GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام
نظرا چرا اینقدر کمه؟ تعداد بازدید از تعداد نظرات بیشتره:|
از نظرای قسمت قبل اصلا راضی نبودم-_-
این قسمت هم اگه نظرا 15 تا نشه چهارشنبه آپ نمیکنم-_-
جدی میگم
نظرا کم باشه من نمیتونم انگیزه پیدا کنم واسه تایپ کردن
اره اولای فیک زیاد چیزی مشخص نیست ولی همینجوری که پیش بره همه چی معلوم میشه
درسته اولش بنیوره ولی دوجه اش نزدیکه^.^
برید ادامه با یه عدد نظر...

یونگجه: 

ساعت 8:30 شده بود. مشتریا میدونستن این ساعت نزدیکای بسته شدن رستوران  بود. کم کم رستوران خالی شد. یه سوال از صبح ذهنمو مشغول کرده بود ولی چون سرم شلوغ بود، نتونستم بپرسم. رفتم تو آشپزخونه. مارک داشت ظرفارو میشست.  

ـ مارک هیونگ، چرا نگفتی بیام کمکت؟ 

یه نگاه بهم انداخت و گفت: خودم از پسش برمیومدم. تو هم زیاد کار کردی ای،  خسته ای. 

با لبخند گفتم: من؟ نه اصلاً. من هیچوقت خسته نمیشم. خیالت راحت^^ 

بی تفاوت سرشو برگردوند و به شستن ظرفا ادامه داد. 

+ اﻻن انتظار داری حرفتو باور کنم؟!

ـ هیونگ، دروغ نگفتم. 

+ خیلی خب.

رفتم طرفش و کنارش وایسادم. یه اسکاچ و یه ظرف برداشتم و به شروع کردم به شستنش. 

+ یا، گفتم نمیخواد.

ـ میخوام کمکت کنم^^

+ نمیخواد. تو خسته ای.

وسط حرفش گفتم: نه، من خوبم. دیگه اینقدر مقاومت نکن. خوب میدونم بهم نیاز داری^^

احساس کردم از حرفم خجالت کشید. لبخندی زد و زیرلب گفت: شیطون...
خنده ی کوتاهی کردم. بعد از مکثی با یاد آوری سوالی، ازش پرسیدم: مارک هیونگ، چرا نگفتی بابات میره اروپا؟

+ مم... میخواستم روز قبلش بگم ولی حالت خوب نبود. تو خونه بودی.  

ـ آیگو... معذرت میخوام که به استقبالش نیومدم. اگه میدونستم حتماً میومدم. 

با لبخند نگام کرد و گفت: نه. واسه چی معذرت میخوای؟! نیازی نبود. 

نگاش کردم و گفتم: اون رئیسمون بود. باید قبل از اینکه میرفت ازش خدافظی میکردم. چقد بد شد...

+ مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که ما باید به خوبی از رستوران مواظبت کنیم. اون اینو ازمون خواست. 

ـ اوووم. من تمام سعیمو میکنم تا رستوران همیشه پابرجا بمونه و به بهترین رستوران سئول تبدیل شه.

تک خنده ای کرد و گفت: این غیر ممکنه. چی میگی تو؟!

با لبخند گفتم: اگه تلاش کنی، هیچ چیز غیر ممکن نیست^^

+ میدونم ولی اینی که تو میگی رو امکان نداره ما دوتایی با این رستوران کوچیک، ممکن کنیم. 

دستشو گرفتم و گفتم: میشه، مارک هیونگ. بیا همه ی تلاشمونو بکنیم^^

چند لحظه تو چشمام نگاه کرد. بعد نگاهشو آورد رو دستامون و لبخند زد. زیرلب گفت: آره. میتونیم. من و تو. 

دستمو فشرد. با لبخند پررنگی نگاش کردم.   

...

داشتم دستامو با حوله خشک میکردم که از تو شیشه ی آشپزخونه یکیو دیدم که وارد رستوران شد. شوکه شدم. از آشپزخونه رفتم بیرون. درحالی که بهش نزدیک میشدم، گفتم: آجوشی، فکر کنم اینو خوب بدونید که این ساعت ما هیچ مشتری ای رو قبول نمیکنـ...  
وسط حرفم پرید: آجوشی؟! من آجوشی؟! هه! واقعاً که تو...! کم مونده بود آجوشی هم صدام کنی!

با دیدنش تا حدودی بهم شوک وارد شد. اوووف! یادم رفته بود قراره ساعت 9 سر و کلش پیدا شه. تیپشو برانداز کردم. بلوزش توسی پررنگ بود و روش کت مشکی پوشیده بود. شلوار جذبش هم مشکی بود. همه چیش مشکی بود. جز اون موهای شرابی. 

+ خدای جذابیت ندیدی؟

پوکر فیس نگاش کردم. اعتماد به سقفو برم:/ یه نگاه به سقف کردم و گفتم: وای مراقب باش سقف نریزه رو سرت:/

+ چه خبر؟؟

ـ سلامتی از نبود شما:/

با تعجب نگام کرد و گفت: داری میگی نباشم خوبی؟!

ـ اهوم. کارام خیلی خوب پیش میره. 

+ فکر نکنم بود و نبود من تو خوب پیش رفتن کارات تأثیری داشته باشه:/

ـ چرا خیلی خوب پیش میره. اینجا که بودی همش مجبورم میکردی سر میزت وایسم. نمیذاشتی کارمو بکنم-_- 

+خیلی خب معذرت. دنبالم بیا کارت دارم. 

و دستمو گرفت. هم تعجب کردم و هم ترسیدم. دستمو کشیدم ولی دستش از دستم جدا نشد.

ـ دستمو ول کن:|

+ نمیخورمت. دنبالم بیا.

ـ کجا؟؟

+ یه لحظه بیا فقط.   
 نکنه میخواد بلا ملا سرم بیاره؟! O__O واااای! من هنوز آرزو دارم! دستمو کشیدم و گفتم: ولم کن مرتیکه اوﻻغ! من با تو هیچ جا نمیام! 

+چقدر ترسویی تو:/ کاری بهت ندارم. 

ـ داری گولم میزنی! 

سرمو به پشت برگردوندم و با صدای بلند گفتم: مارک هیونگ! مارک هیونگ! مااارککک هیووونگ! کمـــک! ماااارکـ!... 

دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: هیــــس! چرا اینطوری میکنی؟؟!O_O

مارک که هول شده بود، از آشپزخونه پرید بیرون و وقتی ما دوتا رو دید، چشماش گرد شد. دوید طرفمون.

مارک: یاااا! داری چیکار میکنی؟! دستتو بکش!

دست جه بومو از رو دهنم برداشت و یکم هولش داد عقب. با اخم گفت: داشتی چیکار میکردی؟! چرا اینجایی؟! مگه نمیدونی این ساعت رستوران بسته اس؟!

+ اهم... آرامش خودتو حفظ کن. من قصد بدی نداشتم. فقط...

مارک وسط حرفش پرید: پس چه غلطی داشتی میکردی، ها؟!

+ یااا، آروم باش. من یه چیزی براتون اوردم. در عوض آسیبی که هم به موتور و هم به دوستت رسید.

مارک با تعجب نگاش کرد. یقشو گرفت و گفت: تو بودی که زدی بهش؟!!

جه بوم از ترس چشماش گرد شد و گفت: یاااا یااا!

فکر کنم وضعیت داشت قرمز میشد. دست مارکو گرفتم و گفتم: مارک هیونگ، آروم باش. اینطوری نکن. ولش کن.

به حرفم گوش کرد و یقشو ول کرد. جه بوم انگار که حالت خفگی بهش دست داده بود، گردنشو لمس میکرد و نفسای آروم میکشید. 

ـ گفتی چیزی آوردی؟ چی؟؟
سرشو آورد باﻻ و روبهم گفت: موتوره. 

من و مارک با تعجب به هم نگاه کردیم. بعد سریع با هم از رستوران بیرون رفتیم. جه بوم هم اومد و با اشاره به موتور سفید رنگی گفت: اونه. 

زودتر از همه رفتم نزدیکش و براندازش کردم. چه موتور باحالی بود! بهش میخورد قیمتش خیلی زیاد باشه. رنگش سفید و دسته هاش مشکی بود. تاحاﻻ همچین موتوری رو ندیده بودم. 

ـ واای... اینو...!

مارک یه نگاه به جه بوم و یه نگاه به موتور کرد و گفت: این واسه چیه؟

+ چون من مقصر اصلیم، تصمیم گرفتم جبران کنم.

مارک: یعنی موتور هم به خاطر تو گوشه ی خیابون مچاله شد؟

سرمو چرخوندم و روبه مارک گفتم: مارک هیونگ، من خودمم مقصر بودم چون دقت نکردم. اینقدر اونو سرزنش نکن. 

مارک یه نگاه بهم انداخت و گفت: مهم نیست. به هرحال این تویی که آسیب دیدی.

ـ من خوبم، هیونگ.

مارک با بی حوصلگی چشماشو بست و پوفی کشید. روبه جه بوم گفت: چند وون خریدیش؟

جه بوم تو فکر فرو رفت و گفت: کم نبود...   

مارک: به 1000000 وون میرسه؟؟

جه بوم چشماشو چرخوند و گفت: به این میگی زیاد؟   

مارک با تعجب نگاش کرد. جه بوم خندید و گفت:  2000000 وون.

2000000 وون؟؟! چشمام تا حد امکان باز شد. مارک متعجب و عصبی گفت:  توی احمق...!
جه بوم دستاشو مثل سپر اورد باﻻ و گفت: خب خب. همینقدر کافیه؟ یا بازم باید جبران کنم؟

مارک چیزی نگفت و همونجوری نگاش کرد. جه بوم سرشو به نشونه ی تأسف تکون داد و با اشاره به من گفت: چطوره ازش مراقبت کنم؟ 

ـ ها؟

مارک بی توجه به حرفش گفت: کی ازت خواسته همچین پول گرونی رو بپردازی؟! مگه مغز خر خوردی؟! کی ازت خواست موتور بخری؟! 

جه بوم چشماشو چرخوند و گفت: تو زیادی با من بی ادبانه حرف نزدی؟! این تشکر منه؟! 

ـ دعوا نکنید بســـه.

هردوشون بهم نگاه کردن. روبه جه بوم گفتم: ببین،... هم مرسی هم متأسفم. ﻻزم نبود اینکارو بکنی. اصلاً لازم نبود. اینی که خریدی... زیادی از انتظار بالاست. نمیتونیم قبول کنیم.

جه بوم دستاشو کرد تو جیبش و گفت: پس باید یه جور دیگه جبران کنم...

ـ جه بوم شی!

+ هوم؟!

ـ من اصلاً ازت جبران نمیخوام! من حالم خوبه! این چه کاریه میکنی؟! نمیخوام!

+ باشه ولی این موتورو باید قبول کنی.

پوفی کشیدم و به ناچار گفتم: باشه.

با لبخند نگام کرد. مارک با اخم بهش گفت: نیشتو ببند. 

جه بوم یه نگاه به مارک کرد و گفت: اوخ ببخشید. شب بخیر.

به طرف ماشین پارک شدش رفت. سوار ماشینش شد و ازمون دور شد. مارک دستمو کشید و رفت تو  تو رستوران. بعد روبهم گفت: واضح بگو اون دقیقاً کیه؟
ـ ها؟؟

+ میگم اون کیه؟؟

ـ ام... هیشکی... نه یعنی همونی که باهاش تصادف کردم.

+ اینو میدونم ولی زیادی خودشو صمیمی نشون داد.

ـ خب امم... خودمم نمیدونم.

با تردید سرمو کمی پایین گرفتم.  

+ واقعاً نمیدونی؟؟ 

ـ نه، هیونگ.

+ باشه. برو خونه. مواظب خودت باش.

سرمو باﻻ آوردم و با لبخند گفتم: باشه^^

دیگه حرفی نزد و برگشت تو رستوران. پشت سرش رفتم تا لباس فرممو عوض کنم.

***

جه بوم:

یه دستم رو فرمون و اون دستم نزدیک دهنم بود که عصبی ناخونامو میجوییدم. لحظه ای از این کار دست کشیدم و با خودم حرف زدم: اه! تاحاﻻ تو عمرم اینقدر کوچیک نشده بودم!  واقعاً چرا اینطوری باهام حرف زد؟! یعنی اشتباه کردم که خواستم خوب باشم؟! ههه. شایدم زیادی پول خرج کردم. بهتر بود یه دوچرخه داغون میخریدم براش! هه آره!... 

فرمونو چرخوندم تو کوچه ی مد نظرم. وارد پارکینگ شدم. ماشینو پارک کردم و بعد خاموش کردن ماشین، پیاده شدم. درو بستم و با سوییچ قفلش کردم. از پارکینگ خارج شدم. چرخیدم و به طرف در ورودی به راه افتادم. در رو باز کردم و وارد شدم. چراغ خونه رو روشن کردم. رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم.    
  ... 

