تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - You don`t know me 3
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
پنجشنبه 12 مرداد 1396 :: نویسنده : Yugili

جمعه منتظر یه قسمت نسبتا طولانی باشید به جبران تمام این مدت

از توی آینه بهش خیره شدم؛با اخم و لب های بغ کرده داشت با یقه لباسش ور میرفت و هر از چند گاهی زیر لب یه چیزی رو زمزمه میکرد که مطمئن بودم داره به من فحش میده!!

یقه کتم رو مرتب کردم و برگشتم سمتش و دست هاش رو بین دست هام گرفتم و ازیقش جداشون کردم

نگاهش رو دلخور توی چشمام گردوند و لبای جمع شدش رو از هم باز کرد

+این نامردیه یوگیوم!!

بوسه ای روی لباش نشوندم ...

_چی نامردیه؟!

+اینکه من مجبورم بااین لباس بیام توی مراسم اهدای جایزه دوست پسرم

_دوست پسرت که خیلی این لباس رو مناسب میدونه

+خیلی عوضی ای یوگیوم الان شاید این یقه ی پوشیده رو مناسب بدونی اما وقتی بریم اون بیرون و اون دخترای قشنگ  و بااون لباسای باز ببینی نظرت عوض میشه؛مطمئنم چشمت به اونا بیفته دیگه حتی یه نگاه خشک وخالیم به من نمیندازی!!

دوباره لب برچید و با همون چشمای دلخور که حالا یخورده اشکی هم شده بودن زل زد توی چشم هام

_چشمای من فقط تورو میبینن عوضی

+آره از این بابت که خیلی مطمئنم،تو فقط چشمات منو میبینن!!!

پوزخندش بعد از این جمله کنایه آمیز بوسه اتفاقی چند روز پیشم با یونگجه رو بهم یادآور شد.

_به هر حال خوشم نمیومد از اون یکی لباست فکرشم نکن که بتونی بااین تیکه انداختنا منو راضی کنی اجازه بدم اون پیراهنو بپوشی

+اگه بپوشمش قول میدم از کنارت تکون نخورم باهیچ دختر یا پسردیگه ای هم روبرو نمیشم که بخوان نگاهم کنن،هوم؟!

_امشب توی اون سالن همه میخوان ازت عکس بگیرن خودت هم که نخوای مطمئنن بقیه باهات روبرومیشن.

+عوضی لجباز!!!

خندیدم و یه بوسه دیگه روی لبش نشوندم...

***

 

_یونگجه؟!

+هومم؟

_یونگجه؟

+بله عشقم؟!

_هیچوقت با دختری دوست بودی؟

کمی فکر کردم و تمام خاطراتم رو از وقتی که به خاطر میاوردم رو باخودم مرور کردم

+هیچوقت

تلویزیون رو خاموش کرد و سرش رو روی سینم تنظیم کرد نفس عمیقی گرفتم و دستم رو لابلای موهاش بردم

_پسر چی؟ قبل از من با پسر دیگه ای بودی؟

+این اولین باریه که توی زندگیم عاشق شدم جه بوم

_برای منم این اولین باره؛شبی رو که باهم بودیم رو یادته؟! اونشب فهمیدم چقدر عاشقتم

پس باهم خوابیده بودن،میتونستم حدس بزنم که چه شبی بوده برای من همه چیز از فردای اون شب و دیدن جه بوم عوض شده بود.

+من از اونشب هیچی به یادنمیارم جه بوم

سرش رو همونطور که روی سینم بود بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد

_حق میدم که دلت نخواد اونشب رو به یادبیاری اما اونشب همشم بد نبود، بود؟!

+هرچیز خوبی که داشت رو واسم یادآوری کن

به حرفم لبخندی زد و خودش رو آروم بالاترکشید دستش رو پشت گردنم برد و شروع کرد به بوسیدنم؛بوسش نرم و آهسته بود با ریتم خودش  همراهیش میکردم و از لای دکمه های پیرهنش پوست لطیفش رو نوازش میکردم کم کم ریتم بوسمون داشت تند میشد و دمای بدن هردومون بالا میرفت یادم نمیاد که توی زندگی نکبت بارم همچین حسی رو قبلا تجربه کرده باشم ؛من واقعا عاشق جه بوم شدم.

آروم ازم جداشد و بدنش رو روی من کشید و با پوزخندی سرش رو توی گردنم برد

_هووممممم؛این بو محشره یونگجه...

سرم رو عقب دادم تا جای بیشتری توی گردنم واسش باز بشه؛لباشو آروم روی پوست گردنم حرکت میداد و بوسه های ریز ودرشتی بهم میزد زیر لمس های پر حرارتش نفس نفس میزدم و موهای مخملیش رو چنگ میزدم...

***

از لحظه ی ورودش به سالن مراسم که دیده بودمش استرس کشنده ای به جونم افتاده بود ؛ لعنتی حتی از دید من هم جذاب و خوشگل شده بود میترسیدم ازاینکه یوگیوم چشمش به یونگجه بیفته بعد ازاون شب یوگیوم به خاطر من  حتی جواب تلفنش رو هم نمیداد وحالا میترسیدم از این روبرو شدنشون...

موهاش رو روشن رنگ کرده بود و آرایش ملایمی هم داشت و اون لبخند لعنتیش...

با حرص صورتمو ازش برگردوندم و منتظر موندم تا یوگیوم بیاد پیشم!!!





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 07:42 بعد از ظهر
من تازه همشو خوندم و حاضرم قسم بخورم این اعصاب خورد کن ترین فیکیه که تا حالا خوندم:/// واقعا بدجنسی
Yugili باتشکر
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:18 قبل از ظهر
جه بوما...کارت ساختس -_- خودم خودتو سونگجه رو به هشتاد و پنج قسمت نامساوی تقسیم میکنم...اخه بزغاله تو ک فرق اینو با اون تشخیص نمیدی بیخود کردی دم ع عشق میزنی توله ی من *-*
دستت طلا با توصیف مارک ع یونگجه کلی رل زدم...
نگو میخوای مارکجه رو هم بیاری وسط ک خودمو میکشم ب همین برکت -_- (الکی مثلا مارکجه دوس ندارم *_____*)
اههه بالاخره کلشو تو یه شب تموم کردم...امیدوارم زودتر قسمت بعدو بذارییی من ع صبر کردن اصلا خوشم نمیعااااد خخخهخ فلن پ
Yugili

نه دیگه مارکجه فعلا هوو تشریف دارن
جمعه 13 مرداد 1396 12:11 قبل از ظهر
اونی کامسامیدااااااا
Yugili فدایت
پنجشنبه 12 مرداد 1396 07:43 بعد از ظهر
مارکی خیلی داره زحر میکشه
Yugili خعلی
پنجشنبه 12 مرداد 1396 04:10 بعد از ظهر
بیچاره یونگجه راستی های بود مثل همیشه بقیه اش رو همینطور قشنگ ادامه بده
Yugili
ممنون
پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:17 بعد از ظهر
نظریـ ندارمـ چونـ همشـ دارمـ حرسـ میخورمـ از سونگجهـ ـ جهـ بومـ
سونگجهـ خیلیـ بیشعورهـ خو وقتیـ میدونیـ چـ ـ ـ ـرا اینکارو میکنیـ
و یونگجهـ امـ کهـ چیزیـ نگمـ بهترهـ
یوگمارکمـ کهـ دارهـ میپاچهـ
چجوریـ واقعنـ موخایـ بدرستیشـ؟
کنجکاومـ...
Yugili سونگجه جه بومو دوست داره خب
هنوز نمیدونم
پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:10 قبل از ظهر
خا اون تیکه دوجه رو خیلی دوس
و اینکه هنوزم میترسم
سرنوشت یونگیم چی میشه
Yugili
نترس نترس
اتفاق بدی قرار نیست برای یونگی بیفته
پنجشنبه 12 مرداد 1396 07:49 قبل از ظهر
اصلا از این وضعیت راضی نیستم
حاضرم جکجه بشه ولی این وضعیت تموم شه
سونگجه رو فقط باید کشت
تا الان جه بوم باید میفهمیییییییییید
پسرم یونگجهههههههههه
ازت ناراحتمممممممم
Yugili
جکجه؟
سونگجه منو نکشید من دوسش دارم شخصیت خود ساخته منه

از من چرا؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :