GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

*مارک

_یوگیوماااا

+جونم؟!

_خیلی خوابم میاددد...

بالحن لوسی این حرف رو زدم و به ثانیه نکشیده سرم رو روی شونه ی پهنش گذاشتم...

با حس سنگینی نگاهی سرم رو بلندکردم وبه سمت چپم نگاه کردم و دیدم که چشم های 2نفر کاملا خیره شده به ما...

یونگجه تا نگاهم رو به خودش دید سریع سرش رو پایین انداخت اما سوزی همچنان داشت نگاهم میکرد...

تنفر توی اون نگاه موج میزد..جوری نگاهم کرد که لحظه ای ترسیدم!!!

خیلی سریع نگاهم رو ازش گرفتم...

سرم رو کمی روی شونه یوگیوم جابه جاکردم تا بهترین وراحت ترین جاش رو برای خوابیدن طولانی مدتم پیداکنم...

_چقدر دیگه میرسیم؟!

یوگیوم دستم رو توی دستش گرفت و بایه حرکت آروم بالا آوردو بوسه ی آرومی روی دستم کاشت...

+چرا اینقدر غر میزنی تو؟!

_خب خسته شدم...درضمن دیشب خوب نخوابیدم داشتم چمدون هامون رو جمع میکردم یادت که نرفته؟!ولی تو مثل خرس خوابیدی...

ریز خندید...

+بیا اینجا...

دستش رو باز کرده بود ومنتظر بود تا من برم توی بغلش خیلی آروم توی بغلش خزیدم واینبار سرم رو روی سینش گذاشتم...

نفس عمیقی کشیدم وریه هام رو بابوی عطرش پرکردم...

دوباره وسه باره هم این کاررو تکرار کردم...اینقدر تکرار شد تا بالاخره چشم هام سنگین شدن و با بوسه ای که روی موهام نشست به خواب رفتم...

********

*یونگجه

لحظه ای نمیتونستم نگاهم رو ازاون دونفر بگیرم...

متنفربودم ازخودم...

حس میکردم تک تک لحظاتی که کنارشون هستم درواقع دارم به اعتماد وخوبی هاشون خیانت میکنم...

دوماه پیش حتی خونم رو از سونگجه جداکردم و منتقلش کردم به آپارتمانی که خونه مارک ویوگیوم بود...

همین کارم باعث شده بودبی وقفه باهم درتماس باشیم...

از طرفی خودم رو جلوی مارک یه پسر عاقل نشون میدادم که چشمی به دوست پسرش نداره و از طرفی توی تایم هایی که بایوگیوم تنها میشدم تا میتونستم آویزونش میشدم...

باید یوگیوم به چشم مارک یک خیانت کار نشون داده میشد...

چشمم رو ازشون گرفتم...

مارک توی بغلش آروم خوابیده بود...

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم...

+حالت خوبه؟!

_به لطف تو آره عالیم...

+میشه این بحث تکراری ومسخره رو تموم کنی یونگجه؟!من فقط یه پیشنهاد بهت دادم میتونستی از اول قبولش نکنی!!!

_لعنتی...

+لعنتی تویی و اون حس مزخرفت...

صداش ناخواسته بالارفت که باعث شد چند نفری با چشم های گرد شده بهمون نگاه کنن...

وقتی نگاه های دیگران رو روی خودش دید سعی کرد صداش رو بیاره پایین...

+لعنتی اون عوضیه که درست جلوی چشم های من توی بغل عشقش آروم گرفته...

بغض داشت و چشم هاش آماده بودن برای بارش...

آروم دستش رو گرفتم

_خیله خب نونا...من ازت معذرت میخوام...باشه؟!

قطره ای اشک از چشمش سرازیر شد که خیلی سریع پاکش کرد ...

پوزخندی روی لبش نشست...

آدم هایی که زخم های بزرگ میخورن یه روزی تبدیل میشن به ترسناک ترین آدم ها وحالا این دختر بدجوری من رو میترسونه...

باحرفی که از دهنش بیرون اومد ترسم حتی دو چندان شد...

+چویی یونگجه بهتره سعی کنی توی این سفر کاررو تمام کنی اگرنه مجبورمیشم باگرفتن جون کیم یوگیوم خودم رو آروم کنم....

این فقط یه تهدید توخالی بود نه؟!

اما...نه ...ازاین دختر هیچ چیزی بعیدنیست....هیچ چیز

************

*مارک

*پپوووففف خسته شدم...

همه با شنیدن صدای جکسون برگشتیم سمتش...

ماسکی روی صورتش زده بود اما چشم های خستش کاملا مشهود بودن...

توی قسمت گیت بار ایستاده بودیم ومنتظر بودیم تا آخرین چمدون رو هم برداریم...

بادیدن چمدونم سریع خم شدم تا برش دارم که دیدم دستی مانعم شد وزودتر از من قاپیدش...

_خودم برش میداشتم...

+نمیخوام چیزهای سنگین رو جابه جا کنی...

کمی نزدیک تر اومدوآروم در گوشم گفت...

+برای بچمون خطرناکه...

خیلی خوب متوجه منظورش شدم ...یادم نیست کی اما خیلی وقت پیش خودم بودم که برای اولین بار این مسئله رو عنوان کرده بودم...

بااین حال شنیدنش از زبون یوگیوم باعث شد که گر بگیرم و به احتمال خیلی زیاد سرخ بشم...

خندید

خندش جوری بودکه باعث شد خجالتم دوچندان بشه...

اینبار صدای خندش هم ب اون لبخند زیبای روی لبش اضافه شدو بلافاصله من رو توی بغلش کشید...

_یااا یوگیوم ولم کن زشته...

زیر فشار عجیب وغریبی بودم واقعا داشتم خجالت میکشیدم..

+گفته بودم بهت که تو دلیل زندگیمی کیم مارک؟!!!!

اونقدر ازاین حرف به وجد اومدم وعشق دریافت کردم  که برای لحظاتی فراموش کردم که باید نفس هم بکشم تا زنده بمونم...

جملش به خودی خود شیرین و عاشقانه بود اما من درگیر اون دو کلمه آخرش شده بودم...

*کیم مارک*

حسی بهترازاین هست که اسمت درست کنار اسم فامیلی عشقت قراربگیره؟؟!!!

نفس عمیقی کشیدم تا جبران چندثانیه نفس نکشیدنم بشه...

بوسه ی آرومی روی شونش زدم و ازش جداشدم...

چشم هاش میخندیدن...

دلم پر میکشید برای بوسیدنش اما افسوس که جای مناسبی نبودیم...

*یاا من خسته شدم میشه لطفا عشق بازیاتونو بزارین برای هتل؟!

با حرف جکسون به خودم اومدم...چمدونم رو از دست یوگیوم گرفتم وبدون هیچ حرفی سریع راه افتادم واز بقیه جدا شدم...

لعنتی این چه وضعیت کوفتی بود که ما توی فرودگاه راه انداخته بودیم؟!!!

خندیدم و قدم هام رو تند تر کردم

************

*یوگیوم

+خیله خب پاپا...باشه شب میایم...سوزی؟!!!! آمممم خب اون فکر کنم خودش کار داشته باشه ...خیله خب بهش میگم اما فکر نمیکنم بتونه همراهمون بیاد...اوکی...بای

کنار چمدون هامون ایستاده بودم وهمونطور که وسایل مورد نیازمون رو روی میز میچیدم حواسم رو داده بودم ب مکالمه مارک باپدرش...

_من امشب باید با بچه ها تمرین کنم ای کاش قول نمیدادی به پاپا...آم خب عیبی هم نداره خودت تنها برو بچه ها هم که هستن تنها نیستی...

+تورو دعوت کردن من بابچه ها برم؟!

_میدونی که نمیتونم تمرین رو کنسل کنم...هفته دیگه مسابقست...

+منو بازی نده کیم یوگیوم...تا قبل ازاینکه اسم سوزی بیادهیچ تمرینی درکار نبود اما بعدازاون....

پوفی کشیدم وچشم هام رو محکم بستم...

_آره راست میگی...به خاطر اونه که نمیخوام بیام...

+عاخه اون به تو چیکار داره یوگیوم؟! نمیخوای بیخیال این حس منفیت نسبت به اون دختر بیچاره بشی؟!

_دختر بیچاره!!!!حس منفی!!! شاید اون با من کاری نداشته باشه اما نمیتونم بیام ورفتارهای خانوادت رو بااون تحمل کنم...

فکر میکردم پذیرفتن که الان من توی زندگیتم نه اون اما مثل اینکه...

اصلا این دختره چراپاشده باما اومده؟!پاپا از کجا خبرداشت که همراهمونه؟! کارتوئه نه!!!!

+یااا توی احمق چی داری میگی واسه خودت؟!! اونی که سوزی رو دعوت کرده من نیستم دوست عزیزت یونگجست...درضمن بار آخرت باشه که بامن اینجوری حرف میزنی....فکر میکردم ذره ای اعتماد توی این رابطه وجود داره اما مثل اینکه...متاسفم واست...

بلند بلند حرف میزد وحرف هاش رو مثل گلوله های آتشین به سمتم پرتاب میکرد...

گیج ومنگ ایستاده بودم ونگاهش میکردم...

باتموم شدن حرف هاش برگشت ورفت سمت اتاق و صدای محکم کوبیده شدن در بهم فهموند که دوباره گند زدم...





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : yumark، 2jae،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 اسفند 1395
yugili
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:50 قبل از ظهر
سونگجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینو از کجاا آوردی اخه
جه بوم میفهمه ک سونگجس؟؟؟؟؟
پنجشنبه 26 اسفند 1395 07:47 بعد از ظهر
من اینو تازه خوندم خیلی قشنگه
خیلی خوشم اومده منتظر بقیشم زودتر بذارش
ممنون
yugili ممنونم ازت
چشم فردا اپ داره
سه شنبه 24 اسفند 1395 03:42 بعد از ظهر
سرمو باید بکوبم به دیواررررر
yugili ????!!!for what
سه شنبه 24 اسفند 1395 02:11 بعد از ظهر
من دلم برا یونگجه میسوزه ک مجبور شده به خاطر سوزی اینکارارو کنه
yugili منم دلم میسوزه واسش ولی به خاطرخودشه که داره این کاررو میکنه
جمعه 20 اسفند 1395 09:04 بعد از ظهر
yugili
جمعه 20 اسفند 1395 01:31 بعد از ظهر
مارک گناه داره
یوگیوم گمراه نشو
یونگجه ی نامرد
yugili

جمعه 20 اسفند 1395 01:15 بعد از ظهر
عااااالی بود
منتظر بقیشم زودتر بیا دیگههههه
yugili مرسییی
به خدا خودم هم دوست دارم زودتر تمومش کنم اما این کنکور و کامبک گاتسون و هزارویک بدبختی دست به دست هم دادن نذارن من خوش قول بمونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.