GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام گوگولیای من
من امروز خیلی شادم
نمیدونم چرا حتما خل شدم
خببب برید ادامه سریع
جه بوم:  
صدای زنگ در بلند شد. به ساعت نگاه کردم. هنوز 10 نشده پیداش شد. آوو! رفتم طرف در و درو باز کردم. یهو پرید بغلم و گفت: جه بوم شـــی! عروس مـــن!  
بویا! این جوجو چش شد؟! O__O با اون چشمای ذوق زده اش تو چشمام نگاه کرد  و گفت: خوبی، زن داداش؟؟^^ 
ـ بله خوبم. شما مثل اینکه خیلی بهتری:| 
بم بم: اره، زن داداش گلــم^^ تو خوب باشی منم خوبم^^ 
خودمو ازش جدا کردم و درو بستم. 
ـ اسمم جه بومه-_- 
بم بم: میدونم. زن داداش جه بوم^^ 
همینجوری -____- نگاش کردم. یونگجه درحالی که طرفش قدم برمیداشت، گفت: عه چقدر زود اومدی، بم بم. ساعت 9:30 تازه. 
بم بم خنده کوتاهی کرد و گفت: اره. دیگه بار نرفتم. دیگه نمیرم. 
یونگجه با تعجب نگاش کرد و گفت: نمیری دیگه؟؟  
بم بم: نه^^ 
یونگجه: چرا اونوقت؟ 
بم بم: برا اینکه بیام وقتمو با داداش و زن داداشم بگذرونم. 
ـ زن داداشو کوفت! همون جه بوم صدام کن دیگه. 
بم بم: زن دااادااااش! 
ـ مرررض! 
یونگجه: بم بم، جه بومو عصبانی نکن. حرف گوش کن. 
بم بم با لبخند خرکی گفت: جوون داداشم رو همسرش غیرتی شد! 
با حرص رفتم جلوش و میخواستم بلا سرش بیارم که عین دخترا جیغ زد و در رفت. هوووف! خدایا منو بخور! دستمو زدم به پیشونیم. یونگجه خندید و گفت: ولش کن. شوخی کرد خخ. 
پوکر نگاش کردم و گفتم: مرسی که گفتی. نمیدونستم-_- 
باز خندید و گفت: عصبانی نشو. بیا بریم شام بخوریم. 
ـ باشه. 
بم بم از تو اتاقش گفت: من شام خوردم. 
یونگجه: چی؟! چی خوردی؟ 
بم بم: پیتزاااا. 
یونگجه: تو بی جا کردی رفتی پیتزا خوردی! چندبار بگم بیرون غذا نخور؟! 
بم بم درحالی که از اتاق بیرون میومد، گفت: خو یعنی من هیچوقت نمیتونم بیرون غذا بخورم؟!  
یونگجه: هروقت با من بودی میتونی.  
بم بم: یا، شاید بخوام با یوگی بخورم! 
یونگجه: تو حق نداری! 
بم بم: چرااا؟ 
یونگجه: چون من میگم! 
نشستم پشت میز و گفتم: میگم یونگجه، اشکال نداره. بذار با رفیقاش بهش خوش بگذره. 
یونگجه: خب الان من غذا واسه عمم درست کردم دیگه؟!-_- 
ـ چی درست کردی؟ 
یونگجه: رامن. 
بم بم: اه اه ایی! خوب شد پیتزامو خوردم!  
رفت نشست رو کاناپه و با موبایلش بازی کرد. روبه یونگجه که میزو میچید، گفتم: رامن دوست نداره؟ 
یونگجه: نه. ولش. خودمون بخوریم. 
سرمو تکون دادم. نشست روبه روم پشت میز. بشقابمو برداشت و واسم رامن ریخت.  
ـ یا، خودم میتونستم بریزم. 
یونگجه: من عادت کردم غذای هرکی پشت میز نشسته بودو بریزم براش. 
سرمو تکون دادم و گفتم: اوووم. 
بوی رامن اشتهامو باز کرد. چاپ استیک برداشتم و رشته های رامنو تو دهنم گذاشتم. یخورده داغ بود و دهنمو میسوزوند. چه خوشمزه بود. وااایی. لبخند زدم و گفتم: تو همه غذاهات خوشمزه اس^^ 
با خجالت سرشو خاروند و گفت: اوم... از مارک هیونگ یاد گرفتم دیگه^^ 
لبخندم ناپدید شد و اخم کردم. باز از مارک حرف زد-_- 
یونگجه: چی شد؟ 
ـ جلوی من از مارک حرف نزن-_- 
یونگجه: آیگو. چرا؟ 
ـ چون... هوووف! حرف نزن دیگه -___- 
یونگجه: باشه:( 
... 
بم بم درحالی که چشماشو میمالید، از رو مبل بلند شد و گفت: من میرم بخوابم. شمام بخوابین. خیلی خوابم میاد.  
اینو گفت و رفت تو اتاقش. یونگجه کنترلو برداشت و تلویزیونو خاموش کرد. 
یونگجه: بریم بخوابیم؟ 
ـ آره. خیلی خستم. 
همزمان از رو مبل بلند شدیم و رفتیم تو اتاق. خودشو انداخت رو تخت و آهی کشید. کل تختو اشغال کرد. اخم کردم و گفتم: میخوای به منم جا بدی؟!-_- 
خندید و گفت: بله حتما.  
خودشو یکم کشید کنار. رو تخت خوابیدم. پتو رو برداشتم و رو خودمون انداختم. یونگجه سریع نزدیکم شد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. قلبم تپش گرفت. لبخند زدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم.  
+ جه بومی. 
ـ جونم؟ 
+ بغلت خیلی گرمه. دوسش دارم^^ 
لبخند زدم و گفتم: بغلم فقط واسه توئه^^ 
با ذوق خاصی گفت: واقعا؟ 
ـ اهوم. 
محکمتر کمرمو چسبید و گفت: پس خیلی خوبه!^^ 
دستمو تو موهاش کشیدم و گفتم: بخواب. شب بخیر. 
+ شب بخیر... 
چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم. 
*** 
بم بم: 
اروم اروم قدم برداشتم و سرمو یواشکی تو اتاق بردم. وواااو چه رمانتیک تر از دیشب خوابیدن*--* من عاشق این صحنم*--* چقدر اینا به هم میان اخه*--* ولی خو باید بیدار شن دیگه؟^^ لبخند شیطونی زدم. شیپور کاغذیمو گذاشتم تو دهنم و با تمام وجود توش فوووت کردم! یهو دوتاشون فریاد زدن و از رو تخت افتادن زمین. خنده بلندی کردم و در رفتم! 
جه بوم: 
از شوکی که بهم وارد شد، از جا پریدم و یهو از رو تخت پرت شدم پایین! آآآآخ! سرم! کمرم! پام! همه جام!...:/ آیگو! بم بم...! خدا منو بکش! درحالی که دستمو رو سرم میکشیدم، با صدای بلند گفتم: بم بم روانی! بچه نینی! چه مرضی داری؟! اوووف سررم... 
یونگجه از اونور تخت که افتاده بود زمین، روبهم گفت: خوبی؟ 
ـ خودت چی فکر میکنی؟    
+ نه، خوب نیستی.
ـ افرین. از کجا فهمیدی؟:| 
+ خب مسخره نشو دیگه -_- 
ـ خااا... یه سوال. 
+ ها؟ 
ـ من هرروز باید اینجوری از خواب پاشم؟! نمیتونم با آرامش پاشم؟!  
+ دیگه شرمنده. اخلاق بمیو که میدونی. 
ـ هییی... بله بله. 
صورتمو با دستم پوشوندم و گفتم: اخه چقدر خوشبختم من... چقدر!... 
از رو زمین بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. یونگجه هم پشت سرم اومد. دنبال بم بم گشتم. اه همش غیب میشه -__- 
ـ بم بم! کجایی؟! بیا بیرون! بم بم؟! 
منتظر موندم جواب نداد.  
ـ بم بم؟! بم بم! هوی! کجا قایم شدی؟! 
یونگجه: وای! جه بوما...! 
میخواستم برگردم ببینم چی میگه که یهو با صدای شیپوری که کنار گوشم بلند شد و تا عمق گوشم بالا رفت، داد بلندی کشیدم! بعدش خنده مسخره بم بم:| از شدت شوکی که بهم وارد شد، پخش زمین شدم:| قیافم اینطوری +___+ مونده بود. یونگجه و بم بم کنارم نشستن و سوالی نگام کردن.  
یونگجه: جه بوم، حالت خوبه؟ 
بم بم: اوا خدا مرگم بده. عروسم ناقص شد. 
یونگجه یه پس گردنی به بم بم زد و گفت: بعدا میکشمت. 
بم بم: وااایی! 
یونگجه شونه هامو گرفت و تکونم داد. 
یونگجه: جه بوم؟ چی شدی؟ اه! چرا عین برق گرفته ها شدی؟! نترسون منو! 
چشمامو بستم و گفتم: فکر کنم پرده گوشم پاره شد. 
یونگجه با اخم به بم بم نگاه کرد و گفت: این بچه بازیا چیه درمیاری؟! اگه کر میشد چی؟! 
بم بم خندید و گفت: من از دیشب خیلی هیجان دارم. باید خودمو اینجوری خالی کنم. وگرنه قلبم میگیره ها. خطرناک میشه، داداش^^ 
یونگجه صورتشو با دستاش پوشوند و زیرلب گفت: از دست تو... 
بعد دستشو از رو صورتش برداشت و گفت: میشه بگی هیجانت واسه چیه؟!  
بم بم: نمیدونـــم^^ خیلی دلم میخواد با یوگی برم بیرون. 
یونگجه: آوو پس به خاطر اینه -__- 
بم بم: خخخ اره. اخه با یوگی بهم خوش میگذره. انقدر باحاله نمیدونی که. 
یونگجه: خیلی خب. آروم باش. هیجانتو بالاتر نبر. کار دستمون میدی. 
بم بم: ببخشید^^ 
ـ من دارم میمیرم، شما دارین برا خودتون حرف میزنید؟! 
یونگجه تازه نگام کرد و نگران گفت: جه بومی، حالت خوبه؟ 
الکی خودمو لوس کردم: نــــه... دارم میمیرم، یونگــــی:( 
یونگجه: اوا چرا؟؟  
ـ نمیدونم ولی دارم میمیرم:( 
یونگجه: وای جه بوم، منو الکی نگران نکن:( 
ـ خب دارم میمیرم:( 
بم بم پوکر گفت: این لوس بازیا چیه؟! اصنشم دیگه از شما خوشم نمیاد. اصن به هم نمیاین. اووق. خدافظ -_- 
بلند شد و رفت تو اتاقش. یه دونه بزنم تو فرق سرش...! پووووف! از رو زمین بلند شدم و گوشمو مالش دادم.  
ـ صبحونه چی داریم؟ 
یونگجه: هنوز درست نکردم. 
ـ خب ممنون. 
رفتم تو پذیرایی و رو مبل نشستم. یونگجه رو تو آشپزخونه و مشغول شد. بم بم با لباسای مشکی و در به داغونش اومد بیرون. این کی میخواد به این تیپش سر و سامون بده؟! شبیه معتادای خیابونیه:|  
یونگجه: بیاین زود بخورید.  
سریع از رو مبل بلند شدم و رفتم طرف میز. نشستم پشت میز. بم بم هم نشست. یونگجه انگار که به همون چیزی که من فکر میکردم، فکر میکرد گفت: بم بم، نمیخوای چیز جدیدی بپوشی؟! 
بم بم: اتفاقا امروز قراره با یوگی بریم لباس بخریم^^ 
یونگجه: اوه واقعا؟ خوبه. فقط مشکی نخر. یه رنگ دیگه بخر. 
بم بم: خخ باشه. 
*** 
یونگجه: 
از اتوبوس پیاده شدم. درای اتوبوس پشت سرم بسته شد. برگشتم و به جه بوم که پشت شیشه بهم نگاه میکرد لبخند زدم. اونم لبخند زد. براش دست تکون دادم و طرف رستوران چرخیدم. به راه افتادم و وقتی رسیدم وارد رستوران شدم. اطرافو قشنگ نگاه کردم تا ببینم مارک هست یا نه. خب باید کلا طبیعی باشم و زیاد نخندم. رفتم طرف اتاق رختکن و لباسامو عوض کردم. از اتاق خارج شدم و سمت آشپزخونه رفتم. وارد نشده داخل اشپزخونه رو دید زدم. مارک به حالت نیمرخ روی یه صندلی چوبی نشسته بود و تو فکر بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام هیونگ. 
انگار بهش شوک وارد کردم. سریع از رو صندلی بلند شد و متعجب نگام کرد.  
ـ ام... ترسوندمت؟ 
+ نـ نه. سلام... 
ـ خوبی، مارک هیونگ؟ 
+ اره. 
ـ چرا اینجا نشستی؟ 
+ مشکلیه؟ 
با تعجب گفتم: آ... نه. اصلا. 
روشو برگردوند و دوباره رو صندلی نشست. رفتارش عجیب بود. یعنی ازم ناراحته؟ من چیکار کردم؟ شاید بخاطر دیشبه که مجبور شد تی بکشه. وای حتما خیلی خسته شده.  
ـ هیونگ، میدونم دیشب خسته شدی. معذرت میخوام. امروز جبران میکنم. 
+ اصلا مهم نیست.  
ـ چی؟ 
+ گفتم مهم نیست.  
تعجب کردم. بعد از مکث کوتاهی پرسیدم: هیونگ، چیزی شده؟  
+ تو فکر یه قرارم. 
چشمام از تعجب گرد شد. قرار؟! مارک قرار میذاره؟! با کی؟؟ 
ـ قرار؟؟ هیونگ، با کسی قرار میذاری؟؟ 
روبهم گفت: اره قرار میذارم. مشکلی که نداری؟! 
از لحنش دلخور شدم. چیشده بود که امروز اینطوری رفتار میکرد؟ مارک همیشه با من مهربون بود ولی امروز... سرد به نظر میرسید. 
ـ اووم... نه اصلا... فکر کنم الان مشتریا میان. 
برگشتم و از آشپزخونه دور شدم. طرف میزی رفتم و پشت میز نشستم. با لب و لوچه آویزون دستامو زیر چونم گذاشتم. این رفتارشو دوست ندارم. اونطور که با غریبه ها رفتار میکنه، باهام رفتار کرد. هیییی آخه چرا؟...  
***  
ساعت 6 شده بود. کنار صندوق وایساده بودم که دیدم مارک رفت تو اتاق رختکن. بعد با لباسای بیرون دراومد. تعجب کردم. وقتی بهم نزدیک میشد و داشت از کنارم  رد میشد، گفتم: مارک هیونگ! 
وایساد و با اون نگاه سردش نگام کرد. نگاهش اذیتم میکرد. مکث کردم و گفتم: کجا داری میری؟؟ 
+ قرار. 
ـ ولی پس رستوران چی میشه؟؟ 
بهم نزدیک شد. ترسیدم رفتم عقب. چسبیدم به صندوق. صورتش کمی به صورتم نزدیک شد. کلا در تعجب بودم. رفتاراش عجیب بود. آهسته طوری که فقط من بشنوم گفت: گفتی برام جبران میکنی. من اونشب خیلی خسته شدم. چون هم آشپزی کردم هم سرو کردم. اگه میخوای جبران کنی بمون اینجا و هم آشپزی کن هم سرو کن. منم میرم. قرار دارم. فهمیدی یا نه؟! 
چشمام گرد شده بود. تاحالا مارکو اینجوری ندیده بودم. حالت چشماش مار مانند بود. سرمو آروم تکون دادم. رفت عقب و به طرف در خروجی رفت. متعجب تماشاش کردم که از رستوران خارج شد. اون مارک نبود. رفتارش عوض شده بود. نمیدونستم دقیقا چی شده. باهاش حرف میزدم هم یجوری رفتار میکرد که پشیمون میشدم. کاش میفهمیدم. 
... 
جین یونگ: 
+ چی اینقدر مهمه که میخوای کارتو ول کنی و بری؟! 
سرمو پایین گرفتم و با خجالت گفتم: یه مدته مامانم به یه مسافرت کاری رفته و ازش هیچ خبری ندارم. دوستم بهم گفته که از مامانم خبر داره. باید برم پیش دوستم. نگران نباشید. تا دو ساعت دیگه برمیگردم. خواهش میکنم. من نگران مامانمم... 
انگار تحت تأثیر قرار گرفت.  
+ باشه. میتونی بری. 
سرمو بالا اوردم و با ذوق گفتم: جدی میگید؟؟ 
+ بله. 
ـ وای خیلی ممنون، رئیس^^ 
و تعظیم کردم. برگشتم و از اتاقش خارج شدم. به طرف اتاق رختکن رفتم و لباسامو عوض کردم. از اتاق خارج شدم و به طرف در خروجی رفتم.  
*** 
رفتم پارک. دور و برمو نگاه کردم. گوشیمو از جیبم دراوردم و شماره اشو گرفتم. چندتا بوق خورد و جواب داد: اومدی؟... 
ـ آره اومدم. تو کجایی؟ 
+ جلو رودخونه وایسادم... 
ـ باشه. دارم میام. 
قطع کردم و گوشیمو تو جیبم برگردوندم. پارکو گشتم و رودخونه ای رو دیدم. مارک از دور دستاش رو میله ها بود و به رودخونه خیره بود. رفتم طرفش. نزدیکش که میشدم متوجه حضورم شد و نگام کرد. لبخند کمرنگی زد و گفت: سلام. 
منم لبخند زدم و جوابشو دادم: سلام. خوبی؟ 
+ ای... بد نیستم. تو خوبی؟ 
سرمو تکون دادم: اهوم.  
دستامو رو میله گذاشتم و روبهش گفتم: خب چه خبر؟ یه چیزی میخواستی بهم بگی. 
مکث کرد و گفت: چطوری رئیستو راضی کردی بیای؟ 
ـ بهونه مامانمو اوردم. 
سوالی نگام کرد. 
ـ سه ماهه رفته موکپو. ازش خبر ندارم. گفتم میخوای خبر مامانمو بهم بدی. قبول کرد. 
+ بهش زنگ نزدی؟ 
ـ شمارشو قبلا عوض کرده بود. شماره جدیدشو ندارم. خودشم زنگ نمیزنه. هیییی... دلم براش تنگ شده. 
سرشو آروم تکون داد و گفت: آها. 
ـ خب... تو چطوری از رستوران اومدی؟ 
+ یونگجه رو گذاشتم اونجا همه کارا رو بکنه. 
ـ یا، گناه داره همه کارارو بکنه. چرا اینکارو کردی؟! 
لبخند تلخی زد و گفت: وقتی یه روز یهویی غیب میشه و منو مجبور میکنه همه کارارو خودم بکنم حقشه که اینطوری تنبیه شه. خودش خواست جبران کنه. به من چه... 
با تعجب نگاش کردم.  
ـ چی گفتی؟؟ 
آهی کشید و گفت: همون شبی که جه بوم غیب شد یونگجه هم نیومد رستوران...  
بیشتر تعجب کردم. 
ـ چـ چی؟! منظورت چیه؟! 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: واقعا منظورمو نمیفهمی؟ 
چی داره میگه؟! منظورش این نیست که جه بوم با یونگجه...؟؟ یهو حس بدی بهم دست داد. اخه جه بوم با یونگجه؟!... 
ـ داری میگی... جه بوم رفته خونه یونگجه؟ 
سرشو آروم تکون داد. یعنی چی؟! من که نمیفهمم. 
ـ مارک، چی داری میگی؟! جه بوم با یونگجه چیکار داره اخه؟! 
+ تو هیچی نمیدونی.  
با چشمای گرد شده گفتم: هان؟! واضح تر بگو بینم! اصن هیچی از حرفات نمیفهمم! 
نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا هیچی نمیدونی. چجوری بگم... جه بوم و یونگجه خیلی دارن به هم نزدیک میشن.  
ـ چــــــــــــی؟؟! 
چشماشو رو هم فشرد و گفت: داد نزن. 
ـ ببخشید. یعنی چی؟! کی به هم نزدیک شدن؟! پس چرا من نفهمیدم؟! 
+ چون تو سرت تو اون کافی شاپ کوفتیت گرمه. اصنم برات مهم نیست جه بوم کجاها میره، چیکارا میکنه. 
عصبانی شدم. نفسمو فوت کردم و گفتم: اخه بهش اعتماد دارم... 
+ اشتباه میکنی.  
ـ یعنی اونموقه که میگفت رفته خونه یکی از دوستاش و من نمیشناسم منظورش یونگجه بود؟؟ 
+ آره.  
اعصابم به هم ریخت. 
ـ عوضی... منو پیچونده!... 
+ آره. 
با اخم نگاش کردم و گفتم: تو چی؟! چرا به من نگفتی؟! 
+ چون فکر نمیکردم تا این حد پیش برن. 
ـ تا کدوم حددد؟!  
+ هووف... اشتباه برداشت نکن. فقط اینو میدونم که هرروز جه بوم بعد از کار میاد دنبال یونگجه و با هم میرن خونه. 
ـ خونــــه؟! کدوم خونه؟! 
+ خونه یونگجه. 
حس کردم سرم داره داغ میشه. اخم پررنگی کردم و گفتم: غلط کرده بره خونه یونگجه! 
نفسشو مثل آه بیرون داد و گفت: همینو میخواستم بهت بگم... میخواستم بگم حواست باشه. یخورده بیشتر برو دیدن جه بوم. داره یونگجه رو از من میگیره. من به هیچ وجه نمیخوام یونگجه رو از دست بدم. هرچیم فکر میکنم نمیدونم چیکار کنم تا از اون جه بوم دورش کنم. 
مکث کرد و روبهم گفت: من باید چیکار کنم؟؟ تو میدونی؟؟ چیکار کنم تا از هم دور شن؟؟ 
نگران نگاش کردم. چقدر ترسیده بود.  
ـ مارک، آروم باش. 
+ نمیتونم آروم باشم. میترسم، جین. چیکار کنم؟!  
ـ آه... یونگجه میدونه دوسش داری؟ 
مکث کرد. تو فکر فرو رفت.  
+ نمیدونم.  
ـ تاحالا بهش نگفتی؟ 
+ نه... 
ـ خب بگو. 
+ چطوری؟ 
ـ بگو دوسش داری دیگه. 
+ چطوری بگم؟! نمیتونم. 
ـ چرا نمیتونی؟! 
+ میترسم... میترسم که... 
ـ میترسی که؟  
+ پسم بزنه... 
دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم: هیی خدا...  
یه چیزی به ذهنم رسید. دستمو از رو صورتم برداشتم و گفتم: خب باید قبل از اینکه بیشتر به هم نزدیک شن، احساستو بهش بگی. 
+ نه نمیتونم. 
اخم کردم و گفتم: یا! انقدر نگو نمیتونی! میخوای راحت بشینی نگاه کنی یونگجه وقتشو با جه بوم میگذرونه و ازت دورتر میشه؟! نمیخوای دست به کار شی؟! 
+ چرا میخوام... 
ـ پس قبل از اینکه دیر بشه، بهش بگو.  
مکث کرد و گفت: خب... مثلا چی بگم؟ 
ـ بگو دوست دارم. 
پوکر نگام کرد و گفت: اینجوری؟! 
ـ اه... خب... اصن بیا بریم یه جایی برات توضیح بدم. اینجا نمیتونم. 
یکم فکر کرد و گفت: خونه ما خوبه؟ 
ـ آ... خب مامان و بابات تو خونه ان؟   
+ بابام رفته اروپا. مامانم سرکاره. ساعت 8 برمیگرده.  
ـ اوو... خب پس دو ساعت وقت داریم. 
+ بریم؟ 
ـ بریم. 
بهم لبخند زد. دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند. از پارک خارج شدیم و به طرف خونه اش حرکت کردیم. 
نظر یادت نره




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها : 2Jae، JinMark، YugBam،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 4 شهریور 1396
Mahdis
جمعه 10 شهریور 1396 07:51 بعد از ظهر
عررررررر خییییلی خووووب بووووود داره حسااااس میییییشههههه
پارت بعدیو زود بزار تیریخیدا
Mahdis چشم
چهارشنبه 8 شهریور 1396 12:29 بعد از ظهر
فیک امروز آپ میشه آیا؟
Mahdis ن عزیز شرمنده:(
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:44 قبل از ظهر
خیلی خوببببب بوووود فایتینگگگ
عررررر مارکجین دوجه یوگبممممممم اخه چقد رلللل عررررررررررررر
Mahdis
یکشنبه 5 شهریور 1396 02:27 بعد از ظهر
وااااااااو مثه همیشه عالی
اه چه گیر دادن به 2jae :|
بم بم خلم:)
چیم چیم همچنان منتظر یوگبمه.
Mahdis تشکر^^
اره-.-
خخخخ
منتظر باش*--*
یکشنبه 5 شهریور 1396 12:35 بعد از ظهر
جین فقط همین یه بارو از جه بومیت جدا باش میدونم سخته ولی سرنوشته دیگه
Mahdis جاست ریلکس
یکشنبه 5 شهریور 1396 11:36 قبل از ظهر
ای بابا این مارک و جونی چرا عاشق هم نمیشن حالا گیر دادن ب دوجه
مارکجینننن
Mahdis
ایز ریل
یکشنبه 5 شهریور 1396 09:19 قبل از ظهر
عرررررر خیلی داره باحال میشهههههه
Mahdis
شنبه 4 شهریور 1396 06:46 بعد از ظهر
مارک الان وقته عاشق یونگجه شدن بود لامصب ؟
دیگ کار از کار گذشته توجه رل شده
جییییین خنگ نشو دست از سر این جه بوم بردار برو مارک و جا گزین کننننن
ای جان خونه خالی من ک میدونم اون خونه خالی ک تو فیکه واقعا خونه خالی نیست
ادامه
Mahdis عشق خبر نمیده یهو میاد
اهوم
والا
شنبه 4 شهریور 1396 06:34 بعد از ظهر
بغلمـ فقطـ واسهـ توعههه وایییی
بمی هم کلن عادم نمیشه-_-
ااااااا منـ الان فقط دوجه موخاممممم
مارک و جین نرینن تو رابطه این دو-_-
فقط نبینم جی جی شه هاااا
Mahdis اهوم
اره
منم
خداکنه
صوبتی ندارم
شنبه 4 شهریور 1396 06:06 بعد از ظهر
وایییییی مارکجین و دوجه خراب نشهههه
مارک بیخیال شو دیگه عههه
Mahdis میبینیم
خا نمیتونه دیگه
شنبه 4 شهریور 1396 05:30 بعد از ظهر
مارکجیییییییییییییین بیخیال پسرای من بشین

یوگبمم که به سلامتی . . .
دوجه جونممممممممممم
Mahdis هییییی
داره پیش میره
جونممم؟
شنبه 4 شهریور 1396 04:16 بعد از ظهر
وای نهههه توروخدا نزار دوجه رو ازهم دور کنننننننیمیخوامممم تازه داره دوجه شروع میشهههه پس مارک یونگجه رو دوست دارههههه ولی غلط خورده دوجه ایز ریل مال همدیگن
Mahdis هیییمنم نمیخاماهووماره باووو
شنبه 4 شهریور 1396 03:52 بعد از ظهر
این حجم از دی. وثیت در بم بم بی سابقه س :)))
اخرش این دوجه ی بیچاره رو سکته میده :)))
یوگی داره ادمش میکنه کم کم
حالا در واقعیت هر دوشون خل وضعن خخخ :)))
خوبه انگاری اندکی مارکجه در پیش داریم *-*
جین استاد اموزش روابط زناشویی :)))
Mahdis اره
تا الان کم نداده
خخ
روابط زناشوییی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.