Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : Mahdis
سلام دوستان
خوبین؟ مرسی منم خوبم
برید ادامه با یه عدد نظر
هول شدم. صورتم داغ تر شده بود. این چه سوالیه میپرسه؟! 
ـ هـ ها؟؟... جه بوم؟... 
+ آره جه بوم. شنیدم از خونه فرار کرده. حسم بهم میگه اومده پیش تو... و انگار اونقدر مهمه که همه چیو از یادت برده... 
با استرس گفتم: چـ چی داری میگی، هیونگ؟! جه بوم واسه چی باید بیاد تو خونه من؟! نه، اصلا اونطور که فکر میکنی نیست... 
مشکوک نگام کرد و گفت: واقعا؟ 
ـ اهوم... 
دستمو ول کرد و گفت: به هرحال... یه چیزی اونقدر ذهنتو مشغول کرده بود که الان اومدی رستوران خیلی سرحال به نظر میومدی. حتی منو که رو صندلی نشسته بودمم ندیدی... حالت خوبه؟ 
ـ اوووم... ببخشید، مارک هیونگ. جدیدا حواس پرت شدم. ندیدمت شرمنده.  
+ باشه. مهم نیست. بریم سر کارمون.  
سرمو تکون دادم. رفت تو آشپزخونه. گوشه ای وایسادم و منتظر مشتری موندم. قلبم هنوز از استرس تند میزد. نفس عمیقی کشیدم. مارک نباید بفهمه جه بوم پیش من اومده. وگرنه خیلی بد میشه. 
*** 
جه بوم: 
تلفنم زنگ خورد. برش داشتم و بهش جواب دادم: بفرمایید؟ 
صدای منشی جوون تو گوشم پیچید: ببخشید آقای ایم، آقای پارک اومدن. اصرار دارن شمارو ببینن.  
چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم. 
ـ بفرستش تو... 
منشی: چشم، آقا. 
یهو جین از در پرید تو و گفت: ایم جه بوم؟! 
ـ یواش! 
داد زد: ایم جه بوم؟!! 
ـ هوف! درو ببند. داد هم نزن. 
درو بست و با قیافه خشمگین اومد سمتم. عصبی گفت: دیشب کدوم گوری رفته بودی؟! 
ـ گفتم که خونه یکی از دوستام. 
+ کــــی؟؟ 
با غرغر گفتم: دوستـــم. 
+ من باید بدونم پیش کدوم خری رفتی! 
ـ تو نمیشناسیش! 
+ یعنی چی نمیشناسم؟! جه بوم! مث اینکه یادت رفته چند سال با هم بودیم! دوستات، همه رو میشناسم! 
ـ خب این یکیو نمیشناسی.  
+ پس یواشکی واسه خودت دوست پیدا میکنی، آره؟! 
ـ نــه، یعنی...  
+ دروغگو! خوب میدونم پای یه دختر وسطه! دیشب با یه دختر بودی! تو یه خونه خالی...! هاااایشش توی احمق...! 
ـ جین، بس کن. من با هیچ دختری تو خونه خالی نبودم.  
+ پس با کی بودی؟؟  
نفسمو مثل آه بیرون دادم. وای چقد من خوشبختم! چی میشه از خوشبختیم به بقیه مردمم تزریق شه؟!  
+ اگه بهم نگی پیش کی بودی، به بابات آدرس اینجا رو میگم که بیاد برات! 
ـ نـــه نــــه! اینکارو نکنیا! خواهش میکنم! 
+ پس بهم بگو پیش کی بودی؟؟ 
مکث کردم. خدایا نجاتم بده. تو فکر فرو رفتم و گفتم: تازه باهاش آشنا شدم... اسمشو هنوز نمیدونم. دیروزم وقت نشد بپرسم...  
خندید و گفت: باشه مام خر. 
ـ هوف... 
+ اخه بیشعور، من جواب باباتو چی بدم؟! خیلی راحت یهو به سرت میزنه فرار کنی. اصلا به این فکر نمیکنی بابات تو رو از من میخواد! خو چیکار کنم؟!  
ـ شمارشو مسدود کن. 
+ خب اگه اومد سراغم چه گوهی بخورم؟!  
سرمو با دستم پوشوندم و گفتم: خدایا...  
+ اصلا به فکر من نیستی. خیلی خودخواهی. همه مشکلاتت میوفته رو دوش من. بعدش میری سراغ خوش گذرونیات. خب اینکارا چیه؟! راحت بگو ازم بدت میاد، میخوای اذیتم کنی. 
ـ جین یونگا، چی داری میگی؟! واسه چی فکر کردی من از بهترین دوستم بدم میاد و میخوام اذیتش کنم؟!  
+ از کارات، بهونه هات، رفتارات... 
ـ من اصلا فکر اذیت کردن تو نیستم. اگه اذیتت کردم، ببخشید. از عمد نبود.  
+ همین؟!  
از پشت میز بلند شدم و جلوش وایسادم. بغلش کردم و گفتم: ببخشید. 
دستاشو دور کمرم حلقه کرد.  
ـ خوب شدی؟ 
+ اهوم. 
ازش جدا شدم و نگاش کردم. لبخند کیوتشو زد و گفت: ممنون. خیلی وقت بود اینطوری بغلت نکرده بودم.  
لبخندی تحویلش دادم.  
+ فقط میشه به اینم فکر کنی که من با بابات چیکار کنم؟ چرا اصلا از خونه فرار کردی؟ برگرد خونه ات. 
ـ تو نمیدونی؟ باز عوضی شد.  
+ زدت؟؟ 
ـ آره... ولی مهم نیست. الان خوبم. 
+ اه! چرا به من نگفتی؟! چرا نیومدی پیش خودم؟! 
ـ ببخشید... ولی اگه میومدم پیش تو، الان پیدام کرده بودا. بیشتر از اینکه برات مهم باشه جوابشو چی بدی، برات مهم باشه که من زنده بمونم. 
ـ ساکت شو، دیوونه. معلومه که برام مهمه! اره حق با توئه. نباید میومدی پیشم. من زیادی خودخواهم. ببخشید که سرت داد زدم. 
با لبخند گفتم: عیب نداره. امروز کافی شاپ نرفتی؟ 
+ ام هنوز نه. الان دارم میرم. 
ـ برو. خدافظ. 
+ خدافظ. مواظب خودت باشیا. 
سرمو تکون دادم. برگشت و از دفترم خارج شد. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. به خیر گذشت... 
*** 
بم بم: 
یوگیوم دستمو گرفته بود و دنبال خودش میبرد. دستش چرا اینقدر گرم بود؟ لامصب بغلشم خیلی خوبه. ههه گرم میشم باهاش. تو چمنا توقف کرد و نشست. منم نشستم و زانوهامو بغل کردم. بهم نگاه کرد. نگاهشو اورد پایین تر.  
+ بمی. 
ـ هوم؟ 
به گردنم اشاره کرد و گفت: گردنبندت خیلی قشنگه. 
به گردنبندم نگاه کردم و لبخند تلخی زدم.  
ـ ممنون... 
+ میخواستی یه چیزیو تعریف کنی. 
ـ آره...  
مکث کردم و پرسیدم: اول بگو تاحالا عاشق شدی؟ 
+ نه، نشدم ولی دوست دارم بشم.  
ـ نه. دوست نداشته باش.  
+ چرا؟ 
ـ چون اگه بشی، از ته دلت دعا میکنی کاش نمیشدی.  
با تعجب نگام کرد و گفت: ولی عشق خیلی قشنگه. 
ـ نه. ظاهرش قشنگه ولی واقعا خیلی افتضاحه. 
+ خب چرا؟ 
ـ چون میتونه جوری خوردت کنه که دیگه مثل سابقت نشی... منو میبینی؟ فکر میکنی از اول اینجوری بودم؟ 
مکث کرد و گفت: من فکر میکردم تو از بچگیت به اینکار عادت کردی... 
ـ نه. من این نبودم. خیلی مثبت تر از اونی که فکر کنی بودم. 
باز تعجب کرد و گفت: جدی میگی؟ 
ـ اهوم.  
+ خب چی باعث شد که... اینطوری شدی؟ 
جعبه سیگارمو از تو جیب سویشرتم دراوردم و یه نخ دراوردم. با فندک روشنش کردم و گذاشتم تو دهنم. تا ته ریه هام دودو داخل بردم و از سینم بیرون کردم. آه کوتاهی کشیدم و گفتم: از خودم تعریف نمیکنم ولی واقعا یه ادم حسابی بودم. من میتونستم درس بخونم. میتونستم موفق شم. میتونستم الان به جای اینکه این سیگارو بخورم، تو مکتبم مردمو از سیگار منع کنم... من میتونستم راه خودمو برم ولی... وقتی اون دختر وارد زندگیم شد... همه چی خراب شد... 
مشتاق گفت: بعدش چی شد؟؟ 
ـ اسمش ماری بود... بهم نزدیک شد. عاشقم کرد... از همونجا دیگه نمیتونستم درس بخونم. نمیتونستم تمرکز کنم. فکر میکردم انگیزه ندارم ولی دیدم خیلی فکرم رفته پیشش! همه مونده بودن اخه من که همیشه آماده امتحان بودم یهو اینقدر افت کردم! چون بیشتر برام مهم بود برم به ماری نزدیکتر شم. که ای کاش نمیشدم... اون دختر خوبی نبود. با ادمای بدی میچرخید. برای اینکه باهاش باشم مجبور شدم با اونا رفت و آمد کنم... اون عوضیا رو مغزم تاثیر گذاشتن. سیگار بکش، مشروب بخور، مست شو و حال کن. من نمیخواستم... ولی یه بار امتحان کردم. انگار طلسم شدم! خیلی داغون شدم هههه. یه شب ماری منو به یه پارتی دعوت کرد. رفتم اونجا. رک بگم که همه از دم داغون بودن! بیشتر نگاهم میرفت سمت اون دخترای سس//کی که همش بهم چشمک میزدن. بعدش اون رفقای عوضی بهم مشروب تعارف کردن. نمیدونم چی شد... خوب یادم نیست ولی... دیگه هیچی نفهمیدم... داشتم... داشتم... 
حس کردم یه میله داره فرو میره تو قلبم! دوباره نه...! به نفس نفس افتادم. سرم گیج رفت. سیگار از دستم افتاد. چشمامو بستم و گوشه لبمو گزیدم. یوگیوم با نگرانی اومد نزدیکم. شونه هامو گرفت و تکونم داد: بم بم! خوبی؟؟ چی شدی؟؟  
نفسای عمیق کشیدم. به سختی دست کردم تو جیبم و قرصامو دراوردم. تند تند یکی از هرکدوم دراوردم و انداختم تو دهنم. به زور قورتشون دادم. نفس عمیق کشیدم. نفسام منظم شد. درد قلبم کم شد. دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم: آآآآه... تاحالا اینطوری حمله نکرده بود... 
با نگرانی گفت: تو یهو چت شد؟؟ چرا دستتو گرفتی به قلبت؟؟ نگو که...! 
ـ چیزی نیست... من بچه که بودم یهو قلبم گرفت. بردنم بیمارستان گفتن بیماری قلبی دارم. همش دارم این قرصای کوفتی رو میخورم. خوبم نمیشم. 
با حالت غیض گفت: خب معلومه که با این سیگار مسخره خوب نمیشی!  
ـ هههه... مهم نیست. 
+ مهم نیست؟! ندیدی الان حالت چطوری شد؟! 
ـ بار اولم که نیست.  
+ چندبار اینطوری شدی؟! 
ـ هزاربار. 
+ وای! بم بم، چیکار میکنی با خودت؟! نمیشه سیگار نکشی؟! حداقل اینکارو نکن. 
ـ نمیتونم. گفتم که این مثل یه طلسمه. بدجوری توش گیر کردم. در ضمن بهم آرامش میده^^ 
+ تو آرامشو میتونی از چیزای دیگه به دست بیاری! این اصلا آرامش نمیده. تو اینطوری فکر میکنی. آرامش که نمیده هیچ. بهت آسیب میزنه. 
لبخند تلخی زدم و گفتم: اهوم... ای کاش ماری نمیومد تو زندگیم... 
+ هییی... خب بگو بعدش چی شد؟ مست شدی چی شد؟ 
ـ یادم نیست. یه تصاویر مبهی تو ذهنمه. نمیدونم چم شده بود. یه چیزی منو سمت اون دختر میکشید. نمیدونم چی شد یهو... یه اتاق تاریک... لباسای به هم ریخته پایین تخت... یه نور ضعیف رو بدنش... موهای سیاه پخش شدش رو تخت... چشمای خمارش...  
وقتی اینارو میگفتم یوگیوم بیشتر شوکه و چشماش گردتر میشد. 
ـ بدنش خیلی خوب بود... هوش از سرم پریده بود... ولی من هنوز کاری نکرده بودم... یهو دیدم ماری ما رو دید!... بعد از اونجا رفت... تازه مخم به کار افتاد. رفتم دنبالش ولی گمش کردم... فرداش دیدمش و میخواستم باهاش حرف بزنم ولی اون یه چک خوابوند تو گوشم و با گریه رفت... همه چی خراب شد... یه هفته بعد با یه پسر دیگه دیدمش... رفتم بـار. یه پسری اونجا بود که از همه چیم خبر داشت و آرومم میکرد. هرشب میرفتم تا کمکم کنه فکر ماری از سرم بپره... گفت باید خودتو جمع و جور کنی و سعی کنی خودتو زیاد سرگرم کنی تا فراموش کنی... اینکارو کردم ولی نشد. دیگه خیلی داغون شده بودم. مست که میشدم کشیده میشدم سمت دخترا... اینطوری شد که الان عادت کردم به اینکه وقتمو با دخترا بگذرونم. خخخخ. بعدش دیگه ماری رو ندیدم. دیگه هیچوقت ندیدمش. دیگه رفت و منو با دنیای داغونم تنها گذاشت^^  
یوگیوم هیچی نمیگفت و با دقت بهم گوش میکرد. چه خوب بود. مثل بقیه سرزنشم نمیکرد و ساکت گوش میکرد.  
ـ میبینی عشق چه بی رحمه؟ من خیلی دوست داشتم الان بهترین پزشک دنیا میشدم ولی سرنوشتم راهشو کج رفت^^ برا همین میگم یا باید بازی کننده باشی یا اسباب بازی. عشق یه بازیه... بی رحم ترین بازی دنیا... یا بازی کن یا بازی بخور^^ 
یوگیوم آهی از ته دل کشید و گفت: بسه...  
لبخند زدم. گردنبندمو نشونش دادم و گفتم: اینو ماری بهم داده بود... 
+ درش بیار. 
ـ نمیتونم. 
+ باید در بیاری. دیگه ماری تموم شده. نمیشه که تا ابد تو گردنت نگهش داری. 
ـ من نمیتونم. این تنها چیزیه که ازش دارم. 
+ بس کن، بم بم. باید فراموشش کنی.  
ـ چرا؟ من عوضی بودم که خیانت کردم. اون به من بدی نکرد. 
+ ولی رفت با یکی دیگه! به سادگی ازت رد شد. اون فقط دنبال یه بهونه بود که بره با یکی دیگه. میفهمی؟! 
تو چشماش نگاه کردم. تاحالا به این فکر نکرده بودم. راست میگه. اگه دوسم داشت... چرا با یه اشتباهم بیخیال شد؟  
+ اگه واقعا دوست داشت هرچقد اشتباه میکردی بازم پیشت میموند ولی با یه اشتباهت رفت. تقصیر تو نبود، بم بم. درش بیار. هیچوقت به آدمای غلط فرصت نده.  
خودش دستاشو جلو اورد تا گردنبندمو باز کنه. نه من نمیتونم! نه... نه... دستاشو گرفتم و گفتم: نه. 
بهم توجهی نکرد و سعی کرد گردنبندو باز کنه. دستاشو سفت تر گرفتم و عصبی گفتم: نکن! 
داشت گردنبندمو میکشید.  
ـ نه! نمیخوام! درش نیار! خواهش میکنم! 
یهو گردنبند پاره شد! چشمام گرد شد. گردنبند پاره شده رو تو دستای یوگیوم دیدم. نه نه! از رو چمن بلند شد و با عجله به طرفی رفت. میخواد چیکار کنه؟! سریع بلند شدم و دنبالش رفتم. 
ـ یوگیوووم! میخوای چیکار کنـــی؟! خواهش میکنم نکن! یوگیوم!  
اصلا بهم توجه نمیکرد. به طرف رودخونه ای رفت که با میله هایی از پارک جدا میشد. جلوی میله ها وایساد. وای خدا! رفتم پیشش و دستشو سفت گرفتم.  
ـ یوگیوم، خواهش میکنم!
جدی نگام کرد و گفت: از همینجا، از همین نقطه ماری تموم میشه. 
ـ نه نه...! 
دستشو با یه حرکت از دستم بیرون اورد و با تمام قدرت گردنبندو پرت کرد تو آب! داد زدم: نــــــه! 
میخواستم برم تو رودخونه. میله رو گرفتم و رفتم بالای میله ولی یوگیوم کمرمو گرفت و کشید عقب. همش خودمو جلو میکشیدم ولی اون بهم اجازه نمیداد و عقب میکشوند. 
ـ ولم کن! 
+ چیکار میخوای بکنی، احمق؟! میخوای خودتو بندازی تو آب؟! 
ـ آره! عوضی، چرا اینکارو کردی؟! حالا چه غلطی کنـــم؟! ولم کن برم پیداش کنم! 
+ بس کن! بسه! 
ـ نمیخوااام!  
برگشتم طرفش. محکم هولش دادم و عصبانی داد زدم: چرااا؟؟ چرا اینکارو کردی؟؟ تنها یادگاریش نابود شد!  
+ باید اینکارو میکردم! 
ـ نــــه! اون مال ماری بود! مال من بود!  
صورتمو دو دستی گرفت و داد زد: ماری تموم شده، بم بم! ولش کن! باید فراموشش کنی! میفهمی یا نه؟!! 
دادش خیلی بلند بود. اشک تو چشمام جمع شد. دستامو مشت کردم و زیرلب گفتم: یوگی... 
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. زیرلب گفت: ببخشید... 
بغلم کرد و به خودش فشرد. بازوهای حلقه شدش دور گردنم بهم آرامش میداد. دستامو دور کمرش حلقه کردم. بغلش خیلی گرم بود. چشمامو بستم و تو آرامش غرق شدم. یکم بعد ازم جدا شد و نگام کرد. منم نگاش کردم و زیرلب گفتم: باشه... فراموش میکنم... 
لبخندی تحویلم داد. منم لبخند زدم.  
+ گشنت نیست؟ بریم پیتزا بخوریم؟ 
خندیدم و گفتم: بریم. 
دستمو گرفت و دوباره دنبال خودش کشوند. 
*** 
یونگجه:  
هوا داشت تاریک میشد. همش به ساعت نگاه میکردم. ساعت: 8:52 
اوووف چرا اینقدر دیر میگذره؟! چرا 9 نمیشه؟! نمیتونم صبر کنم آیگو. مشتریا از رستوران خارج شدن و رستوران خالی شد. تی رو برداشتم و خودمو باهاش سرگرم کردم تا زمان بیشتر بگذره. در حین تی کشیدن، همش به ساعت نگاه میکردم. قبلا زود میگذشت ولی امروز چرا اینقدر دیر میگذره؟! عقربه های ساعت خستن که جلو نمیرن؟! آآآیشش. با صدای مارک بهم شوک وارد شد و یه متر پریدم هوا: یونگجه؟!  
برگشتم طرفش و جواب دادم: بله، هیونگ؟ 
مارک: چی شده؟! عجله داری؟! همش به ساعت نگاه میکنی. 
ـ اوومم... نه، عجله ندارم. فقط دوست دارم زودتر برم خونه. 
مارک: آها. خب میتونی زودتر بری. تی رو بده من. خودم زمینو تمیز میکنم. 
ـ آ... نه. نمیخواد، هیونگ. 
مارک: چرا؟ میگم تو زودتر برو خونه. من تی میکشم.  
ـ نه، هیونگ. خودم تی میکشم. تا زمینو کامل تی نکشم، نمیرم.  
مارک اخم کرد و گفت: به حرفم گوش بده. 
با خنده گفتم: خودم میتونم. نگران نباش. 
با اخم نگام کرد و بیخیال شد. تازگیا همش ناراحتش میکنم ولی دست خودم نیست. خودمم ناراحت شدم و باز تی کشیدم. درحالی که زمینو تی میکشیدم، صدای ضربه ای به شیشه رستورانو شنیدم. سرمو بالا اوردم و با دیدنش هم ترسیدم هم ذوق کردم. تا جایی که تونستم جلوی خندمو گرفتم و فقط لبخند پررنگی زدم. شاید باورتون نشه ولی دلم میخواست عین این فیلما بدویم و بپرم بغلش! وای چرا من اینجوری شدم؟! خل شدم رفت! از پشت شیشه لبخند زد و با چشماش اشاره کرد که لباس بپوشم و بیام بیرون. با لبخند تی رو کنار گذاشتم و سریع رفتم سمت اتاق رختکن. کمدمو باز کردم و لباسامو عوض کردم. از اتاق رختکن بیرون اومدم. داشتم سمت در خروجی میرفتم که صدای مارک متوقفم کرد: عه کجا؟؟ 
لبخندم محو شد. برگشتم طرفش و به مخم فشار اوردم که یه بهونه پیدا کنم. لوس شدم و با لبخند گفتم: هیووونگ، خسته شدددم:( 
مارک: تی نمیکشی؟! 
ـ نـــه. ببخشید. میشه برم خونه؟:( 
با چشمای گرد شده مات و مبهوت نگام میکرد. 
مارک: ولی تو که... الان اصرار میکردی خودت میتونی تی بکشی و تا تموم نکردی نمیری خونه.  
ـ خو دیگه طاقت نیاوردم. هیونگ، اگه اذیت نمیشی میشه بقیشو خودت بکشی؟ ببخشید. فردا جبران میکنم. الان کمرم درد گرفته. میشه برم خونـــه؟:( 
هنوز تو حالت مات نگام میکرد. تردید داشت. داشتم از استرس میترکیدم! صورتم داغ شده بود. جون من باور کن! 
مارک: خب... باشه برو. خودم تی میکشم.  
با لبخند پررنگی گفتم: ممنووون! خدافظ! 
برگشتم برم که گفت: راستی. 
چرخیدم طرفش و گفتم: چی؟ 
مارک: مواظب خودت باش، خب؟ 
ـ باشه شب خوش^^ 
سرشو به نشونۀ تأیید تکون داد. دوباره برگشتم و از رستوران خارج شدم. اطرافو گشتم. کجاست؟ حالا این جه بوم کجا غیبش زد؟:/ از رستوران فاصله گرفتم. داشتم دور و برمو نگاه میکردم که یهو یکی دستاشو محکم گذاشت رو چشمام! ترس تمام وجودمو گرفت و داد زدم. دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: هیس! دیوونه، منم! 
یا خدا! ترسیدم! دستاشو از رو صورتم برداشتم و حیرت زده برگشتم طرفش. خندید و گفت: سلام^^ 
اخم کردم و هولش دادم. 
ـ ترسیدددم! 
+ خب به من چه، ترسو^^ 
ـ چرا اینطوری میکنی؟! آیگووو:( 
حالت لوسی به خودم گرفتم. باز خندید و دو طرف صورتمو گرفت. طوری که صورتم مچاله شد:| 
+ ای جونم لوس کی بودی تو؟؟ 
لبخند بامزه ای زدم و گفتم: تو.  
لبخندش پررنگ تر شد و بغلم کرد. ذوق کردم و دستامو دور کمرش حلقه کردم. ازم جدا شد و گفت: بریم خونه.  
سرمو تکون دادم. دستمو گرفت و به طرف خونه حرکت کرد. دستمو تو دستش میفشرد و نوازش میکرد. وای حس خوبی دارم! خیلی خوب! اینقدر خوشحالم که دلم میخواد فریاد بزنم! ولی نمیتونم خخ.  
... 
مارک: 
از رستوران بیرون اومده بودم. یه حس خیــــلی مزخرف وجودمو گرفته بود. دستام میلرزید. سرم داشت کم کم درد میگرفت. نفسمو مثل آه بیرون دادم. یونگجه از صبح خیلی مشکوک بود... پس بخاطر این بود! حدسم درست بود... جه بوم رفته پیش یونگجه!... من باید... باید... شماره ای رو گرفتم و گوشیو کنار گوشم گرفتم. چندتا بوق خورد و جواب داد: الو؟ مارک؟ 
ـ جین،...  
+ بله؟  
ـ پارک دیشبو یادت مونده؟... 
+ آره. چطور؟   
ـ فردا ساعت 6 بیا اونجا...  
+ ساعت 6؟؟ واسه چی؟؟
ـ باید یه چیزیو بهت بگم. یه چیز خیلی مهم... 
+ ولی من... نمیتونم از کافی شاپ بی اجازه بیرون بیام. رئیسم... 
پریدم وسط حرفش: خیلی مهمه. 
+ چقدر مهم؟ 
ـ درباره جه بومه. 
یه لحظه ساکت شد و بعد گفت: جه بوم؟؟ چی شده؟؟  
ـ فردا بهت میگم... 
+ باشه ولی مارک، چیزی شده؟ چرا یجوری حرف میزنی؟ حالت خوبه؟ 
ـ خوبم... 
+ نه خیر نیستی. بگو ببینم چی شده؟؟  
ـ هر حرفی دارم فردا. 
+ مااارک. 
ـ چیه؟ 
+ خودت چیکار میکنی رستورانو؟ 
ـ یکاریش میکنم. تو فقط بیا. 
+ باشه... 
ـ شب خوش. 
جوابمو نداد. تماسو قطع کردم. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم رستوران.
نظر فراموش نشه




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 2 شهریور 1396 09:06 بعد از ظهر
پرفکت :)
مخصوصا یوگبم هاهاهاهاها ; )
Mahdis تنکس*-*
^-----^
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:57 بعد از ظهر
Wow
چه عالییییییییییی
ولی ماركجین كمه و این كار منو ناراحت میكنه
Mahdis تشکررررر
ناراحت نباش خیییلی نزدیکه
پنجشنبه 2 شهریور 1396 05:44 بعد از ظهر
استثناعا برا اولین بار ترجیح میدم بنیور بشه تا فقط مارکجه باهم باشن
مارکجه ش رمانتیک و تراژدیک و خاصع *-*
دوجه ش بیشتر شبیه بازیع :))))
ولی حیف که طرح داسان از پیش ریخته س
بهرحال ما ک ع مارکجه دل کندیم ببینیم این دوجه چ میکنن *-*


Mahdis لیلووو از دست تو
نگران نباش به مارکجه اش نزدیکه*-*
اوووهوووم به جملت توجه کن:(شبیه یه بازیه)حالا به اسم فیک نگاه کن
پنجشنبه 2 شهریور 1396 12:48 بعد از ظهر
وای عرررر دوجهههه داره شروع میشهههعاقا توروخدا کاری نشه ک جه بوم از خونه یونگجه بره
Mahdis بلهن فعلا نمیره
پنجشنبه 2 شهریور 1396 12:47 بعد از ظهر
خب از همینجاش معلومه جی جی تمومه. فقط میشه رابطه شون باهم بد نشه لااقل باهم دودوست صمیمی بمونن
Mahdis ن بد نمیشن با هم اره دوست صمیمی میمونن^-^
پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:42 قبل از ظهر
چرا یاد باب اسفنجی میفتم؟؟
پاتریک میاد دنبالش اونم میپره بغلشو میرن گردش
ای ای مارک ول کن این یونگجه رو جین بیشتر به درد تو میخوره
بغلش ارامش داره اره افرین فراموش کن اون ج...ده رو
فایتینگ
Mahdis نمیدونم
خخخ
کاش بفهمه
بلهوالا
ممنون
چهارشنبه 1 شهریور 1396 10:36 بعد از ظهر
عاللللللللیییییییبییی
Mahdis ممنووون
چهارشنبه 1 شهریور 1396 08:27 بعد از ظهر
میشههههه مارک جه بومو لو نده؟!
یوگیوم همه امیدم به توعه...
Mahdis
چهارشنبه 1 شهریور 1396 04:44 بعد از ظهر
یوهاااااهاااااهااااا چیقده حساااااس شدههههه
جین و مارک یوقت جه بمومو لو نددددددددن
عررررر بمی بچم گناااااه دااااره امیدوارم زودتر یوگیوم بمی رو راست و ریست کنهههه
Mahdis ارررره
نترس
امیدوار باش
چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:40 بعد از ظهر
عررررررر آمددددد بالاخرههههه
واییی دوجههههه
عرعرعرعرعرعر
Mahdis بلییی
ایز ریل
چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:40 بعد از ظهر
بمیــــ
آخیـ بچمـ چقــــــد بدبختیـ کشیدهـ
ولیـ دیوثهـ-_-
یوگبمـــــ
مارکیـــ
دوجهـ واهاهاهاییـ خیلیـ خوفهـ
Mahdis اره
خا دیگه


اوره خیلی
چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:18 بعد از ظهر
مثل همیشه عالی بود وای بیچاره بم بم . تورو خدا هرچه زودتر مارکجینش کن
Mahdis تشکر اهوم. چشم^-^
چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:08 بعد از ظهر
وییییج عالییی بووووود
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیممم
یوگبممممممممممممممممم
دوجهههه عررررررررمارجیین ایز رل
Mahdis میسیییی
منتظر باش

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :