تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep12
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

*سونگجه

*سونگجه...یاسونگجهههه...

باصدای دادپدرکه داشت بلندمن رو صدامیزد سرم رو

 بلند کردم وگیج نگاهش کردم...

*کجایی توپسرچنددقیقست همینجوری دارم صدات 

میزنم...

اصلا متوجه نشده بودم تمام حواسم رفته بود پی اون

 پسرغریبه...

*اینقدرخودتو ناراحت نکن...شاید دیشب بادوستاش

 مشروب خورده مست شده ورفته خونه اونا...

اوه لعنت به من یونگجه روبه طورکلی فراموش کرده بودم...پسربی فکر...حتی اگه  رفته بودخوش گذرونی بایدبه من میگفت...اون فقط گفته بود تمرین داره همین...

*سونگجه؟!

اینبار سوالی به پدرنگاه کردم....

*چراقبول نمیکنی ببرمت برای آموزش زبان اشاره؟!بالاخره یه جوری بایدبتونی بابقیه ارتباط برقرارکنی....

یکدفعه عصبانی شدم...

من لال نبودم...

من فقط...من بعدازاون شب...آه لعنتی

فلش بک

دوباره اون صداهای عجیب وغریب...ناله هاوجیغ ها وخنده های مشمئزکننده ....

پتوی نرمم رو کامل روی سرم کشیدم...

بدنم دوباره شروع به لرزیدن کرده بود...

دلم برای مادرم وآغوشش تنگ شده بود...حتی برای نوازش های مادرانه خانوم سو که همیشه مراقب من ویونگجه بود...

چراباید یک شبه همه چیزم رو ازدست میدادم؟!

اون صداهای عجیب وغریب بدجوری منو میترسوندن...

اما به یادحرف پدرم افتادم...

باید باترس هاتون روبه روبشین....

چطورباید باترسم روبه رو میشدم؟!

آهسته پتوی روم رو کنارزدم...

حالا لبه ی تخت نشسته بودم وپاهای کوچیکم ازکناره ی تخت آویزون بودن...

اهسته وباترس ازجام بلندشدم وباکمک گرفتن ازگوش هام به سمت جایی که صدامیومدقدم برداشتم

صدا ازاتاق آجومایی بودکه ازما نگهداری میکرد...آجومایی که باید مادام یا لیدی صداش میکردیم...

زنی که فقط روی صورتش یه لبخندمضحک میچسبوند تا نشون بده خیلی مهربونه اما من ازش متنفربودم...

پشت درایستاده بودم و غرق توی افکاربچگانه ام بودم...

صدای جیغ های آجومارو میشنیدم لحظه ای ارزوکردم ای کاش یه غول توی اتاقش باشه و مشغول خوردن اون آجومای دورو...

اما....

آه سونگجه توخیلی بی رحمی همه بچه ها اونو دوست دارن فقط تویی که اونو دوس نداری...

باخودم گفتم حداقل بچه های دیگه اونو دوست دارن توچی؟!

کی تورو دوست داره سونگجه؟!

باترس دستم رو روی دستگیره دراتاق گذاشتم وآهسته چرخوندمش...

بهتره اون غول منوبخوره....

دراتاق بازشدو....

نه غولی درکاربودونه قصه ی کودکانه ای که توی سرمن بود....

اونا داشتن...

سرجام خشکم زده بود...

آجوما سرش روبه طرف دربرگردوند جایی که من ایستاده بودم...

چشم هاش حالت عجیبی داشت...

لبخندی به من زد و دوباره به سمت مردی که بابدن برهنش رو بدن برهنه آجوما خوابیده بودگفت :کارمون رو باسونگجه عزیزم ادامه بدیم؟!فکرکنم به هردومون خیلی خوش بگذره....

پایان فلش بک

اون شب بعدازاینکه کارشون بامن تموم شدآجوماخواسته بودبه کسی حرفی نزنم  ومن قبول کرده بودم وبرای سال ها هیچ حرفی نزدم...هیچ حرفی

مرور شدن اون خاطره دوباره اعصابم روبه هم ریخت....

بیشتراز1ساله که دارم دوره درمانم رومیگذرونم تابتونم دوباره حرف بزنم اما هیچ فایده ای نداشته جزحروف الفبایی که دکترها به زورازدهنم بیرون کشیدن...

ازجام بلندشدم ورفتم سمت اتاق خوابم....

اما صدای قدم های پشت سرم نشون میداد پدرنگرانم داره دنبالم میاد...

************

*جه بوم

_آآآیییششش آباااا میشه بس کنی؟!

نگاهی به سوزی انداختم که ریلکس نشسته بودویه پاش رو روی پای دیگش انداخته بودو توت فرنگی نسبتا بزرگی روگازمیزد

لعنت به تو...

+چیوبایدبس کنم جه بوم؟کی قراره مسئولیت پذیرباشی؟یادم نرفته روزیوکه بامن جروبحث میکردی سر مدیریت شرکت...باچه  امیدی بایدمدیریت شرکت روبه تومیسپردم وقتی حتی عرضه نگهداری ومراقبت ازخواهرخودت روبرای یک شب نداری؟

_سوزی خودش میدونست قراردارم...درضمن راننده روگذاشتم پیشش ازش نگهداری کنه

+هه راننده....تویه احمقی جه بوم...کارت شده سروکله زدن باهزارجوردختر...هرشب هرشب بری بارومست برگردی خونه ودختریوکه آوردی...

_من به اون دخترا دست نمیزنم آبااا...

دیگه اونجانموندم تاادامه حرفاش روبشنوم وبیشترازاین تحقیربشم...

اون مردواقعاپدرمنه؟!

گوشیم روازتوی جیب شلوارم بیرون کشیدم...

بی اراده دوباره دستم رفت روی شماره یونگجه وتماس رو برقرارکردم...

_لعنتیییی بازم خاموشه...

**************

*یوگیوم

همونجورکه بندحوله مارک روگره میکردم لبهاش روخیلی آروم بوسیدم...

_ناهارچی دوست داری سفارش بدم؟!

کمی دماغش رو چین داد...همزمان دستش رو روی شکمش کشید ونگاهش روبه سمت شکمش کشید..

+فک کنم پسرکوچولومون دلش سامگیوپسال(گوشت خوک)سئولئونگ تانگ(سوپ استخوان گاو)وچاپچاعه(نوعی ازانواع مختلف طبخ رشته های نودله) میخواد...اووممم خودمم دلم توک بوککی(همون کیک های برنجی که توی سس تندخوابونده میشن توی فیلم هااحتمالا زیاداین موردرو دیدین ومیدونین که مارک غذاهای اسپایسی یاهمون تندروخیلی دوست داره) میخوادخیلی وقته واسم نخریدی

_مم..مارک ...الان چی گفتی تو؟؟؟؟!!!دیوونه شدی؟!

قیافش رو مثل پسربچه های تخس کردوگفت

+من که چیزی نگفتم فقط اسم چندتاغذارو آوردم...

_ت..توگفتی بچمون...

لبخندی به پهنای صورت کوچولوش زد که باعث شد  اون دوتادندون نیش بلندغیرعادیش خودشونو خوب نشون بدن

+هوممم...خب بالاخره که قراره ازت حامله بشم خواستم ازالان بدونی چه غذاهایی توی اون دوران واسم مناسبه....

_یاااااا....چی داری میگی؟حاملگی چیه؟2بار زیرم خوابیدی فکرکردی دختری یایه همچین چیزی؟!

+نخیر ولی علم ثابت کرده پسراهم میتونن بارداربشن...اصلا ازطرز رفتارت خوشم نیومد کیم یوگیوم....لابددلت میخوادبچت از شکم یه دختربیادبیرون نه؟!

_هااییششش من میرم غذا سفارش بدم دوباره یه بحث جدیدوبازنکن لطفا...

پشتم رو بهش کردم تاازحمام بیام بیرون که لحظه آخر صدای ریز خنده هاش رو شنیدم...

ناخودآگاه من هم خندم گرفت...

پپپوووففف مارک خدالعنتت کنه....فکرمو بردسمت چه جاهای عجیب وغریبی...لحظه ای مارک رو بابچه ی توی بغلش تصورکردم....عاخ خدایا حتی فکرکردن بهش باعث میشه دلم ضعف بره...

ازحمام که بیرون رفتم مستقیم راه اتاق خواب رو پیش گرفتم...

انگشتهای دستم رو کمی جمع کردم وباپشتشون چندضربه ی آروم به درچوبی سفیدرنگ اتاق زدم...

*بله؟!

دررو آهسته بازکردم

_آه هیونگ بیداری؟!حالت بهترشده؟!

*آه آره خیلی بهترم ممنونم ازت...

_میخوام ناهارسفارش بدم توچی میخوری؟!

*هرچیزی باشه خوبه...

_باشه...

این روگفتم وقدمی به جلوبرداشتم وکاملا وارداتاق شدم...بایدبرای خودم ومارک لباس برمیداشتم...





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 اسفند 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:44 قبل از ظهر
واااییی وحشتناکه...برای سونگجه خیلی متاسفم هق هق TT میشه یکی ب مظلوم بودن این بشر_یونگجه_ خاتمه بده؟؟ خانوادگی مظلومن اینا؟؟؟ چه وضشه عاخهههه هق هق هق TT من برم بمیرم کههه واااییی وحشتناکه...برای سونگجه خیلی متاسفم هق هق TT میشه یکی ب مظلوم بودن این بشر_یونگجه_ خاتمه بده؟؟ خانوادگی مظلومن اینا؟؟؟ چه وضشه عاخهههه هق هق هق TT من برم بمیرم کههه
دوشنبه 9 اسفند 1395 01:25 بعد از ظهر
# حامله شه
yugili
دوشنبه 9 اسفند 1395 01:22 بعد از ظهر
وووووووووووى
واى حامله بشه چى میشه
yugili
خیلی ژیگرمیشه
شنبه 7 اسفند 1395 12:30 قبل از ظهر
ژووون مارک حامله بشه
چ باحال میشههه. بچه ی مارک و یوگی چی میشه؟ کی متولد میشه؟
مرسی اونی خیلی خوب بود
yugili
اووففف فکرشوکه میکنمااا اون پسراصن چی میششههه الهه زیبایی وجذابیت به زودی ایشالا
فدات عزیزم
جمعه 6 اسفند 1395 02:43 بعد از ظهر
این قسمت هم حرص درار بود هم باعث غش کردن میشد
دلم برا سونگجه میسوزه
مارک بچه میخواد
دست گلت دردنکنه
yugili
خیلی گناه داره بچم بگردم براش
آره دیگه بچه دلش میخواد
دست گل تودردنکنه که همیشه نظرمیدی واقعاممنونم ازت
جمعه 6 اسفند 1395 02:04 بعد از ظهر
واییییییییییییی
ماکر و یوگی بچه دارشن چه گوگول میشه
بچشون خیلی خوشگل میشه
فایتینگ
yugili خیلی خیلی گوگول میشه
وای عاره فکرشوبکن فرشته میشه اصن
ممنونم ازت
جمعه 6 اسفند 1395 12:52 بعد از ظهر
آیگووووووووووووووووووو
نمیدونم چی بگم
آجوما خدا لعنتت کنه
بمیری انشالله
بچه هامو به تو سپردم
yugili
ببخشیدکه این قسمتو دیرگذاشتم وخیلی هم خوب نبود وممنون که همیشه نظرمیدی ودنبال میکنی
جمعه 6 اسفند 1395 09:18 قبل از ظهر
yugili
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.