تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep13
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


ازموضوع وروند راضی هستین یا به نظرتون داره مسخره پیش میره فیک؟!لطفا حتما بهم بگین نمیخوام اگ بده بیهوده ادامش بدم

 

2ماه بعد

*یونگجه

دوباره نگاهی روی ساعت انداختم...لعنتی اگه دیربرسم یوگیوم منو میکشه....

سونگجه این روزا غیرعادی شده...به نظرم داره یه شیطنت هایی میکنه ومن ازشون بی خبرم...به احتمال زیادپای یه دخترخوشگل درمیونه...

آه لعنتی قراربودبیادخونه ی من برای خداحافظی

*سونگجه هنوزنیومده؟!

_نه پدر نمیدونم کجاست...میادقول داده زودبرسونه خودش رو

باچندبارلمس کردن صفحه گوشیم وارد صفحه چتم بایوگیوم توی کاکائو تاک شدم...

_یوگیوما من مستقیم میام فرودگاه شمابدون من برین...

چنددقیقه ای طول کشید تا پیامم سین بخوره وجواب کوتاه**باشه** رو ازجانبش دریافت کنم...

یوگیوم هفته آینده یه مسابقه مهم توی آمریکا داشت و مارک ازتمام اطرافیانش خواسته بودتا همراهش بریم تااونجا تشویقش کنیم وکنارش باشیم...

وبه گفته سوزی این آمریکا رفتن بهترین موقعیت برای ابراز احساسات من به یوگیومه...

واقعا نمیخواستم برم اما برای انجام خواسته سوزی مجبوربودم...خواسته سوزی وخواسته قلبی خودم....

ایم جه بوم....

***********

*مارک

_خیلی عوضی ای جه بوما میدونستی اینو؟!

*هاییشش هیونگ گفتم که واقعا نمیتونم بیام...اینجایه سری کارمهم دارم...

_یعنی ازیوگیوم مهم ترن؟

*یوگیوم برای توخیلی مهمه دلیلی نداره اونقدربرای من مهم باشه که پاشم تااونوردنیا دنبالتون بیام که

+واقعا ازت ممنونم هیونگ...

جه بوم خجالت زده خندیدوبرگشت سمت یوگیوم

*آه خب منظورم این نیست که واسم مهم نیستی...ازتوی خونه تشویقت میکنم...

+خیله خب منم که حرفی نزدم...

*تونه اما دوست پسرت مخمو خورده...

_خواهرتم داره میادبا جکسون و...

نذاشت ادامه حرفم رو بزنم

*اون افریته خواهرمن نیست خودش اسم داره چرا نسبتش میدی به من؟!

_چون اون آقایی که پشت سرت ایستاده گفته حق ندارم اسم اون افریته رو به زبون بیارم...

این رو که گفتم هردوشون همزمان متعجب زل زدن به من ودرکمتر از 1صدم ثانیه ازخنده منفجرشدن...

************

*سونگجه

گفته بود فقط میره ازشون خداحافظی میکنه وبرمیگرده پووففف الان چنددقیقست که منو اینجا منتظر گذاشته...

گوشی رو از توی کنسول برداشتم وشمارش رو گرفتم...

محو صدای قشنگ خواننده اون آهنگ شده بودم که بالاخره جواب داد...

+جانم یونگجه؟!

_جه بوما بهت که گفتم عجله دارم...گفتی کارت فقط 10دقیقه طول میکشه اما الان نیم ساعته اون بالایی

+واقعا؟!ببخشیدعزیزم متوجه گذرزمان نشدم الان میام پایین...

گوشی رو قطع کردم وبرش گردوندم داخل کنسول

این روزها واسم عادت شده بود ازطرف جه بوم به این اسم خطاب بشم...

مدت ها بود فکروذهنم درگیرجه بوم شده بود درست بعدازاونروزی که به خونم اومده بود...

چندروزی هیچ خبری ازش نداشتم...

رفتارهای عجیب یونگجه من رو کاملا درگیرخودش کرده بود...

به یکباره تغییرکرده بود...

شمارش رو عوض کرد گفت میخواد به یه آپارتمان دیگه نقل مکان کنه تا به خونه دوتاازدوست هاش یوگیوم ومارک نزدیک باشه...

ومن اون موقع خبرنداشتم برادرم عاشق جه بومه وجه بوم هم عاشق اون تااونروزی که جه بوم خودش اعتراف کرد...

فلش بک

3روز از رفتن یونگجه گذشته بود ومن دوباره تنهاشده بودم نمیفهمیدم چرادرست تواین روزایی که حالم اینقد خوبه بایدتنهام بذاره....میخواستم بهشون بگم که بالاخره میتونم حرف بزنم...

باصدای زنگ درآپارتمان سریع ازجاکنده شدم ورفتم سمت در خودش بود...

میدونستم ازرفتنش پشیمون میشه...

رسیدم به دربدون اینکه بخوام بپرسم کی پشت دره سریع درروبازکردم....

بادیدنش حسابی شوکه شدم...

نمیدونستم بایدچی بگم این دومین باربودکه همین اتفاق میفتاد...

فکر میکردم یونگجس اما...

_س..سلام...جه بوم شی...

هنوز حتی کلمه اخرم درست ازدهنم خارج نشده بودکه من رو کشید توی بغلش...

سرش روتوی گردنم فروکره بودونفس های عمیق میکشید...

_چیکارمیکنی جه بوم شی؟!

باصدای دورگه شده ای جواب داد

+عشق میکنم...

باخشونت هلش دادم که باعث شدذره ای ازم جدابشه...

چشم هاش رو دیدم که به نظرشرمنده میرسیدن...

+فقط دلم واست تنگ شده بود...

دلم ازاین حرفش لرزید...تاحالا کسی این حرف رو به من گفته بود؟؟!!

باید ازاشتباه درش میاوردم...

_جه بوم شی...تو داری اشتباه میکنی...م...

نذاشت حرفم رو ادامه بدم....

+صبرکن هیچی نگو...میتونم اول بیام داخل؟

_آه البته بیاداخل....

ازجلوی درکناررفتم تابتونه بیادداخل...

همزمان کل بدنش ولباس های شیکش روهم آنالیزمیکردم...

درروآهسته بستم...

منتظرمن ایستاده بودوسط خونه

_بشین لطفا...قهوه میخوری؟!

+چیزی نمیخواد بشین باهات حرف دارم...میترسم معطلش کنم ونتونم حرفامو بزنم

بدون حرفی سرم روآروم تکون دادم ورفتم روبه روش نشستم...

+ازمن میترسی؟!

_ت..ترس؟؟؟چرابایدبترسم؟!

+نمیدونم...ولی رفتارهات یجورین...البته بهت حق میدم..بعدازاون شب لعنتی وصبح لعنتی ترش...

_جه بوم شی من نمیفهمم دار..

+بزار حرفم رو بزنم یونگجه...فقط بهم این یه فرصت روبده...

اون شب باورکن باتمام وجودم میخواستمت اگرنه من کسی نیستم که به خاطرچندشات مشروب هوشیاریم رو ازدست بدم...وقتی دیدم توهم من رو میخوای وداری تمام وکمال ازاون رابطه لذت میبری یه جورایی به ادامه اون کارتشویق میشدم...اما صبحش..آه باورکن نمیدونم چرااونجوری رفتارکردم...منوببخش یونگجه من الان فهمیدم که چقدرعاشقتم...میدونی این چندوقته که باهات حرف نزدم چقدرباهات تماس گرفتم؟!باورکن داشتم دیوونه میشدم پسر

اون حرف میزدوحرف میزدومن شوکه فقط داشتم بهش نگاه میکردم...

اون ویونگجه آه خدای من ...

اونقدرتوی فکرفرورفته بودم که نفهمیدم چجوری رفته بودم توی آغوشش و کی مشغول بوسیدنش شده بودم....

اصلا نفهمیده بودم کی این حس لعنتی توی وجودم شکل گرفت وچجوری عاشقش شدم

پایان فلش بک

باضربه ای ک به شیشه خوردسرم رو ازروی فرمون برداشتم...

قفل دررو زدم دربازشد واومدداخل نشست...

+چرانیومدی بالا؟!

_میخوای کل دنیا ازرابطمون باخبربشن؟!مگه نگفته بودی خبرش به گوش خواهروپدرت برسه بی آبرومیشی؟!!!

+آره اما مارک ویوگیوم...

_بیخیال جه بوم....

یوگیوم ومارک دوستای صمیمی یونگجه بودن ویونگجه امروز داشت باهاشون میرفت سفراگه من میرفتم بالا گندمیزدم به همه چیز چطور باید همچین چیزی رو برای جه بوم توضیح میدادم؟!





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : yumark،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 9 اسفند 1395
yugili
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:50 قبل از ظهر
عاشق شدن سونگجه رو کم داشتیم اهههه...چقد خره این جه بوم تو این دوماه تو جریان قرارنگرفته؟ اونور یونگجه داره خودشو پاره میکنه بین یوگمارکو خراب کنه جه بوم با سونگجه لاس میزنه...خیدایا منو بخور...دارم ع همه کاراکترا متنفرم میشم نامردای گوزو
چهارشنبه 18 اسفند 1395 08:47 بعد از ظهر
ینی من حالم از سونگجه بهممممم خوردددددددد
یونگجمممممم گناه داره خو
yugili کاری نکرده که سونگجه بیچاره هم
خیلی زیاد
سه شنبه 17 اسفند 1395 10:00 بعد از ظهر
yugili ببخشیداینقداذیتت میکنم
پنجشنبه 12 اسفند 1395 11:34 بعد از ظهر
yugili
پنجشنبه 12 اسفند 1395 03:36 بعد از ظهر
نمیدونم الان حق با سونگجس با نه
عرررر یونگجه انقد عن بازی در نمیارم دیگعرابطشونو خراب نکن گل من
ای خدا جهان بوم چقدر احمق شده
yugili

نمیفهمه خب
سه شنبه 10 اسفند 1395 10:55 بعد از ظهر
واااای داره حساس میشهههD:
نه فیکت عالیه عزیزم من که خیبی خوشم اومده ادامه بده فایتینگ پوسترم خیلی باحال شده
yugili یس ایت ایز عه حساس
مرسی گلم توبه من لطف داری واقعاممنونم ازت
سه شنبه 10 اسفند 1395 07:47 بعد از ظهر
ازت ناراحتم
گفتم هوای یونگجه رو داشته باش
اون سونگجه رو هم گفتم بخاطر جی بی زبون باز میکنه
هر چی که دفعه قبل واسه سونگجه دلم سوخت این دفعه اعصابم خورد شد ازش
یونگجه فایتینگ من که میدونم دلش نمیاد اخرش بین اون دوتا رو بهم بزنه
امیدوارم قبل رفتنشون یونگجه بفهمه
درک نمیکنم که یونگجه چرا خونه و خطشو عوض کرد

yugili
دارم که
یس یور پرفکت بیبی
چراااا خبب؟!سونگجه هم گناه داره خب بچه
شایدم بیاد
هوم
توقسمت بعدتوضیح داده شده اززبون خودیونگجه
دوشنبه 9 اسفند 1395 11:57 بعد از ظهر
الان یونگجه بیخیاله این شده که بینه یوگیوم و مارک رو بهم بزنهمن مطمئن باشم؟
yugili نه دیگه قراره توآمریکاتازه به یوگ ابرازاحساسات کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.