تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep9
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بفرمایید ادامه
بم بم: 
ـ سو مینـــم، بیا دیگـــه. 
+ نمیتونم بیام. 
سر جام رو مبلی که روش لم داده بودم، نشستم. تو گوشی گفتم: چرا؟؟ 
+ بم بم، من فقط چند روزه که با تو آشنا شدم. نمیتونم بیام خونت. 
ـ بویاااا. چرا نمیتونی؟! اینجا هیشکی خونه نیست. خونه خالیه^^ 
+ گفتم نه. 
ـ دختر، از چی میترسی؟ من؟ خخخ نمیخورمت. هنوز دلم نخواسته. 
+ یاااا! میگم نمیام. باید یه ماه بگذره تا اعتماد کنم بیام. 
ـ به من اعتماد نداری؟؟ پس چرا پیشمی؟؟ 
+ خب... چون دوست دارم... 
ـ منم دوست دارم خو:( 
+ اعتماد بحثش جداس^^ 
ـ من نمیدونم. دلم تنگ شده. میخوام ببینمت. بغلت کنم. بعد بوست کنم. 
با ذوق خاصی گفت: باشه، عزیزم. بیا بیرون همو ببینیم.  
منم مثلا با ذوق پرسیدم: کجا؟^^ 
آدرس یه پارکی رو گفت. 
ـ آها آها... باشه. میای دیگه؟^^ 
+ معلومه که میام، عزیزم^^  
ـ اوکی. میبینمت. بای بای^^ 
منتظر جوابش نموندم و قطع کردم. حالت چهرم به کلی تغییر کرد. اوووف. !.. اصلا این رفتارا به من نمیاد-_- تاحالا لوس بازی درنیاورده بودم. دختره پررو نشه. دیدمش یخورده مغرور میشم. اوو یس. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. کمدمو باز کردم. همه لباسام خاکی و پاره بود. یه فکر شیطانی زد به سرم. نگاهمو سمت کمد لباسای داداش یونگی چرخوندم. لبخند کجی زدم. یه روزه دیگه^^ اولای دوستی باس خوشتیپ باشم که یه وقت جا نزنه. رفتم سمت کمد یونگجه و بازش کردم. لباساشو گشتم و یه تیشرت طلایی پر زرق و برق پیدا کردم. با دقت بررسیش کردم و زیرلب گفتم: اوووه جون. لباس دخترکش هم داشتی نگفتی به من...؟! 
لباسو برداشتم و دوباره نگاش کردم. یه خوشتیپی بشم با این. پوشیدمش و خودمو تو آینه برانداز کردم. دوباره کمد یونگجه رو گشتم. جلیقه ی مشکیشو برداشتم و پوشیدم. چشمم خورد به ساعت مچی روی میز کنار تخت. عـــه ساعتشو یادش رفته ببره. ههه^^ ساعتو برداشتم و دور مچم بستم. گردنبندی که همیشه به گردنم بود رو روی یقۀ تیشرتم گذاشتم. شلوار جذب مشکی زانو پاره یونگجه رم کش رفتم و پوشیدم. کلاه رپیشم برداشتم! بدبخت همه لباساشو دزدیم! یه بار دیگه خودمو تو آینه برانداز کردم و تو دلم گفتم: Big Like!
برگشتم تو پذیرایی. موبایلمو از رو مبل برداشتم و تو جیبم گذاشتم. دنبال کلید گشتم ولی نبود .حتماا دست یونگجس دیگه .یه نگاه به کتونیای جفت شده اش که گوشۀ دیوار بود انداختم. اونا رم پوشیدم خخخ. از خونۀ خارج شدم و به طرف پارک حرکت کردم. 
*** 
یوگیوم: 
رو نیمکتی تو پارک نشسته بودم و به حوض روبه روم چشم دوخته بودم. عصبی بودم. سرم داغ کرده بود و ازش حرارت بیرون میزد. چرا دوباره اومد طرفم؟! قرار بود این قضیه تموم شه و با خیال راحت زندگیمو بکنم.  
(فلش بک، روز قبل):  
رو تختم لم داده بودم و کتابیو مطالعه میکردم. کتاب جالبی بود. موضوعش جنایی و کمدی بود. اینقدر قشنگ بود که وقتی میخوندم، کامل غرقش میشدم و فقط دلم میخواست برم جلوتر. حتی اتفاق افتاده بود که تا چند ساعت فقط میخوندم. صدای زنگ موبایلم رشتۀ افکارمو به هم زد. کمی خم شدم و موبایلمو از زیر تخت برداشتم. شمارۀ ناشناس بود. جواب دادم: الو؟ 
+ سلام، اوپا... 
با شنیدن صداش جا خوردم. چشمام از کاسه زد بیرون.  
ـ جی سو؟؟ 
+ آره... خوبی؟ 
مکث کردم. چرابهم زنگ زده بود؟؟ واقعاا شوکه شده بودم .   
ـ خوبم... تو چی؟ 
+ اگه خوب باشی، منم خوبم... 
بویا. بازم این حرفاش...! یکم اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: مگه کات نکرده بودیم؟! 
+ اوم... آره خب ولی... یوگیوم اوپا، من نمیتونم... 
ـ چیو نمیتونی؟ 
+ بدون تو نمیتونم... 
چی داره میگه این؟! وای خدا! هووووف... 
ـ جی سو، همه چی بین ما تموم شده. چرا بهم زنگ زدی؟! 
+ گفتم که بدون تو نمیتونم. هیشکی بهتر از تو نیست. میخوام پیشم باشی. من هنوز دوست دارم، اوپا... میشه ببینمت؟ 
عجیب دلم براش سوخت. وای نه... چرا؟! بازم؟! نکنه دوباره بدبختیم شروع شد؟! آهی کشیدم و گفتم: باشه... 
با خوشحالی پرسید: واقعا؟؟ فردا میشه؟؟  
ـ میشه... 
+ میبینمت، عزیزم. دلم برات تنگ شده^^
 ـ خدانگهدار... 
قطع کردم و موبایلو گذاشتم زیر تختم. کتابو گذاشتم رو صورتم. هیییی روزگار... روزگار لعنتی... 
(پایان فلش بک): 
واقعاا نمیدونم چیکار کنم .نمیخوام دوباره بهم وابسته شه .از یه طرف دلم به حالش سوخته. چه غلطی کنم؟! نفسمو فوت کردم. حس کردم کسی کنارم نشست. خدا کنه جی سو نباشه. از گوشه چشم نگاش کردم. نه، یه پسر بود. آخیش... تیپشو! سرمو کامل طرفش چرخوندم و براندازش کردم. وواااو چه خوشتیپ! چقدرم آشنا. بم بم خان. لبخند زدم. متوجه نگاهم شد و بهم نگاه کرد. انگار منو شناخت و تعجب کرد.  
+ عه تو. 
ـ خوشحالم میبینمت^^ 
+ آها. منم خوشحالم.  
ـ حالت چطوره؟ 
+ بدک نیستم. تو چطوری؟  
ـ میدونی... اصلا حال خوبی ندارم. 
+ چرا؟ 
ـ تا چند دقیقه دیگه یه اتفاق مزخرف میوفته برام. 
+ چه اتفاقی؟ 
ـ با یه نفر قرار دارم... 
+ ههه. این اتفاق بدیه؟! منم قرار دارم. 
ـ با کی؟ 
+ با GFام.  
ـ آها... منم همینطور. یعنی یجورایی...   
+ عه توام GF داری؟ بهت نمیخوره.
با تعجب پرسیدم: چرا نمیخوره؟ 
از سر تا پام براندازم کرد و گفت: چون این تیپ مورد علقۀ دختر خانوما نیست، رفیق. 
و پوزخند زد. نفسمو فوت کردم و گفتم: منم موندم همچین دختری با اینهمه پسر خوشتیپ دور و برش چرا باید بیاد بچسبه به من؟!  
+شاید خیلی عاشقته. 
ـ اووف! وای نگو...! 
تک خنده ای کرد و گفت: خوشحال نیستی که یه دختر عاشقته؟! 
ـ نه نیستم. چون ازش خوشم نمیاد. 
+ خب نیاد. مگه من از GFام خوشم میاد؟! خخخ. 
با تعجب نگاش کردم. 
+ رفیق، خوشحال باش یه دختر عاشقته. میتونی بیشتر باهاش حال کنی. لازم نیست دو ساعت مخشو بزنی. 
ـ چی داری میگی؟! باهاش حال کنم؟! یعنی چی؟! 
+ یعنی هرکاری میخوای باهاش بکن^^ 
با اخم نگاش کردم و گفتم: ولی این رسم مردونگی نیست. 
پوزخند زد و گفت: رسم مردونگیو ولش کن. فقط خوش بگذرون. خیلی عالیه. امتحان کن. 
ـ ولی من نمیخوام با احساسات کسی بازی کنم.  
با بی حوصلگی چشماشو چرخوند و گفت: باید بازی کنی. چون زندگی یه بازیه. یا باید بازی کننده باشی، یا اسباب بازی... 
متفکرانه نگاش کردم. یکم مکث کردم و گفتم: جی سو با من بازی نمیکنه. دوسم داره. 
پوزخند زد. نگاهشو رو حوض چرخوند و گفت: انگار هنوز اول راهی... 
مکث کوتاهی کرد و گفت: همیشه با همین بهونه خر میشیم.  
روبهم گفت: یوگی، دوست داشتنو همه بلدن ولی کمتر کسی بلده که واقعی دوسِت داشته باشه... 
متعجب نگاش میکردم. حرفاش چه سنگین بود. انگار تو این زمینه تجربه داشته. با کمی فکر پرسیدم: تو تاحالا کسیو واقعی دوست داشتی؟ 
با تعجب نگام کرد و چیزی نگفت. یه نگاه خاصی میکرد. انگار تو چشماش حرفی بود ولی نمیتونستم بفهمم. سوالی و مشتاق نگاش میکردم. نگاهش رفت پشت سرم. از رو نیمکت بلند شد و رفت. با نگاهم دنبالش کردم. درحالی که فریاد میزد: عشقـــــم! 
طرف دختری که به سمتش میدوید، دوید و بغلش کرد. با چشمای از کاسه دراومده نگاشون کردم. دختره رو بغل کرده بود و تو هوا میچرخوند:/ دختره هم جیغ میزد:/ وواااو:/ همون لحظه یه دختره اومد روبه روم وایساد و گفت: سلام... 
نگاش کردم و دیدم جی سوئه! مات روش موندم. نمیدونم شاید به خاطر تیپ و آرایشش بود که خیلی خوشگلش کرده بودن. لبخند کمرنگی زد. از رو نیمکت بلند شدم و زیرلب گفتم: جی سو... 
نزدیکم اومد و بغلم کرد. نفسشو مثل آه بیرون داد و گفت: دلم برات تنگ شده بود... 
به ناچار بغلش کردم و زیرلب گفتم: منم همینطور... 
... 
یه ساعت باهاش گذروندم. مثل قبل بودیم. بدون کوچیکترین تفاوتی. براش بستنی خریدم و خیلی از بستنیش خوشش اومد. همش بغلم میکرد و لپمو میبوسید. کل پارکو قدم زدیم تا رسیدیم به اونجای قبلی. راستش حوصلم داشت سر میرفت. آه کوتاهی کشیدم و گفتم: جی سو، مرسی. خیلی خوش گذشت. دیگه هوا داره تاریک میشه. برگرد خونه. مامان و بابات نگران میشن. 
+ ولی من نمیخوام از پیش تو برم:( 
ـ میدونم. منم همینطور ولی منم باید برم. ببخشید ماشین ندارم برسونمت. اگه میتونی خودت برو. شبت بخیر. 
باز لپمو بوسید و گفت: شب بخیر، اوپا... 
برگشت و از پارک خارج شد. دیدم که سوار تاکسی شد و رفت. نفسمو فوت کردم و زیرلب گفتم: خدایا... 
یهو بم بم عین جن کنارم ظاهر شد و گفت: باید قبل از شب بخیر، بوسش میکردی نه اینکه اون تو رو بوس کنه.   
اینطوری O__O نگاش کردم و پرسیدم: تو هنوز اینجایی؟!  
+ آره، مثل تو. 
ـ چی گفتی؟! بوسش کنم؟! عمرا!
اینطوری -__- نگام کرد و گفت: باید میکردی. نباید همینطوری بره که. باید اول بوس فرانسوی میکردی، بعدش شب بخیر و خدافظ.
پوکر نگاش کردم و گفتم: چرا باید اینکارو با کسی کنم که دوسش ندارم؟! 
+ آیگو! مگه من GFامو دوست دارم؟!-__-
ـ من مثل تو نیستم، بم بم. فقط میخوام بهش بفهمونم دوسش ندارم ولی دلمم براش میسوزه. نمیدونم چیکار کنم. میشه فقط بهم بگی چیکار باید بکنم؟!
با اون قیافۀ پوکرش تو فکر فرو رفت. لبخند شیطانی زد و گفت: میخوای من مخشو بزنم؟ 
ـ چی؟! 
+ شمارشو بده. 
ـ دیوونه، میخوای چیکار کنی؟! 
+ میخوام تورش کنم. بعد ولش کنم. توام راحت میشی^^ 
ـ جی سو دختر خوبیه. اصلا بخاطر تیپ و قیافه نمیره طرف کسی. مخصوصا الان که عاشق منم هست، عمرا به کس دیگه ای نگاه کنه.
+ ههه. منم یه GF داشتم که فکر میکردم خیلی عاشقم شده. بعد اون یارو قوزمیت جذابو تو خیابون دید یهو عاشقش شد:/ مام راحت ولش کردیم. دخترا اینطورین. مثل آب خوردنه. تازه کجاشو دیدی؟! تازگیا دلم خواست مثل اون جه بوم شی، خودمو جذاااب کنم. بهت قول میدم مثل چی تورش کنم. به من اعتماد کن.
متعجب به حرفاش گوش میکردم. یکم فکر کردم و گفتم: مگه تو تاحالا چندتا GF داشتی؟! 
مکث کرد و رفت تو فکر.  
+ اوووووم... تاحالا نشمرده بودم. کم نه... وایسا...    
با انگشتاش شمرد و گفت: 9... 11... 13. اره 13 تا^^ 
ـ O____O
+ ها؟! 
ـ من فقط همین یه دونه رو داشتم تو عمرم.  
خندید و گفت :واااای اصلا ته جنتلمنی!   
ـ 13 تا؟! مگه از چند سالگی GF داشتی؟ 
+ از 2 سال پیش. اولش 7 تا داشتم. سال بعدش 4 تا... تا الانم 2 تا.  
ـ چه خبرته؟! همشونم ول کردی لابد. 
+ اره ولی هنوز کارم با این جدیده تموم نشده. از قبلیا کیوت تره. بیشتر باهاش میمونم. بعد کات^^  
اعصابم خورد شد. اخم کردم و گفتم: تو چطور میتونی با احساسات 13 تا دختر بازی کنی؟!نمیفهمی دخترا با اینکارت قلبشون تیکه تیکه میشه؟! اصلا احساساتشون برات مهم نیست؟! بس کن، بم بم. با اینکارت به کجا میرسی؟!  
مکث کرد. تو چشمام نگاه کرد و با لحن آرومی گفت: دخترا قلبشون تیکه تیکه میشه؟! یعنی پسرا قلب ندارن؟! ما که بیشتر قلبمون میشکنه... چی میگی تو... 
سرشو به طرفی چرخوند و نفسشو مثل آه بیرون داد. عصبی نگاش کردم و پرسیدم: چرا اینکارو میکنی؟  
دوباره نگام کرد و گفت: میخوای بدونی؟ 
سرمو به نشونۀ مثبت تکون دادم. بعد از یه مکث طولانی گفت: چون دلم میخواد هه! 
چرخید و با قدمای تند ازم دور شد. عصبی تر دنبالش رفتم و گفتم: خوشت میاد دل بشکونی؟! آخه چرا؟! مگه اون دخترای بی گناه با تو چیکار کردن؟!  
+ یوگیوم، بس کن. هوا تاریک شده. برو خونتون. 
ـ وایسا  ببینم! میخوای فرار کنی؟! چرا اینقدر بی رحمی؟! اصلا میدونی دل یعنی چی؟! نه، فکر نکنم بدونی! تو واقعا بی رحمی! دل آدما رو میشکونی فقط برای خوش گذرونیت!...
یهو متوقف شد و با چشمای خشمگینش برگشت طرفم. یه لحظه ترسیدم و قلبم وایساد. یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: آره، من بی رحمم! من یه عوضی دختر بازم! نه، نمیدونم دل یعنی چی! دل چی هست؟! دلی واسه خودم نمونده! اونوقت بیام به فکر دل یکی دیگه باشم؟! مگه کسی به فکر دل من بود؟! اون دخترای مزخرف خودشون میدونن دل یعنی چی؟! یکم فقط تیپ بزن عاشقت میشن هه! اونا نمیدونن عشق یعنی چی! نمیدونن! از همۀ دخترا متنفرم! نمیخوام باهاشون مهربون باشم! دلم میخواد بشکونمشون! همونجوری که شکستم!... 
حرفشو ادامه نداد. انگار حرفی از دهنش بیرون اومده بود که نمیخواست بزنه. در حینی که این حرفا رو میزد، چشماش پر اشک شده بود. سرشو انداخت پایین و دستاشو مشت کرد. با شنیدن حرفاش خیلی شوکه شده بودم. با نگرانی پرسیدم: بم بم، حالت خوبه؟؟ 
چیزی نگفت. صورتشو با دستم بالا اوردم و به چشمای قرمزش نگاه کردم. با دیدن چشماش حس کردم قلبم تیر کشید. بغلش کردم و به خودم فشردمش. دستاشو دور کمرم حلقه کرد.  
ـ آروم باش، باشه؟ 
آه خدشه داری کشید و آهسته گفت: مجبورم کردی حرفیو بزنم که نباید میزدم...  
ـ مگه چی میشد اگه میزدی؟ 
+ دیگه قوی نیستم... 
ـ چی؟ 
+ تخلیه ام کردی... نباید میگفتم ولی ممنون... 
سرشو تو شونم فرو کرد. دستمو آروم رو کمرش کشیدم و گفتم: آروم باش، بم بم... 
نمیتونستم ولش کنم. اونم ازم جدا نمیشد. ثانیه ها میرفتن و میرفتن... و هنوزم تو بغلم نگهش داشته بودم.  
*** 
جه بوم:  
با عجله به سمت رستوران پاپاتوان رانندگی میکردم. به ساعت نگاه کردم: 9:15
اوه دیر شد که. تعطیل نکنن برن... رسیدم به رستوران. ماشینو گوشه ای پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و با سوییچ قفلش کردم. وای خداروشکر هنوز چراغاشون روشنه. به طرف رستوران رفتم و وارد شدم. یونگجه داشت زمینو تی میکشید. متوجه ورودم که شد، برگشت که بگه: ببخشید ولی داریم تعطیل میکنـ...
وقتی منو دید، حرفشو ادامه نداد. به وضوح دیدم خوشحال شد و لبخند اومد رو لبش. منم لبخند زدم و طرفش قدم برداشتم. بهش که رسیدم، با لبخند پرسیدم: یونگجه، خوبی؟ 
+ خوب یادت بود بیای. فکر کردم یادت رفته. 
ـ مگه میشه تو رو یادم بره؟!^^ 
+ نه، نبایدم بره^^ 
تی رو کنار گذاشت و اومد نزدیکم. با کمال تعجب دستاشو دور گردنم حلقه کرد! جا خوردم. عجیب و یهویی قلبم تند زد. ذوق کردم و دستامو سفت دور کمرش حلقه کردم. با شنیدن صدای اهمی از هم جدا شدیم. برگشتیم طرف صدا. مارک با چشمای خشمگین از تو آشپزخونه داشت نگامون میکرد. یا جی وای پی بزرگ:| اومد سمتمون. یونگجه هول شد و گفت: ام... مارک هیونگ،...  
مارک روبهش پرسید: این چی بود؟! 
یونگجه: امم... هیچی... یعنی...  
مارک با حالت جدی گفت: کم مونده بود بغلشم بکنی، چوی یونگجه! 
یونگجه یکم ترسید و گفت: من... یعنی ما... دوستیم... برا همون... 
مارک صداشو بالاتر برد و گفت: برام مهم نیست! تو این مرتیکه رو بغل کردی! 
یونگجه از ترس چشماش گرد شد. اخم کوچیکی کردم. دست یونگجه رو کشیدم عقب و جامو باهاش تعویض کردم. مقابل مارک وایسادم و گفتم: یا، سرش داد نزن. 
مارک: تو چی میگی دیگه؟! 
ـ اینطوری باهاش حرف نزن. حسابی ترسوندیش. 
مارک: به تو مربوطه؟!  
ـ مربوط نیست ولی نمیتونم ببینم با دوستم اینطوری حرف میزنی.  
مارک: دوست تو؟! تو دوستش نیستی. چون من نمیخوام.  
ـ تو نمیخوای؟! اون حق داره واسه خودش هرکیو میخواد دوست انتخاب کنه. کسیم نمیتونه تعیین کنه کی دوستش باشه. میفهمی که؟! 
مارک عصبی بهم نگاه کرد و گفت: تو دوستش نیستی. تو یه ادم حواس پرتی که باهاش تصادف کردی. دست گلی هم که به آب دادی رو جبران کردی. دیگه چی میخوای؟! ولمون کن دیگه.  
میخواستم جواب بدم که یونگجه سریعتر گفت: هیونگ، درسته که یه بار بهم آسیب رسونده ولی اون دوستمه. اصلا آدم بدی نیست. تو فکر میکنی اون میخواد اذیتم کنه اما جه بوم خیلی مهربونه. من اینو نفهمیدم و باهاش بد رفتار کردم. حالا من میخوام براش جبران کنم. میخوام پیشش باشم و باهاش خوب رفتار کنم.  
نمیدونم چرا با حرفش تو دلم پرپر زدم. جلوی لبخندمو گرفتم و تو دلم خندیدم. فقط دلم میخواست برگردم و بغلش کنم! مارک هم با تعجب به حرفای یونگجه گوش میداد. هرچی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. لبخند بامزه ای زدم و گفتم: با اجازتون میخوام یونگجه رو برسونم منزل. مشکلی که نیست؟^^ 
الکی مثلا! تازه میخواستیم خوش بگذونیم! مارک متعجب و عصبی نگام کرد. نفسشو فوت کرد و عصبی گفت: یه مو از سرش کم شه، فاتحتو میخونم... 
ـ نـــه. نگران نباش. مراقبشم^^ 
مارک: خب، به سلامت. برید میخوام ببندم اینجارو. 
یونگجه: شبت بخیر، هیونگ. 
مارک جوابشو نداد. به پشت برگشت و به طرف اتاقی رفت. یونگجه هم رفت تو همون اتاق و با لباسای بیرونش برگشت. با خوشحالی به طرفم اومد. بهش لبخند زدم. دستشو گرفتم و از رستوران خارج شدم. به طرف ماشینم رفتم. سوییچمو از تو جیبم دراوردم و باهاش قفل ماشینو باز کردم. هردو سوار ماشین شدیم. ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. 
ـ کجا بریم؟ 
+ نمیدونم. خودت کجا دوست داری بریم؟ 
ـ هرجا با تو باشم بهم خوش میگذره^^ 
خنده ی کوتاهی کرد. یکم فکر کردم و پرسیدم: فکر کنم شام نخوری، خوردی؟ 
+ آه... نه هنوز. 
ـ پس میبرمت رستوران. 
+ وای چه عالی. همین الان از رستوران دور شدیم هههه. 
ـ ما از رستوران دور نشدیم. از میدون جنگ دور شدیم. نکنه میخواستی اونجا بمونیم و غذای سرآشپزو جلو چشماش با هم بخوریم؟!^^ 
خندید. نگاهم به روبه روم بود و نمیتونستم تماشاش کنم. حتی صدای خندشم بهم آرامش میداد. بیرونو تماشا میکرد تا جایی پیدا کنه که غذا بخوریم.  
+ اونجا خوبه ها. 
یه لحظه به رستوران مد نظرش نگاه کردم. یه رستوران نسبتا بزرگ بود. 
ـ اگه تو میخوای باشه. 
دنبال جای پارک گشتم. ماشینا پشت سر هم پارک شده بودن. جای خالی نبود. هوووف... انگار همه میخواستن برن تو اون رستورانه. 
ـ آیگو... جای خالی نیست. 
+ جه بوما، اون ماشینه داره میره.  
ـ عه کوش؟ 
به ماشین روبه روییم که داشت حرکت میکرد، اشاره کرد. ماشینه از جاش بیرون اومد و به راه افتاد. ایول. جا پارک پیدا شد. جاش پارک کردم. با ذوق از ماشین پیاده شدم. یونگجه هم پیاده شد. با سوییچ ماشینو قفل کردم. با هم به طرف رستوران رفتیم. وارد شدیم. رستوران تا حدودی شلوغ بود. بوی غذا اشتهامو زیاد کرد.   
یونگجه: وااای گشنــم شد...! 
ـ چی میخوری؟ 
+ هرچی تو بخوری. 
ـ منم هرچی تو بخوری. 
+ خب تو چی میخوری؟ 
ـ همونی که تو میخوری. 
با خنده زد به بازوم و گفت: مسخره! بگو چی میخوری؟؟ 
منم خندیدم و گفتم: باشه. پیتزا میخورم. 
+ پیتزا پپرونی.  
ـ OK, Baby^^
لبخند دندون نمایی زد. رفتیم طرف صندوق. به خانم صندوقداری که هیکلش خیلی باریک و استخوانی بود، گفتم: سلام. ما دوتا پیتزا پپرونی میخوایم. دیگه... سیب زمینی، با کوکاکولای خانواده.  
رو به یونگجه پرسیدم: سالاد نمیخوای؟ 
+ نه، مرسی. 
روبه صندوقدار گفتم: خب، بله. همین.  
سرشو به نشونۀ تأیید تکون داد و کاغذی که توش سفارشمونو نوشته بودو برد تو آشپزخونه. یونگجه رفت پشت میزی گرد و کنار دیوار نشست. دنبالش رفتم و پشت میز روبه روش نشستم. چند دقیقه منتظر موندیم تا سفارشمون حاضر شد. یونگجه زودتر بلند شد و رفت تا سینی غذا رو بیاره. سینی رو آورد و گذاشت رو میز. درحالی که ذوق زده به غذاها نگاه میکرد، سریع شروع کرد به میل غذاش. منم غذامو خوردم. عجیب این شام برام بهترین شام زندگیم شد. شاید چون داشتم با یونگجه میخورم^^ در حین خوردن یواشکی نگاش میکردم که هنوز با ذوق داشت غذاشو میخورد. باورم نمیشه... ولی دوست داشتم دست از خوردن بکشم و فقط نگاش کنم. وقتی غذامو تموم کردم، دستمو زیر چونم گذاشتم و بهش خیره شدم. متوجه نگاهم شد و سوالی نگام کرد. 
+ چی میخوای بگی؟ 
ـ هوم؟ هیچی. 
+ پس چرا بهم نگاه میکنی؟ 
ـ همینجوری. غذاتو بخور^^ 
لبخندی تحویلم داد. ادامۀ غذاشو خورد. بعد نفسشو مثل آه بیرون داد و گفت: چه خوشمزه بود! 
ـ آره، خیلی. 
بعد از مکث کوتاهی گفت: ولی بازم به غذاهای مارک هیونگ نمیرسه^^ 
اخم کوچیکی کردم.  
+ چیه؟ 
ـ میشه وقتی باهامی، از مارک حرف نزنی؟ 
+ چرا؟ 
ـ میشه؟!-_- 
لب و لوچشو آویزون کرد و گفت: باشه. 
ـ آفرین-_- 
*** 
+ عه جه بوم، بیا بریم این پارکه. 
ـ پارک؟ باید بری خونه. 
+ میدونم. یکم فقط. 
ـ باشه. 
ماشینو گوشه ای پارک کردم. از ماشین پیاده شدیم. وارد پارک شدیم. یونگجه درحالی که آروم قدم میزد، گفت: من اینجا رو خیلی دوست دارم. بچه که بودم، همش میومدم اینجا. 
ـ واقعا؟ باشه. پس همیشه اینجا میایم. 
با لبخند نگام کرد و گفت: آره، خیلی خوبه^^ 
رو نیمکتی نشستم و گفتم: چه روز قشنگی بود، مگه نه؟ 
روبه روم وایساد و با همون لبخند گفت: آره، چون من و تو با هم بودیم.  
منم لبخند زدم و گفتم: تو چه زود باهام صمیمی شدی. 
خندۀ کوتاهی کرد و گفت: نه، دیره. زودتر از اینا باید باهات صمیمی میشدم. 
ـ چرا اونوقت؟^^ 
+ چون با اینکه باهام خوب بودی نمیدیدم. نمیخواستم ببینم.  
با لب و لوچۀ آویزون گفت: جه بوم، ببخشید.  
باز تو دلم پرپر زدم. تا اونجایی که تونستم جلوی خندمو گرفتم و گفتم: یا اصلا مهم نیست. تو الان اینجایی. همین بسه^^ 
لبخندش پررنگ تر شد. یکم مکث کرد. انگشتشو جلو آورد و رو لبم کشید. لبخندم محو شد. انگشتشو آروم همه جای لبم کشید. منتظر بودم تا دلیلشو بدونم. نکنه ازم بوسه میخواد؟؟ با این فکر حس کردم بدنم داغ میشه. انگشتشو برد عقب و گفت: اووم... یخورده لبت کثیف بود... یذره سُس روش بود^^...
زیر چشمی نگاش کردم. لبخند کجی زدم. ههه. اینطوریاس؟! انگشتمو بردم جلو و رو لبش کشیدم. تقریبا کل لبشو لمس کردم. از کارم تعجب کرد ولی چیزی نگفت.  
ـ لب توام کثیفه. یکم سُس روشه^^... 
 با خجالت نگام کرد. تو چشمام خیره شد. الان چیزی که من میخواستم هم اونم میخواست. انگشتم هنوز رو لبش بود. دستمو کنارتر بردم و رو گونه اش گذاشتم.  
صورتشو آروم به صورتم نزدیک کردم. نگاهش مضطرب بود. لبم داشت به لبش نزدیک میشد. یکم مونده بود لبم به لبش بچسبه که...! 
کااااااات! نظرو رد کن بیاد ابجی




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها : 2Jae، Jinmark، Yugbam،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 مرداد 1396
Mahdis
پنجشنبه 19 مرداد 1396 02:28 بعد از ظهر
عالی بود ممنونم موفق باشی
Mahdis مرسی گلم همچنین
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:08 بعد از ظهر
ینی به منای واقعی فاک تو این شانس-_-
Mahdis
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:34 بعد از ظهر

سانسورت خیلی باحال بود...ایول
بی صبرانه منتظر بقیش هستیمااا..
Mahdis
منتظر باش
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:33 قبل از ظهر
چرامارکجین نداشت
بم بم از کنترل خارج شده خخخخخ چ خبر 13تااا
دوجه
Mahdis بصبر میرسسم بش

یکشنبه 15 مرداد 1396 04:11 بعد از ظهر
آخرشو صدا و سیما سانسور کرد
Mahdis اره ب روش صدا و سینما حذف شد
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:32 بعد از ظهر
Mahdis
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:23 بعد از ظهر
نههههههههههههههه وسط صحنه ی بوسه این چه کاریه اخه؟؟؟؟؟؟
ریلکس تو ماشین میبوسیدن دیگه پارک میخواستن چیکار؟
الان اونا امیدوارم به خوشی بگذره اینجاش
یونگجه رو نبوسه میبوسمش
خوددانی
Mahdis هااار هااار
خا اینا ک نمیدونستن میخان همو ببوسن:|
امیدوار باش
عههه مواظب باش جی بی نیاد سراغت
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:20 قبل از ظهر
دیگه بم زیادی دیوثثثثث شدهههه یوگیوم ایز پاستوریزه
مارکی با کی بره بیرون پس؟؟؟؟
عالی بود
Mahdis ارهفداش بشیم ما
با جین
ممنون
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:42 قبل از ظهر
ابن حجم از دختر بازی اصلا برای شخصی مثل بمبم بعید نبود
یوگبمشو
یه حسی میگه به غیر از تو ک یهو صحنه بوسو کات کردی یکی مثل بمبم هم صحنه بوسو کات میکنه
감사합니다
Mahdis بله بله
اوره

یکشنبه 15 مرداد 1396 01:32 قبل از ظهر
خیلی عالییی بود کلی کیف کردم
این فیک عالیهههه
Mahdis مرسییی عزیزمم
شنبه 14 مرداد 1396 10:54 بعد از ظهر
خا نمیشد بزاری بوس کنن همو بعد تموم شه این قسمتتتتتتتباقالی
Mahdis نوووچ
شنبه 14 مرداد 1396 09:37 بعد از ظهر
این حجم از دیوز بازی حتی برع بم بم هم بی سابقه س خهخخخ
عاقا ینی چععع الان اینا مارک منو قال گذاشتن برن پی خوشی خودشون؟
لامصب خو الان مارکم تنها میشه
مارکجه مومنتشو زیاد کن من مارکجه میخوام
ببین چه کردی با من دوقطبی شدم نمیدونم مارکجه میخوام یا دوجه TT
چقد زود صمیمی شدن دوجه *-*
ممنون خعلی دوز داشتنی بود ♥
Mahdis بله بله
اره دیگه
اره خا
باش عزیزم
دوجه بخوا
اره
خواهش
شنبه 14 مرداد 1396 09:20 بعد از ظهر
Mahdis
شنبه 14 مرداد 1396 09:00 بعد از ظهر
فاااااااااااااااااااااااااااااک
کیییییییییییییییییییس
Mahdis
شنبه 14 مرداد 1396 06:00 بعد از ظهر
اااااااا فاککککک به بوسه نمیرسه
نه؟؟؟؟
Mahdis
شنبه 14 مرداد 1396 05:27 بعد از ظهر
عرررررر خیلی بدجنسیییییی مهدییییییییس
Mahdis هار هار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.