تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep10
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 18 مرداد 1396 :: نویسنده : Mahdis
بفرمایید ادامه
یکم مونده بود لبم به لبش بچسبه که یهو گوشیم زنگ خورد! به دوتامون شوک وارد شد و از هم فاصله گرفتیم. هول شدم. گوشیمو از تو جیبم دراوردم و به صفحه اش نگاه کردم. اه لعنت! زیرلب گفتم: هاااایشش!... 
بهش جواب دادم: الو؟! 
+ پسرم، خوبی؟ چرا نمیای خونه؟ 
عصبی گفتم: دارم میام!  
+ چرا عصبی میشی، پسرم؟ 
ـ خدافظ. 
تماسو قطع کردم و گذاشتمش تو جیبم. لعنتی. حالم ازش به هم میخوره. سرمو پایین گرفتم. یونگجه با تعجب داشت نگام میکرد. 
+ جه بوم؟ 
سرمو بالا آوردم و لبخند زورکی زدم. 
ـ جانم؟ 
+ حالت خوبه؟ 
ـ هیییی... فکر کنم. 
+ چی شد؟ اون کی بود؟ 
ـ مهم نیست. من باید برم، یونگجه.  
از رو نیمکت بلند شدم و گفتم: خیلی بهم خوش گذشت. فردا هم بیایم بیرون. 
لبخند قشنگشو زد و گفت: باشه، حتما! 
منم لبخند زدم. دستشو گرفتم و از پارک خارج شدیم. با ماشین به خونه اشون رسوندمش. بعد مسیرو دور زدم و به طرف خونه خودم حرکت کردم.  
*** 
با کلید درو باز کردم و وارد شدم. پدر رو مبلی نشسته بود و یه لیوان شراب قرمز دستش بود. متوجه ورودم شد و بهم نگاه کرد. لبخند زد و اومد طرفم. یخورده قدماش نامنظم بود. ایی حالا یه عوضی مست تو خونه امه.  
+ کجا بودی؟ دلم تنگ شد برات. 
ـ ههه. کمتر دروغ بگو. 
از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم. داشتم کتمو درمیاوردم که دیدم اومده تو اتاق. با اخم روبهش گفتم: بی اجازه به حریم خصوصیم وارد نشو! 
خندۀ شرورانه ای کرد و گفت: من پدرتم. حریم خصوصیت به منم مربوطه، پسر. 
ـ صد دفعه گفتم تو پدر من نیستی!  
+پدرت نیستم؟! لابد اون پدرته که ولت کرد و رفت. اون پدرته که برات پدری نکرد. اون پدرته که اصلا تو رو پسر خودش ندونست. پسر، من درسته پدر واقعیت نیستم ولی پیشت موندم. ازت مراقبت کردم. خیلی مهربونم، مگه نه؟^^ 
ـ آره به همون اندازه هم خیلی آشغالی. 
حالت چهرش جدی شد. 
+ جه بوم، با من درست صحبت کن. وگرنه... 
ـ وگرنه چی؟! کتم میزنی؟! کمربند میزنی؟! اره بیا بزن! همین کارو بلدی دیگه، ترسو! من نباشم عقده هاتو سر کی خالی میکنی، روانی؟! 
یهو وحشی نگام کرد. لیوان شرابو پرت کرد زمین و لیوان شکست. اومد طرفم. رفتم عقب ولی یقمو گرفت و کشید. سعی کردم دستشو از یقم جدا کنم ولی سفت گرفته بود. 
ـ ولم کن! 
با اون حالت وحشی و مستش گفت: بزنمت؟! دوست داری، نه؟! باشه، عزیزم! یجوری میزنمت که قبل از اینکه دردو حس کنی، بمیری! 
ترسیدم. نه من نباید از این دیوونه میترسیدم ولی میخواست باز کتکم بزنه! از اتاق اوردم بیرون. پام به شیشه های رو زمین کشید و زخم شد. 
ـ آآخ!... 
پرتم کرد گوشۀ دیوار. با شدت زیادی خوردم به دیوار و بدنم درد گرفت. کمربندشو دراورد و لبخند کجی زد. یکم مکث کرد و بعد ضربه های شدیدشو شروع کرد. با هر ضربه اش داد میکشیدم. رو شکم خوابیدم و سرمو با دستام گرفتم. لعنت بهت، آشغال! داد زدم: عوضی!! آشغال!! روانی!! ولم کن!! ولـــم کــــن!! ااااااه!! ولم کــــــن!! 
+ خوبه! همینجوری زجر بکش! داد بزن! بیشتر!  
و خندۀ مستانه ای کرد.  
ـ کثافت!! حالم ازت به هم میخوره!! دست از سرم برداااار!! 
از کمربند زدن دست برداشت. اومد یقمو گرفت و بلندم کرد. 
+ آره، کمربند بسه. نوبت اینه. 
با مشت کوبید تو صورتم. پرت شدم رو زمین و دادی کشیدم. با لگد هزاربار زد تو شکمم! همش داد میکشیدم.  
+ بیشتر! بیشتر! 
داد میزدم. داشت منو میکشت! واقعا داشتم میمردم!  
ـ آشغاااااال!! ولممم کــــن!! ازت متنفررررم!! خیلی آشغالــــی!! دست از سرم برداااار!! 
فایده نداشت. تا جایی که توانش میکشید، کتکم زد. بعد که تازه خسته شد، متوقف شد و نفس تازه کرد. بی جون و زخمی افتاده بودم زمین. از بین لبای خونیم زیرلب گفتم: آشغال... 
سرشو گرفت بالا و نفس عمیقی کشید. بعد رفت تو اتاقش تا بخوابه. اشکی از گوشه چشمم ریخت. بدنم خیلی درد میکرد. همه جام... کوفته بود... انگار روحمم کوفته شده بود... نمیتونستم تکون بخورم. پلکام سنگین شد. دردام اینقدر زیاد بود که بیهوش شدم... 
*** 
صبح روز بعد، دیدم رو مبل خوابیدم و پتو رومه. هنوز بدنم درد میکرد. با بی حالی اطرافو نگاه کردم و اون عوضی رو پشت میز ناهار خوری دیدم که بهم زل زده. لعنتی... حتی حال نداشتم اخم کنم...  
+ بیدار شدی؟ 
جواب ندادم. خندۀ کوتاهی کرد و گفت: بدنت درد میکنه؟ 
وقتی اینارو میپرسید، دلم میخواست فقط بکشمش! حیف نمیتونستم خودمو حرکت بدم.
+ پسرم، من دیشب مست بودم برای همین اختیارمو از دست دادم. واقعا متاسفم. منو میبخشی، عزیزم؟^^
ـ خفه شو... خفه شووو!  
خندید و گفت: برات صبحونه حاضر کردم. من میرم بیرون. ساعت 7 برمیگردم. مواظب خودت باش، جه بومم. 
ـ من جه بوم تو نیستم... برو گمشو... لعنتی... آه... پهلوم... 
پهلومو گرفتم و کمی نوازش کردم. رفت تو اتاقش. با لباسای بیرونش خارج شد و گفت: خب دیگه... صبحونتو بخور و منتظرم باش. خدافظ، پسرم^^ 
دیدم کلید و سوییچمو برداشت. 
ـ یا، اونا مال منه! 
با لبخند چندشش نگام کرد و گفت: از این به بعد دیگه نیست. 
ـ هان؟! 
+ وقتی من خونه نباشم تو نمیتونی از خونه بری چون دیگه نمیتونی وارد شی. فقط وقتی میتونی از خونه بیرون بری که من تو خونه باشم. درضمن ماشینم نیاز نداری. میتونی با اتوبوس بری یا تاکسی سوار شی. باشه؟^^ 
اعصابم به هم ریخت! با چشمای خشمگینم نگاش کردم و گفتم: ازت خیــلـــی بدم میاااااد!!  
+ میدونم. 
اینو گفت و از خونه خارج شد. با اعصاب خوردی پشت دستمو گذاشتم رو چشمام. حس کردم دوباره دارم بغض میکنم ولی خودمو نگه داشتم. گریه نکن، جه بوم. قوی باش. زخمات خوب میشن... بعدش زخمای جدید... هم زخمای بدنت، هم قلبت...  
... 
با یه وضعی رفتم صبحونمو خوردم و جمعشون کردم. ظرفارو جمع کردم و بی جون و آهسته رفتم طرف موبایلم و برش داشتم. یونگجه بود. نمیدونم چرا حس خوبی تو قلبم به وجود اومد و همه چی یادم رفت. لبخند کمرنگی زدم و جواب دادم: الو؟... 
+ سلام، خوبی؟^^ 
ـ نه، اصلا... 
+ عه چرا؟؟ 
ـ دارم میمیرم... 
+ چی؟!  
ـ میگم دارم میمیرم... 
+ چی شده؟! چرا اینطوری حرف میزنی؟! 
ـ آآآه... یونگجه، بهت نیاز دارم. میشه بیای اینجا؟... 
+ کجا؟ خونه تو؟ 
ـ آره... 
+ نمیتونی بیای پارک دیشبی؟ 
ـ نه نمیتونم... نه میتونم حرکت کنم، نه میتونم از خونه بیام بیرون... 
+ جه بوما، بهم میگی چی شده؟! 
ـ بیا بهت بگم... خواهش میکنم فقط بیا پیشم... 
مکث کرد و گفت: باشه، دارم میام. 
تماسو قطع کرد. حس کردم امیدی برای زندگی تو دلم باز شد. لبخند زدم و منتظرش موندم. 
... 
ده دقیقه ای گذشت و زنگ خونه به صدا دراومد. با ذوق اینکه یونگجه باشه، با اون کوفتگی بدنم رفتم طرف در. درو باز کردم و با دیدنش لبخند زدم. با دیدنم چشماش گرد شد. با ترس پرسید: جه بوم! چه بلایی سر صورتت اومده؟؟! 
چیزی نگفتم و فقط لبخندمو حفظ کردم. اومد داخل و درو بست. همونجوری نگران گفت: چرا هیچی نمیگی؟! کی اینکارو باهات کرده؟! هان؟! 
بی حال گفتم: میشه بشینیم اول؟... 
+ آ... باشه باشه.  
دستمو گرفت و کمکم کرد برم تا پذیرایی. نشستیم رو مبل.  
+ چرا اینجوری شدی؟! 
دستشو رو زخمای صورتم کشید. زخمام سوزش گرفت. 
ـ آآی! 
دستشو برد عقب و با ترس نگام کرد. 
ـ آآآه... فقط این نیست... بدنمم ترکیده... 
+ چی؟؟! لباستو دربیار ببینم! 
با یکم خجالت لباسمو از تنم دراوردم. رو بدنمم زخمای زیادی بود. باز ترسید و گفت: وای خدا! اینا دیگه چین؟! 
+ زخمن:/ 
ـ دیوونه، کی اینکارو کرده، ها؟؟ 
+ یه روانی... 
ـ کی؟؟ 
مکث کردم و گفتم: پدر ناتنیم... 
یکم تعجب کرد و پرسید: تو مگه پدر ناتنی داری؟ 
ـ آره... ازش متنفرم... فقط همینکارو بلده باهام بکنه... فقط میزنه... خیلی آشغاله... دیشب... داشتم میمردم، یونگجه... حتی نمیتونم خودمو تکون بدم... 
باز بغض کردم. دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و اشکی از چشمم ریخت. یونگجه بغلم کرد که باعث شد قلبم تند بزنه.  
+ جه بوما، گریه نکن... چرا اینا رو نگفتی بهم؟ 
ـ فرصت نکردم. بعدشم که این قضیه زیاد مهم نبود که بدونی. 
+ مهم نبود؟! داری اذیت میشی. من نباید بدونم؟!  
خودمو از بغلش کشیدم کنار و تو چشماش نگاه کردم. با ناراحتی نگام کرد و پرسید: خیلی درد داری؟ 
ـ آره خیلی... ولی الان حسشون نمیکنم. 
لبخند دلنشینی بهش زدم. از رو مبل بلند شد و پرسید: جعبه کمکای اولیه کجاست؟ 
ـ آ... تو دشوییه. تو اون کمد دیواری بالای آینه.  
سرشو تکون داد و به طرف دشویی رفت. منتظرش نشستم. چه خوشحال بودم که اون اینجاست. حس میکنم دردام کم شدن. هروقت میدیدمش حس خوبی داشتم. این چه حسی بود؟  واقعا نمیتونم این حسو درک کنم ولی حس خوبی بود... برگشت پیشم و مقابلم رو زمین زانو زد. پنبه ای برداشت و روش ضدعفونی زد. پنبه رو نزدیک زخمای صورتم آورد. چشمامو بستم و منتظر سوزشش موندم. میدونست میسوزه و آروم میزد. کمتر سوزش گرفت. رو زخمای صورتم چسب زد. حالا رفت سراغ زخمای بدنم. زخمای بدنم بیشتر از صورتم میسوخت. نتونستم تحمل کنم و داد کشیدم! ترسید و خودشو کشید عقب. تک خنده ای کردم و گفتم: ترسیدی؟ 
+ ببخشید... 
ـ عیب نداره. 
دوباره نزدیک اومد و ضدعفونی زد. رو زخمای کوچیکم چسب زد و رو زخمای طویل یا عمیقم باند پیچید. سرشو آورد پایین و گفت: پات چرا زخم شده؟ 
ـ شیشه بریده. 
+ شیشه؟ 
ـ اهوم. 
به اونم ضدعفونی زد و دورش باند پیچید. با ناراحتی نگام کرد و دوباره دستاشو دور گردنم حلقه کرد. باز قلبم! نفسمو آروم فوت کردم. 
+ جه بوم... لطفا مواظب خودت باش... 
ـ چجوری مواظب باشم با این روانی؟! 
چیزی نگفت. سرشو برد عقب و ناراحت نگام کرد. لبخند زدم و گفتم: ممنونم، یونگجه. 
با لبخند قشنگش گفت: کار خاصی نکردم. 
ـ اگه تو نبودی خودمو میکشتم... 
چشماش گرد شد. 
+ چی میگی دیوونه؟!  
ـ جدی میگم... زندگی کردن با اون روانی خیلی صبر میخواد... داره صبرم تموم میشه... 
+ جه بوما... خب چرا از اینجا نمیری که اذیتت نکنه؟! 
ـ کجا برم؟! جایی رو ندارم. برم جای خواب ندارم. غذا ندارم. داشتن یه روانی که ازت مراقبت کنه بهتر از بی کسیه. 
+ تو کس دیگه ای رو نداری؟ 
ـ نه. 
+ مامان؟ بابا؟ فامیل؟... 
وسط حرفش پریدم: نه هیشکی. بچه که بودم بابام از مامانم طلاق گرفت و ولمون کرد. نمیدونم کجاست. زندس؟ مرده؟ بعد از اون مامانم با یه مرد پولدار ازدواج کرد چون اگه نمیکرد از شرکتش ورشکست میشد. بعد که پولدار شد رفت آمریکا. گفت برمیگرده ولی برنگشت. بعدا به پدر ناتنیم خبر دادن که مامانم مرده. بعدش پدر ناتنی طی یه مأموریت کاری رفت آمریکا. خونه اش شد واسه من. پولش ارث رسید بهم. حالام برگشته میگه مامانم زندس. نمیدونم حرف اون عوضیو باور کنم یا نه. خیـــلی ازش بدم میاد. از بچگیم تا الان هر اتفاقی میوفتاد یا اعصابش خورد میشد سر من خالی میکرد. بدنم همیشه پر زخم بود. اون همه چیمو ازم گرفت. مامانم، مدرسه ام، دوستام و زندگیم... مدرسه ای که میرفتم عالی بود ولی اون منو از اونجا برد به یه مدرسه داغون! بچه هاش خیلی آدمای مزخرفی بودن و اذیتم میکردن. فقط جین یونگ توشون خوب بود که اونم اذیت میکردن. اون بهترین دوستمه. یجورایی بهش مدیونم چون بیشتر وقتا منو از دست اون عوضی نجات داده. یه بارم پدر ناتنی میخواست منو با خودش ببره آمریکا ولی جین تونست مخشو تیلیت کنه و منو اینجا نگه داره. اون یه روانیه... تولدم که میشد دوستام برام هدیه پست میکردن. وقتی میفهمید برمیداشت میشکوند و میسوزوند. هرچی داشتم نابود میکرد. اون زندگیمو ازم گرفت... نمیدونم چطوری دارم زندگی میکنم... میخوام بمیرم... 
+ یااا این چه حرفیه میزنی؟! نگو اینو. 
ـ خودت فهمیدی چقدر درد کشیدم... حقمه به زندگیم خاتمه بدمـ... 
وسط حرفم پرید: ساکت شو! دیگه نگو. دیگـــه نگووو. 
نفسشو فوت کرد. بعد از مکثی، بلند شد و کنارم رو مبل نشست. روبهم گفت: جه بوم. 
ـ جانم؟ 
+ چقدر شبیه همیم... 
با تعجب نگاش کردم. 
ـ چطور؟ 
+ منم تقریبا سختیایه تو رو کشیدم... 
مکث کرد و گفت: من وقتی بچه بودم هیچ خاطره ای از مامانم نداشتم... پیش بابام و برادرم بم بم زندگی شادی داشتم... همش فکرم به این طرف میرفت که مامانم چه شکلیه و کجاست؟ از بابام میخواستم تا دربارش بهم بگه ولی اون حاضر نبود از اون یه کلمه حرف بزنه. همش بحثو عوض میکرد تا یادم بره. از طرفی وقتی بحث مامان میشد تا یکی دو ساعت ساکت و غمگین میشد... حالا من ذهنم مشغول شده بود که مگه مامانم چه جور زنی بود که هر دفعه حال بابام اینطوری میشه؟... یه روز بابام خودش به من و بم بم گفت که بشینیم تا برامون تعریف کنه. گفت که اون عاشق مامانم بوده ولی مامانم عاشق یه مرد دیگه بوده که از قبل باهاش رابطه داشته... بخاطر اصرارای خونوادش با بابام ازدواج کرده بوده... بعد از پیش بابام فرار کرده و پیش اون مرد برگشته. چیزی که خیلی ازش تعجب کردم این بود که... فهمیدم من پسر اون مردم! یعنی... قبل از اینکه مامانم با بابام که بابای واقعیم نبود ازدواج کنه و با اون مرد رابطه داشته منو به دنیا اورده. حالا منو ول کردن و رفتن پی عشق و حالشون. اینی که بابای واقعیم نبود ازم مراقبت میکرده با بم بم. بم بم هم پسر واقعی بابام. وقتی فهمیدیم برادرای واقعی نیستیم خیلی ناراحت شدیم... ولی گفتیم صمیمیتمونو حفظ کنیم و فکر کنیم مثل قبل نمیدونیم ناتنی هستیم. دیگه حرفی از مامان نزدیم... یه روز به پدر ناتنیم خبر رسید که اون مرد مامانمو بازی داده و ترکش کرده... مامانم هم خودکشی کرده! وقتی اینو شنید خیلی حالش بد شد. یه شب گفت میره یکم تنها باشه. رفت ولی دیگه برنگشت... بعضیا میگفتن اونم خودکشی کرده... من و بم بم نمیدونستیم چیکار کنیم. ما اون روزا... اصلا حال خوشایندی نداشتیم. واقعا حس خیلی وحشتناکی داشتیم. نمیتونم توصیفش کنم ولی خیلی بد بود... ولی با این حال تصمیم گرفتیم به زندگیمون ادامه بدیم. با هم. درس خوندیم، کار کردیم، پول دراوردیم و زندگی کردیم. ببین بازم فکر مرگ به سرمون نزد^^ زندگی سختیای زیادی داره. تو باید جلوشون وایسی و مقاوت کنی وگرنه زمین میخوری.  
لبخند قشنگشو زد و گفت: زندگی زیبایی هاییم داره. اگه میخوای بهشون برسی باید قوی باشی^^ باشه؟ 
سکوت کرده بودم. یکم فکر کردم. بعد لبخند زدم. 
ـ حق با توئه... حالا یعنی میگی... من اینجا بمونم و تحمل کنم؟ 
مکث کرد و گفت: من نگفتم بمونی تا اذیت شی. اووم... میتونی بیای خونه من و داداشم. 
با تعجب گفتم: خونه تو؟ 
+ اهوم^^ 
ـ نه من نمیتونم. 
+ چرا؟ 
ـ اون روانی همینجوری دهنمو سرویس کرده. بیام اونجا که دیگه به ف//اک میرم. 
+ خب واسه چی؟! اصلا چرا سعی نمیکنی فرار کنی؟! نمیذارم بفهمه تو اونجایی. 
راست میگه ها. یکم فکر کردم و گفتم: فکر بدیم نیست. 
لبخند پررنگی زد و گفت: یعنی میای؟؟ 
ـ فکر کنم بتونم^^ 
+ وای چه خوب! تو میای با هم زندگی میکنیم!^^ 
ـ ههه. آره خوشحالم که یکیو پیدا کردم پیشش بمونم چون هیشکیو نداشتم. 
با لبخند کیوتش نگام کرد و گفت: هروقت این فکر مسخره رو کردی که هیشکیو نداری، یاد من بیوفت. 
مکث کرد و گفت: تو منو داری، جه بوم^^ 
حس خوبی تو قلبم به وجود اومد. باز تو دلم پرپر زدم. لبخند زدم و گفتم: راست میگی... 
+ خب دیگه بلند شو. 
وسایلتو سریع جمع کن تا پدر ناتنیت نیومده. 
ـ باشه. 
همزمان از رو مبل بلند شدیم. به طرف اتاقم رفتم و وارد اتاق شدم. یونگجه هم پشتم اومد. لباسای بیرونمو پوشیدم. چمدونمو برداشتم و در کمدمو باز کردم. همه لباسامو تا کردم و گذاشتمشون تو چمدون. وسایلمو از رو میز مطالعه برداشتم و تو چمدون جا کردم. به دکوراسیون اتاق نگاهی انداختم و گفتم: خب اینارم که نمیشه از اینجا برداشت. بریم. 
از اتاقم بیرون رفتیم. کفشامونو پوشیدیم و از خونه بیرون رفتیم. استرس داشتم و هنوز میترسیدم. یونگجه دستمو تو دستش گرفت.  
+ آیگو. دستت چرا یخه. 
ـ یونگجه، میترسم. 
+ نترس. هیچی نمیشه. 
ـ اگه پیدام کرد چی؟ 
+ من نمیذارم^^ 
تو چشمای صادقش نگاه کردم. آه کوتاهی کشیدم و گفتم: بهت اعتماد دارم. 
+ خوبه^^ 
یونگجه تاکسی گرفت و سوار شدیم. آدرسو گفت و راننده حرکت کرد. 
*** 
بم بم:  
رو نیمکت پارک نشسته بودم. چه نشستنی؟ بگم لم دادم بهتره. پاهام اندازه 180 درجه باز بود، سرم سمت بالا بود و یه نخ تو دهنم. تو آرامش بودم که گوشیم زنگید. دست کردم تو جیب جلیقم و گوشیمو دراوردم. نگاه کردم ببینم کیه. آه یوگیه. جواب دادم: الو؟... 
+ سلام. خوبی؟ 
ـ سلام. بد نیستم. کدوم گوری ای؟ 
+ من؟ خودت کجایی؟ 
ـ سر قبرم. تو پارکم دیگه. 
+ منم تو پارکم خو. 
ـ چرا من نمیبینمت؟! 
+ نمیدونم. منم تو رو نمیبینم. نکنه تو پارک نیستی؟! 
ـ میگم تو پارکم. رو نیمکت نشستم. 
+ خب منم رو نیمکت پارک نشستم. 
ـ خب پاشو الاغ. بیا اینجا. 
+ من چرا پاشم؟! خودت پاشو. 
ـ گشادیم میاد. تو بیا. 
+ منم حال ندارم. تو بیا. 
ـ یوگی میزنمتا! 
+ بیا بزن ببینم. 
ـ میاما! 
+ خو بیا دیگه. 
ـ چرا من بیام؟! تو بیا! 
+ خودت بیا!  
ـ اصن نیا. به ***رم. با GFام قرار میذارم.
+ عه خوبه خودت این قرارو گذاشته بودیا. 
ـ الانم نظرم عوض شد. 
+ بویا! اصن بیا دوتایی بلند شیم بیایم برسیم به هم. 
ـ دوتایی بیایم؟ اگه من اینوری رفتم، تو اونوری چی؟ 
+ یه جایی به هم میرسیم دیگه. 
ـ باوشه. بلند شدم.  
+ الان بلند شدی؟  
ـ اره دارم قدم میزنم. 
+ باشه منم بلند شدم. دارم دنبالت میگردم. 
یواشکی خندیدم. راحت رو نیمکت خوابیدم و گفتم: منم دارم دنبالت میگردم. یوگیومااا، کوجااای؟ 
+ الان پیدات میکنم. وایسا. 
تو دلم گفتم: پیدام کن. آفرین. 
ـ باووشه. 
از دور دیدم داره میاد نزدیک. خندیدم.  
+ اینجاها که نیستی... 
ـ توام اینجاها نیستی ولی بیا فک کنم داری نزدیک میشی. 
+ تو از کجا میدونی؟ 
ـ همینجوری گفتم. تو فقط بیا. 
رسید به نیمکتم. ژست جنتلمنی گرفتم براش ولی خنگ منو ندید و همینجوری رفت واسه خودش:/  
ـ اوهو! کجا میری؟! 
با تعجب برگشت طرفم. اومد نزدیکم و گفت: عه من چرا تو رو ندیدم؟! 
ـ نمیدونم والا. نمره چشمت رفته بالا. 
+ تو چرا رو نیمکت نشستی؟! مگه نگفتی داری دنبالم میگردی؟! 
ـ اگه دنبالت میگشتم که تا فردا صبح دور هم میچرخیدیم، عقل کل^^ 
با اخم نگام کرد و گفت: دیگه دروغ نگیا. 
ـ چه دروغی باو؟! من فقط به راه راست هدایتت کردم. 
+ راه راست؟! تو؟!:/ 
ـ آره دیگه. الان سمت من هدایت شدی^^ 
+ اهم. ولی دیگه دروغ نگو. چه کوچیک چه بزرگ.  
ـ عه من نمیتونم. 
+ نمیتونی دروغ نگی؟! 
ـ نه نمیتونم. تو میتونی؟ 
+ معلومه که میتونم. 
اینطوری -__- نگاش کردم و گفتم: باشه. دیگه دروغ نمیگم. 
+ افرین، پسر خوب. چه خبرا؟ 
ـ هیچی باو. با سو مین دعوام شده. همش بهم گیر میده. هی اینکارو نکن، اونکارو نکن. اعصابم خورد شد. فوش دادم یهو گریه اش گرفت:/  
خندید و نشست کنارم.  
+ چه فوشی دادی مگه؟ 
ـ اممم... ولش کن واسه سنت مناسب نیست.   
+ ها؟! یا، من 20 سالمه.
ـ عه منم 20 سالمه. 
+ خب بگو دیگه. 
ـ باشه میگم.  
همون لحظه چشمم افتاد به پشت سر یوگی. لال شدم و خشک شده به GF سابقم که بهش گفته بودم برای یه سال میرم اروپا نگاه کردم. اوه خاک عالم! الان میگه تو اینجا چیکار میکنی! سر همین اروپا رفتن باهاش کات کرده بودم دیگه. با عصبانیت بهم نگاه کرد و اومد طرفم. دید منو که! بدبخت شدم رفت!  
+ بم بم؟ چرا یهو ماتت برد؟ 
همونجوری که نگاهم به دختره بود گفتم: ام... چیزه... یوگی، من از صبح دشویی نرفتم. الان برمیگردم. خدانگهدارت! 
سریع بلند شدم و پا به فرار گذاشتم. از پشت سرم دختره جیغ زد: بمـــــی! خائن! وایساااا! 
یوگیوم: 
گیج به دختره که دنبال بمی میدوید نگاه کردم. اینقدر نگاه کردم که از نقطه دیدم محو شدن. هنوز لود نشده بودم. یهو فهمیدم چی شده. اخم کردم و گفتم: دشویی؟ گفتم دروغ نگه. باز دروغ گفت-_- 

*نظررر بده-_-




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 مرداد 1396 09:13 بعد از ظهر
اه فاعک تو تماس بی موقععععزود یه بوسی چیزی انجام بدن دارم میمیرم
بمبم دختربازجه بومییییی این حقش نیس
Mahdis
یکشنبه 22 مرداد 1396 10:33 بعد از ظهر
عاااااااالی بوووووود ...
فایتینگ مهدیس جونیم ...
فقط بم بم ^_^
Mahdis مرسییی

او یس
پنجشنبه 19 مرداد 1396 09:03 بعد از ظهر
لعنت بر هر چی تماس بی موقع
Mahdis
پنجشنبه 19 مرداد 1396 06:50 بعد از ظهر
یاااااا
اوووووووووووووون عوضیییییییییی به چه حقی جه بومی رو میزنهههههه
توجه
بمیییییی خدا بگم چیکارت نکنه
Mahdis بیشعوره بیشعور
ایز ریل
پنجشنبه 19 مرداد 1396 01:01 بعد از ظهر
بمیــــــــــ
توجهـ کهـ عشقنـ
جینمارکــــــــــــــو همـ بیــــــــــــار دیگهـ
Mahdis
اوره
چش
پنجشنبه 19 مرداد 1396 12:21 بعد از ظهر
فاااااااااااااااک بابای جه بوممم فاااااک
عوضی نزاشت کیس کامل شهههههه
جه بوممو زدددددد
عوضیییییی




مرسی مهدیس اونی
Mahdis اهوم
خواهش میشه
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:58 بعد از ظهر
جه بومااااااااااااا
عررررررر یوگبم عالینننننن
بم بم عالیتررررر
دوجه ریللللللللل
اونی مرسیییییی
Mahdis
خیلی
بم بم ک کلا داغونه
اوره
خواهش
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:55 بعد از ظهر
خیلی قشنگ بود ایووول کارت خیلی درسته
وییییج بغل دوجه اییییی
Mahdis فدات عزیزممم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:52 بعد از ظهر
ینی سگ تو روح بمیاین بشر تهشه
راستی این پدر ناتنی جه بوم چطوری میتونه این نره غولو بزنه؟! :/
Mahdis ته تهشه
نره غول؟ عزیز اینطوری نگو دیگه خو ادم هرچقد قوی باشه یه جایی نمیتونه
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:20 بعد از ظهر
خدا این بمیو از ما نگیره
این جی بی چه یهو بچه شد
درسته ازش میترسه ولی فرار؟
دوجه ایز عشق
Mahdis انشالا
اهوم
ره دیگه
بله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :