Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 21 تیر 1396 :: نویسنده : Mahdis

حرفی ندارم فقط برین زود

جه بوم:

آیگو چه خبره اونجا؟! این چه وضعیه؟! فکر کردم رستوران خوبیه ولی چیزای عجیب و غریبی دیدم امروز. اون پسره که بی احترامی کرد، حالام داد و بیداد راه میندازه:| 

+ من هنوز نفهمیدم این پسره کیه و از کجا پیداش شده:|

روبه یوگیوم گفتم: فهمیدی به منم بگو.

بعد از مکث کوتاهی گفتم: بریم؟ سیر شدی؟

لبخند زد و گفت: بله مرسی. ممنون^^

با لبخند گفتم: کار خاصی نکردم^^

دستشو انداخت دور گردنم و گفت: تو دوست خوبی هستی. مرسی بابت همه چیز^^

تک خنده ای کردم و گفتم: قابلی نداشت. بیا بریم حساب کنیم.

رفتیم جلوی صندوق. اطرافو نگاه کردم ولی کسی نبود. 

ـ اممم... ببخشید؟ کسی اینجا نیست؟

یه پسره که پیشبند بسته بود با همون پسر داغونه اومدن بیرون. مارک اومد پشت صندوق و گفت: میشه 36000 وون.

ـ آها بله...

کیف پولمو از تو جیب کتم دراوردم و  36000 وون گذاشتم رو صندوق. با لبخند  خوشگلش گفت: متشکرم. امیدوارم از غذا لذت برده باشید^^

ـ بله. خیلی عالی بود. شما هم آشپزی هم رئیس اینجا؟  
+ امم نه. بابام رئیس اینجاست ولی اون دیروز رستورانو به من سپرد و فردا میخواد بره خارج کشور.

ـ آو... آرزوی موفقیت دارم براشون. 

+ متشکرم^^

چه خوش اخلاق. برخلاف کناریش:| داشت همینطوری-_- نگامون میکرد. آخر  گفت: رسماً حالت تهوع گرفتم. مارک هیونگ، بسه جون من -_-

اینی که فکر کنم اسمش مارک بود با اخم برگشت طرفش و گفت: حرف نزن، بم بم-_-

پس اسمش بم بم بود. یه نگاه اینطوری -___- به اون و بعد به ما کرد و گفت: خااا.

یوگیوم هم مونده بود تو کف بم بم:| خب باو فهمیدیم تاحالا ندیدیش. ول کن نیست که.

ـ خب دیگه. خسته نباشید. خدافظ.

برگشتم و طرف در خروجی رستوران رفتم. یوگیوم هم دنبالم اومد. 

...

سوار ماشین شدیم. ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. 

+ این پسره کی بود؟؟ ندیده بودمش تاحالا.

عصبی گفتم: یوگیوم، سوزنت گیر کرده؟! به جون خودم فهمیدم تاحالا ندیدیش. میشه دیگه حرف از اون چوب کبریت در به داغون نزنی؟!

+ اخه... یجوری بود.

ـ میدونم. خودم خوشم نیومد ازش. +

 نه، یعنی... بامزه بود.

متعجب و پوکر نگاش کردم. خندید و گفت: چیه؟! پسر باحالی به نظر میومد. 
ـ یوگی، تو که از اون داغون تری:|

+ منظورت چیه؟

ـ چطور میتونی به اون وضع داغونش بگی بامزه؟! 

+ من که سر و وضعشو نگفتم. فقط بامزه بود. همین.

ـ باشه. اینم میذارم تو لیست معشوقه هات.

یهو چشماش گرد شد و گفت: یااااا! چرا چرت و پرت میگی؟! من میگم پسر باحالیه. نگفتم که عاشقش شدم! تازه... عاشق یه پسر؟! دیوونه ای؟!

ـ بیا بزن منو-_- ... من دارم میرم خشکشویی. تو رم میرسونمت خونتون.

+ خشکشویی؟

ـ آره. این کتی که تنمه رو میبینی؟ میبرم خشکشویی. 

+ این که تمیزه.

ـ آقای جین یونگ وسواسیه اگه یادت نرفته باشه.

+ آها.

خندید. 

 ـ نخند، یوگی-_-

جلوی خندشو گرفت و گفت: باشه. 

...

رسونمش خونشون و بعد رفتم خونه و لباسامو عوض کردم. دوباره از خونه بیرون رفتم و به طرف خشکشویی حرکت کردم.    

***

شب ساعت 9 که مطمئن بودم جین برگشته خونه اش، رفتم خونشون. زنگو زدم. چند لحظه صبر کردم. درو باز کرد و گفت: عه. از اینورا. تاحالا ندیده بودم با پای خودت بیای اینجا. 

صورت کیوتشو مظلوم کرد و گفت: دلت برام تنگ شد؟؟

خندم گرفت. هم از کیوتیش و هم از طرز بیانش. اخم کرد و گفت: به چی میخندی؟!

ـ هیچی. بیا این کت و شلوارتو بگیر. باید برم خونه. 

و کت شلوار دور پلاستیک پیچیده شده رو گرفتم جلوش. ازم گرفتش و گفت: اهان. برا این اومدی-_- .  دیگه عمراً بهت لباس قرض بدم.

ـ بویااا! من که سالم برگردوندمش.

 + خب برگردونده باشی. بخاطر من که نیومدی-_- خدافظ اصلاً. 

و بدون معطلی درو بست. پوفی کشیدم. به در نزدیک شدم و گفتم: زود بخواب خب؟ شب بخیر.

برگشتم و رفتم طرف ماشینم. سوار شدم و به طرف خونه ام حرکت کردم.

***

یونگجه:

درحال سرخ کردن ماهی بودم. درد دست و زانوم کمتر از قبل شده بود. میتونستم حرکت کنم. صدای باز شدن در با کلید اومد. سرمو به پشت چرخوندم. بم بم با چشمای خواب آلود و قدمای نامنظم اومد تو.

ـ اومدی؟؟  

شعله زیر ماهی رو کم کردم و رفتم پیشش. چشماشو آروم باز کرد و گفت: داداش تو که سرپایی.

دماغشو چند بار مثل فین کردن بالا کشید و گفت: غذا درست کردی؟! مگه نگفتم استراحت کن؟!   
خندیدم و گفتم: گفتم که خوبم. میدونم خسته ای. حتماً شام هم نخوردی. دلم نیومد کاری نکنم. 

+ از کجا میدونی هیچی نخوردم؟

ـ چون امروز دوشنبه اس. غذای امروز رامنه. بیشتر مردم برای رامن میان رستوران. مارک هم جز غذای مشتریا غذای دیگه ای درست نمیکنه و توام رامن دوست نداری. برای همین حدس زدم چیزی نخورده باشی.

آه کوتاهی کشید. دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: ممنون. تو خیلی خوبی... برعکس من.

ـ مگه تو بدی؟؟

+ آره. من آدم بدیم. هیشکی دوسم نداره.

ـ عه این حرفو نزن. تو خیلیم پسر خوبی هستی. اگه کسی دوسِت نداره اشکال نداره، من دوسِت دارم^^

+ راست میگی؟

ـ اهوم.

+ ممنون...

ازم جدا شد و رفت تو اتاقش که لباساشو عوض کنه. برگشتم تو آشپزخونه و به کارم ادامه دادم. بم بم از اتاق اومد بیرون. لباس آستین کوتاه توسی رنگ و شلوارک سفید تا زانوهاش پوشیده بود. خودشو انداخت رو مبل و چشماشو بست. شعله ی ماهی رو خاموش کردم. صدای سوت کوتاه پلوپز به صدا دراومد که یعنی پخته. درشو باز کردم. بخارش رفت هوا. دوتا ظرف برداشتم و توشون برنج ریختم. دوتا ظرفو گذاشتم رو میز. یه ظرف برداشتم و ماهی رو گذاشتم توش و ظرفو رو میز قرار دادم. درحالی که قاشق و چنگال برمیداشتم گفتم: بمی، بیا. شام حاضره. 

یه سوجو با دوتا لیوان کوچیک هم برداشتم و گذاشتمشون رو میز. بم بم با بی حالی اومد نشست پشت میز. منم نشستم پشت میز و پرسیدم: خیلی خسته شدی؟
درحالی که چاپ استیک به دست با برنجش بازی میکرد، گفت: داداش، نمیدونستم اینقدر کارت سخته.

با خنده گفتم: کاری که سخت نباشه کار نیست.

+ نه. آخه... اینکه هی میگفتی با بدبختی خرجمو درمیاری... الان فهمیدم چقدر سخته.

سعی کردم لبخندمو حفظ کنم. با چاپ استیک یه تیکه ماهی برداشتم و گذاشتم رو برنجش و گفتم: غذاتو بخور. بگو بینم چطوری کار کردی؟ مارک ازت راضی بود؟

+ اممم... اولاش یه ذره سوتی دادم. یعنی دوتا رو اشتباه بردم ولی بعدش خوب شد. مسلط شدم.

ـ اشکال نداره چون بار اولت بود. آفرین^^

لبخند کمرنگی زد. 

ـ ببینم حالت که بد نشد؟؟

+ اوووووووم... نه...

ـ واقعا؟

مشکوک نگاش کردم.

+ اوووم... یخورده درد گرفت ولی با یکم استراحت خوب شد. 

ـ اوه! دیگه عمراً بذارم کار کنی. 

+ ولی حال دادا.

ـ بسه. دیگه نمیذارم کار کنی.

+ باشه.

قاشقشو برداشت و برنج و ماهیشو خورد.  
+ غذای داداش من بهترین غذای دنیاست. داداش، مرسی که هستی.

با خنده سرشو ناز کردم و گفتم: نوش جونت^^ 

***

مارک:

رسیدم خونه. مامان و بابام خواب بودن. بدون اینکه چراغو روشن کنم، یواشکی رفتم تو اتاقم. درو بستم و چراغو روشن کردم. لباسامو عوض کردم. تازه متوجه شدم که چقدر عرق کردم. خسته بودم ولی نمیخواستم بخوابم. رو تختم دراز کشیدم. نمیشه که نخوابم. باید زود بخوابم که صبح زود بیدار شم. سرمو چرخوندم طرف کمدم که کنار تختم بود. چشمم افتاد به گوی موزیکال برفی. دستمو دراز کردم و برش داشتم. کلیدشو چرخوندم. آهنگ کریسمس آروم و زمزمه وار پخش شد.   

(فلش بک، 2 سال پیش): 

برف زیادی اومده بود و هنوز رو سرم میبارید. موهام پر برف شده بود. کنار در دانشگاه منتظرش وایساده بودم تا بیاد. دیر کرده بود. 10 دقیقه ای شده بود که منتظرش بودم.  زیرلب گفتم: هووف... یونگجه، بیا دیگه!...

دو دقیقه بعد، سر و کلش پیدا شد. داشت میدوید طرفم. اخم کوچیکی کردم و گفتم: چه عجب. 

رسید بهم. خم شد و دست به زانو نفس نفس زد. 

+ شرمندم، هیونگ. یه مشکلی برام پیش اومده بود. ببخشید دیگه.

سرشو آورد بالا و لبخند بامزه ای زد. سعی کردم جلوی خندمو از این لبخندش بگیرم.

ـ چه مشکلی؟

خنده ی کوتاهی کرد و گفت: هیچی ولش. هیونگ، چه خوشگل شدی! شبیه بابانوئل شدی. ههههه.

با دستم موهامو تکوندم و گفتم: ببین اینقدر دیر اومدی که کلم پر برف شده-_-
+ ببخشیــــد^^

ـ خیلی خب ولی از این به بعد اگه دیر کنی منتظر نمیمونما.

+ قبول^^ ... عه راستی...!

دست کرد تو کیفش و یه اسباب بازی گوی شیشه ای که توش مجسمه ی کوچیک بابانوئل بود، دراورد. تکونش داد و باعث شد برف توش پر شه. بعد کلیدشو چرخوند و آهنگ کریسمس آروم و زمزمه وار پخش شد. با لبخند گفت: مارک هیونگ، کریسمست مبارک! هدیه کریسمس من به تو^^

یه ذوق خاصی اومد سراغم. گوی شیشه ای رو ازش گرفتم و با لبخند نگاش کردم. بعد دوباره به یونگجه نگاه کردم و گفتم: وای...! کریسمس توام مبارک!

از خوشحالی بغلش کردم. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: خوشحالم که ازش خوشت اومد^^

ـ منم خوشحالم که تو رو دارم...

(پایان فلش بک):

با یاد آوریش لبخندی اومد رو لبم. تکونش دادم و توش از برف پر شد. حالا که فکر میکنم، یه روز ندیدمش چقدر دلم براش تنگ شد. چی میشه فردا بیاد رستوران؟ نه حالش خوب نیست. اگه نیومد من میرم دیدنش. با خوشحالی گو رو گذاشتم سرجاش. چراغو خاموش کردم و با خیال بافیام چشمامو بستم و خوابیدم. 

 ***

جه بوم:

روز بعد، رفتم تا رستوران پاپا توان. امروز تعطیل بودم و از همین خوشحال بودم. وارد رستوران شدم. رو اولین میزی که بهش رسیدم، نشستم. سه چهار نفری اومده بودن. برخلاف دیروز. داشتم رستوران و مشتریا رو برانداز میکردم که یکی اومد کنار میزم و گفت: خوش اومدید^^ غذای امروز کیمچی و نودل مرغ و گوشته. به غیر از اینا شما چه غذایی میل دارید؟^^  
تعجب کردم. چه صدای دلنشینی:| اون بم بمه رفته پی کارش؟:| سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم. عه یونگجه بود. تو صورتش دقت کردم که ببینم همونیه که باهاش تصادف کردم یا نه. ااه همش سرش پایین بود. وقتی دید جواب نمیدم، بهم نگاه کرد و گفت: قربان، سفارشتونو نفرمودید. 

همونجوری نگاش کردم که منو بشناسه ولی همونجور سوالی نگام میکرد. پوفی کشیدم و پرسیدم: خوبی؟؟

چشماش گرد شد.

+ ببخشید؟

یعنی منو یادش نمیاد؟:| چه حافظه ی قوی ای:|

ـ منو یادت نیست؟

+ ها؟ نه. شما؟

ـ O__O

+ چیه؟؟ نمیخوای سفارش بدی چرا اومدی اینجا؟!:/  

ـ یونگجه، واقعاً منو یادت نیست؟

یونگجه چشماش از حدقه زد بیرون.

+ اسم منو از کجا میدونی؟؟

ـ اممم... خب...

دستشو گرفتم و کشیدمش پایین که بشینه پشت میز. نشست رو صندلی کناریم.

ـ من همونیم که... باهاش تصادف کردی.

متعجب نگام میکرد. یکم فکر کرد و یهو گفت: تو؟؟!

خندیدم و گفتم: آره منم. خوبی؟ 

+ تو اینجا چیکار میکنی؟!  
ـ اومدم تو رو ببینم:|

+ من؟!   

میخواستم بگم نه عمم ولی حوصله نداشتم، گفتم: آره، تو:/

+ اینجا رو چطوری پیدا کردی؟؟

ـ اونشب جعبه پیتزاتو به من دادی. بعدشم فهمیدم اسم رستورانتون چیه.

+ خب... چرا میخواستی منو ببینی؟

ـ میخوام... آآآ... میخوام جبران کنم.

+ چیو؟

ـ آسیبی که بهت زدم.

مکثی کرد و با خنده گفت: مهم نیست باو. حالم خوبه.

انتظار داشتم جبهه بگیره:| وواااو چه خنده ی زیبایی. میخواستم یه چی دیگه بگم که یکی از تو آشپزخونه صداش کرد: یونگجه یاااا! میز  10!

روشو برگردوند و گفت: دارم میام، سرآشپز.

یه نگاه به من و یه نگاه به دستش که هنوز تو دستم بود کرد. با نگاهش گفت دستشو ول کنم. دستشو ول کردم و اونم سریع از پشت میز بلند شد و رفت طرف آشپزخونه. با سینی غذا برگشت و رفت طرف یه میز و با خنده یه چیزایی بهشون گفت که فکر کنم گفت نوش جون و اینا. بعد اومد طرف میز من. دیدم از کنار میزم رد شد:| با اشاره گفتم: یا! پیشته! اوی! 

 وایساد و روشو برگردوند طرفم. با چشمام اشاره کردم بشینه پشت میز. اخم کوچیکی کرد و لب زد: باید کار کنم!...

ـ خب بیا من سفارش بدم:|

با غرغر اومد کنار میزم و پرسید: سفارشتون چیه، قربان؟

ـ سفارش میکنم که منو جه بوم صدا کنی لطفاً:|
با اخم گفت: منو مسخره کردی؟! اگه نیومدی غذا بخوری، برو بیرون.

ـ اوووف چه زود سه میشی:| بابا میگم بهم نگو قربان. بگو جه بوم.

+ باشه جه بوم شی، چی میل داری؟؟!   

ـ نمیدونم. بهش فکر نکرده بودم O_O مِنو میدی بهم؟

اینطوری -____-   نگام کرد. منویی که رو میز بودو طرفم هل داد. عه رو میز بود؟ هههه. منو رو باز کردم. اسم غذاهارو خوندم و آروم اومدم پایین...

ـ خب... من... نودل مرغ میخوام.  

منو رو بستم و نگاش کردم. داشت با اخم نگام میکرد.  

+ پیش غذا؟ نوشیدنی؟ دسر؟

ـ آ... نوشیدنی شامپاین ندارین؟

+ نه خیر. سوجو داریم، نوشابه داریم، لیموناد داریم و آب.  

 ـ خب همون سوجو. ممنون...

+ امر دیگه ای ندارین؟

ـ نه. فقط باهام رسمی حرف نزن، باشه؟

حرفی نزد. برگشت و رفت تو آشپزخونه. آیگووو. با بقیه میخنده، به من اخم میکنه:| از آشپزخونه اومد بیرون. نگاهی بهم نکرد. به پشت سرم نگاه کرد. بعد نمیدونم کیا رو با چشمش دنبال کرد و بعد رفت خوش آمد بگه و سفارش بگیره. عجب. تاحالا تو عمرم احساس بی توجهی نکرده بودم:| یکی صداش کرد برای میز 3. میز من چنده؟ میزو بررسی کردم که یه شماره ای چیزی پیدا کنم. رو میز افقی نوشته بود: 3. 

عه. میز 3 منم^^ یونگجه با سینی غذا اومد طرف میزم. سینی رو گذاشت رو میز و گفت: اهم... لذت ببرید.

چه خشک-_- میخواست بره که گفتم: یونگجه.
روشو کرد طرفم و سوالی نگام کرد. 

ـ کارت کی تموم میشه؟ 

+9. 

ـ9؟ 9 شب؟ 

+ بله.

ـ اوه. زیاده که.

سرشو تکون داد. 

ـ خب من چجوری تا 9 منتظرت بمونم؟ O__O

یکم تعجب کرد و پرسید: کی ازت خواسته منتظر بمونی؟؟ با من چیکار داری؟؟

ـ اوووم...

انگار حوصلش سر رفت و گفت: چیزی لازم داشتی بگو بیام.

ـ عه وایسـ...

بدون توجه به حرفم رفت. اخمی رو ابروهام نشست. مگه چی گفتم که اینطوری کرد؟! خوشم نیومد. بیخیالش شدم و مشغول میل غذام شدم. ممم خیلی خوشمزه بود. یکم سوجو تو لیوانم ریختم. لیوانو به دهنم نزدیک کردم ولی یهو یه صدا از پشت متوقفم کرد. 

+ مطمئنم همینجا گمش کردم! 

اینقدر بلند حرف میزد که تقریباً همه بیخیال غذاشون برگشته بودن و نگاش میکردن. منم سرمو به پشت چرخوندم تا ببینم جریان چیه. یه دختره با یه پسره انگار تازه اومده بودن تو رستوران. صدا از اون دختره اومده بود انگار. اون پسره همراهش گفت: گفتم اینجا نیست. حتما تو خونه گمش کردی.

+ من از اون شبی که پامو گذاشتم تو این رستوران، گمش کردم.  
درباره ی چی حرف میزدن؟ یونگجه رفت طرفشون و با تعظیم گفت: خوش اومدید. میتونم کمکتون کنم؟

دختره گفت: من انگشترمو اینجا گم کردم...

پسره وسط حرفش پرید: یعنی فکر کنیم اینجا گمش کردیم. میتونیم رستورانو بگردیم؟

دختره: یاااا، ما چه جوری اینجا رو بگردیم؟؟ 

از سر جام بلند شدم و رفتم طرفشون.

یونگجه: ام... خانوم، من امروز کل رستورانو تی کشیدم. هیچ انگشتری پیدا نکردم. بعدشم اینکه ما برای وسایل گمشده مسئولیت قبول نمیکنیم. متأسفم.

و تعظیم کوتاهی کرد. دختره عصبانی شد و گفت: مسئولیت قبول نمیکنید؟! این رستوران به چه دردی میخوره اگه شما مسئولیت وسایل گمشده ی مشتریتونو قبول نمیکنید؟!

پوزخند زد و گفت: چقدر مزخرفید...

وقتی بهشون رسیدم، روبهش گفتم: این تویی که انگشترتو گم کردی. رستوران که اونو گم نکرده.

یونگجه نگاه یه ثانیه ای بهم انداخت. دختره اخم کرد. موهاش کوتاه و استخونی رنگ بود. پیرهن و دامن آبی پوشیده بود. قدش تا شونه هام میرسید. همونم فکر کنم به خاطر پاشنه هاش بود:/

یونگجه: اهم. تو برو. من خودم درستش میکنم.

روبهش گفتم: اومدم حالا.

یونگجه: میگم برو.

ـ نمیخوام.

دختره یهو عصبی گفت: من تا انگشترمو پس نگیرم، از اینجا نمیرم!
با حالت تمسخرآمیزی نگاش کردم. یونگجه داشت میگفت: سعی میکنم پیداش کنـ...

که وسط حرفش پریدم: باشه. همینجوری اینجا وایسا تا زیر پات علف سبز شه:/

یونگجه با تعجب برگشت طرفم. دختره هم اول تعجب کرد و بعد بیشتر عصبی شد. همه داشتن نگامون میکردن. مارک از آشپزخونه اومد بیرون و درحالی که به سمتون میومد پرسید: چی شده؟؟ اونجا چه خبره؟؟

سوالی نگامون کرد. روبه اون دختر و پسر تعظیم کرد و پرسید: چیزی شده؟؟

پسره: ببینید...

دختره پرید وسط حرفش و گفت: این چه رستورانیه شما دارید؟! من انگشترمو میخوام!

مارک با چشمای گرد شده نگاش کرد. بعد از مکثی گفت: ببخشید الان یعنی... من دنبال انگشتر شما بگردم؟

ـ نه! رئیس این رستوران کوفتی کجاست؟ میخوام با اون حرف بزنم.

مارک اخم کرد و گفت: بفرمایید. میشنوم.

دختره یکم تعجب کرد و با همون لحن قبلی گفت: تا انگشترمو پیدا نکنم، ولتون نمیکنم. اینو یادتون بمونه. فهمیدین؟

این چه پررو حرف میزنه؟:/ مارک عصبی شده بود. دختره برگشت و از رستوران رفت بیرون. مارک گوشه لبشو گزید و زیرلب گفت: کوتوله...

برگشت بره که یونگجه پرسید: هیونگ، منظورت از اون حرف چی بود؟ رئیس کجاست؟ 

مارک: رئیس رفته اروپا. الان من رئیسم. فهمیدی؟

یونگجه با تعجب نگاش کرد. مارک عصبی پرسید: یونگجه، تو این دختره رو یادته؟ کی اومده بود اینجا؟

یونگجه تو فکر فرو رفت.   
+اووم ...یه دختر شبیه این دیده بودم قبلا...

مارک: خب، کِی اومده بود؟

+ فکر کنم... اووووم... شبی که تصادف کردم...

مارک تو فکر فرو رفت. آهی کشید و گفت: تو شب تو رستوران بودی. واقعاً چیزی پیدا نکردی؟

+ هیونگ، من فقط رو مبل خوابیده بودم. نمیتونستم راه برم.

مارک چشماشو بست و با اعصاب خوردی گفت: نمیتونم فکر کنم. احساس کوچیکی میکنم.

به پشت برگشت و به طرف آشپزخونه رفت. یونگجه داشت با ناراحتی نگاش میکرد. 

 ـ ممم... تو یه شب تو رستوران موندی؟

+ آره. چون برام سخت بود تا خونه برم. زانوم خیلی درد میکرد. 

 ـ آآه... منو میبخشی که؟؟

+ اووم دیگه خوب شده^^  

ـ باشه. من فعلاً میرم. 9 برمیگردم. 

برگشتم برم که گفت: یااا.

نگاش کردم و پرسیدم: هوم؟

+ با من چیکار داری؟

ـ گفتم که. میخوام جبران کنم.

+ یا جه بوم شی، گفتم حالم خوبه. هیچ جام درد نمیکنه. ازت هیچی نمیخوام. فقط میشه بری؟!

لبخند زدم و گفتم: خب این تویی که نمیخوای. خودم میخوام.   
عصبی نگام کرد. تک خنده ای کردم و گفتم: زیاد به زانو و دستت فشار نیار باشه؟

اینو گفتم و از رستوران خارج شدم.

*نظر نشه فراموش*

نظرا کم باشه، آپو به تاخیر میندازم^ .^





نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 24 تیر 1396 09:29 بعد از ظهر
ناراحت شدی؟
من همچین قصدی نداشتم.
Got7 رو دوست دارم و فیک خوندن هم بامزه است.
البته هرکس دوست نداره میتونه نخونه زور که نیست.
سناریو یا نمایشنامه درسته با داستان فرق میکنه اما توصیف و دیالوگ هر کدوم از عناصر سازنده هر نوع روایتی هستند؛ از خودم حرف در نمیارم توی کتاب عناصر داستان نوشته جمال میرصادقی خوندم.
این کامنت رو اگر دلت خواست تایید کن. من فقط میخواستم به خودت بگم که من نیت بدی نداشتم و نمیخواستم نوشته ات رو تخریب کنم.
Mahdis عزیزم ناراحت نشدم^^
من فقط دلیل اوردم واسه نوشتنم^^
باشه عزیز مرسی که بهم گفتی اشکالمو
شنبه 24 تیر 1396 12:05 بعد از ظهر
اوخی بمی دلم واسش کباب شد با اون قلبش
قلمت خیلی خوبه مهدیس خانم همینطوری ادامه بده
Mahdis اره قلبش مریضه
مرسی گلم
شنبه 24 تیر 1396 03:38 قبل از ظهر
و من در انتظار مارکجین
کوتوله رو خوب اومد
من منتظرم
Mahdis به زودی میرسیم به مارکجین بصبر

جمعه 23 تیر 1396 04:12 بعد از ظهر
سلام. با احترام میخوام نظرم رو درباره قصه بگم و یک پیشنهاد هم بدم. امیدوارم سودمند باشه.
شما توی قصه زیاد از توصیف استفاده میکنید و این مسئله باعث میشه داستان سخت پیش بده من به عنوان خواننده حوصله ام سر میره. پیشنهادم اینه که دیالوگ بیشتری توی داستان باشه و در هر قسمت اتفاق های بیشتری بیفته.
Mahdis سلام عزیزم
داستان توصیفه دیگه
اونی ک بیشتر دیالوگه داستان نیس سناریوئه
منم زیاد توصیف توش ب کار نمیبرم و دیالوگا و توصیفا ب نسبت مساوی استفاده میشن
اگه از داستان لذت نمیبرید من تاکیدی ندارم ک حتما بخونید
موفق باشی عزیزم^^
جمعه 23 تیر 1396 01:20 بعد از ظهر
داستانت خیلی باحاله
من میخوام زودی به صحنه های +۱۸ یوگبم برسههههه
زود زود اپ کن
چبللللللل
Mahdis نظر لطفته
شنبه و چهارشنبه آپ میکنم
پنجشنبه 22 تیر 1396 06:57 بعد از ظهر
Mahdis
پنجشنبه 22 تیر 1396 03:11 بعد از ظهر
خیلی جالب بود مهی خوشمان امد^^ و در ضمن دوس دارم اون دختره رو بگیرم انگشترشو بکنم تو دماغش:/
Mahdis خوشحالم ک خوشتان آمد^^ عزیزم مانعی نیس
چهارشنبه 21 تیر 1396 03:09 بعد از ظهر
افرین جه بومی همینطوری جوابشو بده
ناقص شده چیزیم نمیخواد

Mahdis
چهارشنبه 21 تیر 1396 01:35 بعد از ظهر
واو....مارک از یه طرف جین از یه طرف دیگه...جه بوم و یونگجه هم که کلا دیوونه ان...خیلی قشنگ بود...بخصوص بیان احساساتشون....ممنون بابت آپش عزیزمممم
Mahdis فدات
چهارشنبه 21 تیر 1396 01:06 بعد از ظهر
خوجل بود
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :