تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep15
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
شنبه 11 شهریور 1396 :: نویسنده : Mahdis
خــــب حق دارین هر چقد میخواین فوش بارونم کنید
نشد اپ کنم

ببخشید دیگه
شمام نظر بدید عه
بدوید ادامه
رسیدیم به خونه مارک. با کلیدش درو باز کرد و زودتر وارد شد. پشتش وارد شدم. چراغا رو روشن کرد. خونه رو برانداز کردم. خونه اشون معمولی بود ولی دکوراسیونش قشنگ بود.  
ـ خونه اتون چه خوبه. 
+ واقعا؟  
ـ اهوم. 
چرخید و رفت تو اتاقش. پشت سرش رفتم تو اتاق. گلوشو صاف کرد و گفت: خب.  
ـ خب چی؟ 
+ میخواستی برام توضیح بدی چیکار کنم. 
ـ اهوم. 
کت قهوه ایشو از تنش دراورد و رو تختش گذاشت. منم سویشرتمو از تنم دراوردم و رو تختش گذاشتم. یکم فکر کردم و گفتم: ببین... فکر کن اینجا رستورانتونه. ساعت 9 شده دارین تعطیل میکنین.(اشاره کردم بهش)تو اونجا وایسادی. یونگجه هم داره میاد. هیشکی اینجا نیست. فقط خودتی و اون. میری پیشش میگی یه چیزیو میخوام بهت بگم. بعد... 
یکم فکر کردم و گفتم: میگیریش و میچسبونیش به دیوار... 
اینو که گفتم چشماش از کاسه زد بیرون.  با لبخند شیطون گفتم: بعد میگی یونگجه، دوست دارم!  
+ هان؟!  
ـ بعد بوسش میکنی! 
+ هااااان؟! 
ـ کوفت! بهترین روش برای جذب کردن عشقته! 
+ چی میگی تو؟!:/// 
ـ میگم بچسبونش به دیوار، بگو دوست دارم، بوسش کن! 
+ تو واقعا دیوونه ای! 
ـ یا! باید اینکارو بکنی! 
+ من نمیتونم! 
ـ باز گفتی نمیتونی!  
+ نه اینو دیگه واقعا نمیتونم!  
ـ باید بتونی! تو که نمیخوای اولین بوسش با جه بوم باشه؟! 
مات و مبهوت نگام کرد.  
+ از... کجا معلوم... جه بوم زودتر بوسش کرده باشه؟! 
ـ اووف! به این چیزا فکر نکن. تو فقط باید کار خودتو بکنی. میفهمی؟! 
+ جین! من اصلا جرئت همچین کاریو ندارم. حالا چرا اینجوری؟! خب میتونم یه قرار باهاش بذارم و اونجا با ارامش بهش بگم دوسش دارم... 
ـ اه ایی! نه اینجوری لوس بازیه. همین که من گفتم. بغلش میکنی بعد بوسش میکنی.  
+ خب اینطوری سکته میکنه:/ 
ـ بذار سکته کنه:| اینجوری عاشقت میشه! اونطوری که تو میخوای که اصن خیلی مسخرس:| 
+ کجاش مسخرس؟! رمانتیکه. 
ـ رمانتیک بخوره تو سرم. هات برو باو! 
+ جین:/ 
ـ خخخ. بخدا رمانتیک دیگه جواب نمیده. باید از روش هات استفاده کنی.  
+ هوووف خدایا!... من تاحالا از اینکارا نکردم. 
ـ یجور میگی انگار من از اینکارا کردم:| 
+ تو رو نمیدونم با اون مغز منحرفت. 
ـ آآآیشش... اصن بیا یه کاری کنیم. 
+ چیکار؟ 
ـ بیا تمرین کنیم. بفهمی چجوری بری که خراب نکنی.  
مشتاق سرشو به نشونه تأیید تکون داد. یکم فکر کردم. 
ـ اوم... فکر کن من یونگجه ام! 
+ آیگو... 
ـ خب دیگه! من یونگجه ام. توام مارکی. اینجام رستورانه. دارم از اینجا رد میشم. بیا زود! 
بعد رفتم سمت در. برگشتم و طوری نشون دادم که مثلا دارم از اونجا رد میشم. مارک نفسشو فوت کرد و اومد طرفم.  
+ جین. 
ـ باید یونگجه صدام کنی. 
+ ببخشید. یونگجه. 
ـ بله؟ 
+ میخواستم یه چیزیو بهت بگم... 
ـ چیو؟ 
مکث کرد. شونه هامو سفت گرفت و یهو چسبوند به دیوار. اوه! من که ترسیدم چه برسه به یونگجه:| آه کوتاهی کشید و تو چشمام نگاه کرد. با حالت جدی گفت: دوست دارم!... 
نمیدونم چرا از این جمله اش خوشم اومد و حس کردم واقعی داره بهم میگه. مات و مبهوت نگاش کردم. صورتمو قاب گرفت و لبامو با لباش قفل کرد! قلبم بدجور ریخت و تند زد! وای من چم شد؟! مگه نقشه نیست؟! چرا من اینطوری شدم؟! نمیدونم چرا... ولی غرق احساس شدم و دستامو دور کمرش حلقه کردم. چشمامو بستم و همراهیش کردم. سفت تر بغلم کرد و بوسه رو عمیق کرد. عاشق این بوسه شدم! چقدر خوب بود! اصن آرزوم بود اولین بوسه ام اینطوری باشه! ولی فکر نمیکردم با مارک. فکر میکردم با جه بوم... ولش. حس کردم دارم نفس کم میارم. سعی کردم ازش جدا شم ولی اون سفت تر بغلم کرد و بوسه رو ادامه داد. به زور هولش دادم و یه قدم رفت عقب. سرمو پایین گرفتم و نفس نفس زدم. اونم مثل من نفس نفس زد.  
+ خب... بعدش چیکار کنم؟... 
ـ بعدش... هرچی خودت خواستی... 
+ خب بعد از اینکه اینکارا رو کردم باید ببینم یونگجه چی میگه. 
سرمو اوردم بالا و گفتم: هرچی که گفت بعدش بگو باهات قرار بذاره. 
سرشو تکون داد و گفت: یونگجه، با من قرار میذاری؟ 
ـ چرا که نه^^ 
لبخند بامزه ای زد. لبخندش چه قشنگ بود. لبخندی رو لبم نقش بست.  
+ خب کی اینکارارو کنم؟ 
ـ امشب. 
+ امشب؟!  
ـ اهوم. 
+ هوف... استرس گرفتم! 
با خنده گفتم: آروم باش. فقط اینو بدون تو از فردا شب و پس فردا شب خبر نداری که چه اتفاقی میوفته. پس باید همین امشب بهش بگی چون دیر میشه. از هیچیم نترس. هر اتفاقی افتاد نادیده بگیر و برو جلو. نذار از دستت بره. حتما اینکارو بکن. اون تو دستاته! تو میتونی، مارک! فایتینگ! 
لبخند پررنگی زد و گفت: ممنون! اعتماد به نفس دادی بهم^^ 
ـ خواهش^^ 
سرمو طرف کمدش چرخوندم و گوی شیشه ای دیدم. وای من عاشق اینام! با لبخند برش داشتم و نگاش کردم.  
ـ این چه خوشگله! خیلی از اینا دوست دارم. 
+ اوم منم دوسش دارم. 
تکونش دادم تا برفای توش پخش شه.  
+ یا، آروم تکون بده. میوفته ها. 
ـ نه حواسم هست.  
باز تکون دادم.  دستشو اورد جلو و گفت: گفتم آروم! 
یهو هول شدم و گوی از دستم افتاد. تو هوا خواستم بگیرمش که سریع افتاد زمین و... شکست! چشمام گرد شد و زیرلب گفتم: وای... 
مارک حیرت زده به شیشه های خورد شده و برفش که رو زمین پخش شده بود نگاه کرد. بعد رو زمین زانو زد و گوی شکسته شده رو تو دستاش گرفت. زیرلب گفت: نه... 
از کارم شرمنده شدم. خم شدم و گفتم: مارک،... من حواسم نبود... ببخشید... 
دستامو گذاشتم رو شونه هاش. 
ـ واقعا معذرت میخوام... برات یکی دیگه میخرم... 
یهو سرشو آورد بالا و با چشمای خشمگینش تو چشمام نگاه کرد. از ترس قلبم ریخت. دستامو از رو شونه هاش برداشتم. 
+ از اینجا برو بیرون... 
ـ چـ چی؟ 
+ برو بیرون... 
ـ مـ مارک... 
داد زد: برو بیرون!!  
ترسیدم و یه قدم رفتم عقب. صاف وایساد و با عصبانیت داد زد: احمق!! بهترین هدیه زندگیمو نابود کردی!! زود از اینجا برو تا نابودت نکردم!! بروووو!! دیگه نمیخوام ببینمت!! 
حرفاش چقدر برام کشنده بود. قلبم... افتاد زمین و خورد شد... بغض خفیفی به گلوم حمله کرد و چشمامو پر اشک کرد. حس کردم تنم یخ میزنه. دستام میلرزید. فضای اطرافم خیلی برام سنگین بود. نمیتونستم اون فضا رو تحمل کنم. سویشترمو برداشتم و سریع از اتاقش بیرون رفتم. به طرف در خروجی رفتم و از خونه خارج شدم. دستامو مشت کردم. نتونستم طاقت بیارم و اشکام ریختن. کافی شاپو یادم اومد. باید برگردم... سویشرتمو پوشیدم و دستامو تو جیبم کردم. هنوز دستام میلرزیدن. راهمو سمت کافی شاپم کج کردم. چه حس مزخرفی داشتم... یه چیزی تو قلبم سنگینی میکرد... سرمو پایین گرفته بودم و اشکام پشت سر هم میریختن... 
مارک: 
سردرد بدی اومد سراغم. اتفاق از این بدترم وجود داره؟! هدیه ای که یونگجه بهم داده بود نابود شد...! آهی از ته دل کشیدم. یه لحظه از رفتارم شرمنده شدم. اوف... وقتی سرش داد زدم چشماش پر اشک شد. اه باید خودمو کنترل میکردم! ولی خب... هدیه ام شکست... کف دستمو زدم به پیشونیم و چشمامو بستم. بیخیال... باید به فکر امشب باشم... استرس بهم هجوم اورد. نفسمو فوت کردم و زیرلب گفتم: من میتونم... از پسش برمیام... 
*** 
بم بم: 
جلو لباس فروشی وایساده بودم و اطرافو نگاه میکردم تا پیداش کنم. ده دقیقه ای منتظر وایساده بودم. چرا نمیاد؟! پام درد گرفت-_- یهو صداشو از دور شنیدم: بمـــی! 
چرخیدم طرفش و با لبخند نگاش کردم. وقتی رسید بهم پریدم بغلش و گفتم: سلام، غول من!^^ 
خندید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. 
+ خوبی؟؟ 
ـ آره خووبم! تو خوبی؟ 
+ ممنون. منم خوبم. 
ـ آره دیگه. وقتی من خوبم توام خوبی! 
باز خندید. منم خندیدم. ازش جدا شدم و به موهای زرد قناریش نگاه کردم و گفتم: موهات چه باحال شده! 
+ مرسی خخخ. همه میگن.  
با اخم گفتم: ولی ازت ناراحتم! چرا دیر کردی؟! من خیلی حساسم یکی تو قرار دیر کنه. 
+ خب ببخشید. از این به بعد زود میام. 
ـ باریکلا. بریم تو(لباس فروشی). 
برگشتم و وارد مغازه شدم. یوگیوم هم پشتم اومد تو مغازه. سریع رفتم سمت لباسای شیک و خفن. همشون رنگ مشکی بودن.  
ـ اینا خیلی توپن! 
یوگیوم اومد به لباسا نگاه کرد و گفت: تو کلا مشکی میپوشی؟! بسه. یه چیز شاد بپوش. 
یاد حرف داداش یونگی افتادم که گفت مشکی نخرم. خب من عاشق مشکی بودم. خب چه کنم؟!  
ـ آره من کلا مشکی میپوشم... ولی خب باشه. اوم... چه رنگی بهم میاد؟ 
رفت سمت لباسای رنگاورنگ. یه لباس قرمز برداشت و بهم نشون داد.  
+ دوست دارم ببینم با قرمز چجوری میشی؟ 
یکم فکر کردم و گفتم: باشه. 
لباسو ازش گرفتم و طرف اتاق پرو رفتم. وارد اتاق پرو شدم و لباس قرمزو تنم کردم. خودمو تو آینه دید زدم. چه بامزه شدم وویی:| من دوست ندارم بامزه باشم. دوست دارم سس//کی باشم. در اتاقو باز کردم و روبه یوگی گفتم: خوبه؟ 
با خنده گفت: وای چه بامزه شدی! 
اخم کردم و گفتم: آیگو. برو یه لباس دیگه برام بیار.  
+ عه این لباست خوبه که. 
ـ نه من نباید بامزه باشم. باید سس//کی باشم. 
+ بمیااا، یادت رفته که گفتم دیگه دختر و تیپ سس//کی رو بذار کنار؟! 
ـ نه یادم نرفته ولی تیپم به این خوبی. حیف من نیست اخه؟:/ 
+ به نظر من اینجوری خیلیم خوشگل و کیوت میشی.  
ـ آه اینطوری دیگه دختری بهم نگاه نمیکنه... 
+ یا!  
ـ خخ ساری^^ باشه میخرمش. یکی دیگم برام میاری؟ 
+ باشه.  
برگشت و رفت سمت رگال ها.  
یوگیوم: 
رفتم طرف لباس رنگیا. یه لباس خردلی برداشتم و نگاش کردم. روش یه طرح اسب کارتونی بود. اینم خوبه! ولی اگه باز حرف لباس سس//کی زد چی؟ خب حالا یکم به سلیقش احترام بذارم^^ لباسارو گشتم و چشمم خورد به یه پیرهن توسی آستین کوتاه که روش جلیقه مشکی بود. اووو حتما از این خوشش میاد. اونم برداشتم و برگشتم سمت اتاق پرو. داشت خودشو تو آینه نگاه میکرد. 
ـ اومدم. 
برگشت طرفم و به لباسای تو دستم نگاه کرد. لباسارو گرفتم جلوش و گفتم: بپوش. 
سرشو تکون داد و لباسارو گرفت. در اتاقو بست و مشغول پرو لباسا شد. منتظر وایسادم. صدای زنگ گوشیم بلند شد. دست تو جیبم کردم و گوشیمو دراوردم. به صفحه اش که نگاه کردم لبخند از لبم پرید. چشمامو بستم و نفسمو بیرون دادم. بهش جواب دادم: الو؟ 
+ سلام اوپای من^^ 
ـ سلام. 
+ خوبی؟ 
ـ ممنون... تو خوبی؟ 
+ تو خوب باشی منم خوبم اوپا^^ 
ـ اهوم. 
+ دلم برات تنگ شده. میشه ببینمت؟ 
ـ الان؟ 
+ چرا که نه^^ 
ـ ولی الان نمیتونم. 
+ چرا؟ 
ـ الان یه کاری دارم. 
+ خب کی ببینیم همو؟ 
ـ نمیدونم. 
+ خب فردا خوبه؟ 
ـ نه... 
+ چرا؟ 
ـ کار دارم. 
+ چیکار داری؟؟ 
ـ نمیتونم بگم. 
+ دروغ نگو. تو هیچ کاری نداری. پس همین الان همو میبینیم^^ 
ـ چی؟! یا، گفتم نمیتونم! 
+ میتونی! دارم میرم رستوران همیشگی. اونجا منتظرتم.  
ـ جی سوووو! الان نمیتونم! 
+ منتظرتم^^ بابای^^ 
ـ جی سو! جی سوووو!... قطع کردی؟! یااااا! خدایا...! 
بم بم: 
به لباس توسیه نگاه کردم. اوووو این چه خوبه! اول اونو پوشیدم و خودمو تو آینه نگاه کردم. وای چه عالی شدم! اینو باید یوگی ببینه. لبخند پررنگی زدم و درو باز کردم. دیدم داره با گوشیش حرف میزنه. 
+ چی؟! یا، گفتم نمیتونم! 
... 
+ جی سوووو! الان نمیتونم! 
لبخندم ناپدید شد. جی سو؟! هنوز با اون دخترس؟! عصبی شدم. اخم پررنگی کردم. 
+ جی سو! جی سوووو!... قطع کردی؟! یااااا! خدایا...! 
درحالی که زیرلب یه چیزایی میگفت، گوشیشو گذاشت تو جیبش و برگشت طرفم. وقتی منو دید یکم ترسید و گفت: عه پوشیدی؟ چه خوشتیپ شدی. 
با همون اخم نگاش کردم. با تعجب پرسید: چیه؟ 
ـ مطمئن نیستم درست شنیده باشم. تو گفتی جی سو؟! 
+ ها؟... آ... اهوم. 
ـ تو هنوز با جی سویی؟! 
+ نه! یعنی... چی بگم... 
ـ یوگــــی! به من میگی از دخترا بکشم بیرون اونوقت خودت هنوز با جی سویی؟!  
+ آیگو... خب چیکار کنم؟! نمیتونم ولش کنم. 
ـ یعنی چی نمیتونی؟! من با سو مین کات کردم، بعد تو میگی نمیتونی؟! 
+ جی سو بدجور بهم وابسته اس. 
ـ به درک! کات کن باهاش! 
+ نمیتونم. 
ـ غلط میکنی نمیتونی! 
+ چجوری بهش بگم دوسش ندارم؟! نه من باید پیشش بمونم. اگه ولش کنم خیلی ناراحت میشه. من میدونم چه حسی داره.  
ـ اونوقت تا کی میخوای با کسی بمونی که دوسش نداری؟ 
+ اه... این چه سوالیه میپرسی؟! بیخیال، بم بم. دیگه دربارش حرف نزنیم... 
عوضی... منو بگو باهاش اومدم بیرون! چه ذوقیم داشتم! حالا اینطوری شادیمو نابود کرد! برگشتم تو اتاق پرو و لباسای خودمو پوشیدم. با همون اخم از اتاق خارج شدم و به طرف در خروجی رفتم. صداشو از پشت سرم شنیدم: کجا میری؟؟ 
بهش توجهی نکردم و راه خودمو رفتم. از مغازه که خارج شدم، دستمو گرفت و طرف خودش برگردوند. با اخم دستمو از تو دستش دراوردم و گفتم: بهم دست نزن. ببخشید اشتباه کردم باهات بیرون اومدم. برو با جی سو جونت خوش باش. دیگه ام با من حرف نزن! خدافظ. 
برگشتم و راه خودمو رفتم.
+ یاااا! وایسا! بمیاااا!  
از خیابون رد شدم و راهمو کج کردم. با قدمای سریع ازش دور شدم. نکبت...! عمرا دیگه باهات بیام بیرون! به پشت سرم نگاه کردم تا ببینمش. از دور نگام میکرد. نگاهمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم. 
*** 
مارک:  
ساعت 8:45 شده بود. وارد رستوران شدم. یونگجه درحال سرو غذا بود. هنوز میخندید. عجب. از صبح تاحالا اینهمه کار کرده ولی هنوز انرژی داره. خب معلومه که جه بوم بهش انرژی میده. اخمامو کردم تو هم. وای باز فکرم رفت به این چیزا. نباید فکرمو خراب کنم. جین هم گفت به این چیزا فکر نکنم و کار خودمو بکنم. خب... الان ساعت هنوز 9 نشده. هنوز منو ندیده که وارد رستوران شدم؟! اووف. رفتم جلوتر. سینی به دست داشت میرفت تو آشپزخونه که چشمش به من خورد. اول یکم تعجب کرد بعد پرسید: هیونگ؟ 
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خسته شدی؟ 
متعجب نگام کرد ولی چیزی نگفت. 
ـ خسته نباشی.  
و دستمو تو موهاش کشیدم. یکم خیس بود که بخاطر عرقش بود. با همون لباسای گرمم رفتم تو آشپزخونه. غذاهای مختلفی رو گاز بود. یه لحظه از خودم ناراحت شدم که تنهاش گذاشتم تا هم آشپزی کنه هم غذا سرو کنه. خب این یه تنبیه بود... ولی ازش پشیمونم. آه کوتاهی کشیدم و رو صندلیی نشستم. از تو آشپزخونه تماشاش کردم. کم کم مشتریا از رستوران رفتن. حالا یکی دو نفر مونده بودن. یونگجه انگار که منو نمیدید، میومد آشپزخونه و غذاها رو سریع و با دقت آماده میکرد و سروشون میکرد... چند دقیقه گذشت. دیگه مشتری ای تو رستوران نبود. همون لحظه یونگجه انگار خنده و انرژیش متوقف شد و بی حال نشست پشت میزی. بعدم رو میز خوابید. وای یعنی خنده هاش الکی بود؟! خیلی خسته شده. از رو صندلی بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم. طرفش رفتم و کنارش پشت میز نشستم. چشماشو باز کرد تا بهم نگاه کنه. قبل از اینکه چیزی بگه، دستمو آروم تو موهاش کشیدم. از کارم تعجب کرد. مکث کردم و زیرلب گفتم: ببخشید... 
+ چرا؟... 
ـ تنهات گذاشتم. نباید اینکارو میکردم.  
لبخند کمرنگی زد و گفت: اشکال نداره، هیونگ. تو هم اونشب خیلی خسته شدی. الان فهمیدم چقدر برات سخت بود. تو منو ببخش. 
ـ آآآه این حرفو نزن... من واقعا از خودم ناراحتم... 
لبخندش پررنگتر شد و گفت: ناراحت نباش، هیونگ. من خوبم.  
لبخند اومد رو لبم. چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم. با یادآوری کاری که باید بکنم استرس کل وجودمو گرفت. قلبم به تپش افتاد. صورتم داغ شد. حس کردم سرم درد میگیره. یونگجه با نگرانی سرشو از رو میز برداشت و گفت: مارک هیونگ!  
ـ هوم؟ 
+ حالت خوبه؟ 
ـ آره، خوبم. 
+ صورتت قرمز شد چرا؟؟ 
ـ نمیدونم.  
+ مریض شدی؟ 
دستشو گذاشت رو پیشونیم. 
+ یاااا! تب داری که!  
ـ مهم نیست. 
+ زیاد بیرون موندی. سرما خوردی. 
ـ نه، یونگجه. بیخیال. 
دستاشو گذاشت رو دستام و با چشمای گرد شده گفت: دستاتم که یخه!
ـ مهم نیست، یونگجه.
+ اوه... اصلا خوب نیستی. میرم برات چای بیارم. 
ـ نه نه. یونگجه،... 
ولی به حرفم گوش نکرد. از پشت میز بلند شد و رفت تو آشپزخونه. نفسمو فوت کردم. از دست این پسر... یهو یه چیزی به ذهنم رسید. نگاهمو به آشپزخونه دوختم. سریع از پشت میز بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که یهو از آشپزخونه اومد بیرون و هردو زهره ترک شدیم! حس کردم سینم داره آتیش میگیره! داد کشیدم. دیدم رو لباسم چای ریخته! یونگجه هول شد و گفت: ای وای! خاک تو سرم! معذرت میخوام! خوبی، مارک هیونگ؟؟ 
نفسمو فوت کردم و زیرلب گفتم: سوختم...! 
سریع برگشت تو آشپزخونه و یه دستمال پارچه ای خیس اورد. دستمو گرفت و دنبال خودش برد. کتمو از تنم دراورد و گفت: هیونگ، بشین رو مبل.  
نشستم رو مبل. کتمو گذاشت کنارم. کمی خم شد. دستمال خیسو از تو یقم داخل برد و رو سینم کشید. از کارش تعجب کردم. باز قلبم تند زد. یه حسی بهم دست داد. انگار... داشت تحریکم میکرد! هوووف مارک چت شده؟! این فکرای کوفتی چیه میکنی؟!  
+ ببخشید من لباس ندارم بهت بدم... مجبوری با همین بری خونه... 
ناراحت نگام کرد و گفت: من خیلی حواس پرتم... ببخشید. 
ـ اشکال نداره...  
صاف وایساد و رفت تو آشپزخونه که دستمالو بذاره سرجاش. به ساعت نگاه کردم: 9:10 
داره دیر میشه. الان اون جه بوم پیداش میشه که! باید عجله کنم وگرنه دیر میشه. از آشپزخونه اومد بیرون و برگشت پیشم. از رو مبل بلند شدم. دهنمو باز کردم تا حرف بزنم ولی چیزی به ذهنم نرسید. زودتر از من گفت: قرارت چی شد، هیونگ؟ خوش گذشت؟ 
ـ ام... آره، خوب بود. 
+ خیلی دوست دارم ببینم با کی قرار میذاری. میدونی، برای اونی که با هیونگ خوبم قرار میذاره خیلی خوشحالم. از طرف من بهش بگو خیلی ادم خوشبختیه که تو رو داره چون تو خیلی خوبی^^ امیدوارم همیشه پیشت بمونه و دوست داشته باشه^^  
آه کوتاهی کشیدم. اخه من با کسی قرار نمیذارم که. اه صبح بهش گفتم با یکی قرار دارم. حتما بخاطر اونه. آیگو. یکم فکر کردم و گفتم: اهوم... اگه اون خودت باشی چی؟ 
+ هوم؟ 
ـ اگه بخوام با کسی قرار بذارم... و اون تو باشی چی؟... 
با تعجب نگام کرد. مشتاق و مضطرب نگاش کردم. هیچی نمیگفت. قلبم داشت منو میکشت! آه کوتاهی کشیدم و گفتم: یونگجه. 
+ بله؟... 
ـ میخوام... یه چیزیو... بهت بگم... 
+ بگو، هیونگ. 
هنوز کاری نکرده بودم که صدای زنگ گوشیش اومد(به قول دوستان لعنت بر تماس بی موقع:/). به دوتامون شوک وارد شد. هووووف!... اطرافو گشت و رفت تو اتاق رختکن. دستمو زدم به صورتم و تو دلم گفتم: خدایا منو بکش!... 
چند لحظه بعد، با لباسای بیرونش از اتاق خارج شد و درحالی که سمتم میومد تو گوشیش حرف میزد: سلام... اومدی دنبالم؟... کنار رستوران وایسادی؟... باشه. دارم میام.  
چشمام از کاسه زد بیرون. شــــت! نه! من هنوز شروع نکردم! یهو حرف جین رو یادم اومد:  
فقط اینو بدون تو از فردا شب و پس فردا شب خبر نداری که چه اتفاقی میوفته .پس باید همین امشب بهش بگی چون دیر میشه .از هیچیم نترس .هر اتفاقی افتاد نادیده بگیر و برو جلو .نذار از دستت بره .حتما اینکارو بکن .اون تو دستاته !تو میتونی، مارک !فایتینگ! 
اره باید اینکارو بکنم! نباید بکشم عقب! همین الان! یونگجه رسید بهم. داشت میگفت: هیونگ، من باید برمـ... 
اخم کردم و شونه هاشو گرفتم. برگردوندمش و محکم چسبوندمش به دیوار. موبایلش از دستش افتاد زمین. با چشمای ترسیده اش نگام کرد. قلبم داشت قفسه سینمو میشکافت. نفسمو مثل آه بیرون دادم و گفتم: تا حرفمو نزدم حق نداری بری.  
با همون حالت ترسیده اش نگام کرد و گفت: چی میخوای بهم بگی؟... 
ـ من... 
مکث کردم و نگاهمو به زمین دوختم چون نمیتونستم تو چشماش بهش بگم.  
ـ دوست دارم، یونگجه!... 
بعد با استرس بهش نگاه کردم. شوکه شده بود. حالا چی؟ آهان. دستامو اوردم پایین و دور کمرش بردم. چشمامو بستم و لبامو چسبوندم به لباش!...  
اهم اهم کااااات! نظر فراموش نشه




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 14 شهریور 1396 08:21 قبل از ظهر
وایییی خیلی دلره خوب میشههههههه
مارکجیییییییییییییییییییین
Mahdis اووهووم
به اونم داریم میرسیم لباتو آویزون نکن
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:22 قبل از ظهر
خیلی بدی حلالت نمیکنم
جای حساسش بـــــــــــــــــــود
عـــــــــــــــــــــــــــــرررررر
اه از دست یوگی بم بم منو ناراحت کرد
یوگیه بد
هوووووف اگه یوگبم شد حالا ...:|
Mahdis
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:30 بعد از ظهر
میگم که این فیک تا کی ادامه داره؟
Mahdis نمیدونم
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:00 قبل از ظهر
عررررررررررر
یونگجه عرررررررررررر
جی بی عرررررررررررررر
مارکیااااااااا واقعا که
نههههههههههه
Mahdis
یکشنبه 12 شهریور 1396 03:07 بعد از ظهر
میگمـ ـ ـ ـ الانـ جهـ بومـ میـ بینهـ
وایییییـــ چـ بـ ـ ـ ـد
Mahdis اره
یکشنبه 12 شهریور 1396 02:43 قبل از ظهر
عررررر جین اینجا ی حسی ب مارک پیدا کرددددددددددددتبریییییک
مارک چرا اینکارو بت جین یونگی کردی اخه
بم بمااااااا تو چرا قهر میکنی اخه ؟؟
خو یوگ توعم انقد بی عرضه نباش دیگ
مااااارک نکن این کارو با یونگجه
Mahdis اررررره
عصبانی بود
ناراحت شد خا
هییییی
شنبه 11 شهریور 1396 09:52 بعد از ظهر
سوووو
گودددد
مارکجهههه
^_^
منتظر توجه اممممممم
کاش تا قبل مهـــــــر تموم می شد
چون من بعد اون نمتونم بیاممم
Mahdis یور ولکاااام
مارکجه دوس^^
منتظر باش
اره ای کاش
ااا واقعا؟ منم زیاد نمیتونم بیام هییی
شنبه 11 شهریور 1396 06:23 بعد از ظهر
عالی بود این آخر کلی بهم استرس وارد شد یه لحظه فکر کردم من باید جای مارک این کارو انجام بدم بازم میگم عالی بود مرسی از قلم خوبت
Mahdis اووووو چ خوب حس مارکو بهت منتقل کردم پس فمیدی بدبخت چقدر استرس داشت ممنوووون عزیزم
شنبه 11 شهریور 1396 04:35 بعد از ظهر
خدااااا لعنتت کنههههه مهدیییییس!!
سگگگگ توووو رووووحت
ازت متنفرممممم این چه وضعشههههه
زود اپ کن قسمت بعدی رو عنتر :/
Mahdis به اعصابت مثلث باش دلبندم
شنبه 11 شهریور 1396 04:09 بعد از ظهر
واااااییییی بالاخرههه ^^
خوشااالم خوشااالم خوشااالم
ببینید مارکجه چقد احساسیه اخه
اون لحظه که گوی شکست داشت گریم میگرف TT
جین ... عاشقتم با اون ذهن منحرف لجنت...
هوشععع مارکی چرا رم کرده :| حق نداره دل جین یونگی منو بشکنه -__-
عاقا من هنو تو شوک اون حرکت دلیرانه مارکم
چه موقعیم اقدام کرد *-*
عاشق این پارت شدم اصن
پارت منتخب ^_____^
با اینکه قرار نی رابطه شون ادامه دار باشع اما باز قند عسل بود *-*
الان جه بومی میاد چه مثلثی بشع
ممنون +_+
Mahdis اوره^^
خوشحالم ک خوشحالی^^
اره خیلی^^
من خودمم اونجاش ناراحت شدم

عصبانی بود دیگ
اره خیلی خوب بود
چه عالی
اهوم
اوه اوه اره
خواهش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :