرابهش نمیاداوپای جیگریم؟
سه شنبه 19 بهمن 1395 10:27 بعد از ظهر
yugili
سه شنبه 19 بهمن 1395 01:55 قبل از ظهر
الهی جک چ خوب موقعی رسید این دوتا رو بهم رسوند
تجربه‌ی جالبیه تاپ بودن مارک
جان جان
yugili فیداش بشم من

سه شنبه 19 بهمن 1395 12:09 قبل از ظهر
So hat
yugili
دوشنبه 18 بهمن 1395 05:25 بعد از ظهر

بله
سونگجه کوووووووووووووووووو؟
چرا خبری ازش نیست؟
سان شاینموووووووووووووو میخوااااااااااااااااام
yugili

میادش سونگجه هم

دوشنبه 18 بهمن 1395 05:07 بعد از ظهر
دمه جکسونـ گرم که به موقع رسید وگرنه معلومـ نبود چه بلایی سره مارک میاد
الهی یوگی چقدر نگرانش شده بود
ولی برقه عصبانیته مارک جکسونو گرفت
اشکال نداره مارکو سالم به یوگیوم رسوند همین خوبه مطمئنا خوده جکسونم راضیه چون دوس نداره ناراحتیه دونسنگشو تحمل کنه
yugili اوهوم
عاشقشه خیلی

دوشنبه 18 بهمن 1395 04:02 بعد از ظهر
خخخخخخییییییییلیییی قشنگ بود مثل همیشه عالی بود
yugili ممنون گلم فدای تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :