تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Im Jaebum is mine.ep15
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
جمعه 27 اسفند 1395 :: نویسنده : yugili

*یوگیوم

عصبی بودم...

همینطور فقط داشتم طول وعرض اتاق رو باقدم های کوتاه وبلندم طی میکردم وموهای سرم رو چنگ میزدم!!!

بالاخره قلب عاشقم تونست عقل وشعورمو راضی کنه تابرم دنبالش...

ازاتاق زدم بیرون نگاهی به صفحه دیجیتالی کناردر آسانسور انداختم....

_پووفف تااین برسه بالا دیوونم میکنه!!!

رفتم سمت پله هاو با دو ازشون پایین رفتم...

همین که رسیدم پایین پله ها متوجه سوزی شدم که داشت باتنها چندقدم فاصله ازمن بامارک صحبت میکرد...

به طرفشون رفتم ودرست کنارمارک ایستادم...

لبخندی زدم !!!

دستم رو دور شونه های مارک حلقه کردم وکشیدمش توی بغلم...

_اینجابودی عشقم؟!!کلی دنبالت گشتم!!!

نگاهی نه چندان دوستانه به من انداخت ودوباره صورتش رو به سمت سوزی چرخوند...

+پاپا خیلی دوست داشت توهم باشی...

*من هم خیلی دوست داشتم همراهتون بیام اما دارم با جکسون میرم بیرون...همین چندلحظه پیش ازش خواهش کردم اگربیکاره همراهم بیادبیرون...

+اما جکسون که تمرین داره؟!

*تمرین؟!به من که چیزی نگفت فقط گفت خستس ومیخوادبخوابه که به زور راضیش کردم همراهم بیاد....درضمن وقتی یوگیوم نباشه اونا چرابایدبرن تمرین؟!!!!

خواستم چیزی بگم که قبل ازمن مارک گند زدبه همه چیز بااون حرفی که زد

+یوگیوم نمیاد تمرین داره...جکسون هم حتما یادش رفته ازتمرین....

*اوه جدا؟! پس حالا که جک کارداره من همراهتون میام...دلم برای پاپا ریموند یک ذره شده والبته دستپخت بی نظیرمامی...از بچگی عاشق دستپختش بودم...

فقط شوکه ایستاده بودم وبهشون نگاه میکردم...به موقعیتی که مارک واسم به وجود آورده بود...معلوم شد چندان علاقه ای هم نداشته که من همراهش برم!!!

+ممنونم عزیزم...البته دست پخت خودتم خوبه خصوصا اون کیکی که...

ناباورانه به سمتش چرخیدم ومنتظر توی چشم هاش خیره شدم اما دیگه ادامه نداد...

این دیگه زیادی بود!!!اینکه بخواددرست مقابل من عزیزم خطابش کنه و از کیکی که یه روزی واسش پخته تعریف کنه وخاطراتشون رو نبش قبر کنه...

*اوممم...پس من میرم آماده بشم...خودتون به جکی خبرمیدین یا خبرش کنم؟!!!!

+نه خودت بهش بگو به یونگجه هم خبربده اگه دوست داره همراهمون بیاد همه رو دعوت کرده پاپا...

*با...

نذاشتم حرفش رو کامل کنه وبین حرفش پریدم...

فقط من باید این وسط عذاب میکشیدم؟؟؟!!!!حالا که قرارنبود همراهش برم وتنها بمونم پس بهتر بود کاری کنم که درست مثل من احساساتش جریحه دار بشه...پس سعی کردم از کسی که نسبت بهش حساسیت عجیبی داره استفاده کنم...

_نیازی نیست....جک تمرین نداره .

+ولی تو که گفتی....

_نگفتم برای مسابقه تمرین دارم!!! امروز با یونگجه قرار دارم...

چیز دیگه ای نگفتم ورفتم سمت آسانسور...

هردوشون دنبالم اومدن ووارد آسانسور شدن...

فکرم بدجوری درگیرشده بود و به طرز وحشتناکی عصبی بودم...به هیچ وجه توقع همچین رفتاری رو از مارک نداشتم اون هم سریه موضوع مسخره...

سرمارک روی شونم بود وکاملا بدنش رو تکیه داده بود به من!!!!

خوب میدونستکه تاچه حد ناراحتم  که حالا اینجوری خودشو به من چسبونده...اما اینبار امکان نداره که ببخشمش...امکان نداره که کوتاه بیام!!!!

آسانسور توی طبقه ما ایستاد بی هیچ حرفی از درخارج شدم...

لحظه ی آخر صدای مارک وسوزی رو شنیدم که از هم خداحافظی کردن ودست مارک روحس کردم که دور بازوم حلقه شد...

روبروی دراتاقمون که رسیدیم خیلی آروم دست مارک رو از دور بازوم باز کردم وبعداز کارت زدن وارد اتاق شدم...

+یوگیوم...

_شب هم قراره اونجا بمونی یا برمیگردی؟!

+برمیگردم...ببین یوگیوم اون ...

بازهم اجازه ندادم حرفش رو بزنه...میدونستم میخواد حرف چنددقیقه پیشش رو توجیح کنه...

_باشه پس اگه زودتر رسیدی ومن نبودم نگران نباش شاید تا صبح کارم بایونگجه طول بکشه...

+خیلی لازمه که بری؟! امشبو استراحت کن حداقل...

حرفش رو بی جواب گذاشتم و با گوشیم به یونگجه زنگ زدم...

.بوق

..بوق

...بوق

....بوق

....هووووممم؟؟!!!چیه باز سارا دیوونم کردی وروجکِ من!!

خندیدم

_من وروجکتم؟!

فکر کنم حسابی شوکه شد برای لحظاتی کاملا ساکت شد وبعددادزد

...یاااا تودیگه چی میگی؟؟!!!

بلندتر خندیدم

_یادت که نرفته امروز با وروجک کلاس داری؟!

...اینجا آمریکاست محض اطلاعتون و منم الان مرخصیم چون استادم تشریف آوردن برای مسابقات

_توی جهنمم که باشی نمیتونی از زیر کار وتمرین در بری..درضمن میتونیم کمی هم باهم خوش بگذرونیم...به قول خودت اینجا آمریکاست...تا یه رب دیگه آماده باش توی لابی منتظرتم...

...با خوش گذرونی موافقم...!!!

_درجریانم...الان کاملا میتونم اون قیافه کیوت ذوق زدت رو هم تصور کنم هیونگ...جکسون بهت چی میگه؟؟!!!! عاهان سمور کیوت!!!

اینو که گفتم بلند زدم زیر خنده وبلافاصله گوشی رو قطع کردم

برگشتم که برم سمت سرویس اتاق که با مارک برخورد کردم که با اخم وچشم های دلخورش به چشم هام خیره شده بود...

_چیزی شده؟!

+نه فقط...برو به کارت برس

**********

*یونگجه

گوشی رو قطع کردم و هلش دادم زیربالشم...

هنوز سرم دوباره به بالش نرسیده بود ک گوشی زنگ خورد بعصبانیت ازیربالش بیرون کشیدمش

_هاییششش چینجاااا دست ازسرم بردارین !!!!

صدای خنده دخترونش بهم فهموندکه بازهم سرآدم اشتباهی فریادکشیدم...

*چیه چرااینقد اعصابت متشنجه؟!

_نبایدباشه؟!

*نه چرابایدباشه؟!نکنه خبرهای خوش هنوز بهت نرسیده؟!!!!! امشب قراره با یوگیوم باشی

_قبل ازاینکه تو زنگ بزنی درجریان قرارم دادن!!!کاردیگه ای جز قارقارکردن توسرمن داری؟!اگه نداری که قطعش کنم

*حواست باشه ...امشب باید همه چیزو تموم کنی!!!

بدون حرفی گوشی رو قطع کردم وپرتش کردم روی پاتختی و باعصبانیت ازجام بلند شدم...

*********

*مارک

*دایییییی؟!!

باصدای جیغ خواهرزاده کوچولوم به خودم اومدم وبه سمتش برگشتم

_جانم عزیزم....

*مامان دعوات کرده دایی؟!!

خندم گرفت از لحن وچهره کیوتش...

_نه عزیزم چرااینجوری فکر کردی؟!

همزمان دستش رو گرفتم وکشیدمش توی بغلم...

*آخه ازوقتی اومدی خودت تنها نشستی وخیلی ناراحتی!!!!

_کوچولوی بامزه من...نه خوشگل من کسی دعوام نکرده....

*پس چی شده؟!

_یه رازه...

*راز؟!

_اوهوم....دلم میخواست الان کناریه نفربودم که الان اینجا نیست...واسه همینه که ناراحتم...

*عمو یوگی؟؟!!!

_چی؟!

*اونی که دلت میخواد الان کنارش باشی عمو یوگیه؟!

خندیدم وگونش رو بوسیدم....

_آره دلم میخواست الان کنارش بودم...

خودش رو باملایمت توی بغلم جا داد وسرش رو روی سینم گذاشت...

دستم رو لای موهای مخملیش فرو کردم وشروع کردم به نوازش کردنش...سنگینی نگاهی باعث شد سرم رو بلندکنم وبه دنبال منبعش بگردم که باسوزی ولبخند روی لبش وچشم های خندونش مواجه شدم!!!!





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها : 2jae، yumark،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 04:00 قبل از ظهر
جای سخن نذاشی دگ هق هق TT
چهارشنبه 24 خرداد 1396 04:45 قبل از ظهر
سلام.
این فیک خیلی باحاله.
اولین فیکی هم هست که از گات سون شروع کردم به خوندن.
من جی بی لاورم.البته که همه رو خیلی دوس دارم به خصوص یوگی جونم.
آخرین اپت مال27 اسفند 1395 هست.
واقعا نمی خوای ادامش رو بزاری؟؟؟
به نطرم داستانت خیلی جالبه و من فیکهای زیادی خوندم واقعا همچین فیکی لیاقت اینقد نظر رو نداره.
امیدوارم که ادامش رو اینجا ببینم.فایتینگ
yugili سلام گلم ممنونم بابت همه تعریف ها ودلگرمی هات صددرصد ادامش میدم متاسفانه کنکورم اجازه نداد که بخوام به موقع آپش کنم و میترسیدم که داستان اونجوری که میخوام پیش نره به خاطر درس و... درنتیجه ترجیح دادم یه استوپ بدم و بعداز کنکور ادامش رو بنویسم
یکشنبه 29 اسفند 1395 10:40 بعد از ظهر
اوووو سوزی:////
لبخند شیطنت آمیز:////
فقط میتونم بگم فایتینــــگ
yugili

تنکیوو
شنبه 28 اسفند 1395 08:57 بعد از ظهر
فیکت عاااااالیه
خیلی هیجان داره
2JAE
خیلی طولانی؟؟؟؟
چن پارت تقریبا؟؟؟
yugili ممنونم عزیزم خوشحالم که دوست داری

نه خیلی هم طولانی نیست
درموردپارتهاش مطمئن نیستم اما حداکثر دیگه 30تا قسمته کلا
شنبه 28 اسفند 1395 08:29 بعد از ظهر
سوزیییییییییییی
نهههه یوگمارکککککککک....ولی توجه مهم تره
yugili
یوگمارکمممم الهی قربونشون بشم
شنبه 28 اسفند 1395 03:31 بعد از ظهر

هعی زندگانی بی تربیت
امیدوارم اتفاقای تلخ واسه یونگجه نیفته
منتظر ادامشم
yugili

فقط یونگجه؟!
شنبه 28 اسفند 1395 08:17 قبل از ظهر
yugili
شنبه 28 اسفند 1395 12:00 قبل از ظهر
نمیخوام یوگمارک گناه دارن
سوزیه عوضی
یونگجه تو که انقدر نامرد نبودی
نمیخوام یوگمارک گناه دارن
سوزیه عوضی
یونگجه تو که انقدر نامرد نبودی
yugili مای یوگمارک دارن از هم جدامیشن منتظراتفاقای تلخ باشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :