GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آوردم قسمت اول
برید ادامه

یونگجه: 

+ میز 8! 

ـ اومدم!

 به طرف آشپزخونه رفتم و سینی غذاهای مختلف رو برداشتم و به طرف میز   رفتم. با لبخند همیشگی گفتم: نوش جان. 

+ یونگجه.

ـ بله، سرآشپز؟

رفتم طرفش و مقابلش وایسادم. 

+ این پیتزا رو ببر به این آدرس.

یه برگه کاغذ گذاشت روی جعبه پیتزا. برگه رو برداشتم و با یه نگاه یه ثانیه ای بهش گفتم: چشم، سرآشپز.

پیتزا رو برداشتم و از رستوران خارج شدم. رفتم سمت موتورم. پیتزا رو تو جعبه ی حمل جاسازی کردم. درشو بستم و از محکم بودنش مطمئن شدم. کلاه ایمنی رو سرم کردم و سوار موتور شدم. موتور رو روشن کردم و به راه افتادم.

جه بوم:

از تو گوشی طوری داد زد که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد: ایـــــم جـــــه بوووووووم!!

گوشیمو یکم از گوشم فاصله دادم. درحالی که صورتم مچاله میشد با غرغر گفتم: داد نزن.

+ باید بیای! باااااید! 

درحالی که با یه دستم فرمونو میچرخوندم، گفتم: اوووف جین، حسش نیست اصلاً.
+ ببند. یعنی چی حسش نیست؟! تو همیشه باید مشتاق دیدنم باشی.  

ـ نمیشه فردا بیام؟ امروز واقعاً خسته شدم. 

+ منم فقط امشب میتونم باهات باشم. تازه پیتزا سفارش دادم. نمیتونم همشو خودم بخورم که.

صورتم بیشتر مچاله شد.

ـ باشه میام.

+ آفریــــن عشق خودمـــــی! دیگه همین بیا زود. منتظرتم!

و سریع قطع کرد .حالا چرا روزی که از بقیه روزام آشفته ترم باید برم شبو باهاش بگذرونم؟؟ هووووف .تو همین فکرا بودم که موبایلم از دستم افتاد تو ماشین. خم شدم ک برش دارم ولی پیداش نمیکردم .هوووف خدا! بالاخره پیداش کردم .دوباره سرمو اوردم بالا ولی همون لحظه یهو یه موتوری اومد جلوم! هول شدم و سریع ترمز زدم ولی دیگه بهم برخورد کرده بودم. ترسی وجودمو فرا گرفت. از ماشین پیاده شدم تا ببینم چه غلطی کردم. پخش زمین شده بود و موتورش افتاده بود روش. کلاهش تقریبا از سرش دراومده بود. به موتورش یه جعبه حمل غذا وصل بود. یه پیک موتوری بود. خوشبختانه غذا از جعبه اش درنیومده بود. رفتم نزدیک و با ترس نگاش کردم. موتورو از روش برداشتم و به ماشین تکیه اش دادم. خم شدم و شونه هاشو تکون دادم: یا! یا! خوبی؟؟ طوریت نشده؟؟ حالت خوبه؟؟ زنده ای؟؟

آخی گفت. خیالم راحت شد که زندس!

+ آیی... اینقدر تکونم نده. دستم درد میکنه.

دستمو از رو بازوش برداشتم و گفتم: ببخشید. حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟

+ فقط دستم و زانوی چپم درد میکنه. کمکش کردم بشینه رو زمین.  

ـ من واقعاً متأسفم.
پاچه ی شلوار پای چپشو کشیدم بالا .اووه! بدجور زخم برداشته بود. آستین دست راستشو بالا زدم. زخم دستش یه هوا بهتر از زخم زانوش بود .آه کوتاهی کشیدم . خواستم زیر بغلشو بگیرم و بلندش کنم که خودشو کنار کشید و گفت :من خوبم.

اخم کردم و گفتم: آره. از زخمات مشخصه.

+ طوری نیست. رسیدم خونه میبندمشون.

ـ تو چطوری میخوای با این وضعت بری خونه؟! میرسونمت.

+ نه نـــه! من باید سفارشو برسونم به مشتری.

ـ خب من کمکت میکنم.

+ نه نمیخواد. خودم میتونم.

ـ چقدر کله شقی! معلومه که نمیتونی. بذار کمکت کنم.

دستشو گذاشت رو چراغ ماشین و به سختی سعی کرد بلند شه.

+ بیخیال. من باید زود برگردم رستوران. وگرنه رئیسم... آآآآآی!

درد زانوش باعث شد دوباره بیوفته رو زمین. از اینکه این بلا رو سرش اورده بودم به خودم لعنت میفرستادم. زیر بغلشو گرفتم و آروم بلندش کردم.  

ـ واقعاً نمیتونی راه بری. باید ببرمت بیمارستان.

+ چی؟؟ نــــه!

ـ گوش کن. این بلاییه که من سرت اوردم. خودمم مسئولیت همه کاراتو به عهده میگیرم.

+ چــــی؟! ببین تو...

 ـ اااه چقد حرف میزنی. دیگه حرف نباشه، فهمیدی؟!

ساکت شد ولی معلوم بود ناراضیه. آروم بردمش دم در ماشین. همش تلو تلو میخورد. درو باز کردم و نشوندمش رو صندلی. 
+ پس سفارش مشتری چی میشه؟؟

برگشتم و به موتور در به داغون نگاه کردم. در ماشینو بستم و رفتم سمت موتور. در جعبشو به سختی باز کردم. چقدر محکم بود! پیتزا رو از توش دراوردم و بردم گذاشتم تو صندوق عقب. چرخیدم و نشستم رو صندلی جلوی فرمون. 

ـ کمربندتو ببند.

سرشو تکون داد و کمربندشو بست. منم کمربندمو بستم. ماشینو روشن کردم و به طرف بیمارستان حرکت کردم. 

+ آآآه... موتورم...  

ـ بعداً پولشو میدم. 

با حالت عصبی گفت: فکر کردی اینقدر آسونه که میخوای مشکلات منو حل کنی؟!

ـ آسونه.

+ چی؟

ـ یعنی وقتی میتونم حل کنم، آسونه برام.

+ چرا اینقدر مطمئنی؟

مکث کوتاهی کردم و روبهش گفتم: چون میدونم از پسش برمیام.

و دوباره نگاهمو به روبه رو چرخوندم.

+ اصلاً با این عقیدت موافق نیستم.

لبخند کجی زدم و گفتم: حالا خواهیم دید.

رسیدم به بیمارستان. برای وارد شدن به پارکینگ، پولشو پرداخت کردم. وارد پارکینگ شدم و گوشه ای پارک کردم. پیاده شدم و ماشینو دور زدم. اون یکی درو باز کردم و کمکش کردم پیاده شه. شلوار و آستینش خونی شده بود. اووف باید عجله کنم. اینطوری که دیر میشه. پشتمو کردم بهش و زانو زدم رو زمین. 

ـ بیا رو کولم.
+ چی؟  

ـ پیاده بریم، خونات هدر میره. زودباش. 

با یکم مکث دستاشو دور گردنم حلقه کرد. پاهاشو گرفتم و بلندش کردم. از پارکینگ خارج شدم و وارد بیمارستان شدم. به محض اینکه وارد شدم یه پرستار اومد جلوم و گفت: آقا، کمکی از دستم برمیاد؟

ـ اگه میتونی... این دوستم دست و زانوش بدجوری زخم شده. 

پرستار: یه لحظه صبر کنید.

چرخید و به طرفی رفت. بعد از دو دقیقه به همراه دو نفر دیگه با یه تخت اومدن.

 پرستار :بذارینش اینجا لطفاً.

گذاشتمش رو تخت. بدون معطلی بردنش. دنبالشون رفتم. وارد اتاقی شدن. رو تخت اتاق  جایگذاریش کردن. آخی گفت و دست زخمیشو فشرد. نشستم رو یه صندلی. لباساشو دراوردن و مشغول پانسمان زخماش شدن. هر دفه هم که ضد عفونی به زخماش میزدن داد بلندی میکشید. طوری که داشت گوشام کر میشد. وقتی صبرم تموم شد گفتم: یاااا! آرومتر! گوشم کر شد!

پرستار: آقا، داد نزدید. اینجا بیمارستانه.

 انگار منم که همش دارم داد میزنم. اون اینهمه هوار کشید هیچی نگفتن. بعد که من  میگم...!-_-پووووف!وقتی پانسمان تموم شد، لباساشو دوباره تنش کردن.   بهش سِرم هم وصل کردن.  یکیشون گفت: وقتی این سرم تموم شد، میتونن برن. 

وقتی کارشون تموم شد بعد از اتاق رفتن بیرون و درو بستن. یهو یاد جین افتادم!  اوووه مثلاً قرار بود زود برم! دستمو زدم به پیشونیم و گفتم: وااای من چقدر بدبختم! ای خداااا! جین میکشتممم!

از رو تخت با تعجب نگام کرد و پرسید: جین کیه؟
با اخم گفتم: یکیه که به تو مربوط نیست.

با حالت تمسخر آمیزی نگام کرد و گفت: ایــــش... 

ـ حالا چیکار کنــــم؟! به خاطر تو نرفتم سر قرارم... هوووف!   

اخم کرد و گفت :چه پررو !تو با من تصادف کردی. این تقصیر منه یا تو؟! اصلاً من نمیخواستم بیام اینجا. خودت اصرار کردی.

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم.

ـ خیلی خوب بیخیال. 

صدای زنگ گوشیم بلند شد. دست کردم تو جیبم و درش اوردم. اووه جینه! کلید اتصالو زدم و تا گفتم: الو؟

داد زد: جــــــــــــه بووووووووووم!!

خداروشکر هنوز به گوشم نزدیک نکرده بودم وگرنه گوشم ترکیده بود!

- جـ جـ جین! آآآ... خوبی؟؟ آها دیگه چه خبر؟... آآآ مرسی منم خوبم... آآآ...

+ خفه شو فقط خفه شووو!

ـ جین، میدونم دیر کردم. یعنی خیلی دیر کردم. میدونم. منو ببخش. یه مشکلی برام پیش اومده. 

+ گفتم خفه شووو! همیشه همینو میگی! همش مشکل برات پیش میاد اونم موقع قرارمون!  تو اصلاً به من فکر نمیکنی! حالم ازت به هم میخوره، ایم جه بوم! این یارو هم که غذامو نیاورد! حالا باید تخم مرغ بخورم! اااه بمیری، جه بوووم!

یهو تقریبا از رو تخت بلند شد و گفت: یا! این همونیه که...!

سوالی نگاش کردم. جین دوباره داد زد: چرا جواب نمیدی؟! کجایی الان؟! هاااااا؟؟! جواب بده!

ـ دا دارم میااام...

+ دروغ میگی، دروغگو!
ـ اوووف داد نزن اینجا بیمارسـ... یعنی... داد نزن گوشم کر شد.

+ عوضــــی!

یهو قطع کرد. نفسمو مثل آه بیرون دادم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم. از رو تخت گفت: یا، برو پیشش پیتزا رم ببر براش.

ـ پیتزا رو ببرم براش؟

+ اهوم. ایشون همونی بود که پیتزا سفارش داده بود.

ـ عجب... چقدر میشه؟؟  

مکثی کرد و جواب داد: 40000 وون.

دستمو کردم تو جیب کتم و کیف پولم و 40000 وون از توش دراوردم و گذاشتم رو میز کنار تخت. یکم فکر کردم و گفتم: من برم تو چی؟ پول درمانو چیکار میکنی؟

+ خودم پول دارم. میدم. 

ـ مطمئن باشم؟

+ اهوم.

ـ باشه. مواظب خودت باش... خدافظ.

+ خدافظ.

از رو صندلی بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. درو پشت سرم بستم. 

... 

از بیمارستان خارج و وارد پارکینگ شدم. ماشینمو پیدا کردم. با سوییچ بازش کردم و سوار شدم. ماشینو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدم. 

 ***

جین یونگ:

ای خبر مرگت! کجایی؟! اوووووف! این تفنگ من کو؟؟ 
رفتم تو پذیرایی. تفنگ بزرگ(از این مدلای نظامی) آویزون شده به دیوار بالای مبل رو برداشتم. بندشو انداختم دور گردنم. ژست تفنگ بازا رو گرفتم و با تصورش پیش خودم با صدای کلفت شدم گفتم: ایم جه بوم! انتخاب با خودته. مرگ یا زندگی؟؟ زود انتخاب کـــن. 

و مثل تفنگ بازا دادی کشیدم. یهو صدای زنگ اومد. با عصبانیت دویدم جلوی در. درو باز کردم و با یه داد بلند بی معطلی ماشه رو فشار دادم و با هزارتا گلوله سوراخ سوراخش کرددددم! با قیافه ی پوکر گفت: داد نزن. همسایه ها خوابن. 

از فکر و رویا دراومدم و ماشه رو ول کردم. اصلاً توش گلوله نبود. فقط صدا میداد -__- اسباب بازی به درد نخور. دیدم تو دستش پیتزاس. 

ـ عه! اینو از کجا اوردی؟

+ از همون یارو گرفتم. پولشم دادم.

ـ اوا عزیزم لازم نبود.

+ لازم شد.

درو هل داد و اومد تو. ایــش باز پررو شد. برگشتم نگاش کنم که با دیدن لکه های خون رو لباسش چشمام گرد شد و دهنم باز موند.

ـ جـ جـ جه بوم!

برگشت طرفم و با بی حوصلگی گفت: باز چیه؟

 ـ لباست...! 

+لباسم چی؟

 ـ چرا خونیه؟؟

شوکه نگام کرد و گفت: کجاش؟
ـ رو یقه ات و پهلوی چپت.

یقشو یکم آورد پایین تا لکه رو ببینه. بعدم پهلوی چپش. داشت به یه چیزی فکر میکرد. مشکوک نگاش کردم. پیتزا رو گذاشتم رو میز و پرسیدم: تو دقیقاً داشتی چیکار میکردی؟؟

+ هیـ هیچی...

ـ نکنه آدم کشتی؟؟!

+ هان؟! چی میگی دیوونه؟! معلومه که نه.

ـ پس چرا لباست خونیه؟؟! 

+ بعداً برات توضیح میدم.

همین الان باید توضیح بدی. خیلی دیر کردی. حالام که اومدی لباست خونیه. باید بهم بگی.

+ اوووف جین، بخدا هیچی نشده.

ـ اینقدر سخته که بگی؟!

+ تصادف کردم! راحت شدی؟!

چشمام از حدقه زد بیرون: چـــی؟؟

+ تصادف کردم. همین. رسوندمش بیمارستان. برا همین لباسم خونی شده.

مکثی کردم و گفتم: اوه... عجب حواس پرتی بوده خودشو انداخته جلو ماشین...

+ حواس پرتی از خودم بود. بیخیال. به خیر گذشت.

ـ  خااااک. میرم لباس بیارم برات. 

بند تفنگو از دور گردنم دراوردم و انداختمش رو مبل. رفتم تو اتاقم. یه لباس آستین کوتاه شیک و تیره برداشتم. با این لباسا جذاب میشد! از اتاق رفتم بیرون و رفتم طرفش. نشسته بود رو صندلی میز ناهارخوری. لباسو گرفتم جلوش و گفتم: بپوش. 
یه نگاه به لباسه انداخت و گرفتش. یه ابروشو انداخت بالا و گفت: یه فکرایی تو سرته هااا.

ـ منظور؟

 + این چه لباسیه؟! میخوای کار دستت بدم؟؟ 

و نیشخندی زد. چشمامو چرخوندم. لبخند کجی زدم و گفتم: فکر بدیم نیستا.

و چشمکی بهش زدم. پوزخندی زد و گفت: مرسی بهش نیازی ندارم. 

و لباسو پرت کرد طرفم. گرفتمش و با اخم گفتم: باید بپوشیش. با این لباس خونیت که نمیتونی بخوابی.

+ چرا نمیتونم؟

ـ چون... خب اعصاب خورد کنه.

+ نگران نباش. 

 ـ پووووف! خوشت میاد حرصم بدی؟!

+ حرص نخور. بیا شاممونو بخوریم.

ذوق کردم و گفتم: باشه عجقـــم!

در جوابم پوزخند زد. نشستم رو میز. جعبه پیتزا رو باز کردم. جه بوم رو جعبه ی پیتزا رو خوند: رستوران پاپا توان... 

تعداد قاچ های پیتزا رو شمردم. 

ـ خب این 8 تاست. من 4 تا میخورم، تو هم 4 تا. Ok؟

+No.

ـ چرا؟؟  

+ من 5 تا، تو 3 تا.

ـ یاااا، قبول نیست.
+ باشه یه جور دیگه.

ـ آره آره.  

+ من 7 تا، تو یکی. 

من ـ یااااا! این بی انصافیه!

نیشش تا بناگوش باز شد.  

+ میخوای من 8 تا بخورم، تو هیچی نخور=)

اینطوری -_____- نگاش کردم. خندید و گفت: شوخی کردم. باشه من 4 تا، تو هم 4 تا. 

لبخند کجی زدم و گفتم: آفرین حالا درست شد.  

بعد شروع کردیم به خوردن. اونم چه خوردنی. حالا خوبه بین خودمون 4 تا تقسیم کردیم ولی داشتیم عین گدا گشنه ها میخوردیم. ای جه بوم روانی! میخواست همشو خودش بخوره. یه پیتزا برمیداشتم میخواست بپره رو سر و کولم پیتزا بگیره ازم O__O خدایا این دیوونه رو از ما نگیر! هههه.  درحالی که میخندیدم گفتم: چته وحشی؟! نفهمیدم چی خوردم.

اونم فقط میخندید. خندم بیشتر شد: کوفت! دیوونه...!

***

یونگجه:

از بیمارستان بیرون رفتم. هنوز دست و زانوم درد میکرد. صدای زنگ موبایلم بلند شد. از تو جیبم درش اوردم و بهش جواب دادم: الو؟

+ یونگجه، معلومه کجایی؟!
ـ اوه... ببخشید هیونگ. یه مشکل برام پیش اومد ولی نگران نباش الان دیگه حل شد. 

+ سفارشو به مشتری دادی؟

ـ بله.

+ خب دیگه برگرد.

ـ باشه. 

قدمای آروم و نامنظم برداشتم. یه تاکسی گرفتم و آدرس رستورانو بهش گفتم.

***

رسیدم رستوران. وارد شدم و رفتم طرف صندوق. رستوران خلوت شده بود و فقط  2 تا خانواده نشسته بودن. رئیسو پیدا نمیکردم. فکر کنم مارک از تو آشپزخونه منو دید و اومد طرفم. چرخیدم طرفش و با لبخند تعظیم کردم.

+ ببینم، تو حالت خوبه؟؟

ـ من؟ بله خوبم.

+ نه فکر نکنم. خوب راه نمیری. تلو تلو میخوری.

با خنده گفتم: چیزی نیست. نگران نباش^^

با تردید گفت: باشه. چرا اینقدر دیر کردی؟

 ـ گفتم که یه سری مشکلات پیش اومد دیر شد... ولی سفارشو تحویل مشتری دادم.

+ باشه خوبه. 

میخواست برگرده تو آشپزخونه که گفتم: سرآشپز.

برگشت و گفت: هوم؟

با خجالت گفتم: میشه... امشب... تو رستوران بمونم؟

با تعجب گفت: میخوای شب تو رستوران بمونی؟!
ـ اهوم... اگه میشه؟

+ چرا؟

ـ ام... خب... آخه...

نمیخواستم بگم به خاطر درد پامه. پوووف...

ـ همینجوری... عجیب دلم میخواد امشب تو رستوران بخوابم... حس عجیبه، مگه نه؟^^

اون که هنوز متعجب بود گفت: آره عجیبه. فقط من مجبورم درو روت قفل کنم. چون نمیتونم در رستورانو باز بذارم.

ـ تو درو قفل میکنی؟

+ رئیس زودتر رفت و کلیدو داد به من. فردا هم دیر میاد. یه کار مهمی براش پیش اومده.

ـ فهمیدم.

+ خب دیگه...  

برگشت تو آشپزخونه.

***

همه رفته بودن و چراغا خاموش بود. حس بدی داشت. کاش نمیموندم. آآآه... به سختی از رو صندلی بلند شدم. به طرف مبلی که گوشه ی رستوران بود رفتم. پالتومو دراوردم. رو مبل دراز کشیدم و پالتومو انداختم روم. نفسمو مثل آه بیرون دادم. چه روز بدی بود. یکم پامو تکون میدادم درد بدی میگرفت. آخ کوتاهی گفتم. درد دستم کمتر بود. آهی کشیدم. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. 

***
نور آفتاب باعث شد از خواب بپرم. چشمامو آروم باز کردم. خواستم بلند شم که درد دستم مانع شد. هوفی کشیدم و آروم نشستم رو مبل. هنوز درد زانوم خوب نشده بود. غرغر کردم: آخه چرا باید همچین بلایی سرم میومد؟! ااااه!...  

نیم ساعتی گذشت و مارک  درو باز کرد و اومد تو .با دیدنم لبخند کمرنگی زد و اومد طرفم. تقریباً از رو مبل بلند شدم. درد زانوم باعث شد یکم خم شم. نگران شد و بازوهامو گرفت.

+ خوبی؟؟

ـ آره خوبم...

+ چرا همش دروغ میگی؟!

ـ دروغ نمیگم، سرآشپز.

+ پات چی شده؟! اصلاً درست و حسابی راه نمیری.

مکثی کردم و گفتم: ببخشید، سرآشپز.

+ یونگجه! میشه سرآشپز صدام نکنی؟!

ـ پس چی صدات کنم؟

+ رسمی باهام حرف نزن. مثل اینکه من دوست چهار سالتم.

لبخند زدم و چیزی نگفتم.

+ اسممو صدا کن. بگو مارک. 

با همون لبخند گفتم: نمیتونم که.

+ چرا نمیتونی؟!

ـ خب نمیشه من سرآشپزمو به اسم صدا کنم^^

+ و نمیتونی به حرفش گوش ندی.

ـ اووم... راست میگی.
+ یعنی دارم بهت میگم مارک صدام کن. تو هم باید گوش بدی. فهمیدی؟

با کمی مکث، لبخند زدم و گفتم: فهمیدم، مارک هیونگ.

لبخند کمرنگی زد و گفت: خوبه.  

همونطوری که بازوهامو گرفته بود، منو نشوند رو مبل و خودشم نشست. 

+ حالا میگی دیشب چه اتفاقی برات افتاد؟

با حالت مظلومانه ای نگاش کردم.

ـ اگه بگم... قول میدی سرم داد نزنی؟

با اخم نگام کرد. 

+من کِی سرت داد زدم؟! اصلا واسه چی فکر کردی من سرت داد میزنم؟!

ـ اممم... ببخشید.

+ بگو دیگه.

ـ دیشب موتور... ترکید.

+ ها؟؟

ـ اووووم... خب... تصادف کردم...

چشماش گرد شد و گفت: چــــــــــــــی؟؟!

ـ یااا، گفتی داد نمیزنی.

خودشو ریلکس نشون داد و گفت: تصادف کردی؟؟! چرا همچین چیز مهمی رو به من نگفتی؟؟!

ـ ببخشید... آخه نمیخواستم نگران شی.

+ تو واقعاً که خیلی احمقی، چوی یونگجه! 

 با لب و لوچه ی آویزون نگاش کردم.
+ اونطوری قیافه نگیر تا لهت نکردم-_-

با همون حالت گفتم: آره. همین بود. 

+ چرا نگفتی تصادف کردی؟! اگه یه اتفاق بد برات میوفتاد چی؟! چرا حداقل به من نگفتی؟!

پوفی کشیدم و با غرغر گفتم: گفتم دیگه!

دستشو گذاشت رو زانوی چپم. یهو آخم رفت هوا. ترسید و دستشو برداشت. بعد مشکوک پاچه ی چپ شلوارمو کشید بالا. وقتی باند پیچی خونی رو دید چشماش از حدقه زد بیرون: توی ابلــــــه! 

ـ اممم... تازه دستمم هست. دست راستم.

آستینمو زد بالا. اونم باند پیچی بود.

+ هوووووف! چرا حواستو جمع نمیکنی؟!

ـ اوووم... آره. موتور الان ترکید. دیگه نیاوردمش چون به درد نمیخورد.

+ موتور مهم نیست.

با تعجب نگاش کردم.

ـ مرخصی بگیر. تا دو هفته حق نداری کار کنی، فهمیدی؟

شوکه نگاش کردم و گفتم: سرآشپزززز! 

+ صداتو بیار پایین. همین که گفتم. نکنه انتظار داری با این حالت بذارم کار کنی؟!

ـ سرآشپززز، من باید کار کنممم! نمیتونم تو خونه بمونم! خواهش میکنم!

+ حرف نزن. بسه.  

با حالت گریه دستاشو گرفتم و گفتم: سرآشپز، خواهش میکنــــم! من به این پول احتیاج دارممم. دو هفته خیلی زیاده. یه روزم زیاده. زخمام سریع خوب میشن. خواهش میکنم بذارین...
وسط حرفم پرید: یونگجه.

ساکت شدم و سوالی نگاش کردم.

+ سلامتیت برام مهمه. چرا نمیفهمی؟!

مکث کرد. متعجب نگاش میکردم. تاحالا اینقدر جدی ندیده بودمش. وقتی دید چیزی نمیگم دستاشو از دستام بیرون اورد و گفت: میرسونمت خونه.

ـ سرآشـ...

+ بار آخرت باشه سرآشپز صدام میکنی. وگرنه اخراجی. 

سرمو آروم تکون دادم. کمکم کرد بلند شم. از رستوران رفتیم بیرون. واای درد پام دیوونم میکرد. سوار ماشینش شدم. نشست پشت فرمون. به طرف خونه ام حرکت کرد. وقتی رسید، جلوی خونه پارک کرد و گفت: میخوای کمکت کنم بری تو؟

 ـ نه خودم میتونم. ممنون، سرآشپـ... یعنی ممنون، مارک هیونگ.

لبخند زد. منم لبخند زدم. پاشو گذاشت رو گاز و رفت. 

*نظر فراموش نشه*





نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها : 2Jae، JinMark، YugBam،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 تیر 1396
Mahdis
شنبه 14 مرداد 1396 11:41 قبل از ظهر
عالی بود موفق باشی
Mahdis مرسی عزیزم
دوشنبه 19 تیر 1396 12:12 بعد از ظهر
خیلی خوب بود بالاخره بعد از چند ماه داستانا زیاد شد ممنون
Mahdis ^~^
یکشنبه 18 تیر 1396 03:26 بعد از ظهر
خعلی خوبه دوسش دارم ولی چرا زدی یونگیه بدبختو پوکوندی -_-
Mahdis ساری
یکشنبه 18 تیر 1396 03:29 قبل از ظهر
عالیهههه...قلمت حرف نداره
دوستم نمیشه توی چنل تلگرام اپ کنی؟ واسه من وب اومدن خیلی سخته....
موفق باشی
Mahdis ^.^Tnx
نه خب من نمیتونم تو چنل فعالیت کنم ساری
همچنین
جمعه 16 تیر 1396 03:11 قبل از ظهر
حس میکنم این جی جی مارکجس
خیلی خوب بود
جین یانگ خل و چل
Mahdis اولشه
تشکر
خودم به شخصه اینجا عاشق جینم
پنجشنبه 15 تیر 1396 11:58 بعد از ظهر
اوفف بینیور
زود دوجه بیاد رو کار که خیلی منتظر اون پارتهام
در ضمن به روند نوشته ات ادامه بده خیلی عالیه
اولش خیلی خوب شروع شد متفاوت بود
Mahdis میگذره
چشم
لطف داری دوستم
تشکر
پنجشنبه 15 تیر 1396 09:50 بعد از ظهر
بنیورررر
جاست دوجه
Mahdis بلی بلی دوجه ایز ریل
پنجشنبه 15 تیر 1396 09:49 بعد از ظهر
Mahdis
پنجشنبه 15 تیر 1396 09:48 بعد از ظهر
زودتر توجه اش کن
Mahdis چشم^.^
پنجشنبه 15 تیر 1396 04:21 بعد از ظهر
عرررررر بلاخرههه
Mahdis
پنجشنبه 15 تیر 1396 08:20 قبل از ظهر
ترکوند
Mahdis اوم:/
چهارشنبه 14 تیر 1396 08:04 بعد از ظهر
بچم هنوز شروع نشده ترکید
خدا به بقیش رحم کنه
با بینیور شروع شد با دوجه قراره تموم شه

فایتینگ
Mahdis اره
ممنون
چهارشنبه 14 تیر 1396 05:18 بعد از ظهر
عالی بود نمی تونم برای قسمت بعد صبر کنم. دباره میگم عالی بود
Mahdis مرسی عزیزم
چهارشنبه 14 تیر 1396 01:43 بعد از ظهر
WOW
قشنگ بود
Mahdis ممنون^.^
چهارشنبه 14 تیر 1396 01:32 بعد از ظهر
اوللللللللللل
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.