تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Never Say Goodbye-Part2
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پارت دوم هم اوردم
میدونم طول کشید
به بزرگی و کوچیکیتون ببخشید دیه
برید ادامه

رسیدیم به خونۀ نسبتاً کوچیک آقای جه بوم. با کلید در خونه رو باز کرد و وارد  شد. منتظر موندم تا یونگجه اول بره داخل ولی دیدم اونم منتظر وایساده بود. لبخند کمرنگی زدم. خوبه این عادتشو فراموش نکرده. همیشه وقتی میخواستیم از در دانشگاه رد بشیم، دو ساعت منتظر میموندیم تا اونیکی بره. آخر با همدیگه از در  رد میشدیم. همدیگرو له و لورده میکردیم . خخ خل بودیم مگه؟ لبخندم ناپدید شد. زودتر از اون رفتم داخل. اولین بار بود که اینکارو میکردم. هییی... جه بوم از تو آشپزخونه گفت: یونگجه، تو زودتر برو بخواب. درو هم ببند که صدای ما اذیتت نکنه.

یونگجه: باشه. تو چی؟

جه بوم: من دیرتر میخوابم. شبت بخیر.

یونگجه: شب بخیر.

رفت تو اتاق و درو بست. جه بوم روبه من به میز اشاره کرد و گفت: بشین. 

سرمو به نشونۀ تأیید تکون دادم و پشت میز نشستم. وقتی کارش تو آشپزخونه تموم شد، با دوتا فنجون چای سبز اومد و گذاشتشون رو میز. یکی از فنجونا رو برداشتم و گفتم: نیازی نبود تو زحمت بیوفتی. متشکرم...

+ این چیز زیادی نبود. نوش جون.

کمی از چای رو خوردم و نفسمو مثل آه بیرون دادم. 

+ خب، داشتی میگفتی. چند وقته یونگجه رو میشناسی؟  

 ـ 1 سال و 6 ماه. چرا این سوالا رو میپرسی؟!

+ میخوام دربارت بدونم. چون اون یذره از خاطراتشو یادش اومده. 

با تعجب پرسیدم: چی؟ یادش اومده؟  
+ آره. تو خاطره اش تو هم بودی. یجورایی ازت میترسه.

ـ از من میترسه؟! برای چی؟

+ نمیدونم. هیچی یادش نیست. میخوام کمکش کنم. شاید اگه قضیه اشو بفهمم، بدونم چیکار کنم.

فنجونو گذاشتم رو میز. مکثی کردم و تعریف کردم: من... یه روز رفته بودم کتابخونه تا دنبال کتاب یونگجه بگردم. تو کتابخونه گمش کرده بود و نتونسته بود پیداش کنه. میگفت خیلی اون کتابو دوست داره و  هنوز تمومش نکرده .اصلاً کتاب بود که منو بهش نزدیک کرده بود چون هر دفعه کتابای زیادی بینمون رد و بدل میشد. تخیلی، معمایی، جنایی،... اون این موضوعا رو خیلی دوست داشت. میخواستم خوشحالش کنم. کتابخونه رو گشتم و کتابو پیدا کردم. میخواستم بهش زنگ بزنم که همون موقع دوستش بهم زنگ زد. گفت با یه کامیون تصادف کرده. شوکی که اون لحظه بهم وارد شد، تاحالا تو کل زندگیم بهم وارد نشده بود... رفتم بیمارستان. خیلی ترسیده بودم. همش دعا میکردم... وقتی به هوش اومد، منو نمیشناخت... دکتر گفت ضربۀ شدیدی به سرش وارد شده... من تمام سعیمو کردم تا یادش بیارم. هرروز میرفتم پیشش تا منو یادش بیاد ولی اون یادش نمیومد. اینقدر تلاش کردم که اعصابش خورد شده بود. باهام سرد بود. این منو نابود میکرد... دیوونه شدم... حتی تیغ برداشتم و رگمو زدم! نمیدونم خوشبختانه یا متأسفانه دوستم پیشم بود و به دادم رسید. یه هفته بستری بودم... بعد از اون، تصمیم گرفتم فراموشش کنم چون ناامید شده بودم. همۀ عکسا، فیلما، هدیه ها، همه چیزو ریختم دور... ولی یه چیزو نتونستم بریزم دور.

مشتاق پرسید: چیو؟

آستیمو کمی بالا زدم و با اشاره به دستبند نقره ای گفتم: اینو.

ادامه دادم: یه ماه ازش خبر نگرفتم و به دیدنش نرفتم. خیلی سخت بود چون... هرروز بیشتر از دیروزش دلم تنگش میشد. یه روز، دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بیمارستان... ولی اونجا نبود. فکر کردم مرخص شده اما وقتی یه سر رفتم دیدن خونوادش... گفتن از بیمارستان فرار کرده. مال یه هفته پیشه. از اونموقع دنبالش گشتم. الان خیلی خوشحالم که پیداش کردم...

ساکت شدم و بهش نگاه کردم. 

+ پس بخاطر همین بود. یه شب داشتم برمیگشتم خونه که صدای گریۀ ریزی رو شنیدم. گوشامو تیز کردم و رفتم تو یه کوچه. دیدم نشسته مثل بچه کوچولوها داره گریه میکنه. موبایلشم کنارش زده بود شکونده بود. میگفت که هیچ جا رو نمیشناسه. آوردمش خونه. از بیمارستان گفت که اونجا همش آدمایی سراغش میومدن که اون نمیشناخت و این اذیتش میکرد. گفت دوست نداره اونارو ببینه و حس غریبی شدیدی میکنه. از حرفاش فهمیدم که حافظشو از دست داده. خوبه که الان دلیلشو فهمیدم.

یکم مکث کرد و با چشمای کشیدش تو چشمام نگاه کرد.

+ تو باید کمکش کنی یادش بیاد.

لبخند تلخی زدم و گفتم: فکر کردی کم تلاش کردم؟!...

+ بازم تلاش کن. چون فقط تو میتونی یادش بیاری.

ـ نمیتونم...

+ میتونی.

ـ نه، نمیتونم. یادش نمیاد. اون همه چیو فراموش کرده... عشق ما تموم شده... اون مثل قبل نمیشه...  

+ گفتم میتونی. وگرنه همین الان از این خونه میری و دیگه عمراً بذارم دوباره ببینیش. 

با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: خب... من باید ببرمش پیش خونوادش. اونا ازم خواستن...

+ یونگجه تا یادش نیاد، از اینجا بیرون نمیاد. حالا خودت بگو. هستی؟

ـ جه بوم...

+ جکسون، هستی؟؟ 
مکث کردم و گفتم: هستم...

+ میرم برات دوشک بیارم.

و از رو صندلی بلند شد و رفت. تک خنده ای کردم و گفتم: لازم نیست باو. میرم خونه.

برگشت طرفم و با حالت تهدید آمیزی گفت: سکوت کن. دو راه بیشتر نداری. یا اینجا میمونی تا حافظۀ یونگجه برگرده، یا همین الان جا میزنی و من با اردنگی پرتت میکنم بیرون. کدوم؟؟ 

 ـ میمونم میمونم O_O 

+ آفرین.

***

صبح، با نور آفتابی که به پلکام میخورد، بیدار شدم. آخ کمرم! چه زمین سفتی! من رو تخت عادت دارم بخوابم. اوووف. دیدم جه بوم یکم اونورتر رو دوشک نشسته و انگار تازه بیدار شده. 

ـ صبح بخیر، رفیق^^

+ جه بوم صدام کنی راحت ترم.

ـ چشم.

صدای ظرف و بشقابی از آشپزخونه شنیدم. به آشپزخونه نگاه کردم و دیدم یونگجه مشغوله. لبخند زدم و گفتم: وای یادش بخیر. همیشه تو دانشگاه برام غذا درست میکرد و میاورد. به هوای غذاهای خوشمزش برای خودم ناهار نمیاوردم. خیلی غذاهاشو دوست داشتم. بعد خودش میذاشت تو دهنم و میگفت بخور پاپی من^^

لبخند بامزه ای زدم و رفتم تو رویا. جه بوم که داشت پوکر فیس نگام میکرد، پرسید: آهان. تو خونه اتم برات آشپزی کرده؟

ـ نه. تاحالا نیومده خونه ام. اونوقت اومده خونۀ یه غریبه میخوابه-_-  
جه بوم با همون قیافۀ پوکر فیس گفت: نه بابا لطف داری. شرمنده کردی:/  

بعد بلند شد و رفت طرف WC. یکم بعد اومد بیرون و من بعدش رفتم.

... 

با هم نشستیم پشت میز. با ذوق به برنجی که روش تخم مرغ بود، نگاه کردم.

یونگجه: دیدم هردوتون خوابید. خودم دست به کار شدم. 

جه بوم: ممنون. به نظر خوشمزه میاد.

ـ وقتی یونگجه درست کنه، همیشه خوشمزس^^

جه بوم که مثل همیشه پوکر نگام کرد و یونگجه با تعجب و خجالت. چاپ استیکو برداشتم و شروع کردم به خوردن. 

ـ مممم خوشمزس^^

دلم برای غذاهاش تنگیده بود. جه بوم هم کمی از صبحونشو خورد. 

جه بوم: اوووم... خوبه.

یونگجه لبخند زد و به میل غذاش پرداخت.

روبهم پرسید: شب، راحت خوابیدی؟

دست از خوردن برداشتم و گفتم: آره. تو چی؟

یونگجه: یکم سفت بود...

روبه جه بوم گفتم: آیگو. جه بوم، چرا تخت نمیخری؟ زمینت خیلی سفته.

جه بوم: آخه وقتی میتونم رو زمین بخوابم، تخت میخوام چیکار؟!

ـ خب برای مهمونات بگیر که راحت بخوابن. 

جه بوم :بذار یه چیزیو بهت بگم .من اصلاً  تو خونه ام مهمون دعوت نمیکنم. شمام اینجا استثناین، فهمیدین؟

یونگجه: اهوم... ببخشید که مزاحمت شدیم. ما برای اینکه زیاد اذیتت نکنیم، میریم.

با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: ما؟
اونم نگام کرد و گفت: خب آره. خودت گفتی منو میبری پیش خونوادم.

ـ تو که تا دیروز به من شک داشتی.

یونگجه: یکم فکر کردم و گفتم تو هم یکی از دوستامی که فراموش کردم. به هرحال میتونی منو به خونمون برگردونی.

سرمو تکون دادم و گفتم: اهوم.

جه بوم: هیچکدومتون تا نگفتم از اینجا نمیرید. فهمیدید؟!

دوتامون با تعجب نگاش کردیم.

ـ بله، فهمیدیم O_O 

جه بوم درحالی که چاپ استیک به دست با برنجش بازی میکرد، پرسید: خب آقای وانگ، نمیخواید بیرون یه هوایی بخورید؟

و چپ چپ نگام کرد. منظورشو فهمیدم. 

ـ اهوم. خیلی میچسبه.

به یونگجه نگاه کردم و پرسیدم: یونگجه، توام میای؟

یونگجه: من؟

ـ آره. بیا با هم بریم. حال و هوات عوض میشه^^

یونگجه: خب...

روبه جه بوم پرسید: پس کافی شاپ چی؟ میتونی تنهایی از پس کارا بربیای؟

جه بوم: آره، برمیام.   

یونگجه: واقعاً میتونی؟

جه بوم: آره، میتونم.

یونگجه: مطمئن باشم؟

جه بوم پوکر نگاش کرد و گفت: میشنوی میگم میتونم؟!  

یونگجه: باشه O_O 

بعد از صبحونه، جه بوم میزو جمع کرد. من و یونگجه لباسای گرممونو پوشیدم و از خونه بیرون رفتیم.

+ حالا کجا بریم؟

ـ جای همیشگی. پارک همیشگی.

متفکرانه نگام کرد و زیرلب گفت: پارک همیشگی؟...

دستشو گرفتم و گفتم: آره، بریم^^

به طرف پارک به راه افتادم. وقتی رسیدیم، آروم شروع کردیم به قدم زدن. هیشکی تو پارک نبود. پارک خلوت بود. شاید بخاطر هوای سرد بود. یونگجه همیشه میچسبید بهم ولی الان کنارم کمی معذب بود. مثل قبل باهام صمیمی و راحت نبود. باز با این فکر دلم گرفت. آه کوتاهی کشیدم. 

 + اوم... اسمت جکسون بود، آره؟

 ـ اهوم^^

+ ما چند وقت با هم بودیم؟  

 ـ 1 سال و 6 ماه. 

سرشو به نشونۀ تأیید تکون داد و گفت: چه زیاد. من هیچی از این مدت یادم نیست.

با اطمینان کمی که داشتم، با لبخند گفتم: من کمکت میکنم یادت بیاد. نگران نباش.

با لبخند نگام کرد. حتی دلم برای خنده هاشم تنگ شده بود. رفتیم قسمت وسایل بازی. یونگجه نشست رو تاب و دستاشو به زنجیرها گرفت. رفتم طرف سرسره و ازش بالا رفتم. فکر کنم از کارم تعجب کرد. پرسید: چیکار میکنی؟

از بالای سرسره نگاش کردم و گفتم: دارم خوش میگذرونم. مشکلی که نیست؟^^
از رو  سرسره  سُر خوردم و مثل بچه ها فریاد زدم. هنوز با تعجب نگام میکرد و  بعدش بهم خندید. با خنده گفتم: یادته؟ اینجا مثل بچه ها با هم سرسره سواری میکردیم^^

یه میلۀ کوچیک گوشۀ سرسره بود. بهش اشاره کردم و با خنده گفتم: خیلی خوب بود که بعضی وقتا پامون به این میلۀ کوچیک گیر میکرد و میوفتادیم زمین رو هم!^^

لبخندش محو شد. تو فکر فرو رفت و زیرلب گفت: سرسره... میلۀ کوچیک...

رفتم مقابلش نشستم و پرسیدم: یادته؟

+ نه، یادم نیست. 

فکر کردم: اوووم...

سرپا ایستادم و زنجیرای تابو گرفتم.

ـ اینو چی؟

زنجیرا رو دور هم دیگه پیچوندم.  

+ چیکار میکنی؟

رفتم پشت تاب و هولش دادم. مثل فرفره چرخید و رفت هوا. فریاد هیجان زده ای کشید. خندیدم. وقتی تاب وایساد، هنوز داشت میخندید. رفتم مقابلش دوباره نشستم و پرسیدم: یادت میاد؟ همیشه اینطوری هولت میدادم و تو خیلی خوشت میومد.

درحالی که خندش بند میومد، گفت: الان خیلی بهم خوش گذشت ولی یادم نمیاد...

 ـ اوووم...

+ آیگو... جکسون، عکس یا فیلم از خودمون نداری نشونم بدی؟ شاید اگه ببینم یادم بیاد. 

یعنی رسماً با خاک یکسان شدم! عکسام! فیلمام! حذفشون کردم!:/// 

ـ اممم... الان ندارم...
+ تو خونتون داری؟ منو میبری اونجا؟
 

ـ ام... خب... چیزه... آهان راستی، یه چیزی میخوام بهت نشون بدم.

سرپا ایستادم. دستشو گرفتم و از رو تاب بلندش کردم. از قسمت وسایل بازی خارج شدم و طرف انتهای پارک دویدم. به قسمت تپه مانندی رسیدم و وایسادم. نشستم رو چمن و یونگجه هم کنارم نشست. به منظرۀ روبه روم اشاره کردم و پرسیدم: قشنگه، نه؟

یونگجه به منظره نگاه کرد و گفت: اون که یه ساختمونه.

با لبخند گفتم: ساختمون دانشگاه^^

مشتاق نگام کرد. 

ـ بیشتر خاطره هامون اونجاس. ما همیشه اینجا میومدیم و دانشگاهو تماشا میکردیم.  خیلی وقتا هم خاطراتمونو مرور میکردیم. مثلاً... یه بار از وسط کلاس بلند شدیم و از کلاس زدیم بیرون. تو راهرو میدویدیم و میخندیدم. همۀ کلاسا داشتن نگامون  میکردن.  تو حیاط نگهبان جلوی در وایساده بود ولی ما نترسیدیم و تندتر دویدیم. آخر سر  رفت کنار و ما از دانشگاه فرار کردیم! اومدیم اینجا و گفتیم بدبخت دانشجوها الان باید بشینن درس بخونن!

و خندیدم. اونم خندید و گفت: چه باحال!

لبخندم کمرنگ شد و گفتم: یادت نیومد، مگه نه؟

با لب و لوچۀ آویزون نگام کرد.   

+ اوووم جکسون، میگم اگه تو دانشگاه بیشتر خاطره داریم، چرا نمیریم اونجا؟ 

ـ کاش میشد ولی ما که دیگه نمیتونیم بریم توش^^

سرشو تکون داد و گفت: اهوم. حالا که فکر میکنم، از اون چیزی که فکر میکردم بهم نزدیک تر بودی. 

ـ آره خب...=)

***
تا شب هرجا که باهاش خاطره داشتم، بردمش و اون حتی یه شئ کوچیکم یادش نیومد. حقیقتش... اعتماد به نفسم داشت کم میشد. تصمیم گرفتم آخرین چیزی که به ذهنم رسید رو با امید کمی که داشتم، نشونش بدم. 

ـ گشنت نیست؟

+ چرا، هست^^

ـ پس میریم رستوران همیشگی.

فکر نکنم از این کلمۀ "همیشه" چیزی دستگیرش کنم. آه کوتاهی کشیدم. وارد رستوران شدیم. به طرف صندوق رفتیم.

ازش پرسیدم: یونگی، چی میخوری؟^^

+ همبرگر^^

یکم مکث کردم و گفتم: تو همیشه کنار غذات سیب زمینی هم میخوردی. 

+ واقعاً؟ باشه. با سیب زمینی.  

ـ با کوکاکولا.

+ با کوکاکولا.

ـ سالاد بدون خیار.

+ سالاد بدون خیا... چی؟ بدون خیار؟

ـ آره. تو خیار دوست نداری=)

+ آها... راست میگیا...

رو کردم به صندوقدار و سفارشو بهش گفتم. برای خودمم مثل اون سفارش دادم. از گوشۀ چشم نگاش کردم. نگاهش به طبقۀ بالا بود. 

+ جک.

ناخودآگاه لبخندی رو لبام نقش بست. 

ـ جونم؟
+ میشه طبقۀ بالا بخوریم؟

ـ البته. ما همیشه طبقۀ بالا میخوردیم...

متفکرانه نگام کرد. آه کوتاهی کشیدم. رو صندلی ای نشستیم تا سفارشمون حاضر شه. وقتی حاضر شد، سینی غذا رو از روی صندوق برداشتم. با هم به طبقۀ بالا رفتیم. یونگجه پشت میزی کنار یه شیشۀ بزرگ نشست. سینی رو گذاشتم رو میز و روبه روش نشستم. مشتاق به غذاها نگاه کرد و گفت: چقد گشنمه...!

اول از سیب زمینی شروع کرد و بعد همبرگرشو خورد. لبخند زدم و به میل غذام پرداختم. وقتی غذامون تموم شد، یونگجه با خوشحالی گفت: خیلی خوشمزه بود!

ـ آره. سیر شدی؟^^

+ چه جورم^^

تک خنده ای کردم. به شیشه نگاه کرد و از پشت میز بلند شد. در شیشه رو باز کرد و وارد بالکن شد. دنبالش رفتم و وارد بالکن شدم. رفت طرف میله ها و بعد از کمی تماشای منظره، برگشت و رو میله نشست. خندۀ کوتاهی کردم. باز من و نگرانی. رفتم نزدیکش و دستاشو سفت گرفتم.

+ چرا دستامو گرفتی؟ 

ـ همیشه میترسیدم بیوفتی...

+ همیشه، همیشه... ولی برای من کارهایی که امروز انجام دادیم اولین تجربه اس.

ـ اشکال نداره. همین که تو ذهنت باشه کافیه.

با لبخند بامزش نگام کرد. تو چشماش غرق شدم. یکم مکث کردم و گفتم: اینجا جایی بود که باهام عهد بستی پیشم بمونی...

لبخندش محو شد. 

ـ بعد... این...

دستبند بسته شده دور مچم رو نشونش دادم. به مچ دستش نگاه کردم و دیدم تو دست اونم هست. لبخند زدم و گفتم: هنوز تو دستت داریش.  
+ یه حس عجیبی بهش دارم. نمیتونم درش بیارم.

ـ نمیتونی درش بیاری، نه؟

+ نه^^

سرمو بالا آوردم. طوری که صورتم مماس صورتش قرار گرفت. با چشمای گرد شده اش تو چشمام خیره شد. بعد از مکث کوتاهی گفتم: پس پیشم بمون... تنهام نذار... اصلاً نمیخوام کلمۀ خدافظ رو ازت بشنوم. هیچوقت نگو خدافظ ، باشه؟

چشمامو بستم و لبامو با لباش قفل کردم. آروم لباشو میبوسیدم. بی حرکت مونده بود. یکم که گذشت همراهیم کرد... ولی یهو متوقف شد و آروم هولم داد. از رو میله اومد پایین. سوالی نگاش کردم. با نگاه ناراحتش گفت: من نمیتونم پیشت باشم.

با تعجب نگاش کردم و پرسیدم: چرا؟

+ من هیچی یادم نیست. میدونم قبلاً خیلی به هم نزدیک بودیم ولی حالا من کاملاً با اونی که تو میشناختی متفاوتم. باهات احساس راحتی نمیکنم. کنارت همش معذبم... هیچی یادم نمیاد... متأسفم ولی نمیتونم...

با حرفاش خوردم کرد. درسته. اون یونگجه ای که من میشناختم نیست... لبخند زدم و گفتم: راست میگی. اون صمیمیت از بین رفته. تو یونگجۀ من نیستی. تو انگار یه بدل از یونگجه ای. تو همه چیو فراموش کردی ولی من نمیدونم چرا هنوز قلبم  برات تند میزنه. واقعاً نمیدونم... تو یادت نمیاد. هیچوقت نمیشی اونی که عاشقش بودم... ولی بازم اشکال نداره... باید بریم خونه. جه بوم منتظره^^...

بغض به گلوم فشار میاورد. برگشتم برم که دستمو گرفت و گفت: جک، متأسفم... ببخشید که ناراحتت کردم...

با همون لبخند نگاش کردم و گفتم: تو چرا متأسفی؟ این تقصیر تو نیست... سرنوشت اینجوری خواسته...

دستمو کشیدم تا دستمو ول کنه. با قدمای سریع از بالکن بیرون رفتم و از رستوران خارج شدم. اونم پشتم اومد. بغض گلومو اذیت میکرد. نمیخواستم بشکنه. به سختی اشکامو نگه داشته بودم. 
رسیدیم به خونۀ جه بوم. زنگو زدم. جه بوم درو باز کرد و گفت: چه عجب. خوش گذشت؟!

ـ خیلی...

جه بوم: نمیاین تو؟

ـ یونگجه، برو تو.  

به حرفم گوش کرد و وارد خونه شد. 

جه بوم: بیا تو دیگه.

ـ من نمیام^^

جه بوم: ها؟!

ـ میگم نمیام. شب خوش^^

جه بوم: یعنی چی؟!

ـ یعنی مزاحم نمیشم. خدافظ.

دستمو گرفت و یهو کشید داخل. میخواستم اعتراض کنم که تو گوشم گفت: تا تعریف نکنی، نمیذارم دربری.

روبه یونگجه گفت: یونگجه، برو بخواب. زود.

یونگجه: چی؟

جه بوم: گفتم برو بخواب! درو هم ببند. قشنگ کیپ کن درو. 

یونگجه که کمی ترسیده بود، رفت تو اتاق و درو بست. جه بوم روبه من پرسید: خب؟

ـ چیو تعریف کنم؟... یادش نیومد دیگه...

+ همین؟ چشمات یه چی دیگه میگن.

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: بیخیال...  
+ تعریف کن.

عصبی بهش نگاه کردم و گفتم: گفت یادش نمیاد. گفت باهام معذبه. گفت نمیتونه پیشم باشه. خورد شدم. راحت شدی؟! یادش نیومد و نمیاد. از اول گفتم نمیتونم یادش بیارم. اون دیگه برنمیگرده. منم دیگه باهاش کاری ندارم. فقط شاد باشه کافیه. همین...

شوکه نگام کرد. بعد از یه مکث طولانی گفت: برو بیرون...

با تعجب نگاش کردم.

+ برو بیرون...

ـ چی؟

+ برو بیرون!

ـ جه بوم...

وسط حرفم پرید: بهت میگم برو بیرون!

از ترس یه قدم عقب رفتم.  با عصبانیت گفت: احمق! تو داری ولش میکنی چون یادش نمیاد؟! اسم خودتو گذاشتی عاشق؟! نه، تو یه احمقی! فقط از اینجا برو! سریع!

شوکه نگاش کردم. یکم مکث کردم و پرسیدم: خونوادش چی؟

+ فردا صبح بیا ببرش ولی الان فقط گمشو...

لبخند زدم و گفتم: باشه. صبح میام. مواظبش باش. مطمئن شو راحت میخوابه^^

+ هستم. به سلامت.

به پشت برگشتم و از خونه خارج شدم. در پشت سرم بسته شد. نتونستم به اندازۀ کافی به بغضم غلبه کنم و اشکی از چشمم ریخت. با آستینم اشکمو پاک کردم و با قدمای سریع از اونجا دور شدم.
یونگجه:

یکم از در فاصله گرفتم. با دادهایی که جه بوم سر جکسون کشید، قلبم به درد اومد. حتماً خیلی ناراحت شده .تقصیر منه .آخه چرا نتونستم به یاد بیارم؟! اینقدر  بی عرضه بودم و نمیدونستم؟! طرف دوشکم رفتم و روش خوابیدم. به دستبند تو دستم نگاه کردم. گوشه اش یکم خاکی شده بود. با انگشتم خاکشو پاک کردم. اسمامون رو کنار هم دیدم:(YJ&JS) چشمامو بستم و به مخم فشار اوردم تا یادم بیاد. همۀ  لحظاتیو که امروز باهاش گذروندم رو مرور کردم. به یاد بیار، یونگجه. تو میتونی. ولی قبل از اینکه چیزی یادم بیاد، پلکام سنگین شد و خوابم برد...

***

جه بوم:

امروز یونگجه خواب مونده بود. مجبور شدم خودم صبحونه رو درست کنم. دوتا تخم مرغ سرخ کردم و دورشو با اسفناج تزئین کردم. داشتم میزو میچیدم که یونگجه شوکه و هیجان زده اومد جلو میز. با تعجب نگاش کردم.

+ جه بوم...!

ـ چیزی شده؟

+ باورم نمیشه...!

ـ چیو باورت نمیشه؟

+ یه خواب دیدم...

ـ چه خوابی؟

+ همه چی.

ـ همه چی؟

+ آره! همه چیو دیدم! همۀ خاطرات خودم و جکسون! صبح که از خواب بیدار شدم، همه چی یادم اومد! خیلی یهویی همه چی اومد جلوی چشمم! جه بوم! 

 چشمام گرد شد. با تعجب پرسیدم: یعنی... حافظه ات برگشته؟؟!
هیجان زده گفت: آره، برگشت!

از این خبر خیلی خوشحال شدم و لبخند زدم.

ـ خبر فوق العاده ایه.

+ من باید برم پیش جکسون...!

ـ صبر کن. صبحونتو بخور بعد برو.

+ باشه^^

نشستیم پشت میز. با عجله صبحونشو میخورد. خندۀ کوتاهی کردم. از پشت میز بلند شد و با خوشحالی گفت: ممنونم! خدانگهدار!

ـ به سلامت^^

برگشت طرف در خروجی و از خونه بیرون رفت.

جکسون:

کلیدمو برداشتم و تو جیب سویشرتم گذاشتم. از خونه خارج شدم و درو بستم. کفشامو پوشیدم و بندشو بستم. سرم پایین بود. دستامو تو جیب سویشرتم کردم و به طرف خونۀ جه بوم حرکت کردم. با صدای بلند یونگجه که اسممو صدا کرد، خشکم زد: جکسوووون!

سرمو بالا آوردم و دیدم داره طرفم میدویه. وقتی بهم نزدیک میشد، گفتم: عه تو چطوری اومدی؟ داشتم میومدم دنبا...

وقتی پرید تو بغلم، حرفم نصفه موند. با شدتی که بغلم کرد، نزدیک بود بیوفتم زمین ولی تعادلمو حفظ کردم. دستاش اینقدر محکم دور گردنم حلقه شده بود که داشتم خفه میشدم.

ـ یونگجه؟

+ متأسفم...

ـ چی؟  
+ متأسفم. متأسفم.

ـ چرا متأسفی؟ 

+ تقصیر خودم بود. همش بهم گوشزد میکردی که موقع رد شدن از خیابون حواسمو جمع کنم ولی تو همیشه مواظبم بودی. بخاطر همین عادت کرده بودم که زیاد توجه نکنم. بعد... اونطوری شد... معذرت میخوام. بهت گوش نکردم.

چشمام از کاسه زد بیرون. قلبم از شدت هیجان به تپش افتاد.

ـ یو... یونگجه...! تو... یادت اومد؟؟!

سرشو برد عقب و با ذوق تو چشمام نگاه کرد.  

+آره، یادم اومد!

دوباره بغلش کردم و گفتم: یونگجه! یونگجۀ من! برگشتی پیشم...!

+ آره، برگشتم پیشت!

 ـ خیلی خوشحالم! همش حس میکردم رفتی و من نمیتونم برگردونمت! مرسی که برگشتی! عاشقتم، یونگجه!

+ منم عاشقتم، جکسون!

مثل یه رویا بود. حس میکردم دارم رویا میبینم ولی هرچی که بود، نمیخواستم از خواب بیدار شم. به هیچ وجه نمیخواستم به این زودی ولش کنم. سفت گرفته بودمش تا این یه ماه دوری رو جبران کنم. از این هم میترسیدم که اگه ولش کنم، دوباره اونو از دست بدم. به یاد آوردنش، چیزی بود که از ته دلم آرزو کرده بودم و باور نمیکردم بهش برسم. حالا برآورده شده بود. حس خیلی خوبی داشتم. کاش عقربه های ساعت جلو نمیرفتن و زمان همینجا متوقف میشد...=)

The End

Never Say Goodbye-

Writer:MS
Monday-4:30 Pm-1396/4/12
got7storiesfictions.mihanblog.com





نوع مطلب : One Shot، 
برچسب ها : One Shot، JackJae،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 16 تیر 1396
Mahdis
شنبه 14 مرداد 1396 11:43 قبل از ظهر
بسیار زیبا تشکر
Mahdis ممنون
چهارشنبه 28 تیر 1396 02:14 قبل از ظهر
خیلى خوب بود
عالى بود
جکسون و یونگجه ... کاپلى متفاوت
Mahdis ممنون عزیزم
بله جکجه
دوشنبه 19 تیر 1396 06:01 بعد از ظهر
من با گوشی کامنت میزارم...و فقط گاهی اوقات از خود استیکرای گوشی‌ استفاده میکنم...همین...دیگه کار خاصی نمیکنم...فک کنم وبتون از ما خوشش نمیاد
Mahdis همون دیگه عزیزم از استیکرای گوشی استفاده نکن چون همونا باعث میشه متن کامنتت کامل نیاد^~^
شنبه 17 تیر 1396 01:16 قبل از ظهر
دیگه اعصابم داره خورد میشه‌..چرا نصف کامنتام نمیاد و فقط دو جمله ی اول میاد؟این چه وضعشه؟ من کلی حرف میزنم تو کامنتام...
Mahdis نمیدونم بخدا
شاید از اموجیای کیبوردت ک استفاده میکنی اینطوری میشه نمیدونم
از اموجیای وب استفاده کن ببینیم کامنتت کامل میاد یا نه^^
جمعه 16 تیر 1396 11:25 بعد از ظهر

عالیییییییی
دوجه میخوااااام
Mahdis تنکس
:/ چشم فیکشو دارم می آپم
جمعه 16 تیر 1396 08:40 بعد از ظهر
عالیییییی...بخصوص آخرش
Mahdis ممنون^.^
جمعه 16 تیر 1396 08:31 بعد از ظهر
خیلی خیلی خیلی خوب بودددد
ولی دفعه بعد +۱۸ باشه
Mahdis چشم
جمعه 16 تیر 1396 08:01 بعد از ظهر
So good
Mahdis Tnx
جمعه 16 تیر 1396 05:22 بعد از ظهر
Mahdis گریه نکن عزیزم
جمعه 16 تیر 1396 05:02 بعد از ظهر
چع رمانتیک
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.