تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep11
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 25 مرداد 1396 :: نویسنده : Mahdis
شرمنده طول کشید 
مشکلات زیاد داشتم 
زود برید ادامه نظر نره از یاد
        
جه بوم: 
رسیدیم به خونه یونگجه. با کلیدش درو باز کرد و کنار وایساد تا اول من برم. کفشامو دراوردم و وارد خونه شدم. یه نگاه به سرتاسر خونه انداختم.  
+ اوم... میتونی فعلا وسایلتو بذاری تو اتاق من. 
ـ باشه. اتاقت کدومه؟ 
به اتاق سمت چپی اشاره کرد و گفت: اون. 
سرمو تکون دادم و به طرف اتاق رفتم. وارد اتاق شدم و چمدونمو گوشه اتاق گذاشتم. برگشتم و وارد پذیرایی شدم. نشستم رو مبل. با چشمم دنبال یونگجه گشتم. تو آشپزخونه مشغول بود. 
ـ داری چیکار میکنی؟ 
+ دارم شربت درست میکنم. 
ـ عه لازم نیست. بیا بشین. 
+ نه دیگه. میارم^^ 
لبخند زدم و هیچی نگفتم. دوتا لیوان شربت پرتقالو رو سینی گذاشت و اومد تو پذیرایی. سینی رو گذاشت رو میز روبه روم و گفت: بخور جیگرت جلا بیاد^^ 
ـ هههه باشه. 
یکی از لیوانا رو برداشتم و کمی ازش خوردم. 
+ جیگرت جلا اومد؟ 
ـ آره خخخ. مرسی. 
+ نوش جان^^ 
ـ پس این برادرت بم بم کجاست؟ نمیبینمش. 
+ اون کلا میره بیرون. شب برمیگرده.  
ـ خب کجا میره؟ 
+ همش میگه با رفیقاش میره بیرون.
ـ مطمئنی؟ 
+ خب... آره. 
ـ یونگجه، باید یخورده بیشتر حواست بهش باشه. اون بچه خطرناکیه.  
+ میدونم... ولی چیکار کنم؟! حرف گوش نمیده. 
ـ خب چرا میذاری هی بره بیرون؟! بد نیست که تا شب بیرونه؟! 
+ هیییی... نمیتونم. همش میترسم وقتی با رفیقاشه دست به سیگار و الکل بزنه. اصلا به فکر خودش و قلبش نیست. نمیدونم اگه بلایی سرش اومد چیکار کنم...
ـ تو خونه زندونیش کن:/ 
+ هههه نمیشه که. 
ـ جدی میگم. ولش کنی هرجا بخواد میره. بره خودشو به کشتن بده چی؟! اصلا این بچه چرا اینطوریه؟! از کی سیگار دستش گرفته؟! از کی اینقدر داغون شده؟! 
حالت چهره خندونش یکم جدی شد. مشتاق نگاش کردم. مکث کرد و گفت: میدونی... بم بم پسر خیلی خوبی بود... خیلی درس میخوند و شاگرد زرنگ بود. همه درساشو A میگرفت. خیلی مطالعه دوست داشت. بعضی وقتام دوستاشو به خونه دعوت میکرد و کلاس خصوصی برگزار میکرد. همه ازش حرف میزدن... خیلی خوب بود... 
با تعجب نگاش کردم. یکم فکر کردم و پرسیدم: اونوقت چی شد که الان اینطوریه؟! 
ناراحت نگام کرد. سوالی نگاش کردم. 
+ اووم... یه سری دوستای بد پیدا کرد دیگه... 
قانع نشدم. تو فکر فرو رفتم. اسم ماری به ذهنم اومد. سریع پرسیدم: جریان اون ماریه چیه که ازش حرف میزد؟ 
با چشمای گرد شده نگام کرد و گفت: درباره ماری حرف زده؟! 
ـ آره خب... وقتی خواب بود، تو خواب اسم ماری رو صدا میزد و گریه میکرد... خیلی براش ناراحت شدم. ماری کیه؟  
مکث کرد و نفسشو فوت کرد.  
+ ماری... دختری بود که بم بم عاشقش بود... 
مشتاق پرسیدم: خب بعدش چی شد؟  
+ خب... زیاد اطلاع ندارم. بم بم از وقتی با ماری آشنا شده بود تمام فکر و ذهنش شده بود ماری. به زور درس میخوند. کم غذا میخورد. شب دیر میخوابید. چون زیاد بهش فکر میکرد. نمیدونم چرا... ولی دوستی اون با ماری، باعث شده بود با یه سری آدمای خطرناک رفت و آمد کنه. یه شب ماری به مهمونی که گرفته بود از بم بم دعوت کرد. نمیدونم اون شب چه اتفاقی افتاد ولی... وقتی برگشت خیلی مست بود. نمیتونست خوب راه بره. نمیتونست خوب نگاه کنه و تشخیص بده. حتی نمیتونست نفس بکشه. فقط این نبود. اون شب خیلی گریه کرد... نمیگفت چه اتفاقی افتاده. بعد از اونشب بم بم خیلی تغییر کرد. دیگه نمیخندید، درس نمیخوند، نمره هاش افت کرد، مطالعه رو گذاشت کنار، دیگه تو خونه هم کلاس خصوصی برگزار نکرد. سیگار دستش گرفت و هرشب میرفت بار. نمیتونستم جلوشو بگیرم. خیلی سگ شده بود یجورایی... البته الان بهتر شده رفتارش. من فقط فهمیدم که... با ماری کات کرد و گفت هیچوقت دیگه نمیخواد عاشق شه.  
ـ عجب! شکست عشقی خورده پس! 
+ خب آره... نه ینی... نمیدونم. هیچی به من نگفت. الانم اگه بحث ماری رو بیارم وسط سگ میشه.  
ـ نه بابا این بچه نینی مگه سگم میشه؟!:/ 
+ آره. تو ندیدی. اگه از ماری حرف بزنی سگ میشه. 
ـ برو باو! اون کی میباشه که بخواد برا من سگ شه؟!-_- چقدم سگ شد وقتی حرف زدم از ماری خانوم:/ 
+ واقعا؟ 
ـ آره. ولش کن اصلا. کی میاد حالا؟   
+ نمیدونم. نزدیکای 10 میاد.
ـ به نظر من یه روز تعقیبش کن ببین چه غلطایی میکنه-_-   
+ عه جه بوم اینطوری نگو دیگه. اصن بیا درمورد یه چیز دیگه بحرفیم.
ـ باشه. درباره چی بحرفیم؟ 
+ ناهار چی میل داری برات درست کنم؟ 
این مدلی O.O نگاش کردم. با یه لحنی گفت یه لحظه حس کردم زن گرفتم داره ازم میپرسه ناهار چی میخورم! خندیدم.  
+ جوک گفتم میخندی؟!:| 
ـ نه ولی خیلی باحال گفتی.  
+ خب بگو ناهار چی میخوری؟ 
ـ هرچی خودت دوست داری درست کن خانومم. 
اینطوری O___O نگام کرد. خندم گرفت.  
ـ شوخی کردم.  
چند لحظه سکوت کرد. جلوی خندشو گرفت و گفت: باشه بولگوگی درست میکنم. 
خندش گرفت! خوشش اومدا! هههه. از رو مبل بلند شد و رفت تو آشپزخونه. یکم نگاش کردم. بعد بلند شدم و رفتم طرف میز ناهار خوری. پشت میز نشستم و دست زیر چونه به یونگجه نگاه کردم. همینجوری مشغول بود و حواسش به من نبود. راحت لبخند زدم و عین فرشته ندیده ها زل زدم بهش*--* وسط کارش برگشت طرفم. نگاه فرشته ندیدم رو دید و باز اینطوری O___O شد.
+ حالت خوبه؟ 
ـ معلومه که خوبم. 
با حالت خجالت زده ای گفت: به من نگاه نکن. هول میشم گند میزنم به غذا. اونجا تلویزیون هست. برو اونو نگاه کن. 
میخواستم بگم: آخه وقتی تو هستی تلویزیون میخوام چیکار؟ 
به جاش گفتم: همینجوری راحتم. 
+ جه بوم، گفتم حواسم پرت میشه. 
ـ فکر کن من اینجا نیستم ههه. 
+ نمیتونم. 
- میتونی.
+ آیگو! جه بوم، برو دیگه:( 
ـ تو چیکار داری اصن؟! غذاتو درست کن.  
+عجبا. 
برگشت و مشغول کارش شد. دوباره مثل فرشته ندیده ها*--* زل زدم بهش. دو ساعتی گذشت... بوی بولگوگی بلند شده بود. لبخند ملیحی زدم. چه خوبه آدم یکیو مثل اون پیش خودش داشته باشه. درحالی که دوتا ظرف تو دستش بود، برگشت دید من هنوز زل زدم بهش. پوکر نگام کرد و گفت: جه بومااا، از اونموقع تا الان داری منو نگاه میکنی؟؟ 
ـ مشکلی که نداری؟ 
+ نه مشکل ندارم ولی کور نشدی؟:/ 
ـ خخخخ نه نشدم.  
+ خب، ناهار حاضره.   
تو دوتا ظرف بولگوگی گذاشت و دوتا چاپ استیک برداشت. اومد طرف میز و چیزایی که دستش بودو گذاشت رو میز. بعد برگشت تا چیزای دیگرو بیاره. به بولگوگی جلوم نگاه کردم. از بوش که معلومه خوشمزس! دلم ضعف رفت. چاپ استیکی برداشتم و کمی از بولگوگی رو گذاشتم دهنم. چه خوشمزه بود! وواااو! با اشتها خوردمش. یونگجه لیوان و سوجو گذاشت رو میز و با دیدنم خندید. 
+ خوشمزه اس؟ 
ـ عالیه! 
+ نوش جان^^ 
زیر زیرکی نگاش کردم و لبخند زدم. لبخندش محو شد. 
+ چرا اینطوری نگام میکنی؟ 
سرمو آوردم بالا و با همون لبخند گفتم: تاحالا کسی بهت گفته خیلی عالی ای؟ 
یکم خجالت کشید و با خنده گفت: آره. تو الان گفتی. 
خندیدم. اونم خندید.
***
مارک: 
این یونگجه چرا نیومد رستوران؟! گوشیشم که خاموشه... هیچی دیگه. با یه وضعی همه کارارو خودم کردم-__- دارم از خستگی میمیرم! اگه ببینمش زنده اش نمیذارم!ساعت 9 شده بود. رستورانو تعطیل کردم و بیرون اومدم. تو پیاده رویی قدم میزدم چه روز کسل کننده ای بود... حوصلم سر رفته بود. هر سرگرمی که به فکرم میرسید، راضیم نمیکرد که انجام بدم. انگار نه انگار داشتم از خستگی میمردم! ولی دلم میخواست یخورده هم خوش بگذرونم. باز تو فکر فرو رفتم که چیکار کنم... که یهو صدای دعوایی از تو کافی شاپی شنیدم. برگشتم طرف کافی شاپ. اووو صدا از کافی شاپ جینه. از پشت شیشه نگاه کردم که ببینم چی شده. یه دختره مو کوتاه استخونی آشنا داشت سر جین جیغ جیغ میکرد. نمیشنیدم چی میگن... ولی وقتی اون دخترو شناختم، اخمام رفت تو هم. وارد کافی شاپ شدم و به طرفشون رفتم. جین با دیدن من تعجب کرد و ساکت شد. دختره هم نگاهشو دنبال کرد و منو دید. فکر کنم اونم منو شناخت. 
+ وای این اینجا چیکار میکنه؟... 
اعصابم به هم ریخت. 
ـ خودت اینجا چیکار میکنی؟!  
+ به شما چه؟ 
با جدیت گفتم: هر کوفتی بخوای به دوستام بگی به منم مربوطه. 
نگاه متعجب جینو حس کردم.  
+ بویا! این پسره حواس پرت جلو پاشو نگاه نمیکنه. لباسمو نگاه کن لکه شد! 
لکه رو نشون داد. ههه فقط یه نقطه کوچیک رو تاپ صورتیش بود:/ جین عصبی شد و گفت: یه نقطه ریخته رو لباستا. لباس منو نمیبینی؟! کوری؟! 
و پیشبندشو که تقریبا کُلش قهوه ریخته بود رو نشون داد.  
+ لباس تو مهم نیست. یه لباس مسخره اس. من با این لباس میخواستم برم مهمونی. 
جین میخواست جواب بده که سریعتر گفتم: به درک که میخواستی بری مهمونی! برو به جای این پاشنه بلندات کفش درست و حسابی بپوش که جلو پاتو ببینی دختره پررو! 
جین متعجب اومد نزدیکم و یواشکی گفت: مارک، بیخیال... 
دختره هم یکم ترسیده بود ولی اخمشو حفظ کرد و گفت: هه اینهمه کافی شاپ. عمرا دیگه پامو بذارم تو این کافی شاپ مسخره... 
میخواست برگرده بره که دستشو محکم گرفتم و جدی گفتم: اول پولشو رد کن بیاد. بعد هر قبرستونی میخوای برو. 
+ دستمو ول کن! کدوم پول؟! من پول به این حواس پرت نمیدم. 
صدامو بردم بالاتر: گفتم پولشو رد کن بیاااد! 
از ترس از جا پرید. مکث کرد. دست کرد تو کیفش و پولشو گذاشت رو میز. دستشو ول کردم و سریع از کافی شاپ در رفت. جین پولو برداشت و زیرلب گفت: عجب آدمایی پیدا میشنا... 
برگشتم طرفش و پرسیدم: حالت خوبه؟ 
یخورده با خجالت گفت :خوبم. ممنونم... 
ـ تعریف میکنی چی شد که اینطوری کرد؟ 
+ هوووف!... من داشتم یه میزو تمیز میکردم. بعد این همینجوری قهوه دستش بود اومد طرفم. نگاش کردم چشمک زد. میخواست مخمو بزنه-_- گفت تو چه پسر کیوتی هستی ازت خوشم میاد:/// بعد هی اومد نزدیکم. یهو پاشنه اش رفت رو پام داد زدم و هولش دادم. دستش کج شد قهوه اش ریخت رو لباسم. وااای مارک سوختممم! یه لکه کوچیک ریخته بود رو لباسش که اینهمه آتیش بلند کرد اه! اگه میذاشتی خودم با خاک یکسانش میکردم! 
ـ این دختره مگه BF نداشت؟:/
+ BF داشت؟! آآآیشش! دختره پررو! 
ـ حالا آروم باش. خوبی؟  
نزدیکش شدم و دستمو رو سینه اش کشیدم. 
ـ خیلی سوخت؟ 
خجالت کشید و یجوری انگار خوشش اومد. لبخند کمرنگی زد و گفت: آره ولی الان خوب شده. 
ـ سریع این لباستو عوض کن.   
+ باشه^^ 
برگشت و به طرف اتاقی رفت. وقتی لباساشو عوض کرد اومد بیرون. اومد طرفم و با لبخند نگام کرد. وقتی لبخند میزد خیلی کیوت میشد. لبخند اومد رو لبم. 
+ بریم یکم خوش بگذرونیم؟ 
با تعجب گفتم: ولی جین تو که الان نمیتونی... 
خندید و گفت: رئیس زودتر رفته. منم خیلی وقته کارام تموم شده. الکی نشستم تو کافی شاپ. دلم نمیخواد برم خونه اخه حوصلم سر رفته. 
ـ آوو تو هم حوصلت سر رفته؟! 
+ اهوم خیلی. 
لبخند زدم و دستشو گرفتم. 
ـ پس بیا بریم. 
+ باشه^^ 
از کافی شاپ خارج شدیم .با کلیدی در کافی شاپو قفل کرد. 
+ کجا بریم حالا؟ 
ـ اوووم نمیدونم. سینما خوبه؟ 
+ آره بریـــم! 
خندیدم و گفتم: بریم! 
دستشو کشیدم و به طرف سینما به راه افتادم. یه حسی بهم میگفت امروز قراره بهترین روز عمرم بشه! 
*** 
بم بم: 
پوکر فیس به یوگیوم که داشت رد سیلی رو صورتم رو بررسی میکرد نگاه کردم.
+ اوه... چه بد هم زده. ردش خیلی مونده. فردا فکر کنم صورتت کبود میشه. 
ـ دختره ***! خیلی ***اس! ایکبیری! آآی...!  
دستشو پس زدم و عصبی گفتم: صورتم داره کباب میشه. دست نزن دیگه. 
+ ببخشید. میخواستم فقط ببینم چجوری زده. 
ـ چک زده دیگه. چک ساده. مدل دیگه ای هم داریم؟! حالا این مدلش با بقیه فرق داشت. دستش زیادی سنگین بود. 
+ خب حالا خوبی؟ 
ـ نه خوب نیستم. یه روز از دست این ***ها آرامش ندارم. یه بار میخواستم با دوستم قرار بذارم. این ایکبیری اومد رید به اعصابم -___- 
+ بم بم، عیب نداره. زشته اینقدر فوش نده. همینارو گفتی که سو مین گریه کرده دیگه. 
ـ به من چه. اه اه. فکر کردم سو مین با بقیه دخترا فرق داره ولی دیدم از همشون بدتره. اوووق. 
خندید و گفت: جریان این دختره چی بود؟ چرا اینطوری کرد؟ 
ـ یجوری چسبیده بود بهم که نمیتونستم کات کنم باهاش. هی میگفتم عجوزه من اصلا به تو حسی ندارم! چسبیده بود بهم میگفت من عاشقتــــم میمیرم برااات باید عاشقم باشی -____- یوگی، دلم میخواست آتیشش بزنم. گفتم من دارم میرم اروپا تا یه سال برنمیگردم. کلا از دیدش محو شدم که ولم کنه. هووووف! امروزم که بلای آسمونی نازل شد، این پیداش شد اومد دهنمو سرویس کرد. ولی خداروشکر تو کله اش فرو رفت که دیگه نمیخوام ریخت و قیافشو ببینم. خوبه. یه سیلی ارزش داشت بره گم شه... 
+ بم بم، چرا اینکارو میکنی با خودت؟! 
ـ من چیکار کردم؟! این اومده کوبیده تو صورتم. بعد تو میگی... 
وسط حرفم پرید: منظورم اینه که چرا با دخترایی رل میزنی که اصلا ازشون خوشت نمیاد؟! 
ـ گفتم که. من از دخترا متنفرم. میخوام بشکونمشون فقط. 
+ خب، من ازت میخوام اینکارو دیگه نکنی. باشه؟ 
با حالت تمسخرآمیزی نگاش کردم و گفتم: چشم عزیزم. چون تو میگی باشه. 
+ بم بم، من جدی ام. فقط بخاطر خودت میگم. فکر نکن این خوش گذرونیای کوتاه مدت همینجوری تموم میشه میره پی کارش. یعنی که... تازه شروع میشه. وقتی دل یکیو میشکونی، دل شکسته اس بی جواب نمیمونه. دیدی امروز چی شد؟ دفعه بعدی اتفاق بدتری میوفته. 
ـ یعنی دفعه بعد میرم زیر کامیون؟  
+ منظورم از اتفاق بدتر، حادثه نیست. دل هرکیو بشکونی، یه روزی دل خودتم میشکنه. 
مکث کردم و گفتم: من دل هیشکیو نشکونده بودم که دلم شکست. پس هیچیم نمیشه. نترس. 
+ آآه... من هرچی میگم، تو حرف خودتو میزنی. اصن بیخیال. 
ـ باشه. رفیق، امروز نشد با هم باشیم. فردا جبران میکنم^^ 
با لبخند گفت: چه خوب! ولی بم بم، شام نخوردیما. بریم رستوران. 
ـ نه نه. داداشم الان غذا پخته. همونو میخورم. شرمنده.  
+ اووم باشه. 
ـ خب دیگه. فردا میبینمت. شب خوش. 
+ شب خوش. 
با لبخند دستمو رو شونه اش زدم و از کنارش رد شدم. دستامو تو جیبم کردم و به طرف خونه حرکت کردم. 
*** 
جین یونگ: 
اوووف این چی بود؟! منو برده فیلم جنی ببینم. انقدر ترسناک بود که نمیتونستم چشمامو باز کنم اصن! اونوقت اون با خیال راحت فیلمو نگاه میکرد و میخندید:| لعنت بهت. دارم از ترس آب میشم تو زمین! از پشت دستامو دور کمرش سفت تر کردم. فکر کنم دردش اومد. 
+ آی... جین، میشه ولم کنی؟! 
ـ نــــه! من میترسم! 
+ از چی میترسی؟! من که اینجام. 
ـ آخه بیشعور! چرا تو شب فیلم جن زده نشونم میدی؟! 
خندید و گفت: چون اینطوری حال میکنم. 
ـ یعنی چی؟! تو اصلا نترسیدی؟! 
+ نه. واسه چی بترسم؟! فیلمش بچگونه بود. ترسناک نبود. میشه ولم کنی؟! 
ـ عجب آدمی هستیا! منو کشتی، خودت حال کردی؟! 
ولش کردم و روبه روش وایسادم. با اخم نگاش کردم. لبخند زد و گفت: آره. 
ـ نامرد-_- 
+ دستم درد نکنه که باهات بیرون اومدم-_- 
ـ دستت درد نکنه که منو کشتی-_- 
+ خواهش میکنم^^ 
با شونش به شونه ام زد و از کنارم رد شد. حرصم گرفت! نفسمو فوت کردم. برگشتم و دنبالش رفتم. 
+ ولی بهم خوش گذشت. مرسی که باهام اومدی سینما. 
لبخند گشادی زدم و گفتم: خواهش. اصن من با هرکی برم بیرون بهش خوش میگذره^^ 
+ شوخی کردم. اصن بهم خوش نگذشت. 
و خندید. باز با اخم نگاش کردم. پررو! 
ـ اصن من واسه چی با تو اومدم بیرون؟! 
+ چون حوصلت سر رفته بود. 
ـ من و تو اصلا با هم جور نیستیم. 
توقف کرد و برگشت طرفم. منم وایسادم و سوالی نگاش کردم. 
+ آره جور نیستیم ولی از یه چیزت خوشم میاد. 
ابروهامو دادم بالا و گفتم: هوم؟ از چیم؟ 
اومد نزدیکم. تعجب کردم. یه قدم رفتم عقب. باز اومد جلو. میخواستم باز برم عقب که با حرفش خشکم زد. 
+ از لبخندت. 
ـ لبخند...؟ 
+ با این لبای درشت. 
انگشت شستشو رو لب پایینم کشید. چشمام اینطوری O.O شد. حس کردم صورتم داغ میشه. با لحن مست کننده ای گفت: وقتی لبخندت میاد رو این لبات... آدم دلش میخواد لبخندتو بخوره... 
اوه قلبم! یجوری تپش گرفت که واضح صداشو میشنیدم! با استرس نگاش کردم. صورتشو آورد جلو. اوه گاد! میخواد بوسم کنه؟؟! چشمامو محکم رو هم فشردم و منتظر فشار لباش شدم... ولی سرش کج شد و تو گوشم گفت: حیف که عمرا اینکارو بکنه!...   
اینجوری O____O نگاش کردم. خندید و با قدمای تند ازم دور شد. انگار یه چیزی مث آجر خورد تو کلم! حس کردم کلم داره داغ میشه! حتی ازش بخار هم بلند شد! دستامو مشت کردم و داد کوتاهی کشیدم. طرفش چرخیدم و دنبالش رفتم.  
ـ یااا! کجا میری؟! منو مسخره میکنی؟! بیام تو حلقت؟! وایسا! 
رفتم دنبالش. یهو ترمز زد. با کله رفتم تو کمرش!  
ـ اوخ! چرا وایمیسی؟!  
برگشت طرفم و گفت: خودت گفتی وایسم. 
من: -____- 
+ مسخرت نکردم. فقط خواستم اذیتت کنم. حال میده حرص میخوری. 
عصبی گفتم: واقعا با اذیت کردن من حال میکنی؟! 
+ آره. 
ـ پوووف! معلومه خیلی مردم آزاری... 
صدای زنگ گوشیم بلند شد. دنبالش گشتم و از تو جیبم درش اوردم. به صفحه اش نگاه کردم. بویا! پدر ناتنی جه بوم به من چرا زنگ زده؟! با تعجب بهش جواب دادم: الو؟ 
+ سلام، جین یونگ. 
ـ سلام. حالتون چطوره؟ 
+ خوبم، جین یونگ. خودت خوبی؟ 
ـ ممنون، منم خوبم. اتفاقی افتاده که به من زنگ زدید؟ 
+ آره. راستش جه بوم از خونه فرار کرده. 
چشمام از کاسه دراومد. فرار کرده؟!  
ـ چی؟! جه بوم فرار کرده؟! 
+ آره. وقتی اومدم خونه ندیدمش.  
ـ خب... حتما یه کاری داشته رفته بیرون... 
+ ولی اون نه کلیدشو برده نه سوییچشو. 
ـ چی؟؟... بدون کلید و سوییچ...؟! 
+ آره. نگرانشم. فکر کردم شاید اومده باشه پیش تو.  
ـ نه پیش من نیست... نـ نگران نباشید. الان زنگ میزنم بهش...
+ متشکرم جین یونگ. خدانگهدار. 
تماسو قطع کردم و به جه بوم خان زنگ زدم. ای خدا... چه یهو ترسیدم الکی. استرس گرفتم. کجا غیبش زده یهو؟! نکنه یه اتفاقی براش بیوفته! اووف جین این فکرا چیه میکنی؟! همینجوری رفته هوا بخوره دیگه... ولی بدون کلید و سوییچ؟؟ مارک که تا اونموقع کنجکاو نگام میکرد پرسید: چی شده؟ 
میخواستم جواب بدم ولی همون لحظه جه بوم تماسمو جواب داد: الو سلام. 
ـ سلام. میشه بگی کجایی؟؟ 
+ من؟ تو خونه... 
ـ دروغ نگو. بابات به گوشیم زنگ زد گفت از خونه فرار کردی. میگفت کلید و سوییچ هم نبردی. کجا رفتی؟! 
+ نگران نباش. اومدم خونه یکی از دوستام. حوصله اون بیشعورو نداشتم.  
ـ ببخشید کدوم دوستت دقیقا؟؟ 
+ یکی از دوستام دیگه. 
ـ اسمشون؟؟ 
+ الان بگم میشناسی؟! 
ـ شاید بشناسم. 
+ نه نمیشناسی. ولش. خلاصه که جام امنه. سالمم. به اون روانی هم بگو حالم خوبه و دنبالم نگرده لطفا. همین. 
+ وایسا بینم. اگه اینطوریه منم یکی از دوستاتم. چرا نیومدی خونه مـ... 
نذاشت حرفمو بزنم و قطع کرد. عصبانی شدم. گوشیمو گذاشتم تو جیبم. منو دور میزنی؟! نکنه رفته دختر برده هتل؟! اووف این فکرا چیه میاد تو سرم! پیدات کنم حسابتو میرسم! 
مارک: جین؟ 
تازه مارکو یادم اومد. سوالی نگاش کردم. 
+ چیزی شده؟ 
ـ آآآآآآه...! جه بوم غیبش زده. باباشم نمیدونه کجا رفته. 
مکث کرد و گفت: خب چرا خودش به پسرش زنگ نمیزنه؟ 
ـ چون جه بوم شماره باباشو مسدود کرده. 
+ بویا. آدم شماره باباشو مسدود میکنه؟! نوچ نوچ. 
ـ بیخیال... من باید برم. 
+ کجا؟ 
ـ اعصابم خورد شد. میرم خونه یکم فکر کنم ببینم این جه بوم دیوونه کجا غیبش زده. ببخشید که تنهات میذارم. شب خیلی خوبی بود. مرسی^^ 
لبخند زد و گفت: اهوم. خیلی خوش گذشت. برو خدافظ.  
دستمو بالا اوردم و براش تکون دادم. برگشتم و از پارک خارج شدم. 
مارک: 
به پشت برگشتم و به طرف انتهای پارک قدم برداشتم. یهو یه چیزی تو سرم جرقه زد. چشمام گرد شد و وایسادم. جه بوم یهو غیبش زده... یونگجه هم امروز نیومد رستوران... چه همزمان! نکنه یه خبراییه؟؟ یعنی امروز با هم بودن؟؟ از این افکار اعصابم خورد شد. آهی کشیدم و زیرلب گفتم: نه، اینطوری نیست... اینطوری نیست... ولی اگه باشه چی؟...

ها ها ها نظر یادت نره




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 مرداد 1396 03:24 بعد از ظهر
بی صبورانهههه منتظر قسومت بعدم
Mahdis صبر نکن دیگه اپ کردم
جمعه 27 مرداد 1396 01:21 بعد از ظهر
این دختره پررو چرا همه جا هس؟ همشم ضایع میشه میره پی کارش
بم بم زمین تا آسمون فرق کرده دلم سوزید
اون دو تا کفتر عاشقم که هیچ دیگر ... بدبخت یونگجه مرد از خجالت
چه عجب جینمارکم یه خورده حضورش پر رنگ تر شد تو داستان
خسته نباشی
Mahdis اره بدبخت
اهوم منم
دوجه ایز ریل
بله بله
تشکر
جمعه 27 مرداد 1396 01:20 بعد از ظهر
عااااااااااااااااااااارع مارررررررررررررررررررررررکککککککککجججججججججججیییییییییییییینننننننن
توجه توجه توجه منو اینهمه خوشبختی محاله محاله
شدید حس میکنم مارک عاشق یونگجه بوده
عرررررر چی میشد ماچش میکرد لبااااااااشو !مارک به غیر از اینکه جینو اسکل کردی ماهم اسکل کردی
فایتینگ
Mahdis

خدایاخب معلومه عاشق یونگجه بوده
اره
ممنون
پنجشنبه 26 مرداد 1396 07:40 بعد از ظهر
هاهاهاهاها
عالیع
روزای اپ کیه؟؟؟
Mahdis شنبه و چهارشنبه
پنجشنبه 26 مرداد 1396 07:38 بعد از ظهر
great;)
کی بشه یوگبم شروع شه.
صحنه نداره؟؟؟-_-
Mahdis نمیگم
پنجشنبه 26 مرداد 1396 03:17 بعد از ظهر
خوبه همینجوری ادامه بده
Mahdis فدات^^
پنجشنبه 26 مرداد 1396 02:56 بعد از ظهر
من از دوجه خوشم نمیاد بینیور موخوام
Mahdis شرمنده این دوجه اس^^
چهارشنبه 25 مرداد 1396 11:22 بعد از ظهر
احساس نمیکنی مارک یکم سریع از یونگجه کشید بیرون و رف سمت جین؟ :)))
قشنگ ملوم بود میخوای مارکجین کنی خهخخخ :)))
جه بوم ناشیمونو خورد با چشاش یونگجه رو *-*
ممنون *-*
Mahdis نه احساس نمیکنم چون هنوز نکشیده بیرون هنوز صحنه مارکجه ای رو ک اجرا نکردم بصبر عجقم
خا مارکجین میشه دیگه

خواهش^^
چهارشنبه 25 مرداد 1396 11:21 بعد از ظهر
هوووووو مهییییییی
واااهااااهاااایی داره حساس میشهههه
زود بقیشوووو بزاااااار وگرنه لهت میکنممممم
Mahdis هاااااااااا
میدونم
خخخخخ
چهارشنبه 25 مرداد 1396 10:24 بعد از ظهر
جووووووووووووون
یوگبمممممممممممممممممممم عشقههههههههههههه
Mahdis بله
چهارشنبه 25 مرداد 1396 07:53 بعد از ظهر
عرررر خیلی باحال مینویسی قلمتو دوس دارم
Mahdis ممنون
چهارشنبه 25 مرداد 1396 07:09 بعد از ظهر
دوجه ایز ریل مارک عاشق یونگجه شده وای عالیه مرسی از رمان خوبت
Mahdis او یسشما نمیدونستین مگه:/ مارک عاشق یونگجه بود عه-_- خواهش
چهارشنبه 25 مرداد 1396 06:17 بعد از ظهر
عررررر عالییییی بوووود
بمیرم برا بم بم کی این کارو باهاش کرده بگیرم دونصفش کنممم -_-
ویییس کیس خیلی خوب بود.. بازم نبوسید ولی تصورش قشنگ بووود ] فایتینگ
Mahdis ممنووون
بمیر براش جی اف سابقش دیگه تو قسمت قبلی دیدیم چ شد
کیس نکردن ای بابا اهااا پس شما خودتون تصور کردین فایتینگ^^
چهارشنبه 25 مرداد 1396 03:51 بعد از ظهر
هوو هوو دوجه دوجههههه
عاقا این مارک یجوریه نکنه عاشق یونگجس
بمبم طفلیدلم سوزید براش
Mahdis بلههه
خا تازه فهمیدی فدات شم؟:|
منم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:50 بعد از ظهر
خانوممـــــــ...
فرشتهـ....
عرررررررر جه بومی عاشق شدی رفتـ
یوگیـ چه شخصیت مثبت و با شعوری داره...
بر عکس بمی
جینمارکــــــــــــــ کیسسسسسسس
خو دقیقن مشکلت چیع نمیزاری دو کفتر عاشق همو ببوسن:///
Mahdis او مای گاد
اره دیگه
رع یوگی خیلی مثبته بچم فداش شم
بله
کدوم کیس اقا کیس نشد ک
خخخ ب جا بود خودمم نمیدونم مشکلم چیه از بس ک دیوزم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 12:30 بعد از ظهر
دقیقا همینطوره مارک.یه خبراییه
پدره چه پرروئه
بچم یوگی چه مثبتههههههه
منتظر ادامشم.جکسون نیست؟
Mahdis
خیلی
اررره
هروقت قرار شد بیاد خبر میدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :