GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بلههه وبالاخره قسمت11
عاقا هرچییی میخواین فوشم بدین ولی باور کنیداین هفته خیلی شدید درگیر بودم به خاطر درس هام وکارهام ببخشیدکه دیراومدم وممنون که سراغمو میگرفتین تواین مدت کوتاه 

*یونگجه

صدای گریه های مارک به طور واضح به گوشم میرسیدن

برای لحظه ای از تصمیمی که باخودم گرفته بودم پشیمون شدم...

چطور میتونم به خاطر خودم وعشقم به جه بوم زندگی اون دوتارو ازهم بپاشم...

*مااارک...

مثل اینکه یوگیوم برگشت...

لحاف زمختی ک روم کشیده شده بودرو آروم کنار زدم...

به سختی وبه کندی از جام بلند شدم وخودم رو پشت دراتاق رسوندم...

دستم رو روی دستگیره در گذاشتم اما ....

صدای معترض یوگیوم ولحن توبیخ گرانش دربرابر سوال مارک باعث شد متوقف بشم...

*مگه چی بینمون تغییرکرده که داری همچین سوالی میپرسی مارک؟!

من بیشترازقبلنا دوست دارم...من عاشقتم..میپرستمت...بفهم احمق...چقدر بگم تو بتی هستی که من رو نسبت به خداکافرکرده هوم؟!

همین یه جمله باعث شد قلب من تیربکشه...پاهام سست بشن....ناخودآگاه بدنم کف اتاق سقوط کرد....دوباره فکرم رفت سمت قول وقرارم با سوزی...م...من ...واقعا متاسفم یوگیومااا...متاسفم مارکو....اما من...من هرجوری ک شده میخوام به جه بوم برسم...

اشکهام بی اختیار روی گونه هام سرازیر شدن...

یادم به مادرعاشقم افتاد...

روزی که به خاطر عشق جدیدش من وپدرم رورها کرده بود...

روزی که من رو ازتنهابرادرم جداکرد...

سال ها ازش متنفربودم...

 

ازش متنفربودیم که عاشق شدوزندگی هممون روازهم پاشید...

اما حالا خودم....مهم نیست بزارهمه دنیاازم متنفرباشن...من فقط میخوام جه بوم مال من باشه همین...

میخواستم هرچه زودتر از این خونه برم...

رفتم سمت تخت وکمی لحاف رو تختی رو جابه جا کردم...

_اه این گوشی کوفتیم رو کجا گذاشتم...

ازسر کلافگی کمی سرم روخاروندم و دوروبرم رو بیشترگشتم...

شی ای روزیرپام حس کردم...

پام رو کمی بلندکردم تاببینم چی بود...

_پوووففف اینجایی؟!

خم شدم وگوشیم رو ازروی زمین چنگ زدم...

لعنتی خاموشه...

انداختمش روی تخت وخودم هم کنارش روی تخت فرود اومدم...

حتی اگه روشن هم بود نمیدونستم آدرس اینجا چیه....

******************

*سونگجه

لعنت بهت یونگجه....کجایی توپسر؟!

ازدیشب لحظه ای خواب به چشمم نیومده...گفته بودبرمیگرده اما الان ساعت 12ظهره وهنوز خبری ازش ندارم...

داشتم ازنگرانی میمردم....گوشیش تاهمین چندساعت پیش روشن بوداما حالا خاموش  شده...

باشنیدن صدای زنگ در از اتاق خواب دویدم بیرون...

باعجله درروباز کردم...

اما...

چشم توچشم هم بودیم وهردومون بدون هیچ حرفی داشتیم به هم نگاه میکردیم...

من قدرت تکلم نداشتم واون...

نمیدونم چراساکت بود...

+میدونم دیر اومدم اما...

نفهمیدم چیشد هنوز جمله ای روکه گفته بودرو درک نکرده بودم که دیدم توی بغلشم وداره من رو به خودش میچسبونه...

هرچقدر تلاش میکردم تاخودمو ازتوی بغلش بیرون بکشم فایده نداشت...

قدرت بدنیش 10برابر من بود...

تپش قلبم رفته بود روی هزار...

کم کم داشتم میترسیدم...

این پسر کیه که منواینجوری توی بغلش گرفته؟!

اینقدر تقلا کردم تابالاخره ازم جداشد...

+آهههه یونگجه م...من ...ببین من جدا متاسفم...دیشب...

*میتونم بپرسم شما کی هستین؟!

به پشت سرش نگاه کردم...پدربود...

پسرناشناسی که درست روبه روی من بود به سمت پدربرگشت...

نمیتونستم درست چهرش رو درست ببینم چون پشت به من ایستاده بود اما چهره پدرو به خوبی میدیدم عصبی بود...

+فکر میکنم اول من باید بپرسم شماکی هستین آجوشی(مردسن بالا)؟!درست نمیگم؟!!!

پسرک گستاخ...

پدر برخلاف ذهنیت من که باخودم فکر میکردم الان حتما یقشو میگیره و یه مشت هم توی صورتش میخوابونه...

زد زیر خنده...

*آههه مردجوان توخیلی گستاخی....به هر حال من پدر شخصی ام که چنددقیقه پیش داشتی بهش ابراز احساسات میکردی...

باچشمهای درشت شده داشتم به پدرنگاه میکردم...

پسرلحظه ای به سمت من برگشت وبانگاهی متعجب.سردرگم.گیج وانواع واقسام احساسات گوناگون به من نگاه کرد ودوباره به سمت پدربرگشت وبلافاصله تعظیم کرد...

+آه چینجااا(آه واقعا که معنی میده تقریبا)...من خیلی خیلی متاسفم آبوجی!!!(پدردرزبان کره ای)

آبوججیییی!!!!

+من...ایم جه بوم هستم...

 به سمت من برگشت وبادستش بهم اشاره کرد...

+آه خب من دوستشم برای همین چند لحظه پیش توی بغلم گرفته بودمش و...ببخشید که بهتون بی احترامی کردم...

پدر سوالی به من نگاه کرد...

سرم رو به طرفین تکون دادم به این معنی که نمیشناسمش...

پسرکه حالا فهمیده بودم اسمش جه بومه به سمتم برگشت لبخندی زد و نزدیکم شد....

حالا که داشتم به چهرش دقت میکردم فهمیدم که چقدر جذاب وزیباست...

محو لبخندش بودم که دوباره گرمای تنش رو حس کردم...

من رو توی آغوشش کشیده بود...

کنارگوشم آهسته زمزمه کرد...

+بعدا میبینمت عشق من...

ازم جداشد...

باهمون لبخندجذاب توی چشم هام خیره شد...

متوجه گیجی وتعجب توی نگاهم شد...

دوباره آهسته زمزمه کرد

+یادت نرفته که دیشب مال من شدی؟هوم؟!

بادست راستش خیلی نرم گونم رو نوازش کردوهمزمان فاصلش رو بیشترکرد...

+آممم خب من دیگه باید برم...بعدا میبینمت...

برگشت به سمت پدرم تعظیم کوتاهی کرد...

+امیدوارم شماروهم بتونم دوباره ببینم آبوجی...

پدر لبخندی زد...

*البته...خداحافظ مردجوان...

نفهمیدم جه بوم شی کی رفت وکی پدر اومدداخل خونه...

تمام حواسم به گرگرفتگی بدنم بود...

صدای قشنگی توی گوشم موج میزد که فقط یک کلمه رو تکرار میکرد*عشقم*

****************

*جه بوم

بایادآوری نگاه گیجش لبم رو به دندون گرفتم وچشم هام رو آروم روی هم گذاشتم تابتونم چهره بانمک وخوشگلش رو خوب تصورکنم...

....بووووقققق....

_لعنتی توکی سبز شدی؟!

پاک یادم رفت که توی ماشینم وپشت چراغ قرمز...

ماشین رو راه انداختم...

پووففف یعنی ممکنه منو به خاطر رفتارای احمقانه صبحم ببخشه؟!

کاش میشد بیشتر پیشش بمونم...

*****************

*مارک

توی بغل یوگیوم خوابیده بودم....روی ساعتو نگاه کردم...1بعدازظهر!!!!

اینقدر مشغول عشق بازی بودیم که از بعدزمان ومکان خارج شده بودیم...

سرم رو بلندکردم تابتونم یوگیوم رو ببینم...

خواب بود...

آروم لب هام رو روی لبهاش گذاشتم وچشم هام روبستم...

خواستم لبهامو جداکنم که قبل ازاینکه بتونم تکون بخورم لبهام رو بین لبهاش اسیر کرد...

آروم شروع کرد به مکیدنشون...

دوباره توی همون خلصه ی شیرین فرورفته بودم...

خیلی آروم ازهم جداشدیم...

جالب این بودکه هیچکدوم نفس نفس نمیزدیم....انگار که بوسه هامون تازه راهیه برای نفس کشیدن وجداشدنمون باعث قطعی اکسیژن.......

لبخندی زد...

جواب لبخندش رو با لبخندی که خودش میگفت عاشقشه دادم...

بوسه ای زیر گلوش کاشتم و همونطورکه دماغم هنوز زیرگردنش بود کمی زیرگردنش رو بوییدم...

+مارک خوبی؟!چرامیخندی؟!

هرکاری میکردم نمیتونستم جلوی خندم روبگیرم...

+یاااا به چی میخندی؟!

اینبار خودش هم خندش گرفت...

+مارکک بس کن قلقلکم میاد...

سعی کردم کمی خندم روکنترل خودم دوباره زیرگردنش رو بوکردم...

_یوگیومااا تو هنوز بوی بچه میدی...

این روگفتم وزدم زیرخنده...

خودش هم خندش گرفته بودازتوی بغلش بلند شدم وگوشه ی کاناپه نشستم...

یوگیوم هم بلند شد ومنو توی بغلش گرفتم...

آروم گوشم روگاز گرفت...

+اینقدرخوشمزه نشو...

کمی قیافم رو واسش کیوت کردم...

یه لحظه بهش نگاه کردم وبعدنگاهم رو روی خودم سردادم...اوه مای گاد هردومون برهنه وسط پذیرایی بودیم لعنتی...اگه یونگجه ازاتاق بیادبیرون...

حس کردم گونه هام وگوش هام ازخجالت رنگ گرفتن...

یکدفعه بدون فکر اسمش رو به زبون آوردم

_یونگجه...

یوگیوم هم شوکه شد

+اصلا یادم نبود که اینجاست...

خم شدم و لباس هامو ازروی زمین برداشتم ودویدم سمت حمام...

خندم گرفته بود...حس کسی روداشتم که اومده دزدی...

درحمام پشت سرم بازشد وپشت بندش یوگیوم واردشد....

**************

*یونگجه

لبه ی تخت نشسته بودم...

سعی میکردم حواسم روهرجوری که هست ازپچ پچ ها وصداهای عجیب وغریبی که ازبیرون میادپرت کنم....

مشخص بود که بینشون یه خبراییه...

موهام روکمی بادستم بالا دادم

_همیشه یه مزاحم عوضی ایه چویی یونگجه....!!!!!!!!!





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 بهمن 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:38 قبل از ظهر
واااییی نهههه خواهش میکنمممم همه برعلیه یونگجه ن...دیگه سونگجه بهشون اضافه نشه لدفنننن TT بچمو کشتین خااا
پنجشنبه 5 اسفند 1395 12:28 بعد از ظهر
الان که دارم فکر میکنم ب یه چیزی رسیدم
سونگجه با دیدن برادرش زبونش باز نشد.نمیدونم چرا احساس میکنم این یه ربطی به جه بوم داره
نکنه به خاطر عشق جه بوم زبونش باز شه؟
یونگجههههههههههههههه تو خطری
yugili ببینیم چیمیشه تهش منم بی اطلاعم والا
چهارشنبه 4 اسفند 1395 11:01 بعد از ظهر
عاقا من قهرم باهات خیلی بدی چرا سونگجه داره عاشق جی بی میشه نههههه
yugili همه دنیابامن قهرکردن که سراین فیک
حالا شایدم عاشقش نشد
چهارشنبه 4 اسفند 1395 11:00 بعد از ظهر
عاقانههههههه نمیخوامممممم چرابه سونگجه گفتنبایدبه اون میگفت حالاسوء تفاهم پیش میادنمیخوامممم میترسم قسمت بعدیوبخونم
yugili بخون توحالا نترس
شنبه 30 بهمن 1395 01:04 بعد از ظهر
اقا با اینکه اشتباه شد ولی اون صحنه ی جی بی و سونگجه رو دوس داشتم اوخیییی
یوگمااارک عرررر
عالی بود فایتینگ
yugili به هرحال همونم یه جورایی 2جه محسوب میشه دیگه منم دوسش داشتم

فدات بشم مرسی
جمعه 29 بهمن 1395 11:39 بعد از ظهر
yugili
جمعه 29 بهمن 1395 07:49 بعد از ظهر
من میمیرم تا آخر این فیک
yugili خدانکنه عزیزدلم
چرا؟
جمعه 29 بهمن 1395 04:06 بعد از ظهر
نه سونگجهههههههه اشتباه داری عاشق میشییییییییییی
ای جونم دیشبشون
یوهاهاها
yugili

جمعه 29 بهمن 1395 02:55 بعد از ظهر
اول از همه اینكه باهات قهرم كه دیر کردی
سونگجهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه عاشق جه بومی نشووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
یه جام که جه بومی ادم بود اشتباه گرفت اه.
دلم واسه یونگجه میسوزه
زودبیاااااااااااااااااااا
yugili قهرنکن ببخشیددیگه

من دلم واسه همه میسوزه
چشم دوشنبه قسمت12حتما آپ میشه
جمعه 29 بهمن 1395 01:16 بعد از ظهر
دلم واسه یونگجه میسوزهالبته صد برابرش دلم واسه مارک و یوگیوم میسوزهیونگجه اونا رو از هم جدا نکنه
خسته نباشی
yugili منم گناه داره عاشق جه بومیه
متاسفانه عزمش جزمه برای ازهم پاشوندن زندگی اون دوتا
ممنونم عزیزم بازم ببخشیدبابت تاخیر درآپ کردن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.