تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - You don`t know me 4
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
شنبه 21 مرداد 1396 :: نویسنده : Yugili


نویسنده بدقولتون به همراه قسمت جدیداومد
شروع بدبختی ها

دستم رو دور بازوی یوگیوم حلقه کرده بودم و از کنارش تکون نمیخوردم سوزی ویونگجه هر دو روبرومون ایستاده بودن و چشم هاشون؛حسادت رو خیلی راحت میتونستی از توی اون چشم ها بخونی بی توجه بهشون صورتم رو سمت یوگیوم برگردوندم ، سرم رو توی گردنش فرو بردم و عطرش رو توی ریه هام فرستادم

صدای خندش رو کنار گوشم شنیدم...

_اینجوری داری ثابت میکنی که ما مال همیم؟

از حرفش خجالت کشیدم،معلوم بود که متوجه میشه چرااینجوری چسبیدم بهش اونم درست بعدازدیدن یونگجه

دستش رو از حلقه محکم دستام بیرون کشید و دور شونه هام انداخت و من رو توی بغلش کشید اینبار سرم رو روی سینش گذاشتم وهر دو باهم کنار یکی از میزها ایستادیم

+نمیخوای قبل از نشستن بری پیش دوستات؟

همونطور که آروم منو از خودش جدامیکرد تابتونیم بشینیم جواب داد

_جکسون هیونگ وبقیه که قراره سرهمین میزباشن الان خودشون میان

+منظورم کرو رقص نیست؛همین الان بدون اینکه حتی بهش نگاه کنی از کنارش رد شدی ناراحت میشه به هرحال اینهمه راه رو اومده اینجا به خاطر همچین روز مهمی که کنارت باشه

_ناراحت نشدن تو برای من مهم تره مارک،خوب میدونم که دلت نمیخواد حتی بهش نگاه کنم

 +فقط برو وازش تشکر کن که اومده منم ناراحت نمیشم...

آروم خندید و نزدیکم شد بوسه ای روی گونم کاشت و صندلی ای که جلوی پام بود رو بیرون کشید

_تو بشین تا من برگردم

لبخندی زدم و روی صندلی نشستم نگاهم رو دوختم به استیجی که داشت برای مراسم آماده میشد نمیخواستم به پشت سرم نگاه کنم و کنارهم ببینمشون میدونستم حساسیت های بی جام باعث میشه دوباره عصبی بشم

*تنها نشستی!!

به سمت صدا برگشتم وجکسون رو دیدم که همراه بقیه اومدن

+بالاخره اومدین؟تنها نیستم یوگیوم رفته پیش یونگجه

*دوست پسرشو تنها گذاشته که بره پیش یونگجه واقعا که!!!

و خندید

_هیونگ میشه اینقدر بدجنس نباشی؟!

به این زودی برگشته بود!!!روی صندلی کنارم نشست و دستم رو توی دستش گرفت و روی میز گذاشت

لبخندی به این حرکتش زدم و خودم رو بیشتر از قبل بهش نزدیک کردم...

.

.

.

سرم روی بازوی ورزیدش بود و چشم هام غرق توی چهره ی آرومش که توی خواب بود...

آهسته سرم رو جلو بردم و بوسه ای به لبش زدم لبخندی که سعی داشت جمعش کنه بهم فهموند که خیلی وقته بیداره وداره منو گول میزنه

+خیلی بدجنسی جه بوم...

_صبح توام بخیر قشنگم!!

+صبح بخیر

با لبخند فاصله بینمون رو پرکرد و نوک دماغم رو بوسید

_دیشب خوب خوابیدی؟

+اووممم...فکر کنم آره خوب خوابیده باشم

_خوبه...چون امروز قراره کلی کار ازت بکشم

+منظورت چیه که قراره ازم کاربکشی؟دیشب به اندازه کافی خستم کردی

آروم بلند شد و سرجاش توی تخت نشست

_باید وسایلتو جمع کنی،قراره از امروز دیگه توی خونه من زندگی کنی

+اما من خودم خونه دارم؛درضمن مگه ما باهم ازدواج کردیم که...

چشم های متعجبش من رو متوجه حرفی که زده بودم کرد

+منظورم اینه که...

روی بدنم خم شد و همموطور که توی چشم هام زل زده بود گفت:

_تو دوست داری که با من ازدواج کنی؟!

+نه منظورم این نبود فقط اینکه...

لب های صورتی رنگ و نرمش خیلی زود مانع از ادامه دادن حرفم شدن،

_حتی فکر کردن به این مسئله باعث میشه قلبم هیجان زده بشه یونگجه!!!

برای اینکه بحث رو عوض کنم سریع گفتم

+به هر حال من نمیتونم بیام پیش تو زندگی کنم

_چرا نمیتونی؟مشکلش کجاس؟

+پدرم هرگز این اجازه رو نمیده!!

یه بهانه مسخره...

_چرا نبایداجازه بده؟فقط کافیه بگی که نمیخوای تنها باشی ودوست داری بادوستت همخونه بشی...

+این نمیتونه بهونه خوبی باشه وقتی همین حالاشم تنها نیستم!

_منظورت چیه؟تو مگه باکسی زندگی میکنی یونگجه؟!!

+خب معلومه من با برادرم زندگی میکنم!!!

همین یک جمله کافی بود برای شروع دردسرهای من،برای تبدیل شدن به یک دروغگو ویک خیانتکار بزرگتر

ممکنه که یونگجه این حس رو درک کنه؟ممکنه برادرش رو به خاطر این خیانت ببخشه؟!

اما حتی اگ یونگجه من رو ببخشه؛جه بوم چی؟!!اون عاشق سونگجه میشه؟میتونه کنار یونگجه تقلبی بمونه و عاشقش باشه؟!

.

.

.

نمیتونستم چیزی رو که  با گوش های خودم شنیدم رو باور کنم،این دور از انتظارترین چیزی بود که میتونست توی زندگیم اتفاق بیفته

درخواست ازدواج اونم الان و توی همچین موقعیتی!!!

*مارک توان نمیخوای جواب درخواست  بهترین دنسرمون رو بدی؟!اون همین الان ازت درخواست ازدواج کرد البته بهتربود که بایه حلقه این درخواستو بده نه با جام رقابت های جهانی بهترین رقصنده

همه افرادی که توی سالن بودن میخندیدن،حتی یوگیوم و من مات ومبهوت به لب های خندونش خیره شده بودم...برای لحظه ای بی اختیار سرم رو به جایی برگردوندم که یونگجه وسوزی کنارهم ایستاده بودن و حتی شوکه تر از من به صحنه خیره بودن

سرم رو برگردوندم و اینبار لبخندی رو چاشنی لب هام کردم و رو به یوگیوم سرم رو به نشونه  قبول درخواستش تکون دادم....

ادامه دارد...





نوع مطلب : Im Jaebum is mine، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 26 خرداد 1397 01:44 بعد از ظهر
یه سوال فنی!
قصد نداری ادامه بدی؟
دوشنبه 13 شهریور 1396 02:15 بعد از ظهر
گل من نمیخوای قسمت بعدو آپ کنی؟! :/
من هلاک شدممممممم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 03:37 بعد از ظهر
جانه من یونگجه رو به جی بی برسون خیلی رومخمه سونگجه خیلیییی اه
یکشنبه 22 مرداد 1396 03:33 بعد از ظهر
من تازه شروع کردم به خوندن این فیک واقعا قشنگه❤ من کاپل یوگمارک خیلی دوس دارم ولی فیکشونو خیلی خیلی کم مینویسن وقتی دیدم یکی از کاپلاش یوگمارکه واقعا خوشحال شدم
ازت ممنونم
شنبه 21 مرداد 1396 11:54 بعد از ظهر
مرسیـ از قسمتـ خیلــــــــــــــ زیادتـ-______-
اینمـ بگمـ کهـ اصنـ کلنـ نابـــــــود شدمـ متنفرمـ از سونگجهـ خو لالیـ مگهههه بگو کهـ تو یونگجهـ نیستیـ خودخواهـ بوققققق
جهـ بومـ کهـ اصلنـ انگار احساسـ ندارهـ هر چقدرهمـ شبیهـ همـ باشنـ...
عاخهههههه...
یوگمارکـ فقد خوبهـ
کلنـ عحساساتمـ ریدهـ شد سکوتـ میکنمـ بایـ
شنبه 21 مرداد 1396 09:53 بعد از ظهر
کشتیمون ک هی بابا کی عاشق هم میشن خوووووووووووووووووووووووو کی جی ی میفهمههههههههههههههههههههه
شنبه 21 مرداد 1396 09:09 بعد از ظهر
من فقط میترسم :/
فقط برای یونگجه
اغا گناه داره نکن این کارو با یونگیییییی
شنبه 21 مرداد 1396 04:29 بعد از ظهر
آخ جووووون بالاخره یه تیکه هم دله مارک و یوگی شاد شد
Yugili الهی فدای دلشان
شنبه 21 مرداد 1396 03:32 بعد از ظهر
ممنون اونی ولی این که خیلی کم بود تو گفتی زیاد میزارییییی
Yugili فکر کردم یه راهی پیداکردم بشه زیااددد بزارم ولی باز ارور داد گوز شدم
از قسمتای بعدی فکر کنم مجبور بشم پی دی اف کنم
شنبه 21 مرداد 1396 12:55 بعد از ظهر
خا اقا من از سونگجه و جی بی خوشم اومد ینی حس میکنم همون دوجه اس دیگه رفتم تو حس
فقط نگران یونگیم چی سرش میشه ینی؟
میترسممم
فایتینگ
Yugili منم این دوتارو همون دوجه میپندارم
دست به دلم نگذار که خودنیزندانم
شنبه 21 مرداد 1396 12:51 بعد از ظهر
خوبع دیه همینو کم داریم ک جه بوم یهویی عاشق سونگجه بشه و بیخیال یونگجه ... چه غلطا -_-
درسته ک قیافه هاشون شبیه همه اما چطور میتونه به همین راحتی علاقه ش عوض بشه
اونم بعد بلایی ک سر احساسات یونگجه اورد امیدوارم این اتفاق نیفته!
ایششش ازت متنفرم چوی سووونگجههههه -_-
مارک چرا اینجوری میکنه :/
احساس میکنم نمیشناسمش :/
خا الان راحت شدی مثلن سوزی و یونگجه رو چزوندی؟؟ :|||
این شخصیت حسود و گند اخلاقشو اصن دوس ندارم
خهخخهخخ
ممنان ^_^
Yugili مارک واقعا زمانی که به یوگیوم میرسه همینقدر حسود میشه اینو بااطمینان کامل میگم کلیپش رو دارم که یه جایی یوگیوم میخوادتوی یه برنامه بم بم رو لمس کنه ومارک باآرنجش میزنه توپهلوی یوگیوم عاشقه بچم چیکارش دارین
شنبه 21 مرداد 1396 07:40 قبل از ظهر
فقط میگم ایگووووووووووو
با سونگجه قهرم
با یوگی قهرم
یونگجههههههه
Yugili با یوگی دیگه چرا بچم؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :