GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

درود بر شما!
وب خیلی خلوت شده بود نه؟

میدونم یه مدت زیادی آپ نداشتیم

خورد به مدرسه و امتحان و...(یه تعدادیم کنکور)

امسال برخلاف سالهای قبل مشغله های کاری و فکری بیشتر شد و واقعاً وقتی پیدا نشد تا صرف نوشتن فیک و وانشات کنیم

ولی نگران نباشید^^
نویسنده ها به محض اینکه وقت کافی پیدا کردن، ادامۀ فیکاشونو آپ میکنن و به خصوص الان که تابستون رسیده

وقتشه یه حرکتی بزنم^^

یه وانشات جکجه نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
اگه ازش به تعداد قابل توجهی بازدید شد، پارت دومشم میذارم
پس با نظرای خوشگلتون رو سفیدم کنید^^
برید ادامه

وسط پیاده روی پارکی که توش قدم میزدم، ایستادم. با حس خستگی زیادی که داشتم، سرمو بالا گرفتم و به آسمون تیرۀ شب چشم دوختم. باد خنک چتریامو تو صورتم پخش میکرد. دستام تو جیب پالتوم بود و باد حتی پالتومو به هوا میبرد. شال گردنمو پایین آوردم تا نفسمو به بیرون هدایت کنم. بخاری از دهنم خارج شد. به طرف نیمکتی در پارک، رفتم و روش نشستم. موبایلمو از تو جیب پالتوم دراوردم و باز به شماره اش زنگ زدم. باز همون صدای زنونه ای که میگفت: شماره ای که با آن تماس گرفتید، اشتباه است...

امروز چندبار با این شماره تماس گرفتم. با اینکه میدونستم اشتباهه. آخه لعنتی،... چرا شماره ای که هرشب باهاش تماس میگرفتم، باید یهو غلط بشه؟! چرا؟... یهو کجا غیبت زد؟؟ چطوری تو این شهر بزرگ پیدات کنم؟! هرازگاهی یه حس بدی بهم میگفت هیچوقت پیداش نمیکنم و باعث میشد دلم بگیره. آستین دست چپمو کمی بالا زدم و به دستبند نقره ای بسته شده دور مچم نگاه کردم.  

(فلش بک، 6 ماه پیش): 

رو میله های بالکن نشسته بود و مدام پاهاشو تاب میداد. هرلحظه نگران بودم پرت شه پایین. بهش میگفتم از رو میله بلند شه ولی به حرفم گوش نمیکرد. من داشتم از نگرانی میمردم و اون میخندید و به حرفم گوش نمیکرد. امشب لجباز شده بود. 

ـ یونگجه، بیا پایین. میترسم بیوفتی.

با خنده گفت: آیگو نمیوفتم دیگــه.

ـ باشه. پس من دستاتو سفت میگیرم. 

و بازوهاشو سفت گرفتم. 

+ جکسون، من همیشه رو میله میشینم. تاحالا نیوفتادم.

ـ هر اتفاقی یه بار میوفته. قبلاً نیوفتادی، ممکنه ایندفعه بیوفتی.
+ نـــه نگو. نمیوفتم^^

بهش لبخند زدم. لحظه ای دستاشو ول و دستمو تو جیب کاپشنم کردم. دستبند نقره ای رو به مچ دستش بستم. با تعجب پرسید: این چیه؟

تو چشماش نگاه کردم و با حالت جدی گفتم: اگه اینو از دستت دربیاری، از همونجا رابطمون تمومه.

به دستبند نگاه کرد و با ذوق گفت: چه خوشگله.

ـ آره. منم تو دستم دارم.

دستبند بسته شده به مچ دستمو نشونش دادم. با خوشحالی گفت: وای ممنون! خیلی دوسش دارم!

از رو میله بلند شد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد. دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: اگه میدونستم اینطوری از رو میله بلند میشی، زودتر بهت میدادمش^^

سرشو برد عقب. لباشو چسبوند به لبام. یکم جا خوردم. قلبم تند میزد. چشمامو بستم و همراهیش کردم. اولین و لذت بخش ترین بوسه ای بود که اونشب ازش گرفته بودم.

