GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام دوستان
میدونم دیر شد
دیشب اصلا وقت نکردم بیام آپ کنم ساری

زود برید ادامه!

جی بی:

صبح از خواب بیدار شدم. سنگینی جسمی رو روی بدنم حس کردم. فکر کردم یه مانکنه. برعکس روم بود. یعنی پاهاش دوطرف سرم بود و هلوهاش جلوی چشمام:||| یعنی به جز هلوهاش چیز دیگه ای نمیدیدم:| خب حالا که گفتم هلو یاد جین افتادم. اهان یادم اومد. دیشب میخواستم عین آدم بخوابم ولی جین دیوونه باهام کشتی کج میرفت. نمیدونم کی خوابم برد ولی از موقعیت الانمون بعید نیست:| نفسمو مثل آه بیرون دادم و گفتم: جین.

جواب نداد. 

ـ جین!

باز جواب نداد.

ـ جین! این لنگاتو از رو من جمع کن!

یه تکونی خورد و با صدای خواب آلودی گفت: آآآآه... چی شده؟...

ـ از رو من پاشو! -_-

+ ها؟...

آروم بلند شد و نشست رو سینم. پشتش بهم بود. اوووف لامصب چه هلوی سنگینی:|

ـ یااا، فکر کردی خیلی سبکی؟! له شدم! از رو من بلند شو!

انگار که تازه متوجه شده، با تعجب سرشو به پشت چرخوند و گفت: عه جه بوم، تو زیر من چیکار میکنی؟!
ـ من زیر تو نیستم. تو رو منی-_-

+ ههه. چه فرقی داشت؟! 

ـ جمله بندیتو درست کردم.

+ ها؟

ـ یعنی همچین گفتی زیرتم انگار داری... اهم اهم:|||

از روم بلند شد و کنارم رو تخت نشست. با اخم گفت: گیر چه منحرفی افتادم-__-

ـ خودت باعث میشی منحرف شم. ههه.

+ عجب. یعنی باعث میشم تحریک شی؟

و با حالت شیطونی نگام کرد. خواستم یه حالگیری کنم. پوکر نگاش کردم و گفتم: اول یخورده سس//کی شو. بعد بهش فکر میکنم.

اخم کوچیکی کرد و گفت: من سس//کی هستم. تو نمیفهمی.

ـ نه نیستی. تو بانمکی. 

+ نه من سس//کیم -_-

حوصله ی بحث نداشتم برای همین گفتم: هرجور مایلی... صبحونه چی داریم؟

+ ههه انتظار داری برات صبحونه هم درست کنم؟! 

ـ معلومه که ندارم. فکر کردم شاید بخوای برای عشقت یه کاری بکنی-_-

+ پاشو خودت درست کن.

پوفی کشیدم. یعنی هلاک این زدحالاشم-____-

ـ یعنی الانم درست نمیکنی برام؟ من باید برم سرکار.

با لبخند گفت: به من چه^^

چپ چپ نگاش کردم.   
   ...

در یخچالو باز کردم. چقدر خوراکی!

ـ جین، یخچالت داره میترکه. یه صبحونه هم حاضر نیستی درست کنی؟!

از دور گفت: برا تو حاضر نیستم درست کنم^^

ـ خب باشه فهمیدم-_-

یه کره و یه مربای شاتوت برداشتم و در یخچالو بستم. از تو پلاستیک نون توست، دوتا نون توست و بعد چاقو و قاشقک برداشتم. نشستم پشت میز و هرچی دستم بود رو گذاشتم روی میز. جین سریع اومد نشست پشت میز. 

ـ یا، کجا میای؟! همش مال خودمه.

+ پس چرا دوتا نون توست اوردی؟

ـ خب... دوتا میخورم.

+ رودل نکنی. من میخورم به جات، عزیزم^^

اینطوری نگاش کردم: -__- دیگه چیزی نگفتم. با چاقو رو نون توست کره و مربا مالیدم. گذاشتمش تو دهنم و ازش خوردم.

+ برا منم درست کن.

چاقو رو گذاشتم جلوش و گفتم: خودت درست کن.

غری زد و واسه خودش کره و مربا مالید رو نون و خورد.

...

رفتم تو اتاق جین. دور تا دور اتاقو برانداز کردم و گفتم: جین، کتی شلواری نداری بدی من بپوشم؟ فقط همین امروز. اخه لباسم از دیشب خونیه.

+ آره فقط همین یه دفعه. بعداً ببر خشکشویی بعد بیار.
ـ فقط یکی دو ساعت میپوشمش.

+ یه ثانیه هم بپوشی باید ببری خشکشویی.

نفسمو فوت کردم و گفتم: خااا باشه.

رفتم طرف کمد لباس.  در کمدشو باز کردم .بـه اینجارو:| کمده یا انباری؟:| فقط یه کت و شلوار توسی مرتب آویزون بود. برش داشتم و پوشیدمش. یخورده تنگ بود ولی مشکلی نبود. جین هم لباساشو عوض کرده بود. پالتو سرمه ای و شلوار لی پوشیده بود. 

ـ برسونمت؟ یا خودت میری؟

+ معلومه که میرسونیم. تو نباشی با کی برم؟^^

ـ فهمیدم.   

...

جین درو باز کرد و اول خودش رفت بیرون. ههه ادب تا چه حد. از در خارج شدم. جین درو قفل کرد. رفتم طرف ماشینم. با سوییچ قفلشو باز کردم. نشستم پشت فرمون. جین نشست کنار صندلی من. ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.

...

کنار مغازه نگه داشتم. با ذوق خاصی گفت: مرسی عشقــم! میشه همیشه منو برسونی؟؟^^

پوکر نگاش کردم و گفتم: آره. هروقت بی کار شدم. 

+ خدا نکنه:|

ـ بعله. پس خودت مجبوری بری^^

+ ایــش... خدافظ.

ـ خدافظ.
از ماشین پیاده شد و رفت تو کافی شاپ. جین عجیب خیلی این شغلشو دوست داشت. پامو گذاشتم رو گاز و اون مسیرو دور زدم.

***

وارد محل کارم شدم. منشی جوون از پشت میزش بلند شد و با لبخند تعظیم کرد و گفت: خوش اومدید، آقای ایم.

بدون نگاه کردن بهش زیرلب گفتم: تشکر...

رفتم تو دفتر کارم. درو پشت سرم بستم. نشستم رو صندلی پشت میزم. درواقع روش لم دادم و با صندلی دور خودم چرخیدم. بعد یادم اومد باید پر ابهت باشم. اینکارا چیه میکنم؟! عین آدم نشستم رو صندلی. یکی در زد که میدونستم منشی جوونه.

ـ بیا تو.

درو باز کرد و گفت: آقای ایم، آقای کیم اومدن. اجازه میدین وارد شن؟

ـ آه... اون؟ آره بگو بیاد.

نیمه تعظیم کرد و گفت: بله...

رفت بیرون و کیم رو صدا زد. کیم اومد تو و درو پشت سرش بست. لبخندی زد.  منم لبخند زدم و از رو صندلی بلند شدم.درحالی که به سمتم میومد گفت: نه نه، خواهش میکنم بشین.

 با خنده گفتم: مشکلی نیست، آقای کیم.

باهام دست داد و گفت: گفتم که ما دوستیم. منو کیم صدا نکن. یوگیوم صدام کن. باشه؟

ـ متوجه شدم. یوگیوم.

لبخند زد و رو یکی از صندلیای گوشه نشست. 

+ ببین میخوام کلا باهام راحت باشی یعنی مثل دوتا رفیق. میفهمی چی میگم؟
ـ بله که میفهمم آقای کیم.

با اخم کوچیکی گفت: اگه فهمیدی چرا باز اینطوری حرف زدی؟!

ـ من چطوری حرف زدم؟؟ جسارت منو ببخشید.

و تعظیم کوچیکی کردم. چشماشو بست و آهی کشید.

+ میگم باهام راحت باش، خب؟؟

ـ با منید، آقای کیم؟؟ 

+جه بوم هیونگ!

لبخند شیطونی زدم .خنده ی کوتاهی کردم. 

ـ خب به حرفت گوش کردم دیگه.

+ نه نکردی-_-

ـ خب دارم باهات شوخی میکنم دیگه. مگه رفیقا با هم شوخی نمیکنن؟^^

یه لحظه سکوت کرد و بعد با خنده ی کمی گفت: دیوونه...

منم خندیدم.

ـ راستی چی شد؟؟

+ چی؟

ـ همون جریانه.

+ آهان. کات کردم.

ـ عه کات کردی؟؟ چرا؟

با لبخند شادابی گفت: خودت گفتی اگه واقعاً نمیخوامش سریع کات کنم چون هرچی  دیرتر بشه، وابستگی اون بیشتر میشه. 

ـ آها. من فقط میخواستم بدونم تو اونو واقعاً دوست داشتی یا نه.
+ معلومه که نه. فقط یکم دلم به حالش سوخته بود. نمیتونستم ترکش کنم.

ـ پس الان چطوری موفق شدی؟

+ پوووووف! خیـــلی سخت بود، جه بوم هیونگ! خودمو کشتم! 

مشتاق انگشتامو لای انگشتام بردم و گفتم: بگو ببینم چی شد؟؟

با قیافه ی رنجیده ای گفت: دوباره قرار گذاشت باهام. رفتیم پارک. گفت عاشقتم. منم چیزی نگفتم. برخلاف دفعه های قبل باهاش جدی برخورد کردم. اونم بدش اومد کلی چرت و پرت بهم گفت. منم همون لحظه گفتم اصلاً ازت خوشم نمیاد .حوصلتو  ندارم به سلامت. این مال یه هفته پیشه. دیگه از اونموقع ندیدمش. خوب میشه یکی پیدا شه پیشش باشه و منو هم فراموش کنه.

ـ معلومه که میشه.  

با خنده گفت: من الان واقعاً احساس خوبی دارم. همش به خاطر تو بود. ازت ممنونم. 

لبخند پررنگی زدم و گفتم: برخلاف قبل خیلی سرحالی. یادته همش میگفتی افسرده ای و نمیدونی چطوری خوب شی؟^^

با خوشحالی گفت: آره الان خوب خوبم. خیلی بهم کمک کردی. تو بهترین مشاوری هستی که میشناسم. اون مشاورای قبلی اصلاً کار بلد نبودن. حالمو به هم میزدن.چطوری مشاور شدن؟! اووق...

خندیدم و گفتم: خیلی لطف داری به من، دوستم. خوشحالم که تونستم بهت کمک کنم.

یکم فکر کرد و گفت: جه بوم هیونگ، خودت تاحالا عاشق شدی؟

تعجب کردم.

ـ نه. 

+ جدی؟  

 ـ نه. عشق چیه اصلا؟!:| خیلی مسخرس.
با تعجب نگام کرد و گفت: یا، کجاش مسخرس؟! دلتم بخواد. 

ـ دلم بخواد؟! عمراً. 

+ حالا تو که تاحالا عاشق نشدی اینو میگی. وایسا تا ببینی چقدر خوبه.

ـ خودت مگه عاشق شده بودی؟!

+ نه ولی دوس دارم بشم.

ـ هه.

با اخم کوچیکی نگام کرد و گفت: همه که مثل تو غد نیستن.

ـ من غدم؟! من فقط میگم عشق مسخرس.

+ طرز فکرت اشتباهه، هیونگ.

ـ باشه عزیزم. من اشتباه کردم. بیخیال جون من:|

مکث کوتاهی کرد و گفت: باشه ولش. 

لبخند گشادی زدم و گفتم: چطوره با هم بریم یه ناهاری میل بکنیم؟

متعجب نگام کرد و گفت: یعنی تو الان کارتو ول میکنی برای ناهار خوردن با من؟!

ـ چه اشکالی داره؟^^ 

+اخراج میشی.

ـ نه نمیشم. برای امروزو مرخصی میگیرم.

+ عجب...

ـ خب دیگه. پاشو بریم.  

+Ok.

***

حین رانندگیم، یوگیوم پرسید: حالا کجا میخوای بریم؟

ـ اووووم...

ناخودآگاه اسم رستورانی که رو جعبه پیتزا دیده بودم، اومد تو ذهنم.

ـ رستوران پاپا توان... 

+اونجا؟؟ ایول!

سوالی نگاش کردم و پرسیدم: میدونی کجاست؟ 

+ آره. معرکه ست! معرکه!

ـ از چه نظر؟

+ از چه نظر؟! غذاهاشون عالیه!

ـ جدی؟

+ اهوم ولی چون همیشه پولم کم بوده نمیتونستم برم اونجا:(

ـ عیب نداره. مهمون من^^

+ عه. نمیخواد باو.

ـ مهمون منی دیگه^^ 

تک خنده ای کرد و زیرلب گفت: مرسی...

***

 

یونگجه:  

ای خدا! این  بم بم که از مارک بدتره! این اصلاً نمیذاره جم بخورم! 

+ داداش، بتمرگ سرجات. اینقدر وول نخور.

نشسته بود رو مبل جلوم و مثل طلبکارا نگام میکرد. درواقع همیشه طلبکار بود. چه با دلیل چه بی دلیل:|رو کاناپه دراز کشیده بودم. وقتی زخم زانومو دید، اصرار کرد بگم چه اتفاقی برام افتاده. بعد که تعریف کردم، دیگه نمیذاره یه تکون کوچولو بخورم-_- عصبی رو کاناپه یکم جابه جا شدم و گفتم: من خوبم. اینقدر گیر نده-_-

انگشتاشو لای انگشتاش کرد و گفت: اگه خوب بودی الان اینجا نبودی. تو همون لونه ی مورچتون غذا سرو میکردی. 

ـ یا، من میتونستم کار کنم. مارک نذاشت. حالا انگار از دره پرت شدم دست و پام شکسته-_- من خوبم. در ضمن اونجا همچین هم کوچیک نیست که میگی لونۀ مورچه-_-

+ هرجا من نتونم تنفس کنم بهش میگم لونه ی مورچه.

ـ ما هم جایی که تو هستی نمیتونیم تنفس کنیـ...

یه لحظه از حرفم پشیمون شدم. نیشخند زد و گفت: باشه میرم یه جا که بوی گند سیگارم اذیتتون نکنه.

پوفی کشیدم و گفتم: سیگار بکشی میکشمت، بم بم.

با حالت تمسخرآمیزی خندید و گفت: پس چرا هنوز زنده ام؟! اخه تویی که آزارت به مورچه هم نمیرسه میخوای منو بکشی؟! خخخ.

ـ خیلی پررویی، بم بم.

+ به بابام رفتم.

ـ من که نگفتم به عمت رفتی...

+ گفتم که بدونی^^

چشم غره ای بهش رفتم و چیزی نگفتم. یکم فکر کردم و گفتم: حالا اگه من نباشم، مارک چه جوری همه کارا رو بکنه؟...

نگرانش شدم. بم بم متفکرانه نگام کرد و گفت: داداش، میخوای من برم به جات کار کنم؟!

با تعجب نگاش کردم و گفتم: چی؟!... یااا...!
+ بذار یه کار خوب برات بکنم، عزیز دلت شم.

و لبخند بامزه ای زد. 

 ـ نمیخواد مرسی.

+ باشه پس میرم.

ـ یاااا! نمیخواد بری، دیوونه!

+ ااه ولمون کن باو. بعضی وقتا خیلی لجبازی.

از رو کاناپه بلند شد و رفت تو اتاقش. با صدای بلند گفتم: بم بم، نمیخوام بری کار کنی. ممکنه حالت دوباره بد شه.

از تو اتاق گفت: نه نمیشه. نگران نباش.

پووووف از دست این! من همینجوریش خرج اینو به زور به دست میارم. چه برسه به اینکه دوباره قلبش بگیره و بره بیمارستان. خیلی بد میشه. آآآه... یونگجه این فکرای منفی رو از سرت بیرون کن. بم بم از اتاق اومد بیرون. همون تیپ داغونشو زده بود. یه سویشرت مشکی با جیبای پاره، شلوار زانو پاره که پاچه هاش گلی شده بود و گردنبند نقره ای که همیشه تو گردنش بود. تازه متوجه اون شدم. هزار دفعه بهش گفتم اگه میخوای فراموش کنی، لااقل اون گردنبندو ننداز ولی کو اون گوش شنوا؟! 

+ استراحت کن. بای.

بدون اینکه منتظر جوابم شه، رفت.

***


بم بم:

با پای پیاده ولی با سرعت رفتم تا رستوران. یخورده پام درد گرفت ولی بهش توجهی نداشتم. رسیدم رستوران و وارد شدم. انتظار داشتم کلی آدم ببینم ولی فقط پشت یه میز دوتا آدم با کت و شلوار نشسته بودن. میخوره از اون وضع خوبا باشن. پوزخندی زدم و بیخیالشون شدم. رفتم تو آشپزخونه. مارک داشت آشپزی میکرد. بوی غذاش کل آشپزخونه رو برداشته بود. اینقدر رو غذاش تمرکز داشت که متوجه من نشد.

ـ هوی، خوشگله.

شوکه سرشو چرخوند طرفم و متعجب گفت: بم بم؟؟

لبخند زدم و گفتم: چطوری؟

+ چرا اومدی اینجا؟

لبخند زدم و گفتم: اومدم یه کار خوب انجام بدم.

با تعجب نگام کرد و پرسید: یونگجه فرستادتت؟

ـ نه باو. خودم اومدم... کمکی چیزی؟

خندید و گفت: لازم نیست. بشین برات یکم رامن بیارم.

ـ نمیخوام اااه. حالم از رامن به هم میخوره.

+ خب باشه ببخشید. عصبی نشو. 

ـ من نیومدم غذا بخورم. اومدم کمک کنم.

+ باشه اگه اصرار داری. نمیخوام زیاد تو زحمت بندازمت. میشه فقط سفارشارو ببری؟

ـ پس فکر کردی بیشتر از این کاری میکردم برات؟! 

خندیدم.

...

جی بی: 

+ حس میکنم کاملاً ناپدید شده. چون نه بهم زنگ میزنه، نه میبینمش، هیچکیم بهم خبرشو نمیده.

 ـ اوو... یعنی ممکنه خودکشی کرده باشه؟؟
+ این چه حرفیه میزنی؟! نه خیر... 

 ـ یوگی، تو واقعاً خوشت نمیومد ازش؟ 

+ معلومه که نه. چرا میپرسی؟

ـ هیچی. اخه تا گفتم خودکشی، عصبی شدی.

+ خب معلومه که عصبی میشم. اسم خودکشی میاد اعصابم خورد میشه. حس بدی داره. تو اینطوری نیستی؟

ـ بستگی داره.

سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد. حضور کسیو کنار میز حس کردم. من و یوگی هردو بهش نگاه کردیم. یه پسر لاغر با لباسای مشکی پاره که تو دستش سینی غذا بود، داشت با حالت پوکر نگامون میکرد. راستش یخورده از حالتش ترسیدم. خب... فکر کردم جنه:| بعد از مکثی اهمی کرد و گفت: سلام عرض میکنم... اووووم... نوش جون:|

سینی رو همچین گذاشت رو میز که یکم از آب رامن دوتا بشقاب ریخت تو سینی. جوری بهش نگاه کردم که عذرخواهی کنه ولی با بیخیالی دستاشو کرد تو جیباش و رفت تو آشپزخونه. چشمام گرد شد. زیرلب گفتم: آیگو... چه پررو...

یوگیوم با تعجب پرسید: یا، این کی بود دیگه؟؟ پس یونگجه کو؟؟

ـ یونگجه دیگه کیه؟

+ همونی که غذا سرو میکرد. این کی بود؟؟ تاحالا ندیده بودمش.

ـ چه مدونم باو. غذاتو بخور.

+ بعد از مدت ها میخواستم ببینمشا... هووف...  

ـ شاید یه مشکلی براش پیش اومده، این یاروئه اومده به جاش. 

+ شاید... 

به تصادف دیشب فکر کردم... یونگجه؟
ـ یوگیوم، گفتی اینی که غذا سرو میکرد، اسمش یونگجه اس؟

+ اهوم. 

 ـ پیک موتوری هم هست؟

+ خب آره.

 ـ آها.

نکنه به خاطر تصادف دیشب نیومده؟ چشمامو دور تا دور رستوران چرخوندم. رستوران بدیم نیستا. یونگجه هم اینجا کار میکنه. پس یه نشونه ازش دارم که صدمه ای که بهش زدم رو جبران کنم. 

+ به چی فکر میکنی؟

ـ هیچی. بخور سرد میشه.

+ باشه. توام بخور. 

...

بم بم:

از پشت شیشه ی آشپزخونه زل زده بودم به اون دوتا آدم. لباساشون یجوری خوشتیپشون کرده بود که دلم میخواست نگاشون کنم.

+ بم بم، خوردیشون. بسه اینطوری نگاشون نکن.

رنجیده نگاش کردم و گفتم: من کت و شلوار میخوام!

با تعجب نگام کرد و گفت: خب برو بخر واسه خودت. 

ـ پول ندارم.

+ به یونگجه بگو برات بخره.
ـ اون همش غر میزنه(خیلی ناشکری که از همینی که داری راضی نیستی). اینقدر اینو گفته حفظ شدم:| آخرشم میگه پول دستم اومد میخرم برات ولی نمیخرهههه. اااااااه!

مارک با ترس دستاشو آورد بالا و گفت: خیلی خوب خیلی خوب آروم باش، عزیزم. من برات میخرم. برا تولدت.

عصبی داد زدم: چرا همش با مناسبت میخرین برااااااام؟!! اصنشم نمیخوام دیگــــــه!!   

اینطوری O__O نگام کرد. 

+نمیخرم، خوبه؟

از اونور اون دوتا خرمگس فضول داشتن به آشپزخونه نگاه میکردن که ببینن چی شده.   

^ایستگاه نظر:/^

یه عده میگن کامنتاشون نصفه میاد

من یه فرضیه دارم که اگه از اموجیای کیبوردتون استفاده نکنین، کامنتتون کامل میاد. به جاش از اموجیای وب استفاده کنین.

امتحان کنین ببینیم جواب میده؟^.^





نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 تیر 1396
Mahdis
یکشنبه 25 تیر 1396 05:43 بعد از ظهر
ممنون
Mahdis خواهش
سه شنبه 20 تیر 1396 11:06 قبل از ظهر
الان منظورت از اون یه عده من بودم؟!
به در گفتی دیوار بشنوه؟
Mahdis نه یکی از اون یه عده هستی
سه شنبه 20 تیر 1396 11:04 قبل از ظهر
داستانت عالی بود....دم جی جی قصه مون گرم...قلمت خیلی خوبه...ممنون که با وجود همه ی مشکلاتت واسمون به موقع آپ میکنی...دستت درد نکنه خواهری...
Mahdis فدات بشم من
سه شنبه 20 تیر 1396 12:09 قبل از ظهر
Mahdis
دوشنبه 19 تیر 1396 02:35 بعد از ظهر
ای جان
یونگی زود خوب شووووووووووووووووووو
منتظر ادامشم
Mahdis
یکشنبه 18 تیر 1396 09:10 بعد از ظهر
سلام. وبلاگت خوبه. این متنه بزرگه.
به ما هم سر بزن
Mahdis سلام. چشم.
یکشنبه 18 تیر 1396 07:52 بعد از ظهر
توجششششش کن دیعع
چرا جین تو پوسترت اینطوریع
Mahdis چشششش
این عکسشو خیلی دوس
یکشنبه 18 تیر 1396 07:51 بعد از ظهر
So gooddddd
Mahdis TnQ
یکشنبه 18 تیر 1396 04:16 بعد از ظهر
سلام آره منم یبار از ایموجی استفاده کردم ۴ صفحه نظر دادم هیچیک نیومد-_____-
جینو و جه بوم چرا اینطورین؟
یونگجمممم
بم بم انگار دوسالشه
Mahdis اووو پس حدسم درست بیود
اینطورین دیگه:|

خخ والا
یکشنبه 18 تیر 1396 03:36 بعد از ظهر
ایگوووو خیلی باحال بود داریم به قسمتا اصلی میرسیمممم ^^
Mahdis یس^^
یکشنبه 18 تیر 1396 12:43 بعد از ظهر
اینا جی جی نیستن ک تام جرین
عر داریم نزدیک میشییییییییییم
فقط هنوز جین با مارک اشنا نشده
جه بوم اخلاقش تو داستان خیلی تغییر کردهمارک همونه ک هست
ادامه بده فایتینگ
Mahdis
ممنون^.^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.