تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - LOVE LOST . Part3
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
یکشنبه 15 مرداد 1396 :: نویسنده : Mariya
سلام دوستای گلممم ⊙▽⊙
قسمت سوم Love lost 
اومیدوارم که موردپسندتون واقع بشه 
و یک توضیحی راجب کاپل ها: 
فیک دارای سه کاپل اصلی هست و کم کم متوجه کاپل ها میشوید 
نظر فراموش نشه *-*
*

یک ساعتی گذشته بود 

پوفی کشیدم و به جسم بی جونی که روی صندلی افتاده بود نگاه میکردم 

 "خب خب خب اقای جکسون وانگ 

الان توی چه فکری هستی؟ 

داری با فرشته ی مرگ چه مکالمه ای میکنی؟ 

سعی نکن با اون مسابقه بدی 

چون برنده از الان مشخصه...

دلم نمیخواد دانش اموز کله شقی مثل تورو به این زودیا بفرستم به بری به جهنم هع ~ولی از تو کله شق تر 

اون دوستای عوضیت میتونن باشن 

"سرفه ای کردم و گلوم رو صاف کردم

هر چند اونا برای من مثل بازی بولینگ هستن 

خودشون باید سعی کنن جاشونو طوری تنظیم کنن که توپ بهشون برخورد نکنه... 

اونایی هم که سر راه هستن هم که,

 میرن به سلامت

باید به مارک بگم بیاد خون هارو تمیز کنه→_→

اون وقت با تو چیکار کنم جناب وانگ ؟ 

نزدیک به جنازه عزیزم شدم !

خون هم که دیگه نمیاد 

دستمو روی رد دوتا نیش ها کشیدم 

~هومم مثل اینکه سخت با فرشته مرگت در نبردی اقای وانگ... 

صدای نبضت رو میشنوم ...

خب تقصیر خودت بود گفتم برو باید همون موقع خارج میشدی، حالا با جسمت چیکار کنم؟ 

مجبورم ،خب بعضی ها باید درس بگیرن جکسون 

نزدیکش شدم و دو طرف سرش رو با دوتا دستام گرفتم بعد از اینکه به مکان مورد نظرم از طرف سیگنال هایی که به طبیعت مربوط بود متصل شدم ..  چشام رو باز کردم درست وسط جنگل بودیم..  من و جسم بی جون امم خب جکسون ترشی پرتقال بود ,, خونش مزه ترشی داشت که اگه ته دلم رو نمیزد تا قطره اخرشو میخوردم,,  شکار بد! 

اینجا میزارمت تا یادبگیری توی اون دنیای دیگه کاری نکنی که به ضررت  باشه 

خداحافظ جکسون ونگ ~ 

چشامو بستم و با تصور اتاقم اونجا حضور پیدا کردم 

وقتی چشام رو باز کردم توی اتاقم بودم دیگه جکسونی نبود 

خوب چه عالی شد جینیانگ 

حالا تو موندی و این لکه های خون ...

مارک رو صدا زدم 

****

مارک: 

عایش بلاخره اینم از حیاط ، دیگه تموم شد فایتینگ خودم!!! 

جارو و طی رو کنار گذاشتم و سطل اب رو توی ابنما خالی کردم 

حس میکنم دستام بی حس شده..  مهم نیست مارک ببین تو الان تونستی اینجاهارو به خوبی تمیز کنی که باید بهت مدال بدن... اونم چه مدالی 

از افکار خودم بیرون اومدم و متوجه شدم توی همون حالت دارم توی ذهنم یک مبارزه میکنم...اونم سفت و سخت با کلمات,  چیزایی که هیچ وقت نتونستم بگم ,,, 

چیزایی که زبون من بلده بگه 

بله ، چشم ، در اولین فرصت...

با دستم عرق روی پیشونیم رو پاک کردم 

باز هم این نور مسخره... 

دستبندم طبق روال شروع به نور دادن کرده .

بازهم رییس اعظم کارم داره.. خدایا خودت این دفعه رو رحم کن 

با سرعت نور خودمو به دفتر اقای رییس پارک رسوندم 

در رو باز کردم و وارد شدم . 

+بله رییس همون طوری که گفتید همه جا رو تمیز کردم و... 

با دیدن لکه های سرخ شوک بزرگی بهم وارد شد ، بزار بگم بیشتر از هر دفعه لرزه ای توی وجودم حس کردم

اینا چیه یعنی مال ....

صدای سرد رو شنیدم 

-مارک ،فک نمیکنم بهت گفته باشم وسط جملت لال بشی 

اخم کم رنگی کردم چیزی که شاید بتونم جلوی استرسم رو بگیرم 

+متاسفم. 

-خب.. خوبه 

ازت میخوام بجای میخ کوب ایستادن تو  توی اتاقم دیگه از این مایع ها نباشه!...

منتظرم سریع باش. 

مارک""

حالم داشت از این وضع بهم میخورد 

من فقط باید وظایفم رو انجام بدم این خیلی مهمه مارک... ببین الان این دستمالو من برداشتم اره...  خودم با دستم گرفتمش و دارم این نقطه های بی معنی رو پاک میکنم .. اصلا چرا باید بد برداشت کنم افرین پسر خوب... اینم اون یکی لکه الان تموم میشه 

متوجه نشدم که دندون هام داره بهم میخوره و عرق شدیدی کردم 

چند لحظه مکث کردم و نفس عمیقی کشیدم دوباره مشغول تمیز کردن اون لکه های بی معنی و مزاحم شدم ...

لرزش دستام رو حس میکردم ، 

الان تموم میشه تو داری وظیفتو انجام میدی ببین دیگه لکه ای نیست... 

جینیانگ""""

نیم نگاهی بهش انداختم 

چقدر بی عرضه هست واقعا باید یک درسی هم به این بدردنخور بدم 

حتی لرزشش رو هم حس میکنم 

میتونم ترس رو از چشاش ببینم 

یعنی واقعا چندتا قطره خون اینقدر ترسناکه؟ 

مثل همیشه بدون هیچ نقصی و با همون سردی همیشگیم صداش زدم 

-مارک

+ب.. بله 

-موردی برای جکسون پیش اومد مجبور شد بره..  گفت برمیگرده پس خودت میری و به بچها اطلاع میدی

منظورمو که فهمیدی باید راست و ریست کنی...  متوجهی اقای توان؟ 

+چشم

زبونمو با لبام خیس کردم و ادامه دادم 

-خوبه..میسپارم به تو,,  اوم راستی 

بعد از اطلاع دادنت بگو جه بوم توی دفتر من حاظر بشه 

میتونی بری.  

~~~~

تا میتونستم دویدم .. 

دستامو روی دوتا زانوهام گذاشتم و خم شدم 

نفس نفس میزدم

ابی زدم به صورتم و ولو شدم روی صندلی حیاط 

باز هم به نقطه ی رو به روم ذول زدم و خیره شدم و به مکالمه با افکارم پرداختم

ایووول پسر تو همه ی کارات رو کردی 

ولی اون قطره های  خون 

اگه مال جکسون باشه چی؟ 

چرا جکسون یهویی رفت؟ 

اصلا از ک

ِی هست من باید نگران یک بچه دبیرستانی باشم ؟

چرا؟

راستش تقصیری هم ندارم 

ساده نباش مارک.. جکسون برمیگرده...  

~~~~~██████████

بم بم: 

-هیووونگ بیدارشو

هیونگگگگ

دیر شد بیدارشو دیگه اه 

نه مثل این که این طوری نمیشه 

با یک حرکت.... یک..  دو سه 

تاداااا

و این گونه بود بم بم به روی هیونگش میپرددد ΠΠ

با قیافه خابالو سرشو اروم از روی بالش بلند کرد 

+یااه چیشده؟

-یونگجهههه دوساعته دارم میگم بیدارشو انگار که نه انگار دارم صدات میکنم -_-

+چی شده چی داری میگی؟ برو اون ور بزار بخوابم 

پاشو دیگه چقد میخوابییی

مثل کوآلایی که میخوان از درخت جداش کنن به یونگجه چسبیدممممم ولشم نمیکنم تا بیدارشه 

حالا حتما وقتی بیدار شدم بگه چرا زودتر بیادرم نکردی و من دیرم شده T_T

چشم بسته نشست روی تخت 

با خمیازه 

+چی شده^O^

-محض اطلاعتون ساعت 8:30شده 

+بم بم 

-چیه دیگه پاشووو خرس 

+بم بم

-مسخرم میکنی هیونگ -_-

+امروز تعطیله T_T

لبخندمو شبیه مستطیل کردم 

-عه واقعا..  من نمیدونس..تم 

+بیا کنارم بخواب 

خم شدم و اروم کنار هیونگم خوابیدم 

-هیونگ من خوابم نمیاد

+سعی کن بخوابی 

+داداش 

-هوم

برو دوره های عکاسی ببین شاید بیشتر از اینی هم که هست پیشرفت کنی تازه بعد بعدش هم به من هم باید یاد بدی  هااا

+چون اون پسره بهمون  کمک کرد رو میگی؟

+نمیدونم ولی زشته همینجوری کاری نکنیم اون خیلی لطف بزرگی کرد فرشته نجات محسوب میشه

 -ایگووو,  یه نگاه به خودت بنداز و اب دهنتم پاک کن., همینشم مونده بری بگیری ببوسیش بسه دیگه چشم جبرانم میکنم

-اخ جووووووووون پس میشه منم با خودت ببری؟

+بم بما دارم باهات جدی صحبت میکنم ,, فقط اینکه بیشتر بخاطر تو دارم میرم ببین من چیزیم نمیشه اونجا که این یارو بخواد ازم محافظت کنه مطمئن باش باشه؟

-پس حله دیگه میری؟

+دلت برام تنگ نمیشه ؟ 

یااا هیونگ کاری نکن دوباره پشیمون بشماااا باید مراقب فرشته نجاتمم باشیا اون کلی هواتو داشت یا بهتره یگم هوامون رو داشت 

باشه باشه کشتی منو نه از اون موقعه نمیخواستی برم و نه از الان 

-فردا خوب برو  ببین چطوریه اخه قطعا جایی که فرشته گفته بیا جای خوبی باید باشه 

+دلت برام تنگ نمیشه 

-وای بحالت ببینم در دوساعت یکبار بهم زنگ نزنی -_-

سر بم بم رو بوس کردم 

ایگوووو باشه باشه 

پس فعلا بیا بخوابیم میخوام تا ظهر بخوابم... 


****روز بعد

هیونگ دیر میشه ها زود باش بیا این کتابارو هم ببر 

-این لوازم اضافه چیه میدی دیگه بم بما مسخرم میکنی 

+واا معلومه که نه ولی لازم میشه 

-من دارم بخاطر دعوت فرشته نجات جنابالی میرم اونجا این چه لحنیه 

+⊙﹏⊙

+ام راستی اسمش جکسونه ، رفتی خط من رو بهش بدیااا من یادم رفت یادداشت کنم 

چشم غرره ای بهش رفتم 

+همه ی وسایلاتو جمع کردی هیونگ 

-اره نگران نباش 

نگو که فقط همین کیف رو میخوای برداری 

.پوکر نگاش کردم 

+کیفتو بده ببینم 

زیپ کیف رو باز کردم 

یااا هیونگ اینا دیگه چیه T_T

یک تیشرت و شلوار اسپرت ، دوربین  و هدفون؟ 

فقط همینا رو میبری؟ 

-نگران من نباش 

پس مواظب خودت خیلی باش هیونگ 

ادای گریه در اوردم 

+مطمئن باش یک روزم نمیشه که زود میام فقط ببینم مکانش چطوریه و... 

محکم یونگجه رو گرفتم و محکم بغلش کردم بعد با لبام لپش رو بوسیدم 

-پس تا وقتی میای میرم پیش وونشیک 

+وای بحالت کار خلافی بکنی -_-

-باشه مثل بچه کوچولوها باهام باز داری حرف میزنی

 ببین من دیگه قدم از خودت هم بلندتر شده هیونگ 

زد زیر خنده 

+وااای خدا بم بما اخرش من رو میکشی قدت هزار مترم باشه بازم من ازت بیشتر تجربه دارم 

صدای بوق اژانس اومد 

اوه من دیگه میرم میترسم اون طوری که فرشته جنابالی فرمودن دیر برسم 

+باشه مراقب خودت باش هیونگ ΠΠ

لبخندی زدم و از خونه رفتم بیرون ، سوار اژانس شدم راننده: کجا میرید اقا

اوممم شما میدونید پشت قبرستون کجا میشه ؟ 

با چشای گرد شده چرخید به سمتم 

راننده O_o : میخوای بری پشت قبرستون؟ 

+اوهوم

-اگه از ازدست دادگان رو میخوای رو میخوای ببینی خوب میبرمت ارامگاه 

+نه اقای محترم لطفا پشت قبرستان بفرمایید -_-!

باشه ای گفت و حرکت کرد 

نگاهمو به بیرون پنجره دوختم از شهر خارج شدیم ، راستش قبرستونی که ادرسشو گفته بود بهم اون سمت ارامگاه ها نبود ، گفت پشت قسمت خاکی و جنگل و چمیدونم حتما داشت مسخره بازی درمیاور 

داشتم فکر میکردم که وقتی رسیدم اگه همچین جایی نبود چطوری برم و حال اون پسره رو بگیرم 

فازش چیه اگه اسکولم کرده باشه ←_←

عایش جکسون اصلا خودمم نمیدونم چرا دارم حرف گوش دوتا بی مغرز میکنم 


با توقف ماشین فهمیدم رسیدیم 

-اینجا پشت قبرستون میشه دیگه؟ 

راننده:  بله اقای محترم به لطف شما برای اولین بار از این مسیر اومدم

لبخند دندون نمایی زدم و با خجالت ساکم رو برادشتم و حساب کردم و پیاده شدم . 

برعکس شهر

 این قسمت کامل سا

یه بود مثل بعد از ظهر ها 

خوب خسته نباشی یونگجه جان ، اینم از مکان دنجی که فکرشو میکردم 

دور و برم رو انالیز کردم 

روبه روم که این جنگله پشتمم که فقط یک خاکی معلوم نیست به کجا راه داره 

واااای خدا لعنتتون نکنه با این ادرس از اولم میدونستم اینجا هیچی نیست 

سعی کردم حرفای جکسونو بیاد بیارم اون روز اول 

....

"ببین رفیق اگه بهت بگم بیا توی جنگل مطمئنا فرار میکنی میری ، بیا خودم یک روز میام مییرمت با مکانش اشناشی ,,,

عایش لعنت بهت یونگجه که اون جلوشو گرفتم 

با دستم زدم به پیشونیم 

حس میکنم تنها ادمی که توی اینجا وایساده منم 

چشام رو چند بار مالیدم با دستام 


اینا دیگه چیه 

دونه های نور به صورت گولوله گلوله 

این کرم شب تابه -_-اونم تو روز؟ 

اثر گرما زدگیه؟ 

به به توهم که میزنم تازگیا 

ولی بیشتر دقت کردم انگار اون نورا معلق بودن 

افرین همینمم مونده بود حاله نور ببینمΠΠ

ساکم رو برادشتم 

این همه مسخره شدم به اندازه کافی تا اینجا اودم دیگه دنبال اینا هم برم؟ 

اون نورا که بیشتر شبیه علامت بودن دنبالشون رفتم...تا پنج دقیقه ای بود وارد جنگل شده بودم ... متوجه شدم که دیگه نوری نیست دنبالش برم 

ولی چه فایده

 دارم با توهم هام یک خودم راه میرم -_-

ولی قدم زدن فکر نمیکنم همچین بد هم باشه 

خش خش برگ ها از قدم های من سکوت جنگل رو میشکست ، هدفونم رو گذاشتم داخل گوش هام و یک اهنگ پلی کردم 

نیم ساعتی بود داشتم توی جنگل قدم میزدم 

چشمم خورد به پسری که کنار درخت خوابیده 

اوه شت چه وضعی اخه کی توی این برگا میخوابه

یکم شک کردم نزدیکش شدم 

یکم تکونش دادم اقا اقا....

ولی تکون نخورد 

تکون محکم تری بهش دادم که 

سرش چرخید طرفم چشام داشت از حدقه میزد بیرون نفسم توی سینم حبس شده بود

با صدای لرزونی صداش زدم ج...جکسون؟

صورتش خونی و کثیف شده بود 

خونش خشک شده پس خیلی وقت باید اینجا افتاده باشه 

جکسون... هعی رفیق.. همونطوری بُهت زده تکونش میدادم هیچ حرکتی نمیکرد کلی وحشت کردم ، خدای من 

کولش کردم و اروم بلند شدم باید نجاتش میدادم، بدنم تحمل وزن جکسون رو نداشت ولی با تمام تلاشم حرکت میکردم داد میزدم کمک ..  یکی کمک کنه,  

انگاری که کسی نبود.فقط این صدای منه که توس جنگل داره اکو میشه . من الان دقیقا کجام ؟ 

دست کردم توی جیبم و گوشیم رو نگاه کردم عاییش لعنتی انتن هم که نمیده 

زیر لب زمزمه کردم اروم باش رفیق الان میبرت یک جایی ..

خیلی راه رفتیم به سایه بزرگی رسیدم سرم رو بالا اوردم و چیزی که میدیدم باورم نمیشد

 یک کاخ... 

حصار آهنی  بلندی به شکل صلیب دور تا دور این محوطه رو گرفته بودن برعکس جنگل و درختای این دور و بر اینجا به جز بوته های خار هیچ علفی نبود 

ستون های مرتفع که روشون مجسمه های سنگی به شکل های گاو بالدار و سر های خفاش بود یکمی زیادی بجای جلوه دادن  ترسناک  شده بود 

 اب دهنم و قورت دادم...  باید جکسون رو نجات میدادم 

حس کنم اینجا همون مدرسه ایه که راجبش صحبت میکرد ولی نه..  بازم امکان نداره 

نزدیک شدم و در اهنی رو باز کردم صدای قیژ گوش خراشی بلند شد ولی اهمیتی ندادم 

با دستم عرق های پیشونیم رو خشک کردم و سعی کردم به وزن جکسون اهمیتی ندم 

راستش اون قدر ها هم سنگین نبود که اذیت بشم..  یونگجه خان کمرت بی حس شده-_-

وارد محوطه شدم..  اینجا باید حیاط باشه..  یک اب نمای قدیمی وسط بود که خشک شده بود خیلی قدیمی به نظر میومد بیشتر تا اب نما شبیه دستشویی داخل توالته که فقط شیر بهش متصل نیست T_T

نیمکت کهنه ای رو اون طرف تر دیدم و به سمتش رفتم و جکسون رو از کولم گزاشتم پایین روی نمیکت

اخ 

کش و قوسی به بدنم دادم تازه حس میکنم خون توی کمرم جاری شد 

جکسون تو خوب میشی مطمئن باش 

وقت رو تلف نکردم و خواستم وارد کاخ بشم ولی حتی راه ورود رو هم نمیدونم  کاخ از نمای بیرون مثل یک کلبه بزرگ هست...  بلند داد کشیدم کمک .. یکی بهمون کمک کنه ، توی جنگل پیداش کردم .. کسی اینجا نیست/ 

به نفس نفس افتادم صدای قدم های کسی توجهمه بهش دوخت 

اطرافم رو نگاه کردم دیدم پسر لاغراندامی داره نزدیک من میشه 

به سمتش دیدم 

-سلام..  من چویی یونگجه هستم ،

با صدای لرزونی گفتم

ازتون خواهش میکنم کمکش کنید 

و با دستم اشاره به جکسون کردم 

چند لحظه ای مکث کرد بعدش با دو دوید به طرف جکسون 

با دوتا دستاشو جلوی دهنشو گرفت 

مثل این بود که باید یکی از همکلاسی هاش باشه 

-توی جنگل پیداش کردم اولش خودمم خیلی ترسیدم راه رو هم گم کرد بودم ...

+همراهم بیارش 

-چی؟

+مگه بهت نگفتم ، سریع باش دیگه

مات و مهبوت مونده بودم..  چشای پسر مقابلم از اشک برق میزد ولی انگار قصد چکیدن نداره 

باز جکسون رو بلند کردم و پشت سر این پسره راه افتادم... 

ولی چرا اینقد خلوت؟ 

وارد مکان شدیم 

واو اینجا اصلا جایی نیست که فکرشو میکردم .. یونگجه این هنوز اول راهه ،

وا

رد اتاق شدیم فک کنم اتاق بهداشت باید باشه 

گذاشتمش روی تخت 

پسره به نظر خیلی عصبی میومد 

مارک:

با دکتر تماس گرفتم گفت تا ده دقیقه دیگه میاد اتاق 

نزدیک جکسون شدم .. خدای من باور نمیکردم این جکسون باشه..  اون پسر بچه شادی که زنگ های تفریح هوای همه بچه ها رو داره ، مهم نیست مارک.  در هر صورت ولی باید نجاتش بدم 

رو کردم به پسری که جکسون رو اورد اینجا 

-قصد نداری کمک کنی؟ میخوای تا صبح همینطوری من رو نگاه کنی؟ 

+ببخشید بخشید بگید چیکار کنم 

-لباساشو دربیار تا الکل اماده میکنم 

وقت رو تلف نکردم رفتم و بلوزشو در اوردم 

بدنش هیچ رد کبودی نداشت فقط مثل این بود خون زیادی از دست داده باشه از شدت بی رنگی مثل مرده ها شده بود 

ولی پس این خون پخش شده چیه ؟ 

پسره رو دیدم با جعبه کمک های اولیه اومد به طرف تخت

-میشه یکم بری این ور تر من خیلی وقت برای موندن ندارم 

با یه لبخند نگاه نگرانمو ازش گرفتم و روی چهارپایه کوتاهی اون طرف تر نشستم 

مارک"

الکل زدم به پنبه رو خون های خشک شده رو از روی صورت و کتفش پاک کردم  

رسیدم به پشت گردنش یعنی میشد پایین تر از پشت گوشش 

-خدای من کی این بلا رو سرت اورده 

دوتا حفره مثل این بود که دوتا مداد وارد گردن جکسون شده باشه 

دست خودم نبود داشتم میمیردم از این وضع 

ج...جکسون

گرمای دستی رو روی گودی کمرم حس کردم نگاهم افتاد به اون دوتا چشم مظلوم که روبه روم بود نفسمو بیرون فوت کردم 

-بهم گفته بودن که بچه هارو درجریان بزارم جکسون تا چند روز نیست و برمیگرده ولی... 

+نگران نباش حتما توی راه بهش حمله شده و بعد ولش کردن و رفتن شایدم کار یک حیوون وحشی باشه 

-نمیدونم..  فقط امیدوارم حالش خوب بشه

صدای دکتر رشته افکارمونو بهم زد 

دکتر: برید کنار ببینم اون وضع اضطراری که میگفتی کجاست 

...اوووه!!!  حالش خیلی خرابه باید منتقلش کنیم به بیمارستان 

مارک:خواهش میکنم کاری واسش بکنید 

دکتر: باید بهش خون وصل کنیم گروه خونیش رو که نداریم و کیسه خون هم همراهم نیست

- اینجا چه خبره؟ 

رنگ از روی صورتم پرید یعنی رنگی یگه واسم نمونده تا رییس جین یانگ هم به جمع اضافه شد 

-اوه دکتر لی ~ بدون اطلاع به من اومدید 

دکتر: اقای رییس باید منتقلش کنیم به بیمارستان 

پارک جینیانگ ~

بوی خون... حسش میکنم 

اون مارک عوضی دوباره چه دسته گلی اب داده 

از دفترم بیرون اومدم متوجه صدای سوت ضعیف میشدم پس قدم هام رو تند تر کردم 

وارد اتاق درب و داغون شدم 

یکی روی تخت بود ، مارک بالای سرش ایستاده بود و یک فرد ناشناس هم کنارش 

افرین مارک~

بعد از اون مکالمه کوتاه نزدیک تر رفتم 

-اومم جکسون

مارک: جناب پارک ، مثل اینکه واسه جکسون توی راه مشکلی پیش اومده باید به بیمارستان ببریمش 

-مارک... تو بدون اجازه و دونستن در خواست من و بدون اطلاع اقای وانگ رو اوردی به اینجا و 

رو کرد به یونگجه...

این پسر کیه؟ 

یونگجه: اقای پارک~اسمی بود که از پسری که حالا فهمیده بودم اسمش مارکه شنیدم ، راستش حضورش یکمی ترسناک بود همینطورم لحن صحبتش با مارک خیلی بد بود مگه داره اعدام میکنه؟ 

نگاه به مارک کردم میتونستم ببینم از اومدنش خیلی خوشحال نشد 

بهش گفتم 

سلام ، آم من چویی یونگجه هستم..راجب یک مدرسه شنیده بودم که میتونم دوره های عکاسی ببینم و موقع اومدن متوجه شدم افتاده توی جنگل دیگه...

- کافیه متوجه شدم * اول از همه بگم کسی حق بردن اقای وانگ به بیمارستان رو نداره.

و من از ادم های پر حرف متنفرم ---خیلی ساده دارم واست توضیح میدم کوچولو من چیزی رو بیشتر از یک بار تکرار نمیکنم.  

حرفشو قطع کرد 

یونگجه : اقای محترم داره میمیره معلوم نیست که تا الانم بهش امیدی باشه یا نه بعد طرز برخوردتون اصلا قشنگ نیست 

اخمام توی هم رفته بود و خیر شدم به این پسره ی بی اب -_-


پوزخندی زدم و طرف یونگجه رفتم 

-هوممم میبینم که خیلی شجاعی 

خب قسمت شد یک جلسه بعد باهم بزاریم نظرت چیه پسر جوان؟ 

از همتون میخوام از اتاق خارج شید و من رو با اقای وانگ تنها بزارید 

دکتر: ولی باید حتما منتقل بشه به بیمارستان

-لازم به ترسیدن نیست اون از من هم سرحال تره پس رفع زحمت کنید 

با ترید اروم اروم در حال خارج  شدن بودم 

-تو نه ... مارک صبر کن 

باز هم نفسمو بیرون فوت کردم 

-بگو یوگیوم از سر کلاس همین الان بیاد اینجا . و زنگ تفریح رو بزن که بچها حواسشون نره سمت یوگیوم.  

منتظرم 

مارک ، سرمو تکون دادم و به سمت کلاس ها حرکت کردم .....

جینیانگ~

پس بلاخره بهت احتیاج پیدا کردم کنت چشم آبی


.....پایان قسمت سوم...

نظر و انتقاد فراموش نشه دوستای گلممم 




نوع مطلب : LOVE LOST، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 مرداد 1396 02:32 بعد از ظهر
خوب بود تشکر موفق باشی
Mariya ممنون گلم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:02 قبل از ظهر
عاششششقتم اونی
Yugbammmmmmmmmmmmm
Mariya فدایت
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:46 قبل از ظهر
یونگجهههههههه از همون راهی که اومدی برگرررررررررد
نود و نه درصد جکجه هستش ولی یه درصد توجه
زود بیااااا
Mariya شاید...
کم کم کاپلا مشخص میشن
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:16 قبل از ظهر
جووووون من یوگبم باشهههههه
No jackbam
Just yugbam
Yugbam forever
Mariya ای جانم باشه
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:21 قبل از ظهر
خببببببب
اگ نظر کوتاهمو بخوای عالیییی
بلند بگم : ای ای جین یونگی چ نامرد شدی
مارکی
میخوام بدونم تکلیف یونگجه چیهاگ توجهشه جین چی میشه اگ جی جی شه یونگچه چ میشه
Mariya مرسی عزیز دل نظر لطفته
یونگجه فعلا تازه رسیده بزار استراحت کنه تا قسمت بعدی..
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:43 بعد از ظهر
وای عرر عالیه خیلی مشتاقم بدونم کاپل هاش کیان
Mariya به زودی گلم
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:07 بعد از ظهر
Wow fantastic babyyyy
Mariya lob u
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:37 بعد از ظهر
واااای جالبههه
خسته نباشی
Mariya مرسی عزیزمم
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:30 قبل از ظهر
یکم مبهمه
برای دیالوگا که هر کس میگه میشه قبلش یه-یا+بزاری که قاطی نکنیم؟؟؟؟
ممنون
Mariya چشم گلم ممنون که گفتی
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:09 قبل از ظهر
Jooooooon
Belakhare gozashtiiiii
Mariya
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :