GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Let's go
جه بوم:   
ـ میگم یونگجه، ساعت از 10 گذشته. چرا بم بم نیومد؟ 
یونگجه: آآآه... نمیدونم. بیا ما شام بخوریم. میاد.  
ـ مطمئنی میاد دیگه؟ 
یونگجه: آره میاد. نگران نباش. 
ـ باشه. 
رفت تو آشپزخونه. همون موقع صدای زنگ در اومد. 
یونگجه: دیدی؟ اومد. 
ـ من باز میکنم. 
رفتم طرف در. درو باز کردم. نگاهش که به من افتاد، با چشمای ورقلمبیده اش زل زد تو چشمام. چندشم شد. همینجوری نگاهش روم بود. اه:/ 
ـ علیک سلام. 
بم بم: ببخشید من چشمام ضعیف شده. شمارو جه بوم شی میبینم. 
ـ خودمم. 
بم بم: جون من؟! آآآآیشش... چرا همه جا شعبه داری؟! حتی تو خونه داداشمم هستی!  
درحالی که میومد داخل مشکوک نگام کرد و گفت: راستی...! واسه چی تو خونه داداش منی؟! با داداشم چیکار داری؟!  
یونگجه از تو آشپزخونه گفت: بم بم، مؤدب باش. سلامم که نمیکنی. بی ادب. 
درو بستم. بم بم با حرص چرخید طرف یونگجه و گفت: دادااااش، جه بوم شی اینجا چیکار میکنــــه؟؟  
یونگجه: صداتو بیار پایین، بچه. برو لباساتو عوض کن. بیا بهت میگم. 
بم بم: خاااا.  
با دو رفت تو اتاق تا لباساشو عوض کنه. عجب بچه پرروئیه. مارو باش نگران شدیم که دیر کرده. ههه. رفتم پشت میز چیده شده نشستم. یونگجه هم نشست و گفت: شرمنده. بم بم یخورده... 
وسط حرفش پریدم: مهم نیست باو.  
یونگجه: اهوم... 
بم بم از اتاق خارج شد و اومد طرف میز. پشت میز نشست و گفت: میشنوم. 
یونگجه: جه بوم یه مدت اینجا میمونه. 
بم بم: بلـــــه؟:| 
یونگجه: گفتم یه مدت اینجا میمونه. 
بم بم: چــــــی؟:| 
یونگجه: میگم یه مدت اینجا میمونه. 
بم بم: هااااان؟:| 
یونگجه: میگم اینجا میمونه! 
بم بم: چی موگویــــی؟ نمیشنوم:| 
یونگجه اخم کرد و گفت: بم بم، میزنمتا. جه بوم یه مدت تو خونمون میمونه. اصلا نمیخوام رفتار بی ادبانه ای ازت ببینم. با احترام با جه بوم برخورد میکنی چون ازش کوچیکتری، فهمیدی؟ 
بم بم با حالت تمسخرآمیزی به من بعد به یونگجه کرد و گفت: منظورت از یه مدت چقدره؟ 
یونگجه: نمیدونم ولی فعلا... 
بم بم: مگه خودش خونه نداره؟:| 
یونگجه: ببین، به یه دلیلی نمیتونه بره خونه اش. فعلا اینجا میمونه تا... 
بم بم: تا؟ 
یونگجه: اه نمیدونم. میمونه دیگه. 
بم بم: آیگو! بدبخت شدم رفت. اصنشم دیگه نمیام خونه.  
من که بیخیال داشتم غذامو میخوردم و به بحثاشون گوش میکردم. 
یونگجه: چی؟! تو بی جا میکنی نیای!  
بم بم: داداش یونگی، تو که خوب بودی. این چه بلایی بود سر من اوردی؟ من گونا دالما.  
یونگجه: بم بم، تو با جه بوم مشکلی داری؟! 
بم بم: مشکل ندارم. خودش برام مشکله:| 
یونگجه یه دونه زد تو سر بم بم و گفت: هیس! مؤدب باش-_- 
بم بم: -____- 
غذای تو دهنمو قورت دادم و گفتم: یونگجه، جای خواب من کجاست؟ 
یونگجه که تاحالا به همچین موضوعی فکر نکرده بود، مات زل زد بهم.  
یونگجه: خاااا...   
بم بم: نکنه میخوای تخت منو بگی! O___O عرر من بدون تختم میمیرم!  
یونگجه: نه خیر. تخت تو رو نمیگم. رو تخت من بخواب. 
ـ خودت چی پس؟ 
یونگجه: رو مبل میخوابم. 
ـ عه نه. اینطوری من خجالت میکشم. تو رو تخت بخواب. من رو مبل میخوابم. 
یونگجه: نه. تو مهمونی. اینطوری زشته.  
بم بم: داداش، یعنی میخوای تا این مدتی که پایانش معلوم نیست رو مبل بخوابی؟ اصن با هم بخوابین که عدالت برقرار شه.  
من و یونگجه: O_______O
مغز منحرفم فعال شد و یه لحظه خودمو رو تخت با یونگجه تصور کردم! شــت! نگاهمو آوردم رو یونگجه. اونم همونجوری نگاهشو آورد رو من. اه چرا اینجوری نگاه میکنه؟! حس کردم داره از صورتم حرارت میزنه بیرون! بم بم دیوونه! این چه حرفی بود زدی اخه؟! 
بم بم: اووووف. حالا یه چی بلغور کردما. این چه وضع نگاه کردنه، چندشا:| نکنه خوشتون اومده، هاااا؟  
یونگجه یه پس گردنی زد بهش. 
بم بم: اوویی! 
یونگجه: یه کلمه دیگه حرف بزنی، تخت تو رو میدم بهش! 
بم بم:(عربده!) 
... 
تنبیه بم بم بخاطر زبون درازیاش این شد که ظرفای شامو بشوره. با هزارجور غر زدن، بالاخره رفت ظرفا رو شست. بعدم رفت خوابید. حالا تکلیف من چی میشه این وسط؟! رو مبل بخوابم یا رو تخت؟ یونگجه که نمیذاره رو مبل بخوابم. رو تخت هم خجالت میکشم. چون شاید یونگجه رو مبل راحت نباشه. باز حرف بم بم اومد تو سرم. هاااایشش! فکرای مسخره نکن!  
یونگجه: بیا تو اتاق. 
خودش زودتر رفت تو اتاق. منم پشت سرش وارد اتاق شدم. به تخت اشاره کرد و گفت: خب، بخواب. شب بخیر. 
ـ یا، گفتم نمیتونم رو تخت بخوابم ولی تو رو مبل. 
یونگجه: ای بابا. اشکال نداره. 
ـ خب پس چاره ای نیست جز پیشنهاد بم بم.  
یونگجه: ها؟ O__O 
رفتم رو تخت خوابیدم.  
ـ بیا رو تخت. 
یونگجه هول هولکی گفت: مـ من رو همون مبل راحترم. 
ـ بیا دیگه. 
با یکم مکث اومد رو تخت خوابید.  
ـ خب حالا بیا پشت به هم بخوابیم.  
یونگجه: پشت به هم؟ 
ـ آره. اینجوری بهتره. 
یونگجه: باشه... 
پشت به هم خوابیدیم. با این حال داشتم از خجالت تو زمین آب میشدم. مهم نیست. یونگجه راحت بخوابه کافیه. اوه چی دارم میگم؟! فکر کنم دیوونه شدم! نفسمو آروم فوت کردم. کاش تختش مثل مال خودم دو نفره بود. اینطوری بیشتر جا داشتیم. هرچی از پشت بهش میچسبیدم، بازم جا نداشتم.  
یونگجه: چرا اینقدر میچسبی به من؟! 
ـ تو خودت کم میچسبی؟! 
یونگجه: جا ندارم اخه. 
ـ منم همینطور. میگم که رو مبل میخوابیدم. گوش نمیدی. 
یونگجه: اصن میخوای برم رو مبل راحت شی؟! 
برگشتم طرفش و گفتم: نه. 
اونم برگشت طرفم و با تعجب نگام کرد.  
یونگجه: نه؟ 
ـ آم... یعنی... همینجا بخواب. راحتره برات. 
یونگجه: کجا راحته، جه بوم؟ الان نه تو راحتی، نه من. 
ـ اهوم. تختت اصن جا نداره ولی مهم نیست. 
یونگجه: هوف...  
کامل برگشتم طرفش تا بتونم ببینمش. اونم برگشت طرفم. صورتم خیلی نزدیک صورتش بود. صورتم داغ شد. اونم خجالت کشید و برا اینکه صورتش ازم فاصله بگیره، خودشو کشید عقب. از شانسش که تخت کم جا داشت، نزدیک بود بیوفته!  
یونگجه: وای وای وای! دارم میوفتم! 
سریع گرفتمش و اوردمش نزدیکم که نیوفته. ایندفعه کامل رفت تو بغلم! قلبم هری ریخت! وای من امشب چم شده؟! اینکارا چیه میکنم؟! واقعنی دیوونه شدم؟! همونجوری تو فکر بودم که یونگجه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بیشتر بهم چسبید. چشمام گرد شد. تپش قلبم بالا رفت. ای وای... صدای قلبمو نشنوه یه وقت! منه دیوونه رو بگو یهو دستام دور گردنش حلقه شد! اصن کارام دست خودم نبود!  
یونگجه: فکر کنم اینجوری بیشتر جا شیم. 
مکث کردم و زیرلب گفتم: آره... 
دستامو لای موهاش بردم. حس خوبی بهم دست داد. لبخند زدم. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.  
*** 
بم بم: 
با لبخند شرورانه ای گوشیمو دراوردم و عکسی هنری از دو زوج رمانتیک رو تخت گرفتم! جوووون چه خوب همدیگرو بغل کردن! خخخ. همش جامو عوض میکردم و ازشون عکس میگرفتم. آخرین بار رفتم بالا سرشون و ازشون عکس گرفتم. حواسم نبود که فلاش گوشیم افتاد رو چشم جه بوم شی. چشماشو آروم باز کرد و زیرلب گفت: آآآیشش...  
وقتی منو با موبایل دید چشماش اینطوری O______O شد. اوه یا امامزاده جه بوم شی! بلند خندیدم و از اتاق فرار کردم.  
جه بوم: یااااا! وایسا ببینم! 
رفتم تو آشپزخونه و پشت کابینت قایم شدم. عکسارو باز کردم و با خنده نگاشون کردم.  
جه بوم:  
فکر کنم با دادم یونگجه رو بیدار کردم. خواب آلود از بغلم بیرون اومد و چشماشو مالید.  
یونگجه: آه... چرا داد میزنی؟... 
ـ بدبخت شدیم. 
یونگجه: هان؟ 
ـ الان بم بمو با موبایل بالا سرم دیدم! 
شوکه بهم نگاه کرد و گفت: چـــــــی؟! 
هردو همزمان سریع از رو تخت بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. همه اطرافو نگاه کردم تا پیداش کنم. کجا رفت این جوجه؟!  
ـ بم بم! کجا رفتی، وروجک؟! بیا بیرون! 
یونگجه: بم بم؟ بم بم؟ 
یهو دیدیم از پشت کابینت با لبخند خرکی اومد بیرون و گفت: صبحتون بخیر، تازه عروس دومادا! 
یونگجه: مرض! از ما فیلم گرفتی؟! 
بم بم: نه کی گفته. عکس گرفتم. 
یونگجه: هوف! چی گرفتی؟! بده ببینم! 
بم بم: نمیدم. 
یونگجه: گفتم بده. 
رفت تو آشپزخونه. بم بم گوشیو پشتش قایم کرد و گفت: نمیدم. 
یونگجه دستشو برد پشت بم بم تا گوشیشو بگیره. بم بم هم گوشیشو اینطرف و اونطرف میبرد و یونگجه هرچی سعی میکرد نمیتونست گوشیو بگیره. یونگجه عصبی گفت: میدی یا نه؟! 
بم بم: نه^^ 
یونگجه: ای خدا! اون عکسا رو حدف کن! 
بم بم: چی چیو حدف کنم؟! خیلی خوبن^^ 
یونگجه: بم بم، کتک میخوای؟! گفتم اونا رو حذف کن! 
رفتم پشت سر بم بم. تو هوا گوشیشو از دستش قاپیدم. شوکه برگشت طرفم و گفت: یا! 
لبخند کجی زدم و گفتم: که از ما عکس میگیری، آره؟! 
بم بم: ههه. به درک. رمز داره. نمیتونی بازش کنی. 
روبه یونگجه گفتم: فکرکنم داداشت رمزشو بلده. 
یونگجه: آره بلدم. 
بم بم: نه خیر! رمزشو عوض کردم. اون نیست.  
یونگجه: واقعا؟ چی گذاشتی؟  
بم بم: 85 85:|
مکث کردم و گفتم: عه خودت گفتی که. 
بم بم: چی؟! عه نه! الکی گفتم! این رمزش نیـــست! 
رمزشو وارد کردم و گالریشو باز کردم. عکسارو باز کردم. همه رو نگاه کردم. هوف! داشتم از خجالت آب میشدم! نفسمو فوت کردم و زیرلب گفتم: فسقلی... 
همه رو حذف کردم ولی یکیشون زاویه اش خیلی خوب بود. حذفش نکردم. اخه از عکسه خوشم اومده بود! خخخ. گوشیو به بم بم پس دادم. اخم کرد و تو گوشیشو نگاه کرد. 
بم بم: چرا این یکیو حذف نکردی؟ 
ـ چون زاویه اش خوبه. 
با لبخند شیطونی نگام کرد و گفت: جون عمت! 
من: -_____- 
یونگجه: یا! یعنی چی زاویه اش خوبه؟! باید همرو حذف میکردی! 
لبخند زدم و گفتم: اخه قشنگ بود. 
یونگجه: جه بوم:/ 
تک خنده ای کردم و گفتم: صبحونه چی داریم؟  
نفسشو فوت کرد و گفت: بشین رو مبل. الان درست میکنم. 
ـ چشم. 
رفتم نشستم رو مبل و پامو رو پام انداختم. بم بم اومد مبل جلوییم و با لبخند خرکی زل زد بهم:/ پوکر نگاش کردم و گفتم: ها؟ چیه؟ 
بم بم: دارم دومادو نگاه میکنم. مشکل داری؟ 
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم: دوماد؟! 
بم بم: خخ. اشتباه گفتم؟ نکنه عروسی؟ 
ـ زهر خر! بچه پررو!-_-   
بم بم: عجب دوماد... یعنی عروس بی اعصابی O.O
ـ چقد حرف میزنی تو!-_- 
بم بم: دوس دارم، دوس دارم. 
ـ بیخود -_- 
بم بم: اییییش ازت خوشم نیومد. داداااش، یه عروس دیگه پیدا کن. این خیلی بیشعوره:| 
از رو مبل بلند شدم که برم بلا ملا سرش بیارم که ترسید و در رفت.  
ـ هوی وروجک!  
یونگجه از تو آشپزخونه گفت: بم بم! چند دفعه بگم مؤدب باش؟! بیا بشین صبحونه بخور. جه بوم توام بیا. 
رفتم طرف آشپزخونه. پشت میز ناهارخوری نشستم. بم بم هم اومد و کنارم نشست. هنوز لبخند خرکیش رو لباش بود. هوف خدا منو قورت بده! بوی رولت حواسمو پرت کرد. به رولتا نگاه کردم و یهو ذوقیدم*--*  
بم بم: اخ جوون بازم رولت داریم^^ 
یونگجه بعد از اینکه میزو چید، نشست پشت میز و گفت: بخورید. نوش جون. 
یکی از رولتا رو از تو ظرفم برداشتم و گذاشتم دهنم. واااای! عالیــــه! بی نظیرترین رولت مرغی بود که خوردممم! یکی دیگه گذاشتم دهنم. مممم خیلی خوبــــه! عرر رفتم تو ابرا! این حجم از خوشمزگی بی سابقس! باورم نمیشه! وواااو! 
بم بم: جه بوم شی، فکر کنم باید با چاپ استیک بخوری:| 
از تو رویا دراومدم و گفتم: میدونم.  
چاپ استیک برداشتم و تند تند رولتا رو گذاشتم دهنم. با اشتها میخوردم. هرچی میخوردم سیر نمیشدم. بدتر گشنه تر میشدم! اون دوتا با دهن باز زل زده بودن بهم. با ذوق نگاشون کردم و گفتم: چیه؟ شما نمیخواین شروع کنین؟ 
به خودشون اومدن و شروع به خوردن رولتاشون کردن.  
*** 
بعد از صبحونه، یونگجه گفت: خب، من باید برم رستوران. شما تو خونه میمونین؟ 
ـ نه. منم باید برم سر کار. 
یونگجه: خب پس بم بم،... 
بم بم پرید وسط حرفش: چی چیو تو خونه بمونم؟! من کی تو خونه موندم اخه؟!  
یونگجه: اخه الان تو بیرون چیکار داری؟ 
بم بم: با یوگی قرار دارم. 
با تعجب نگاش کردم. با یوگی قرار داره؟! کی اینقدر صمیمی شدن که با هم برن بیرون؟! بویا! 
یونگجه: هان؟! یوگی؟! کی هس؟ 
بم بم: بابا همون رفیق این یارو جه بوم شی دیگه.  
یونگجه تو فکر فرو رفت. 
یونگجه: رفیق جه بوم؟... 
بم بم: اره. همون شنگول منگوله. گوگول مگولیه. نانازیه. موهاش ویژ ویژیه. اندازه برج ایفله:| 
ـ برج ایفل؟!:/ فقط یه ذره قد داره ها. 
بم بم: من که کنارش وایمیسم، اندازه جا سوییچیم:| 
ـ خا تو کوچیکی. تقصیر بچم چیه که قدش متعادله؟!:/ 
یونگجه: خب بسه. یعنی هیشکی تو خونه نمیمونه؟! 
ـ خیر.  
یونگجه: هیییی... پس کلیدو خودم برمیدارم. من و جه بوم با هم برمیگردیم.(روبه بم بم) توام فکر کنم دیرتر پیدات شه دیگه؟ 
بم بم: میام داداش. نترس. 
یونگجه: باشه.  
هممون لباس بیرون پوشیدیم و از خونه بیرون رفتیم. یهو به ذهنم رسید که ماشین ندارم! با چی برم حالا؟؟ از در بیرون رفتیم. کفشامونو پوشیدیم. بم بم عین این لاتا راهشو کشیدو رفت. رو به یونگجه گفتم: تو با چی میری رستوران؟ 
سرشو خاروند و گفت: با اتوبوس یا تاکسی.  
ـ اها. ببخشید من الان ماشین ندارم ولی حتما میرسوندمت. 
لبخند زد و گفت: لازم نیست. وقتی با اتوبوس و تاکسی میتونی بری، نباید ماشین روشن کنی. اینطوری نه ترافیک میشه نه هوا آلوده میشه^^ 
ـ آووو... راست میگیا. پس من دیگه ماشین نمیبرم. 
خندید و گفت: خوبه. دیگه مجبور نیستی ترافیک بکشی. 
تک خنده ای کردم و گفتم: پس بیا با اتوبوس بریم. 
+ با کمال میل^^ 
دستمو گرفت و با دو به راه افتاد. اول تعجب کردم و بعد تو دلم خندیدم.  
... 
اتوبوس کنار ایستگاهی نگه داشت. درای پشت باز شد. یونگجه با لبخند نگام کرد و گفت: خب، من دیگه میرم. مواظب خودت باش.  
خواست بره که دستشو گرفتم. سوالی نگام کرد. 
ـ برگشتنا من بیام دنبالت یا تو میای؟ 
+ نمیدونم. تو بیا دیگه خخ. 
ـ عجب. باشه.  
+ خدافظ^^ 
از اتوبوس پیاده شد و از نظر دور شد. لبخند زدم. درای اتوبوس بسته شد و اتوبوس حرکت کرد. 
... 
یونگجه: 
چقدر امروز پر انرژی بودم! شادی ازم میبارید! همش آروم میخندیدم. به رستوران رسیدم و درو هول دادم. باز بود. مارک هیونگ زودتر اومده. وارد رستوران شدم. داشتم به طرف اتاق رختکن میرفتم که یهو صدام زد و قلبم ریخت! 
+ یونگجه. 
نفسمو فوت کردم و با لبخند برگشتم طرفش. از پشت میزی بلند شد و اومد طرفم.  
ـ سلام، هیونگ. 
سرشو تکون داد و گفت: دیروز کجا بودی؟ 
ـ دیروز؟ خونه بودم. 
+ خونه؟ چرا نیومدی رستوران؟ 
ـ ام... چیزه... یه اتفاقی افتاد. نتونستم بیام. ببخشید. 
+ چه اتفاقی افتاد؟ 
ـ خب...  
به مخم فشار اوردم. وای خدا چی بگم؟! نمیتونم اسم جه بومو ببرم! صورتم داغ شده بود. اه یونگجه یه فکر آبکی هم نمیتونی بکنی؟!  
+ چرا اینقدر استرس داری؟ 
ـ مـ من... من... هیونگ،... چیزه... ام... 
+ تو تحت هر شرایطی به رستوران میومدی و من هرچقدر سعی میکردم تو رو قانع کنم که اشکال نداره کار نکنی، رو حرفت میموندی... ولی الان داری میگی یه اتفاقی افتاد که نیومدی. چه اتفاقی؟ اونقدر مهم بود که رستورانو فراموش کنی؟  
مکث کرد و گفت: اونقدر مهم بود که... منو یادت رفت؟... 
تو چشماش نگاه کردم. ازم دلخور بود. ناراحت شدم. خودمم از خودم تعجب کرده بودم. اینقدر ذهنم پیش جه بوم بود که مارکو به کل از یاد بردم؟! من چم شده؟! باورم نمیشه. واقعا... هیچ جوابی به ذهنم نمیرسید... 
+ چرا هیچی نمیگی؟  
ـ معذرت میخوام... 
+ چرا نمیگی چه اتفاقی افتاد؟ 
ـ اوم... خب... یکی از دوستام... گم شده بود یعنی... جایی رو نداشت بره... خیلیم حالش بد بود... زده بودنش... باید کمکش میکردم... 
از حرفام تعجب کرد.  
+ اینی که میگی کدوم دوستته؟؟ 
ـ نـ نمیشناسیش.   
+ یعنی چی؟! من تو دانشگاه همه دوستاتو میشناختم! 
خدایا! منو بکش! چه خاکی تو سرم کنم؟!  
ـ آآآآه... مارک هیونگ، الان مشتریا میان! بذار من لباسامو عوض کنم. باید دست به کار شیم.  
برگشتم و سریع رفتم تو اتاق رختکن. به کمدم تکیه دادم و نفسمو فوت کردم. قلبم تند میزد. حرارت بدنم بالا رفته بود. خدا کنه دیگه دربارش ازم نپرسه. هووووف! عجب بدبختیی گیر کردما! تند تند لباسامو عوض کردم. از اتاق رختکن خارج شدم. وای هنوز سرجای قبلیش وایساده بود! من باید خونسرد باشم. نباید ضایع بازی دربیارم. طبیعی لبخند زدم و خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت. ای خدا! چرخیدم طرفش و گفتم: باز چیه، مارک هیونگ؟ 
+ اون دوستی که بهش کمک کردی... جه بوم که نبود؟ 

نظر فراموش نشه




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 مرداد 1396
Mahdis
جمعه 24 شهریور 1396 12:19 بعد از ظهر
Bammmmmmmmm ashghal dausssssssAli budd
Mahdis
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:20 بعد از ظهر
قسمت بعدددد^______^
منتظرممممم^_^
Mahdis چشم تا چند دیقه دیگه اپ مینمایم^-^
چهارشنبه 1 شهریور 1396 12:49 بعد از ظهر
عرررررررررررررررر شتتتتتتتتت دوجهههههههههه جیققققق توروخداااا دوجه صحنه داشته باششششهههههه
Mahdis باشه باشه آروم باش قش نکنی عزیزم
سه شنبه 31 مرداد 1396 10:38 بعد از ظهر
قسمت بعدش کی میزارین؟
Mahdis چهارشنبه^-^
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:55 بعد از ظهر
مممممااااارررررکککککججججهههه
ییییییییییووووووووگگگگگگگگببببببمممممممم
تری خیداااا یوگبم صحنه زیاد داشته باششششههه
به احترام هم اسمیمون زیاد صحنه داشته باششهه
(میدونم هیچ ربطی نداشت ولی تیری خیییدددااا)
Mahdis
باشه عزیزم گریه نکن هم اسم گوگولم
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:10 بعد از ظهر
عاااووولیع
پوووف پس کی یوگبم میشه.
عررررر
مارکجه ندوس:|
فقط مارکجین:)
Mahdis میسی
نزدیکه
مارکجه خوفه ها
اونم خوفه
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:39 بعد از ظهر
mn sar in aks ashegh bam shodm^^
Mahdis منم
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:34 قبل از ظهر
عالی بود
موفق باشیییییی فایتینگ
یوگبممممم عررررر
Mahdis مرسی
همچنیییین فایتینگ
یکشنبه 29 مرداد 1396 06:56 بعد از ظهر
هیی یعنی الان واقعا بینیور تمومه؟
Mahdis
یکشنبه 29 مرداد 1396 03:36 بعد از ظهر
ای جانمممممممممم
یه شب عالی با دوجه ی عااااااالی
منتظر ادامشم.فقط طرز حرف زدن بمو دوست ندارم.خیلی لاتیه
Mahdis
خب اینطوریه دیگه چ میشه کرد
شنبه 28 مرداد 1396 09:49 بعد از ظهر
عرررررر
توجههههههه
بم بمممممممم
یوووووووگ
مااااااارک
اصن خیلی خوبههههههه
Mahdis
شنبه 28 مرداد 1396 09:33 بعد از ظهر
خیلی فیکت باحاله من خودم سره اون هشتادو پنج هشتادوپنج پوکیدم
اون وانشات یوگجه رو یادت نره آاااا منتظرمممم
Mahdis مرسی عزیزم
شنبه 28 مرداد 1396 06:01 بعد از ظهر
مننننن هرجوووور شده اون عکسو از بمبممم میگییییرمممممممممممم
واااااای خودا تووووجه
مارک چیکار ب یونگجه داری؟پیش عشقش بوده توهم برو پیش عشقت
ملسی
Mahdis من ک موفق نشدم بگیرم


خواهش
شنبه 28 مرداد 1396 04:26 بعد از ظهر
۸۵۸۵فنتستیکــــــــــ
طرحـ هوایـ پاکـ سئـول
احتمالنـ ایدهـ تهرانـ رو همـ بچمـ داده
طرحـ زوجـ و فـــــــــــــــــــرد رو ینیـ کیـ دادهـ
خیلیـ شمهـ طنزشـ خوفهـــــ
چقــــــــــدر مارکیـ همـ باهوشهـ-_-
منـ الانـ بینـ دوجهـ و مارکجهـ موندمـــــــ
بهـ نظرمـ برایـ رفعـ ابهاماتـ و کلنـ اینـ چیــــــــــــــــزا جکجشـ کنـ برهـ
Mahdis



خیلی
ای وای توام
جکجهجکجه لاور شدیا
شنبه 28 مرداد 1396 03:59 بعد از ظهر
عرررررررر
مهییییییی عررررررررر!!
میفهمیبییییییی!؟؟؟؟عرررررر
واااای خیلی داره باحال میشه منتظر بقیشممممم
پ.ن:عررررررررررر :/
Mahdis
شنبه 28 مرداد 1396 03:57 بعد از ظهر
ببین یه چیزی... تو بیا کلا طرح داستانو عوض کن تبدلش کن به رومنس مارکجه ای :)))
مارکجه شو خیلی بیشتر دوس دارم خیلی لطیف و رمانتیکه *-*
و همچنان... در انتظار مارکجه :')))
Mahdis
در انتظار باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.