تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep7
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 4 مرداد 1396 :: نویسنده : Mahdis

درود بر شما^.^
من به شخصه این قسمتو خیلی دوس
زود بروید ادامههه

 

یونگجه عصبی و کلافه نشست رو صندلی بیمارستان و دستاشو به هم گره کرد.  نشستم کنارش. چقدر از دست بم بم حرص میخوره. اگه من جاش بودم تا الان مخم منفجر شده بود. دستمو گذاشتم رو دستاش. اوه چقدر یخ بود. سوالی بهم نگاه کرد. 

ـ دستات خیلی یخه.

+ یه روز نشد من از دست بم بم دق مرگ نشم.

ـ باشه حالا آروم باش. آرووم.

نفسشو فوت کرد و گفت: باشه...

نگاهمو به کفشام دوختم. گوشه ی لبمو گزیدم. بعد از مکثی گفتم: داشتن یه برادر یک دنده و لجباز کار سختیه، آره؟

+ اهوم سخته... ولی مهم نیست. همین که کنارم دارمش، خوبه.  

ـ منم دوست داشتم یه داداش کوچیکتر داشته باشم. دلم میخواست یکیو داشتم که مواظبش بودم. هرجا میرفتم همرام میومد. کنارش میخوابیدم و براش لالایی میخوندم... خیلی دلم میخواست یکیو کنار خودم داشته باشم...

+ پس تو خیلی دلت میخواد بابا شی.

ـ ها؟؟ چی؟؟ نه اینطور نیست.

+ چرا دیگه. میخواستی مواظب یکی باشی و هرجا رفتی دنبالت بیاد و براش لالایی بخونی. یعنی میخوای بابا شی. 

ـ نـــــه. من اصلا دوست ندارم بابا شم.

خندید و گفت: معلومه که میخوای. 

ـ من گفتم یه داداش کوچولو. نگفتم یه بچه.

+ چه فرقی داره؟! اونطوری که تو میخوای دقیقا نقش یه پدره.
نفسمو فوت کردم و گفتم: باشه. همون که تو میگی.

خندید. با لبخند تماشاش کردم. وقتی خندش تموم شد، پرسید: چرا اینطوری نگام میکنی؟

ـ خندتو دوس دارم=)

+ آها... 

سرشو انداخت پایین و لبخند زد. الان از من خجالت کشید؟ تو دلم خندیدم. صدای زنگ گوشی اومد. یونگجه دست کرد تو جیبش و گوشیشو دراورد. بهش جواب داد: سلام، هیونگ.

... 

+ تو... بیمارستانم...

...

+ بم بم افتاد زمین. برا همین اومدیم بیمارستان.

...

+ اهوم، خب... یعنی با جه بوم شی اومدیم.

...

+ آخ داد نزن، هیونگ. بیا اینجا برات توضیح میدم.

...

+ ببخشید... خدافظ.

تماسو قطع کرد و گوشیشو داخل جیبش برگردوند.

ـ کی بود؟

چپ چپ نگام کرد و گفت: با شما کاری نداشتن.

خنده ی کوتاهی کردم.   
ـ خودم میدونم. سرآشپز مارک بودن.

+ بله. آماده باش ازش مشت بخوری.

ـ چــــی؟؟ 

+ آخه از تو بدش میاد.

ـ مـــن؟؟ مگه چیکار کردم؟؟

+ خب باهام تصادف کردی. بعدشم که کلا رو مخشی دیگه...:|

ـ من رو مخ اونم؟! عجب:/

با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم. سریع از تو جیبم درش اوردم و بهش جواب دادم: الو؟

صدای جین تو گوشم پیچید: مستر ایم، یوگی خان اومده اینجا میگه شما تو خونتون تشریف ندارین.   

ـ خب من صبحا کلا تو خونه تشریف ندارم:|

جین: نه خیر. داره میگه زدی به یه پسر کیوته. الان باید تو خونت باشه که نه تو هستی نه اون. 

ـ بهش بگو این یاروئه به قول خودش پسر کیوته لیز خورده، مخش ترکیده و اوردیمش بیمارستان.  

جین: بلــــه؟؟ تو بیمارستانی؟؟ 

ـ آره.

جین: خب بگو زودتر. الان من و یوگی پا میشیم میایم بیمارستان.