(پایان فلش بک):

نفسمو مثل آه بیرون دادم. قرار بود دیگه بهش فکر نکنم. قرار بود همه چیزو از ذهنم پاک کنم. قرار بود خاطراتمو از تو ذهنم بریزم بیرون. باید فراموش میکردم! من داشتم فراموش میکردم ولی چی باعث شد تا دوباره بخوام ببینمش؟! اون همه چیزو فراموش کرده. من براش غریبه ام. حالام که ناپدید شده. شمارش خراب شده. به معنای واقعی تو زمین آب شده. چرا من هنوز دوسش دارم؟!  ... خسته شدم واقعاً هرروز تو خیابون میچرخم. دورتا دور سئولو گشتم. پس کجاست؟! صورتمو با دستام پوشوندم. 

...

وقتی برمیگشتم، تو راه از مغازه ای برای خودم رامن خریدم و خوردم. یادش بخیر هروقت تا دیروقت با یونگجه بیرون میرفتیم، از مغازه رامن میخریدیم و با هم میخوردیم. خیلی رامن دوست داشت. چی دارم میگم؟ نفسمو فوت کردم. انگار اون یه ماه تلاش برای فراموش کردن بی فایده بوده. 

*** 

یونگجه:

با صدای مردونه ای از خواب پریدم. چشمامو آروم باز کردم و اون پسر رو مقابلم دیدم. درحالی که پلکام هنوز کامل باز نشده بود، اطرافمو نگاه کردم. روی دوشکی کنار دیوار خوابیده بودم و پتو روم بود. 

+ میشه زودتر بیدار شی؟! باید برم سر کار.

درحالی که با یه دستم چشممو میمالیدم، پرسیدم: کار؟...

+ آره. اگه میخوای باهام بیا. به کمک نیاز دارم. خوشحالم که یکی مثل تو رو پیدا کردم. اگه امکانش هست بلند شو.

سرجام نشستم و پتو رو مرتب کردم. لبخند زدم و گفتم: باشه، میام. 

+ واقعاً؟

ـ اهوم.

+ ممنونم^^ 

سرپا ایستادم و از اتاق خارج شدم. به طرف WC رفتم. وقتی کارم تموم شد از WC بیرون اومدم. دیدم که رو میز صبحونه حاضر کرده. هم تعجب کردم و هم  خوشحال شدم. به طرف میز رفتم و پشت میز نشستم. 

ـ وای مرسی...

وسط حرفم پرید: زود بخور. یه رب دیگه باید بریم. 

ـ باشه.

نون توستی که روش کره و مربای شاتوتی ریخته بود، رو برداشتم و ازش خوردم. کنارم چای سبز بود. خیلی وقت بود چای سبز نخورده بودم. 
ـ اوم... من خیلی وقته سر صبحونه چای سبز نخوردم.

+ بخور. برات مفیده.

ـ بازم مرسی.

وقتی صبحونه ام تموم شد، بلند شد تا میزو جمع کنه. بلند شدم و خواستم کمکش کنم که گفت: نمیخواد. 

ـ بذار کمکت کنم.

+ لازم نیست. برو حاضر شو. 

مکث کوتاهی کردم و سرمو به نشونۀ تأیید تکون دادم. برگشتم و به طرف اتاق حرکت کردم. وارد اتاق شدم و لباسایی که از شب پیش گوشه ای تا کرده بودم رو برداشتم و پوشیدم. اون پسر هم اومد تو اتاق و لباساشو پوشید. بعد با هم از اتاق بیرون اومدیم و به طرف در خروجی رفتیم. کفشامو پوشیدم و منتظر موندم.

+ چرا نمیری بیرون؟

ـ منتظرم تو اول بری.

تک خنده ای کرد و از خونه خارج شد. منم پشت سرش رفتم. درو قفل کرد و با سرعت به راه افتاد. دنبالش دویدم و گفتم: چرا اینقدر تند میری؟!

+ برا اینکه میخوام زود برسم.

چیزی نگفتم. یادم افتاد که هنوز اسمشو نپرسیدم.

ـ اممم... اسمت چیه؟ یادم رفت بپرسم.

مکثی کرد و گفت: ایم جه بوم.

سرمو تکون دادم و زیرلب گفتم: آها.

نگام کرد و گفت: منم اسم تو رو نمیدونم.

ـ چوی یونگجه.
+ آها. یونگجه، یکم سریعتر راه بیا. همش پشت منی.

دستمو گرفت و وادارم کرد تندتر راه برم. رسیدیم به کافی شاپ کوچک. از بیرون نمای باحالی داشت. جه بوم کلیدی از تو جیبش دراورد و در کافی شاپو باز کرد. وارد شد و منم پشتش رفتم. چراغارو روشن کرد. اونجا پر از میز گرد چهارنفره بود. صندوق یه طرح قشنگی داشت که دوست داشتم تماشا کنم. رنگش قهوه ای و کرم بود و بالاش نوشته شده:(CAFFE) جه بوم راهشو کج کرد و رفت تو یه اتاقی که رو درش نوشته بود:(ورود افراد متفرقه ممنوع) با کلید درو باز کرد و وارد شد. کنار در وایسادم. صداشو شنیدم که پرسید: چرا نمیای تو؟

ـ چون نوشته ورود افراد متفرقه ممنوع.

خندید و گفت: خب تو که متفرقه نیستی.

ـ چرا؟

+ چون میخوای باهام کار کنی.

ـ اووم... آره.

وارد اتاق شدم. جه بوم لباس فرمشو پوشیده بود و داشت لباساشو تو کمدش جاسازی میکرد. یه لباس فرم مثل خودش پرت کرد طرفم و گفت: بپوش. لباسای خودتو میتونی بذاری کنار لباسای من. 

لباسو تو هوا گرفتم و براندازش کردم. یه لباس آستین سه رب و شلوار کِرِم با یه پیشبند سفید بود. لباسامو عوض کردم و گذاشتمشون تو کمد جه بوم. بعد از اتاق خارج شدم. اونم از اتاق خارج شد و درو قفل کرد.

ـ وایسا ببینم، من باید قهوه بفروشم؟؟

تک خنده ای کرد و گفت: چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی؟!

ـ یااا، میخواستم مطمئن شم... خب شاید تو میگفتی فقط سرو کنم.
+ باشه ولی فقط تو سرو نمیکنی. هر سفارشیو که میگیریم، خودمون باید سرو کنیم. میفهمی که؟ فقط یه نفر سرو نمیکنه.

ـ آره میفهمم.

*** 

تا  ساعت 9 شب کار کردیم. خیلی خسته بودم. کمرم درد میکرد. جه بوم مغازه رو تعطیل کرد و دیگه کسی نیومد. زودتر لباسامو پوشیدم و از اون اتاق دراومدم. به طرف در خروجی رفتم. جه بوم پشتم اومد. از کافی شاپ خارج شدم و یه قدم که برداشتم پام به سنگی گیر کرد و با فریاد کوتاهی افتادم زمین. جه بوم با نگرانی کنارم خم شد و گفت: یونگجه، حالت خوبه؟؟ 

سوزشی تو مچ پام حس کردم. هنوز آخی نگفته بودم که یهو یه تصویر مبهمی از کنار ذهنم رد شد!...  

(فلش بک، 1 سال پیش):

به شدت خوردم زمین. سوزشی تو مچ پام پیچید. چشمامو رو هم فشردم و زیرلب گفتم: آآآخ...!

صدایی رو از پشتم شنیدم: اوه. مواظب باش.

کنارم خم شد و پرسید: حالت خوبه؟

نگاش کردم و گفتم: خوبم ولی پام درد میکنه...

دستامو گرفت و کمکم کرد بلند شم. منو رو نیمکت دانشگاه نشوند و شلوارمو کمی بالا زد. وای! مچ پام بدجور زخم برداشته بود. 

+ اوه پسر، خیلی بد خوردی زمین. منتظر باش. من الان برمیگردم.

برگشت و به طرف ساختمون بزرگ رفت. فکر میکنم داشت میرفت اتاق بهداشت. دوباره چشمم به زخمم خورد. دلم داشت ضعف میرفت. ناخودآگاه اشکی از چشمم چکید. پشت دستمو گذاشتم رو چشمام. خیلی طول نکشید که دوباره برگشت. از صدای پاش فهمیدم. دستمو از رو چشمام برداشتم. تو دستش قوطی ضد عفونی و باند و چندتا پنبۀ کوچک بود. بدون مکث خم شد و رو پنبه ضد عفونی زد. وقتی پنبه رو به زخمم زد، سوزش بدی گرفت و بلند گفتم: آآی!

هول شد و پنبه رو گرفت عقب.

+ ببخشید.

بازم بهش ضد عفونی زد. سوزششو به سختی تحمل کردم. دور پام باند پیچید و گفت: خب، تموم شد.

با لبخند سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد. خندۀ کوتاهی کرد و گفت: چرا چشمات قرمزه؟ گریه کردی؟ خخخ. یه زخم کوچیک بود. گریه نکن، خب؟

 با دستاش اشکامو پاک کرد. 

 ـ نمیدونم. خون میبینم دلم ضعف میره.

+ خب... میتونی راه بری؟

ـ میتونم...

 آروم از جام بلند شدم. یکم درد میکرد ولی میتونستم راه برم. با لبخند گفتم: ازت ممنونم .اگه تو نبودی، نمیدونستم چیکار کنم.

دستشو تو موهام کشید و گفت: من نبودم، یکی دیگه میومد و کمکت میکرد. موفق باشی^^

به راه افتاد و از دانشگاه خارج شد. با تعجب دستمو گذاشتم روی موهام. از اینکارش خوشم اومد. لبخندی رو لبام نقش بست. حیف شد نتونستم اسمشو بپرسم.

(پایان فلش بک):

با تکون شدیدی که جه بوم بهم وارد کرد، از فکر و خیال دراومدم.

+ یاااا! با توام! نمیشنوی؟! 

ـ هـ ها؟ با منی؟

+ میشه بگی حواست کجاست؟!
ـ چیه؟؟

+ میگم خوبی؟ دردت اومد؟ چیزیت نشد؟؟

ـ نه... فکر نکنم. 

از رو زمین بلند شدم. شلوارمو کمی بالا زدم و به مچ پام نگاه کردم. یکم خراش برداشته بود ولی مثل اونموقع درد نمیکرد... ولی اون خاطره چی بود که یهو اومد به ذهنم؟؟ اون پسر کی بود؟؟ چرا اینقدر آشنا بود؟؟ انگار یه جایی دیده بودمش. انگار... تو بیمارستان...! نه. اون نبود. خیلی شبیهش بود ولی... اوووف! سرم داره منفجر میشه!

+ یونگجه.

ـ بله؟

+ چی شده؟ حالت خوبه؟

ـ خوبم... فقط یاد یه خاطره افتادم. 

+ واقعاً؟ چه خاطره ای؟ 

دستمو گرفت و دنبال خودش کشید. 

ـ نمیدونم چی بود. تو حیاط یه دانشگاه بودم. افتادم زمین. بعد... یه پسر که خیلی به نظر آشنا میومد، کنارم ظاهر شد... خیلی آشنا بود.  

وایسادم و اونم مجبور شد وایسه. روبه روش وایسادم و مضطرب گفتم: جه بوم، من نمیدونم چمه! رو تخت بیمارستان از خواب بیدار شدم ولی هیچی یادم نمیومد! حتی اسم خودمم یادم نمیومد! بعد یه پسره... یه پسره صدام میکرد یونگجه. با فامیلی چوی. اون پسره... اون پسره... همونو الان دیدم! یعنی... مطمئن نیستم ولی خیلی شبیه اون بود! هرروز میومد بیمارستان ولی من نمیشناختمش. الان یه خاطره رو یادم اومد که اونم اونجا بود! جه بوم! من... من... خیلی میترسم! نمیدونم چرا ولی الان خیلی ترسیدم!...
وسط حرفم بازوهامو گرفت و گفت: خب باشه باشه! آروم باش. میریم خونه حرف میزنیم. فقط آروم باش.

دوباره دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.  رسیدیم خونه. وقتی لباسامونو عوض کردیم، جه بوم گفت: بشین اینجا. تعریف کن ببینم چی دیدی. 

نشستم مقابلش و تو چشمای مشتاقش نگاه کردم. یکم مکث کردم و گفتم: دیدم که افتادم زمین و پام زخم شد. بعد اون یهو پیداش شد و کمکم کرد. پامو پانسمان کرد و...

دستمو رو موهام گذاشتم و گفتم: موهامو ناز کرد و گفت موفق باشی...

جه بوم خندۀ کوتاهی کرد.

ـ چیه؟!

+ هیچی. خب داشتی میگفتی. این پسرو تو بیمارستان دیده بودی؟

ـ آره. فکر کنم خودش بود. چرا اون تو ذهنم پیشم بود؟؟ 

+ خب خودت گفتی وقتی بیدار شدی، هیچی یادت نمیومد. اونم یکی از دوستات بوده که یادت رفته.

ـ من هیچی یادم نمیاد...

زانوهامو بغل کردم و سرمو پوشوندم. 

+ اشکال نداره. یادت میاد.

هیچی نگفتم. حس غریبی شدیدی میکردم. نه فقط اینجا. حتی پیش خودمم حس غریبی میکردم. 

***

جکسون:

بازم یه روز تکراری مثل بقیه روزا. بعد از خوردن صبحونه، دوباره راهی بیرون شدم. حالا دیگه جاهایی که قبلا رفته بودم هم میگشتم. به امید اینکه همینجاها قدمی برداشته باشه. به هر مغازه ای که میدیدم وارد میشدم و سراغشو میگرفتم ولی هیشکی اونو ندیده بود. 

... 

تا ساعت 9 شب میگشتم و میگشتم. داشتم از پا درمیومدم. یونگجه، تو کجا رفتی؟؟ چرا نمیتونم پیدات کنم؟! نکنه... تو سئول نیستی! اه نمیدونم. اون با این حافظه ی دیلیت شده اش چطوری از سئول بره؟! فکر نکنم حتی سئولم بشناسه. اه! دیوونه، وقتی سئولو بلد نیستی چرا پا میشی خودتو گم و گور میکنی؟! اگه میتونستم همچین میخوابوندم تو گوشت که دیگه عمراً این فکرای مزخرف بیاد تو سرت! غیب شده منم آوارۀ خیابونا کرده. گوشیم زنگ خورد. دست تو جیب پالتوم کردم و گوشیمو دراوردم. مامانش بود.

جواب دادم: سلام، خانم چوی...

+ سلام، جک. تونستی یونگجه رو پیدا کنی؟؟

ـ نه هنوز...

عصبی گفت: خدایا... آخه این پسر کجا رفته؟؟... 

ـ نگران نباشید. تمام سعیمو میکنم تا پیداش کنم. 

 + ازت ممنونم، جک. تو اولین فرصتی که پیداش کردی، بیارش پیش من. لطفاً.

 ـ چشم. حتماً

+ خدافظ، پسرم. مواظب خودت باش.

ـ خدافظ، خانم چوی.

قطع کردم و گوشیمو تو جیب پالتوم قرار دادم. من به کنار، مامانت از نگرانی داره دق میکنه، چوی یونگجه. مامانشم یادش نیست. هووف. چشمم به کافی شاپی خورد. با یکم قهوه خستگیمو درمیارم و ادامه میدم. وارد کافی شاپ شدم. به طرف صندوق رفتم. خب... یه کیک شکلاتی میخورم با نسکافه. 

+ ببخشید ولی ما داریم کافی شاپو تعطیل میکنیم.
با شنیدن صداش خشکم زد. سرمو آوردم بالا و بهش نگاه کردم. چشمام گرد شد. باورم نمیشه. خودش بود! مات و مبهوت بهش زل زدم. بالاخره پیداش کردم! داشت با تعجب نگام میکرد... ولی اون اینجا چیکار میکنه؟؟ تو این کافی شاپ، با این لباس. 

+حالتون خوبه؟

منو نشناخته حتماً به خاطر عینک آفتابیمه. آروم عینک آفتابیمو از رو چشمام برداشتم و بهش نگاه کردم. تازه منو شناخت و شوکه شد. یه قدم رفت عقب.

ـ یو ...یونگجه...؟

یونگجه: تو اینجا چیکار میکنی؟؟

ـ تو چرا اینجایی؟؟

یونگجه: سوالمو با سوال جواب نده. 

از صندوق بیرون اومد و روبه روم وایساد.

ـ من دنبالت میگشتم.

یونگجه: چرا؟ 

ـ چرا داره؟! تو یهو غیب شدی و همه رو نگران کردی.

مکث کردم. نزدیکش شدم و سفت بغلش کردم.

ـ واقعا خوشحالم که پیدات کردم...

یونگجه: یا، داری چیکار میکنی؟! ولم کن.

ـ نمیخوام. دلم برات تنگ شده بود.

یونگجه: داری خفم میکنی! ولم کن!

راست میگه. خیلی سفت گرفته بودمش. آروم ولش کردم ولی هنوز شونه هاشو گرفته بودم. چشماش رنگ ترس گرفته بود.
ـ ببخشید.

چیزی نگفت.

ـ یونگجه، باهام بیا. باید برگردی پیش خونوادت.

چشماش گرد شد و پرسید: کجا بیام؟؟ پیش خونوادم؟؟

ـ آره. من که هیچی. اونا نگرانتن. دنبالم بیا.

دستشو گرفتم و کشیدم. دستشو پس کشید و گفت: نمیام.

ـ چرا؟

یونگجه: از کجا بدونم راست میگی یا نه؟!

ـ یونگجه؟ به من شک داری؟!

یونگجه :آره. مگه کی هستی؟!

ـ من...

موندم چی بگم؟ کی ام؟ جکسونم؟ اون که نمیشناسه.

ـ خب...

یونگجه: دستمو ول کن.

ـ ولی...

یونگجه: دستمو ول کن.

ـ یونگجه،...

یهو عصبانی شد و بلندتر گفت: میگم دستمو ول کن! نمیشنوی؟!

یه نفر از یه اتاق کوچیک خارج شد و گفت: اونجا چه خبره؟!

هردو برگشتیم طرفش. وقتی ما رو دید، با تعجب اومد سمتون. روبهم پرسید: چیزی شده؟ کمکی ازم برمیاد؟
میخواستم جواب بدم که یونگجه زودتر گفت: هیچی نشده... 

+ اوه جدی؟ پس این داد و هوارها چیه راه انداختی؟! خداروشکر که اینجا مشتری دیگه ای نیست.

یونگجه یه چیزی تو گوشش گفت که چشماش از کاسه زد بیرون. با همون چشمای از کاسه دراومده نگام کرد و گفت: تو...

ـ هوم؟ منو میشناسی؟ 

+ تا حدودی.

با تعجب نگاش کردم .روبه یونگجه گفت: یونگجه، برو لباستو عوض کن و بیا.

یونگجه باشه ای گفت و به طرف همون اتاق کوچیک رفت. پسره روبه من چشماشو ریز کرد و پرسید: میتونم اسمتو بپرسم؟

ـ جکسون وانگ. 

+ منم ایم جه بوم هستم. خب، چه نسبتی با یونگجه داری؟

ـ اوم... من...

یکم فکر کردم.

ـ اووم... دوستشم... 

+ چرا مکث کردی؟ 

ـ همینطوری. 

+ داشتی دنبال نسبت میگشتی؟

ـ هوم؟

بعد از مکث کوتاهی گفت: مشکوک میزنی. مثل اون دزدایی هستی که میخوان یه بچه رو گول بزنن و بعد بدزدن.
متعجب نگاش کردم. مکث کردم و گفتم: دروغ نمیگم. من نزدیک ترین شخص به یونگجه ام. 

+ چقدر نزدیک؟

نفسمو فوت کردم. آخه این سوالا چیه میپرسه؟!

ـ باید بگم؟! 

+ ببین، یونگجه حافظشو از دست داده. هیچ جا و هیشکیو نمیشناسه. من نمیتونم اونو راحت به تو بسپرم و بیخیالش شم.

ـ تو خودت چه نسبتی باهاش داری؟ 

+ من؟ هیچی. تو خیابون پیداش کردم. اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد.

متفکرانه نگاش کردم. چیزی به ذهنم نرسید که بگم. یونگجه از اتاق خارج شد و درشو قفل کرد. اومد طرفمون. نگام روش بود. کلیدو تحویل جه بوم داد. جه بوم روبه من زیرلب گفت:همراهمون بیا.

از رستوران خارج شدیم. جه بوم در کافی شاپو قفل کرد و به راه افتاد. دنبال دوتاشون رفتم.

ـ کجا میریم؟ 

+ تشریف میارید منزل. یه چای در خدمتتون هستیم.

نفهمیدم این حرفو با طعنه گفت یا جدی.

ـ مزاحم نمیشم. 

+ نه، مزاحم نیستی. یکم با هم گپ میزنیم. چطوره؟

تازه منظورشو فهمیدم. یونگجه با تعجب نگامون میکرد.

خب دوستان نظر بدید و اصلاً بدون نظر از اینجا نرین. میخوام ببینم چطوره و اگه زیاد ازش بازدید شه، پارت دومشو میذارم. بعدا میبینمتون





نوع مطلب : One Shot، 
برچسب ها : One Shot، JackJae،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 29 خرداد 1396
Mahdis
چهارشنبه 28 تیر 1396 12:52 قبل از ظهر
عاااالى
Mahdis مرسی^^
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:52 قبل از ظهر
عرر جیغ خیلی خوبه یه وانشات جدید اضافه شددددد
Mahdis ^.^
سه شنبه 13 تیر 1396 11:23 بعد از ظهر
میشه بزاریشششششش خستههههه شدیمممم
هرررر روزززز چهلللل دفهههه چکککک موکونم
Mahdis جمعه آپ میکنم♡
سه شنبه 13 تیر 1396 11:00 بعد از ظهر
واااااااااااای
عالی بووووووووووود
جون من پارت بعدو زودی بزارررررر
Mahdis چشم عزیزم^.^♡
سه شنبه 13 تیر 1396 02:48 بعد از ظهر

ای جان منتظر ادامشم
تصادف کرده؟چرا فراموشی گرفته اخه
Mahdis تو پارت بعدی میخونیم
دوشنبه 12 تیر 1396 08:38 بعد از ظهر
میشه+18کنیش بابا دلمون تنگ شده برا+18
پلیززززززز
Mahdis نه راستش
برای دفعه بعدی
دوشنبه 12 تیر 1396 02:58 قبل از ظهر
وای عالیه لطفا بقه اش رو هم بذار من طرفدار فیک هات و وبلاگ هم
Mahdis مرسی سعی میکنم فدایت بشوم من
یکشنبه 11 تیر 1396 08:53 بعد از ظهر
عاقا ما منتظریماااا
Mahdis چشم عاقا
یکشنبه 11 تیر 1396 01:15 قبل از ظهر
به طرز عجیبی دوسش دارم!
عالیه
Mahdis اونم تو رو دوس داره
مرسی عزیزم
شنبه 10 تیر 1396 03:48 بعد از ظهر
Mahdis
جمعه 9 تیر 1396 01:40 بعد از ظهر
قسمت بعدی رو کی میزاری؟؟؟
Mahdis نمیدونم
نوشته بودمش ولی دیدم حذف شده
اینکه دوباره انگیزه پیدا کنم ک بنویسمش یخورده سخته
چون نظرا خیلی کمه و من انگیزه پیدا نمیکنم ک بنویسم^^
ساری
سه شنبه 6 تیر 1396 04:17 بعد از ظهر
عالی بود ادامشو بزار حتماا
فایتینگ
Mahdis قربانت
دوشنبه 5 تیر 1396 10:42 بعد از ظهر
بالاخره یه فعالیتییی کردین
خوشگل بود
Mahdis ^.^♡
پنجشنبه 1 تیر 1396 01:21 بعد از ظهر
هنوز نخوندمش.. خوشحالم برگشتین
Mahdis ^.^♡
چهارشنبه 31 خرداد 1396 07:17 بعد از ظهر
خواستم بگم دوستتون داریم☺
فایتینگ نویسنده های گل و البته مهدیس جانننن❤
Mahdis فدات شم منم دوستون دارم
چهارشنبه 31 خرداد 1396 07:14 بعد از ظهر
عه چرا بقیه ی متن کامنتم نیومد؟
Mahdis ندانم
چهارشنبه 31 خرداد 1396 06:14 بعد از ظهر
ضمنا محض رضای خدا و بندگان خدا یه مارکجین یا جینسون یا بینیوری اپ کنین بلکه از فسیلی دربیاییم
Mahdis چشم حتما^.^
چهارشنبه 31 خرداد 1396 06:10 بعد از ظهر
سلامممم...خیلی وقت بود که چیزی آپ‌نمیشد....واقعا دلتنگ داستان هاتون شدیم
Mahdis سلام منم دلم براتون تنگ شد عزیزم^.^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.