رو کاناپه نشستم و لیوان قهوه ای که برای خودم درست کرده بودم رو برداشتم. مقابل دهنم گرفتم و مکثی کردم. پامو رو پام انداختم و تو فکر فرو رفتم. منو باش میخواستم بهش خوبی کنم. میخواستم از من تو دلش کینه نمونه. این چه طرز  برخورده؟!  من عمراً دیگه برم دیدنش. از حرص نفسمو فوت کردم. جه بوم آرامش خودتو حفظ کن. به خاطر یه پسر پررو خودتو عصبی نکن. فقط دیگه هیچ کاری بهش ندارم. اگه اینطوری میخواد. 

***

صبح روز بعد، درحالی که کتمو تنم میکردم، صدای تلفن به گوشم رسید که یه پیغام صوتی رو داشت پخش میکرد. صدای یوگیوم بود که داشت میگفت: سلام هیونگ. خوبی؟ چه خبرا؟ امروز میری سرکار؟ هیونگ، من خیلی دوست داشتم بیام پیشت ولی نمیتونم. اخه میدونی، من یکی دو روز میرم گوانگجو. خونه ی یکی از دوستای قدیمی بابام اونجاست. همین دیگه... وقتی برگشتم هم یه روزایی بهت سر میزنم. خدافظ هیونگ^^ خیلی دوست دارم^^

با بوق تلفن صداش قطع شد. سرمو به نشونه ی تأیید تکون دادم و زیرلب گفتم: چه خوب...

درگیر بستن کراواتم شدم. هیییی... من هیچوقت اینو یاد نمیگیرم-_- ولش باو. کراوات میخوام چیکار؟! کراواتو از دور گردنم دراوردم و تو کشوم برگردوندم . عطر مردونه ای که دل هر کسیو میبرد رو برداشتم و به خودم زدم. مدل موهای شرابیمو روبه باﻻ دادم. کمی عقب رفتم و خودمو تو آینه دید زدم. لبخند کجی زدم و گفتم: عالی شدی، ایم جه بوم.

کیف چرمیمو از کنار دیوار برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. از پذیرایی گذشتم و به در خروجی رسیدم. کلیدم و سوییچمو برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. با یه دست دیگم درو باز کردم. کفشمو از تو جا کفشی برداشتم و پوشیدم. درو بستم و قفلش کردم. وارد پارکینگ شدم و سمت ماشینم رفتم. با سوییچ قفلشو باز کردم و سوارش شدم. روشنش کردم و به راه افتادم.  
...

یه روز شلوغ و ترافیک. پووف... ترافیک به قدری زیاد شد که ماشینها پشت سرهم توقف کردن. به ناچار ماشینو متوقف کردم و منتظر موندم. آرنجمو بیرون شیشه ماشین گذاشتم و آه کوتاهی کشیدم. لعنتی... ترافیک تکونم نمیخورد:|

بم بم: 

سیگارو از تو دهنم دراوردم تا ریه هامو که از دود غلیظ پر شده بود، خالی کنم. سرمو باﻻ گرفتم و دود رو بیرون دادم. دختری که کنارم نشسته بود و تقریباً  تو بغلم بود، گفت: بمی.

با چشمای نیمه بازم سوالی بهش نگاه کردم. با صورت آرایش کرده اش بهم اخم کرده بود. 

+ میشه سیگار نکشی؟

لبخند کش داری زدم و پرسیدم: چرا؟

+ خوشم نمیاد. 

تک خنده ای کردم و گفتم: چون تو خوشت نمیاد، نباس بکشم؟!

+ معلومه.

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: نگران نباش. با سیگار هیچیم نمیشه. 

+مهم نیست من ناراحت شم؟

خندیدم. این دختر سس//کی چرا اینقدر این رابطه رو جدی گرفته؟! ههه. انگار واقعاً  باور کرده عاشقشم. چه خوب. یکم بیشتر باهاش حال میکنم. سرمو طرفش چرخوندم و با لبخند مهربون ساختیم گفتم: معلومه که مهمه. 

+ پس نکش.

درحالی که صورتم بهش نزدیکتر شده بود، زمزمه وار گفتم: نترس. هیچیم نمیشه، عشقم...
یکم تو چشمام غرق شد ولی سریع سرشو برد عقب و با اخم گفت: بهم نزدیک نشو. بوی دود میدی. 

خندیدم و گفتم: چشم. اﻻن آبنبات میخورم.

هزارتا آبنبات از تو جیبام دراوردم و گرفتم جلوش: کدوم طعمو دوس داری بخورم؟

همیشه جیبام پر از آبنبات بود. اینا رو نمیخوردم، داداش یونگجه مچمو میگرفت ههه...  

+توت فرنگی.

ـ توت فرنگی؟ ممممم طعم لبات.

دیگه واکنششو ندیدم و آبنباتای دیگه جز طعم توت فرنگی رو گذاشتم تو جیبم. سیگاری که حاﻻ داشت پودر میشد رو انداختم طرفی. آبنباتو باز کردم و گذاشتم تو دهنم. همینجوری داشتم آبنباتو مزه میکردم که شنیدم زیرلب گفت: اوه... چه جذاب...

بهش نگاه کردم. نگاهش به روبه رو بود. نگاهشو دنبال کردم. تو چند قدمیمون که خیابون شلوغ بود، یه ماشین مدل باﻻ دیده میشد. با دقت داخل ماشینو نگاه کردم. یه پسر جذاب مو شرابی روبه باﻻ تو ماشین نشسته بود که عینک آفتابی رو چشاش بود و این عینک یجورایی جذابترش کرده بود. اوووف این یارو چرا اینقدر خوشتیپه؟! 

+ وااای...! خیلی جذابه! 

با تعجب بهش نگاه کردم. ذوق کرده بود. حالت چهره ام پوکر شد. 

ـ یااا.

سوالی نگام کرد.

ـ میفهمی چی میگی؟!

با ذوق سرشو تکون داد و گفت: فکر کنم عاشقش شدم.

یعنی پوکر اونورتر بهش نگاه کردم:////   
ـ یااا! تو غلط کردی عاشقش شدی! 

با اخم گفت: تو فضول منی؟! 

ـ نه خیر! BFاتم! 

+ ایــــش! برو حالم ازت به هم میخوره، سیگاری بدبخت!

عررر نقشه ام خراب میشد-_- بیخیال باو. اینهمه دختر سس//کی ریخته تو شهر . حالت چهره ی غیرتیم که فیلم بود رو عوض کردم و بیخیال گفتم: فکر کردی من ازت خوشم میاد؟! اووق قیافتو میبینم یاد عجوزه ها میوفتم:/ این آبنباتم مال خودت...!

درحالی که جمله آخرمو میگفتم، آبنباتو کردم تو یقه پیرهن سفیدش:| قبل از اینکه جیغشو بشنوم، از رو نیمکت بلند شدم و ازش دور شدم. 

جه بوم:

هیییی... چقدر ترافیکش سنگینه. گوشیم که تو جیبم بود، زنگ خورد. درش اوردم و بهش نگاه کردم تا شماره رو بشناسم. منشی جوون بود. انگشتمو رو کلید اتصال کشیدم و بردمش دم گوشم: الو؟

+ آقای ایم، شما تشریف نمیارید؟ این مشتریا نیم ساعته اینجا منتظر شمان. عصبانی شدن و میخواستن باهام دعوا کنن. 

ـ هییی... پشت ترافیک گیر کردم. بهشون بگو اگه امکانش هست دو دقیقه دیگه هم منتظر بمونن. سعی میکنم خودمو برسونم.

+ چشم، آقای ایم .

زودتر از من قطع کرد. گوشیمو گذاشتم تو جیبم و نفسمو فوت کردم. آروم زدم به فرمون و زیرلب گفتم: لعنتی... برین دیگه...!

باﻻخره بعد از چند دقیقه طاقت فرسا ماشینا حرکت کردند و راه باز شد. نفسمو فوت کردم و به راه افتادم. 

...  
رسیدم به شرکت. سریع ماشینو تو پارکینگ پارک و با سوییچ قفلش کردم. با عجله از پارکینگ دویدم بیرون و رفتم طرف در ورودی. وارد شدم و سوار آسانسور شدم.  دکمه طبقه 6رو زدم و رفتم باﻻ. یکم منتظر موندم و بعد درا باز شد. سریع از آسانسور پریدم بیرون و وارد محل کارم شدم. 5-4 تا مرد و زن اونجا نشسته بودن. متوجهم شدن و انگار که خیالشون راحت شده آهی کشیدن. تعظیم کوتاهی کردم و گفتم: تأخیر منو ببخشید.

همشون سرشون به نشونه ی تأیید تکون دادن. منشی جوون از رو صندلی بلند شد و با تعظیم گفت: خوش اومدید، آقا.

ـ منشی جوون، به نوبت همه رو بفرست به دفترم. 

+ چشم. 

وارد دفترم شدم و درو بستم. سمت میز رفتم و پشتش نشستم. منشی جوون همه رو به ترتیب فرستاد داخل. کار همشونو سریع انجام دادم و زیاد معطلشون نکردم... ولی واقعاً خسته شدم.  

...

شب شده بود. داشتم میز کارمو جمع میکردم که یکی در زد. از اعصاب خوردی آهی کشیدم و گفتم: بفرمایید. 

 درو باز کرد و وارد شد. هنوز بهش نگاه نکرده بودم و گفتم: ببخشید ولی تایم کاری من تموم شده. میتونین یه روز دیگه بیاین. 

+ شینیم بینیم باو. واسه من باکلاس بازی درمیاره:/ 

از صداش فهمیدم جینه. با تعجب نگاش کردم و دوباره به جمع کردن وسایلم پرداختم.

ـ سلام، جین. اینجا چیکار میکنی؟

+ سلام حق ندارم بهت سر بزنم، مستر ایم؟

ـ اوم چرا که نه.   
اومد رو صندلی نزدیک میزم نشست و بهم زل زد. همیشه اینطوری میکرد که بهش نگاه کنم و بعد حرفشو بزنه. لحظه ای متوقف شدم و سوالی نگاش کردم. چشماشو ریز کرد و گفت: انگار امروز یه خبرایی بوده که همچین تیپی زدی.

یه نگاه به تیپم انداختم و پرسیدم: چشه مگه؟

+ این چه تیپیه زدی؟! مگه میخوای بری عروسی؟!

ـ ببخشید ولی تیپ من همیشه همین بوده.

+ پس چرا من ندیدم؟؟

ـ نمیدونم.

اخم کرد و گفت: دروغگو! نکنه قرار میذاری؟؟ خائن!

عصبی نگاش کردم و گفتم: من با کسی قرار نمیذارم، جین. اگه بذارم مطمئن باش  خودمو میکُشم. 

+ خدا نکنه، دیوونه. دارم شوخی میکنم. چرا عصبی شدی؟

ـ هیچی. خستم.

لبخند کیوتی زد و گفت: خسته نباشی^^

چیزی نگفتم. 

 ـ جین، خودت خسته نیستی؟ چرا اینهمه راهو اومدی؟

+ یه چیزیو میخواستم بهت بگم. دیگه تحمل نکردم اومدم اینجا. 

 ـ اوه چی هست؟ 

+ حاﻻ بیا بریم بیرون بعد میگم.

ـ باشه.

وقتی کامل وسایلمو تو کیفم جمع کردم، دسته کیفو گرفتم و از پشت میز بلند شدم. جین هم از رو صندلی بلند شد. از دفترم خارج شدم و جین هم دنبالم اومد. منشی جوون که سرش رو میز بود و تو خواب و بیداری بود، سریع خودشو جمع و جور کرد و بلند شد. تعظیم کرد و گفت: شب خوش، آقای ایم.

ـ شب خوش، منشی جوون. 

همراه جین از محل کار خارج شدیم و سوار آسانسور شدیم.      

...

همزمان با هم سوار ماشین شدیم. ماشینو روشن کردم و از پارکینگ بیرون رفتم. 

ـ خب جین، چیزی که میخواستی بگیو بگو. 

+ فکر کنم شام نخوردی. منم نخوردم. بیا بریم یه چیزی بخوریم. انرژی بگیری بعد بگم.

ـ هیییی... باشه.

...

گوشه ای پارک کردم. جین سریعتر از من پیاده شد. منم پیاده شدم و با سوییچ ماشینو قفل کردم. وارد مغازه سوجو فروشی شدیم. جین زودتر پشت میزی نشست و من هم کنارش پشت میز نشستم. 

+ خب چی میخوری؟

ـ نمیدونم... مرغ با سوجو.

+ باشه^^

سرشو چرخوند طرف آجومایی که غذا میپخت.

+ آجوما، دوتا مرغ بیارین با سوجو.

آجوما: ددده!(یا همون بله ی خودمون)

ـ خب بفرمایین میشنوم.

سرشو برگردوند طرفم و باز لبخند کیوتشو زد.   
+ یادته دانشجو بودیم؟

ـ نه فقط تو یادته:|

+ بگو یادته!

ـ آره یادمه.

+ یادته میخواستی انتقالی بگیری ولی به زور نگهت داشتم؟؟ خخخ.

با یادآوریش تک خنده ای کردم و گفتم: آره. اون سال پدر میخواست بره آمریکا و من هم با خودش ببره. اصلاً دلم نمیخواست باهاش برم. خیلی خوب شد که باهاش نرفتم.

+ آره دیگه. قدر منو بدون. من نبودم چطوری میخواستی بمونی اینجا؟!^^

لبخند زدم و گفتم: قبلاً هم گفتم، ازت ممنونم. 

+ خواهش میشه^^ میدونی من یه روز داشتم از کنار دفتر رد میشدم، صدای تو و باباتو شنیدم که داشت با مدیر حرف میزد. بعد رفتم با بابات حرف زدم و کلی خواهش کردم تو اینجا بمونی و... 

وسط حرفش پریدم: خب! اینا رو گفتی قبلاً. درضمن، همچین نگو بابام که انگار واقعاً بابامه-_-

+ خااا باشه. پدر ناتنی.

آجوما با سینی پر مرغ و سوجو اومد طرف میز و سینی رو روی میز قرار داد.

آجوما: نوش جان.

منتظر نموند جواب بدیم و رفت. با چاپ استیک مرغ تیکه تیکه شده رو بینش گرفتم و گذاشتم تو دهنم. وقتی میجوییدم مزه ی خوبی رو زبونم پخش میشد. 

ـ مممم! خیلی وقت بود مرغ با سوجو نخورده بودم. 

جین هم به خوردن مرغا پرداخت و گفت: آره. اوم عالیه^^

وقتی مرغ تو دهنشو قورت داد، با مکث کوتاهی گفت: داشتم میگفتم.  
در حین خوردن گفتم: بگو.

+ خب، بابات... یعنی پدر ناتنی کاراش تو آمریکا تموم شده. 

باز در حین خوردن بودم و گفتم: خب خب.

ـ خب... دیروز به گوشیم زنگ زد. میگفت تو شمارشو مسدود کردی. اوم... گفت برگشته میخواد تو رو ببینه.

یهو همه مرغا پرید گلوم! سرفه کردم. دوبار زدم به سینم. داشتم خفه میشدم. جین هول شد و لیوانی که دم دستش بود رو پر سوجو کرد. کلمو گرفت و سوجو رو به زور ریخت تو حلقم:| مرغا از گلوم رفت پایین.  

ـ آآآآه... آخیییش...

چشمامو بستم. سردردی اومد سراغم. حس مستی بهم دست داد(مست شدی دیگه، پسرم:/). حس میکردم یه بار سنگین تو کَلَمه. از طرفی انگار تو کلم پارتی گرفته بودن. یه چیزی مثل آتیش بازی. حتی صدای فشفشه ها رو از تو سرم میشنیدم. سرم مثل چرخ و فلک میچرخید. جین داشت با نگرانی نگام میکرد.  

+ خوبی؟؟

ـ هاااا؟... آررررره^^...

با چشمای گرد شده نگام کرد. 

+ الان خوبی مثلاً؟!:/ 

با چشمای نیمه باز نگاش کردم. خندیدم و گفتم: خوبـــــــم، جینــــــی^^ وااای جینی کیوتــــــم^^ من خیـــــلی خوشحالــــــم^^

جین با قیافه ی پوکر نگام میکرد. سرشو به نشونه ی تأسف تکون داد و زیرلب گفت: ظرفیتت تو حلقم:/

(نظر یادتون نره)
داریم به قسمتای مهم نزدیک میشیم

یه شکلک هم بفرستید بفهمم میخونید بسه
البته از شکلکای کیبوردتون ندید کامنت یا نصفه میاد یا اصلاً نمیاد
چندتایی هم نظر ندید فقط یکی:|

دیگه همین نظرا به 15 تا نرسه چهارشنبه آپ نمیکنم^^
میبینمتون^^





نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها : 2Jae، JinMark، YugBam،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 24 تیر 1396
Mahdis
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:37 بعد از ظهر
Mahdis
چهارشنبه 28 تیر 1396 02:33 بعد از ظهر
قسمت بعد کیه؟:-)
Mahdis آپ کردم عزیزم^^
سه شنبه 27 تیر 1396 09:00 قبل از ظهر
WOOOOW
nazara az 15ta rad karrrrrrrd
Mahdis ب لطف شماها
دوشنبه 26 تیر 1396 11:29 بعد از ظهر
آه راستی اینو یادم رفت بگم...توروخدا چاشنی مارکجین و بینیور رو هم بیشتر کن.... خواهشششششش
Mahdis باشه عزیزم
دوشنبه 26 تیر 1396 08:28 بعد از ظهر
در جریانی کارت عالیه دیگه‌...نه؟؟
اگه در جریان نیستی در جریان باش داداش من...
یور آر سو بیوتیفول
ممنون نویسنده خانوممم
Mahdis شما منو در جریان میذارید^.^
در جریانم داداش من^.^
تنکیو وری ماچ
خوهش
دوشنبه 26 تیر 1396 11:14 قبل از ظهر
سلام...
حرفی ندارم
خوب بود
توجه هم بشروع
Mahdis سلام عزیز

تنکس
میشروعم
دوشنبه 26 تیر 1396 09:59 قبل از ظهر
اخه بمی من کجا اینطوریه
مارکی هیونگ مراقب و مهربون
Mahdis میدونم تو داستان اینطوریه
بلی بلی
دوشنبه 26 تیر 1396 01:52 قبل از ظهر
markjiiiiin
Mahdis میرسیم بش
یکشنبه 25 تیر 1396 09:36 بعد از ظهر
سلام ،خیلی خوبه فقط زودتر کاپلا رو بیارین تو داستان.
بم بم هم خیلی خوبه چیکارش دارین
Mahdis سلام چشم عزیزم
داستانه دیگه
یکشنبه 25 تیر 1396 06:31 بعد از ظهر
Mahdis
یکشنبه 25 تیر 1396 05:47 بعد از ظهر
زودتر رو غلتک بندازش
فقط حواست باشه اشتباهی غلتک نیوفته رو دوجه
Mahdis باشه
چشم
یکشنبه 25 تیر 1396 04:04 بعد از ظهر
عالی بود
یونگجههههههههه
Mahdis تنکس
یکشنبه 25 تیر 1396 09:21 قبل از ظهر
WOW!SO AMAZING!
عالیییییییییییی
مارک عاشقه یونگجس
Mahdis TnQ
مرسیییی
بله مارکجه
هم اسمی داداچ
شنبه 24 تیر 1396 08:23 بعد از ظهر
ســــلام !
وبلاگتون زیباست!
موفق باشید
Mahdis سلام
همچنین
شنبه 24 تیر 1396 05:46 بعد از ظهر
خیلی باحال بود
بینیور عالین خخخخخخ
یوگبمممممممممم
Mahdis ممنون
اره
نزدیکه نزدیکه
شنبه 24 تیر 1396 02:49 بعد از ظهر
بسیار زیبا بود
Mahdis تشکر
شنبه 24 تیر 1396 02:09 بعد از ظهر
تاتوجش نکنی قهرم
Mahdis عزیزم نگران نباش نزدیکه
شنبه 24 تیر 1396 01:58 بعد از ظهر
وای جی بی
بچم بدجوری ضایع شد
بمی رو یکی جمع کنه
جینمارک
مرسی عزیزم تا اینجا عالی بود
راستش من خواننده جدید وبتونم
میشه بپرسم رشتت چیه ؟
Mahdis اره
خودش جمع شد رفت
میرسه به جینمارک
خوهش
خوش اومدی خواننده جدید
رشتم؟ میرم ریاضی
شنبه 24 تیر 1396 01:20 بعد از ظهر
میشه این بنیور رو کلن از هم دور کنی اصن با تبر از وسط نصف کن خاعک تو سر جه بوم بی ظرفیت مارک افسردگی داره که اینطوریه؟بمی هم که...فوش ندم بهتره...
عاقا من اصن عصاب ندارم نخونم بهتره
-_______-
یونگجه یادم رف...
عصاب نمیزارین برا آدم
یونگجه خوب ضایع میکنه شخصیتشو همینجوری نگه دار
مرسی ...اه
Mahdis به موقعش دور میکنم ظرفیتش کم بود نه مدلشه باریکلا
به اعصابت مسلط باش
باشه
خواهش... اه
شنبه 24 تیر 1396 12:46 بعد از ظهر
ینی من کشته مرده این اخلاق گند جین و اون ضایع کردنای یونگجه م:/ در ضمن خیلیم دوس دارم برم یکی بکوبم تو دهن بم بم :/ این بچه خجالت نمیکشهههههه؟؟؟؟؟
Mahdis منم همینطور:/ منم همینطور:/ منم همینطـ.... عه نه دیگه عادت کرده اصن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.