ـ نه بابا نمیخواد. شما واسه چی بیاین؟؟

جین: میایم یکم هوا بخوریم. تو چیکار داری؟! خدافظ^^

منتظر نموند جوابشو بدم و قطع کرد.  
+ مهمون دعوت کردی؟ 

ـ خودشون دعوت شدن O_O

پوکر نگام کرد. چند دقیقه ای گذشت که از دور صدای آشنایی شنیدم: یونگجه! 

سرمو طرف صدا چرخوندم و دیدم مارک داره میاد سمت ما. دوتامون از رو صندلی بلند شدیم. مارک وقتی خودشو بهمون رسوند، نگاه سراسری بهمون انداخت و بعد روبه یونگجه گفت: خب، میخواستی توضیح بدی. 

با اشاره به من پرسید: چرا اون همراهته؟

یونگجه: اممم... دیشب بم بم نیومد خونه و بعد فهمیدم پیش جه بوم شیه. امروز صبح رفتم تا خونشون تا بم بمو برگردونم ولی بم بم محکم افتاد زمین و بعدش که الان اینجاییم.

مارک سرشو به نشونه تأیید تکون داد و با حالت جدی به من نگاه کرد. با سر بهش سلام کردم. اونم سرشو تکون داد. از پشت سرش، جین و یوگی رو دیدم که وارد بیمارستان شدن. وقتی منو دیدن، با سرعت اومدن طرفم. 

یوگیوم: هیونگ، چه اتفاقی افتاد؟؟

ـ گفتم که. افتاد زمین، مخش ترکید.

یوگیوم: ای وای! حالش خوب میشه؟؟

ـ آره باو. نگران نباش.

جین سری به نشونۀ تأسف تکون داد و گفت: خوشم نیومد. بدون اجازۀ من، یه پسر غریبه رو بردی خونت. یوگیوم میگفت مست بوده. اگه یه بلایی سرت میاورد، چی؟! 

ـ خخ اون بچه جرئت نداره رو من دست بلند کنه. چی چیو بلا سرم بیاره؟!

جین: به هرحال-_- دیگه اینکارو نکنیا.

ـ باشه. 
جین نگاهشو رو مارک و یونگجه آورد. روبه من پرسید: معرفی؟

یوگیوم با لبخند به مارک و یونگجه اشاره کرد و گفت: من اینا رو میشناسم. تو رستوران پاپاتوان کار میکنن. خیلی غذاهاشون خوبه. عاشقشونم^^

جین نگاه متفکرانه ای به یوگیوم انداخت. مارک و یونگجه از تعریف یوگی خوششون اومد و لبخند زدن. 

جین: رستوران پاپاتوان؟...

یکم فکر کرد و انگار چیزیو به یاد آورد. 

جین: آهااا... خوشبختم. منم غذاهاتونو دوست دارم. فوق العاده اید^^

مارک: شما لطف دارید^^

یونگجه: مارک هیونگ استعداد زیادی تو آشپزی داره. من آشپزی رو از اون یاد گرفتم. 

مارک لبخند زد و دستشو دور گردن یونگجه انداخت.  

مارک: یونگجه واقعا کمک یار خوبیه. اگه اون نبود، تنهایی از پس کارا برنمیومدم.

یوگیوم با ذوق خاصی گفت: شما خیلی صمیمی میزنید^^

مارک: آره. ما از دوران دانشجویی با هم بودیم. خیلی پسر خوبیه. واقعا دوسش دارم^^ 

بعد دستشو تو موهای یونگجه کشید که باعث شد یونگجه لبخند بامزه ای بزنه. اوه... این صمیمیت یه لحظه حس بدی بهم دست داد. این دیگه چه حسی بود؟؟ طوری بود که خیلی یهویی از مارک بدم اومد. اصلا انتظار نداشتم همچین چیزیو ازش بشنوم(واقعا دوسش دارم). نفسمو مثل آه بیرون دادم و چشمامو چرخوندم.  همون موقع جین اومد طرفم و یواشکی بهم گفت: جه بوم، من به این دوتا حسودیم میشه.

ـ چرا؟ 
جین: آخه نگاه کن چقد به هم میان. از همدیگه تعریف میکنن. بعد اون گفت دوسش داره. وای... خیلی خوب بود^^ 

با این حرفا باعث شد بیشتر بهشون حسودی کنم. اخمام رفت تو هم.

ـ که چی؟! خب دوسش داره دیگه. به من چه.

جین: نمیشه توام بگی منو دوست داری؟ 

ـ چی؟؟

جین: توام مثل مارک جلوشون بگو که...

وسط حرفش پریدم: باز شروع کردی:| 

جین: جه بوم-_-

یهو دستمو گرفت و روبه اون سه نفر گفت: ولی من و جه بوم از وقتی بچه بودیم با هم بودیم. دقیق نمیدونم ولی فکر کنم 7-8 سال پیش بود. بچه که بودم، تو مدرسه فقط جه بوم بود که پیشم بود. بقیه بچه ها باهام راه نمیومدن و باهام بد بودن. جه بوم خیلی باهام مهربون بود و نذاشت تنها بمونم. خیلی دوسش دارم^^

مارک سرشو به نشونۀ تأیید تکون داد و با لبخند گفت: چه خوب. خیلی به هم میاین. براتون آرزوی خوشبختی میکنم^^

جین: مرسی. همچنین. شما دوتا هم خیلی به هم میاین^^

هووووف... بسه دیگه! باید موضوعو عوض کنم. 

ـ این بم بم نمیخواد به هوش بیاد احیانا؟! اینقدر محکم افتاد زمین؟!

یونگجه: خودتم شاهد بودی که خیلی محکم افتاد...

با بی تفاوتی روبهش گفتم: آره. خیلی محکم افتاد.

از حالت حرف زدنم تعجب کرد. توجهی نکردم و نگاهمو به یه طرف دیگه چرخوندم. 

*** 

 

بم بم:  

پلکام آروم باز شد. همه چی تار بود. انقدر پلکام خسته بود که خوب نمیتونستم بازشون نگه دارم و همش بسته میشدن. سرم درد میکرد و یکم گیج بود. پلکامو باز نگه داشتم و آخ آرومی گفتم. پرستاری که کنارم بود، متوجهم شد و پرسید: به هوش اومدید؟

با بی حالی نگاش کردم. اولش صورتش یکم تار بود ولی بعد صاف شد. آوو... با اینکه رو صورتش آرایش نبود ولی خوشگل بود. دید جواب نمیدم و پرسید: حالتون خوبه؟

نمیدونم چرا باز فکر مخ زدن اومد تو کله ی پوکم. لبخند ملیحی زدم و گفتم: خوب باشی، خوبم.

با تعجب نگام کرد. یکم مکث کرد و گفت: پس من به همراهاتون میگم بیان داخل.

ـ نمیخواد. تو باشی کافیه.

تو دلم خندیدم. اونم همش با تعجب نگام میکرد و صورتش کم کم سرخ میشد. حس کردم یه لحظه لبخند زد. با این حال سریع لبخندشو پوشوند و از اتاق خارج شد. عه کجا رفت؟ خخخ. 

...

یونگجه:

هممون رو صندلیای بیمارستان نشسته بودیم و منتظر پرستار بودیم تا از اتاق بیاد بیرون. نگاهمو آوردم رو جه بوم. سرش پایین بود برخلاف قبلا خیلی جدی شده بود. انگار اعصابش خورد بود. چرا؟ یهو چش شد؟ همش باهام مهربون بود ولی خیلی یهویی سرد شد. کنجکاو بودم که دلیلشو بدونم ولی نمیتونستم ازش بپرسم. موقعیت خوب نبود. مارک اینجا بود و اگه به جه بوم نزدیک میشدم، عصبانی میشد. از طرفی باهاش فاصله داشتم. کنارم مارک بود، کنار مارک جین بود و کنار جین جه بوم بود. آیگو... همون لحظه پرستار از اتاق بیرون اومد. هممون مشتاق از رو صندلی بلند شدیم و رفتیم طرفش. زودتر از همه پرسیدم: حالش چطوره؟؟ 
پرستاره که صورتش از خجالت قرمز شده بود، گفت: حالشون خوبه. به هوش اومدن. میتونین ببینیدش.

از ما خجالت میکشید که یهو اینقدر قرمز شد؟:/ بیخیالش شدم و اولین نفر رفتم تو اتاق. بقیه بچه ها هم پشت سرم وارد اتاق شدن. با نگرانی رفتم طرف بم بم که رو تخت خوابیده بود. بالای سرش وایسادم و گفتم: بم بم...!

بهم نگاه کرد و گفت: سلام، داداش.

ـ خوبی؟؟

+ آره. فقط سرم درد میکنه.

دستمو رو سرش کشیدم و گفتم: از دست توی حواس پرت. از این به بعد موقع راه رفتن حواستو خوب جمع کن، باشه؟

با لبخند گفت: باشه^^

مارک و یوگیوم هم اومدن کنار تخت. 

یوگیوم: بم بم، حالت خوبه؟

بم بم با تعجب به یوگیوم نگاه کرد و گفت: بله. خوبم، مرسی...

مارک: بم بم، تو اینقدر حواس پرت بودی و من نمیدونستم؟

بم بم اخم کرد و گفت: حواس پرت نیستم. زمین خونۀ جه بوم شی لیز بود. 

جه بوم: خنگ، زمین خونۀ من همیشه تمیزه. هیچ چیز لیزی هم روش نمیریزم. تو حواستو باید جمع میکردی.

بم بم بدون اینکه به جه بوم نگاه کنه، گفت: زیادی حرف میزنی، جه بوم شی.

جه بوم اخم کرد و گفت: باز برا من پررو نشو، بچه.

بم بم: واهای... سرم درد میکنه. میشه برید بیرون؟

ـ باشه. ما میریم بیرون. اینجا استراحت کن.  
بم بم: نـــه. فقط جه بوم شی بره بیرون کافیه^^

نگاهمو اوردم رو جه بوم. داشت اینطوری نگاه میکرد: -_____-

جه بوم: خیلی پرروئه.

خندیدم و گفتم: میدونم.

رو کردم به بم بم و گفتم: ما نیم ساعت دیگه میریم، خب؟

بم بم: نیم ساعت دیگه؟ 

ـ آره. سِرمت باید تموم شه. 

سرشو به نشونۀ تأیید تکون داد. 

...

بعد از گذشت نیم ساعت، رو کردم به بقیه و گفتم: خب دوستان، از اینکه نگرانتون کردم و تا اینجا کشوندمتون، خیلی معذرت میخوام. 

روبه جین و یوگیوم گفتم: از اینکه باهاتون آشنا شدم خوشحالم^^

جین هم لبخند زد و گفت: ما هم خوشحالیم^^

ـ خب دیگه... سرم بم بم تموم شده. شما تشریف ببرید خونه. ما هم میریم.

یوگیوم با لبخند گفت: آیگو. میخواستیم بیشتر با هم باشیم. بیشتر آشنا شیم...

جه بوم پرید وسط حرف یوگیوم و گفت: نه. همین یه ذره آشنایی کافی بود. خیلی خوب همدیگه رو شناختیم. خیلی خوب.

و یه نگاه به مارک و بعد به من کرد. نگاهش طوری بود که یه لحظه از ترس قلبم ریخت. با ترس نگاش کردم. چرا اینطوری نگاه میکرد؟! چند لحظه باهاش چشم تو چشم شدم که اون سرشو برگردوند و گفت: خب، ما دیگه رفع زحمت میکنیم. خدانگهدارتون. 
اینو گفت و از اتاق خارج شد. به دنبالش جین و یوگی یه بار دیگه باهامون خدافظی کردن و از اتاق خارج شدن. هنوز اون حس ترس همرام بود. یه نگاه باعث شد یه لحظه چقدر ازش بترسم! 

مارک: یونگجه؟

هول شدم و روبهش گفتم: هـ ها؟... بله، هیونگ؟...

مارک: چی شده؟ حالت خوبه؟

ـ من؟... اووم... فکر کنم...

با تعجب نگام کرد و چیزی نگفت. یکی در اتاقو زد. پرستار وارد اتاق شد و گفت: سرمشون تموم شده؟

مارک: بله. تموم شده.

پرستار رفت طرف تخت بم بم و سوزن سرم رو آروم از دستش دراورد. در اون حین، بم بم بهش نگاهای زیر زیرکی میکرد. بیخیال... حوصله نداشتم. رفتارای جه بوم ذهنمو خیلی مشغول کرده بود. آه...

ـ بم بم، زود بیا. میخوام برم خونه.

سریع از اتاق خارج شدم و مارک دنبالم اومد. 

بم بم:

وقتی سوزنو از تو دستم دراورد، میخواست ازم فاصله بگیره که دستشو گرفتم. با تعجب و ترس نگام کرد.

ـ خیلی خوشگلی.

هول هولکی گفت: آآ... ممنونم...

ـ عاشق اون دخترای خوشگلیم که آرایش نمیکنن.

یکم خجالت کشید و با لبخند گفت: من زیاد آرایش نمیکنم... ولی خط چشمو نمیتونم بذارم کنار... 
ـ میشه شمارتو داشته باشم؟ 

ساکت نگام کرد. با لبخند ملیح نگاش میکردم. جوری بهم خیره شده بود انگار واقعا موفق شده بودم تورش کنم. گوشیمو از تو جیبم دراوردم و به طرفش دراز کردم. با لبخند گوشیمو ازم گرفت و شمارشو تو لیست مخاطبام سیو کرد. گوشیمو ازش گرفتم و به اسم سیو شدش نگاه کردم: بک سو مین. 

ـ این چه اسمیه سیو کردی، لاوم؟  

+ بده؟ 

ـ آره بده. سیو میکنم MY LOVE. 

خندید و با خجالت دستاشو گذاشت رو صورتش. از بیرون عاشقونه نگاش میکردم. از درون داشتم شرورانه میخندیدم! از رو تخت بلند شدم و اون مجبور شد بره عقب. با همون لبخند ملیح ساختگی، درحالی که از کنارش رد میشدم، دستمو رو گونه اش کشیدم و گفتم: بعدا میبینمت، جیگر. 

ذوق مرگ شد و رفت تو ابرا! از اتاق خارج شدم و درو پشت سرم بستم. دنبال یونگجه و مارک گشتم و پیداشون کردم. با سرعت رفتم طرفشون. یونگجه که متوجهم شده بود، با اخم برگشت طرفم و گفت: چرا اینقدر دیر اومدی؟!

ـ من؟ دیر اومدم؟

یونگجه: آره! داشتی تو اون اتاق چیکار میکردی؟! هان؟؟! 

ـ هیچی بخدا O_O

مارک: تو یجوری به پرستاره نگاه میکردی. چی تو سرت بود؟!-_-  

ـ چی؟ O_O 

یونگجه: اه! ولش کن! بریم دیگه. حوصله ندارم.

و سریع برگشت و به طرف در خروجی بیمارستان به راه افتاد. من و مارک از این حرکتش تعجب کردیم.  
ـ چی شده؟ از چیزی ناراحته؟

مارک: نمیدونم. هیچی نمیگه.

با یه علامت سوال بالای سرمون، دنبال یونگجه از بیمارستان بیرون رفتیم.

***

جه بوم: 

با عصبانیت رانندگی میکردم. سرعتم بالا بود. بدون اینکه بخوام تند میرفتم.

یوگیوم: چرا اینقدر تند میری، هیووونگ؟؟

جین: جه بومااا!

ـ هان؟!

جین: یواش بروو! الان تصادف میکنیم!

ـ خب!

سرعتمو کم کردم.

جین: تو چته؟؟ چرا عصبانیی؟

ـ نمیدونم.

یوگیوم: چی شده، هیونگ؟ به ما بگو.

ـ وقتی خودم نمیدونم، چی به شما بگم؟!

یوگیوم: چرا نمیدونی؟ چی اعصابتو خورد کرد؟

ـ میگم نمیدونم. میشنوی؟!

رسیدم به خونۀ یوگی. توقف کردم و گفتم: برو به سلامت.

یوگیوم که هنوز متعجب بود، گفت: خدافظ، هیونگ. 
از ماشین پیاده شد و سمت خونشون رفت. دوباره پامو گذاشتم رو گاز و اون کوچه رو دور زدم. به طرف خونۀ جین حرکت کردم. 

جین: نگفتی چی شده؟

ـ هیچی.

جین: بگو.

ـ هیچی.

+ چرا نمیگی؟!

ـ چون خودمم نمیدونم چمه.

+ بویا... تو بیمارستان کسی ناراحتت کرده؟ اون سه تا چیزی بهت گفتن؟

ـ نه... یخورده خستم. مهم نیست.

+ خسته ای؟

ـ اهوم...

+ باشه.

جلوی خونش توقف کردم.

+ مراقب خودت باش.

ـ باشه...

از ماشین پیاده شد و به طرف خونه رفت. کوچه رو دور زدم و به طرف خونۀ خودم حرکت کردم. در راه، به منشی جوون زنگ زدم و بهش گفتم همۀ نوبتای قبلی رو کنسل کنه. چی تا این حد بهم انرژی منفی وارد کرده بود؟ یونگجه باهام چیکار کرده؟! مارک چطوری با چندتا کلمه تونست منو از خودش بیزار کنه؟! چرا من اینقدر عصبیم؟! چرا اینقدر برام مهمه؟! من چمه؟! این سوالا پشت سر هم تو سرم میچرخید و گیجم میکرد. به خونه نزدیک شدم. هنوز پارک نکرده بودم که با دیدن شخصی، طوری شوک بهم وارد شد که به شدت ترمز کردم. نزدیک بود سرم بخوره به شیشه ولی کمربند ازم محافظت کرد. بهش نگاه کردم. عینک آفتابیشو دراورد و بهم نگاه کرد. چشمام از حدقه بیرون زده بود. وقتی چهرمو تشخیص داد، اون لبخند چندششو زد. الان نه! چرا؟! چرا پیدام کرد؟! دلم نمیخواست باهاش روبه رو شم! به هیچ وجه دلم نمیخواد با این عوضی باز زیر یه سقف زندگی کنم! اصلا نمیخوام! با همون لبخند چندشش چمدونشو کشید و به طرف ماشینم قدم برداشت.

نظر فراموش نشه





نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها : 2Jae، JinMark، YugBam،
لینک های مرتبط :

شنبه 14 مرداد 1396 11:49 قبل از ظهر
خوب بود تشکر موفق باشی
Mahdis همچنین گلم
پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:59 بعد از ظهر
منظورم این بود کاش مارکبم بود یا یوگمارک
گرچه طرفدار ندارن ولی من عاشقشونمممم مخصوصا مارکبم
Mahdis اها
پنجشنبه 12 مرداد 1396 09:33 قبل از ظهر
عاشق مارکمممبزار جه بومو اذییت کنه
بگردم واسه بمیییییی من اخه چرا اینطوری شده اینجاااااااا
دوجه خیلی خوب بوددددد
کاش جای مارکجین ی کاپ دیگه بود
Mahdis جی بیم گونا داره
من که عاشق این شخصیت بمی شدم
یس
اهوم اولش میخواستم مارکسون کنم ولی فیک یجور دیگه میشد شرمنده
چهارشنبه 11 مرداد 1396 12:29 قبل از ظهر
Slm
In babae jb velesh nemikone?
Jin^_^mark
2jae an gasht
Mahdis سلام
نه متاسفانه:(
^.^
خخخخ
چهارشنبه 11 مرداد 1396 12:10 قبل از ظهر
Mahdis
دوشنبه 9 مرداد 1396 04:37 بعد از ظهر
یه سوال؟
پارت بعدی نباید شنبه عاپ می شد؟؟؟
Mahdis تا نظرا ب نظرم کم باشه، اپو به تاخیر میندازم
دوشنبه 9 مرداد 1396 12:32 بعد از ظهر
واهای دوجه زود شروع شه
اقا این بابای جی بی خیلی بوقهههه
عالی بود منتظر پارت بعدیم
Mahdis
شنبه 7 مرداد 1396 01:35 قبل از ظهر
Sooooo nice baby
Mahdis Omg
جمعه 6 مرداد 1396 03:33 قبل از ظهر
هورا مارک و جین بالاخره همو دیدننننننن
فقط چرا اینجوری؟
فایتینگ
Mahdis
چهارشنبه 4 مرداد 1396 05:39 بعد از ظهر
نههههههههههههههههههههه
مارکی انقد رو اعصاب این بچه ها نباشششششش
ای بابااااااااا
باباهه چی میخواد این وسط اخه
Mahdis
اومده جی بیو اذیت کنه
چهارشنبه 4 مرداد 1396 05:34 بعد از ظهر
Joooooon
Markjae
Mahdis
چهارشنبه 4 مرداد 1396 03:40 بعد از ظهر
واوووو عاللییی
ولی من سریع تر عكس العمل ماركجینو میخوام
Mahdis ممنووون
چشم قسمت بعدی رو داشته باش
چهارشنبه 4 مرداد 1396 03:16 بعد از ظهر
بمی رکورد داره تو مخ زدن
توجه داشت خوب پیش می رفت یهو خراب شد
چقد مارک و یونگی رمانتیکنننن
منتظر قسمت بعدممممم
Mahdis ایول
اره ولی شروع شد چون حسودی کردن
اره مارکجه
منتظر باش
چهارشنبه 4 مرداد 1396 01:18 بعد از ظهر
سلام
جی بی
دلم میخواد باباشو بگیرم خفه کنم. ول کن بچه رو دیگه اه...
ای خدا این بم بم هنوز دو ثانیه از بهوش اومدنش نگذشته بود مخ یکیو زد
آخ جون بالاخره مارک و جینی هم دیدن همو
خسته نباشی
Mahdis سلام

منم همینطور

سرآغاز جینمارک
مرسی گلم
چهارشنبه 4 مرداد 1396 01:10 بعد از ظهر
اوه مای گاش!!! چه اتفاقی داره میافته؟!
مثه همیشه عالی منتظر بقیشم❤
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :